زندگی به سفارش پشه‌ها: روایت اندیشه و مرگ

«بیشتر زنده‌گی ما در نظر دیگران نهفته است. دیگران در بارۀ ما چه فکر می‌کنند؛ در بارۀ لباس ما، در بارۀ دانش ما، در بارۀ موقعیت ما، در بارۀ جیب ما، در بارۀ اخلاق و رفتار ما. بنابر این می‌شود این عصر را عصر دیگری نام نهاد؛ عصری که در آن فرد خویش را در دیگری می‌بیند…»

این تکه‌ای از رمان زندگی به سفارش پشه‌ها نوشته کاوه جبران است و بخشی از روایت زندگی از کابل؛ از کابلی که غیر این کابل امروز است و قصه از آینده‌ای که در کابل اتفاق می‌افتد اما گذشته‌ی کسی است.

zindagi-ba-sefaresh-pasha-haaرمان با زبان شاعرانه نویسنده‌اش، گذشته‌ای را که در نیامده‌ی ما اتفاق می‌افتد، روایت می‌کند. و همین نیامده در این قصه گذشته‌ای کسی است که تنها فرد باقی مانده از یک نسلی در کابل است و روایت هم روایت کابلی که در آینده است. اما این روایت تنها روایت یک قصه نیست؛ تاریخی است که ساخته شده و آدم‌های که در آن در تقلای زنده ماندن هستند آن هم درون حصاری که دور زندگی و اندیشه‌ای آدم‌ها همچون ماری خفته است و زهرش را می‌پراکند. رمان با جملاتی که دارد مانند پتکی به در و دیوار این حصار و تابوها می‌کوبد و چی ساده در نام و نماد آدمیان تاریخ، مذهب و تمام آن چه که انسان‌ها را بسته است را برهنه می‌کند.

قصه در اواخر قرن پانزده و قرن شانزدهم هجری قمری است. کابل تبدیل شده به دارالخلافه‌ای که به دست یک خلیفه و چند چرگر و ملازم افتاده است و این‌ها کابلیان را با یک روزنامچه و یک صاحب این روزنامچه یعنی جهاندار بزرگ به گرو گرفته‌اند.

در این کابل زنان مادران آل هستند و مایه فساد و باید کشته شوند و چند تن مانند ابی خلیفه، ابن سامان، ملازم، شیخ درس‌خانه کاه‌گلی دستور به هرکاری می‌دهند و هرکاری که بخواهند انجام می‌دهند. از سوی دیگر حصاری در دور کابل کشیده‌اند که آن‌طرف آن به روایت شان جز نابودی و جهنم چیز دیگری نیست. در یک دید این حصار بر ذهن کابلیان ساخته شده و در واقع  همانند باورهای امروزی فرق ایجاد می‌کند میان آدم‌ها و این حصار نیز مرزی ایجاد کرده میان کابلیان مومن و کافران آن سوی حصار. و این حصار در واقع همان چیزی است که تا پایان قصه باشندگان کابل را به خاطر فرق گذاشتن از کافر کیشان جدا کرده است. با این که این دیوار بخشی از قصه‌ای است که دورا‌ دور آدمیان کشیده شده اما با پیش رفتن در میان متن‌ها می‌بینیم که دیوار در واقع همان چیزی است که در ذهن شان قرار دارد. حصار و دیواری که امروزه نیز بشر را در درون خود زندانی نموده است.

تمثیلی که در این درون حصار شکل می‌گیرد و قرائت/خوانش های که از روزنامچه تنها صحیفه‌ای مقدس که از بانی این دین یعنی جهاندار بزرگ به میراث مانده و چند درس‌خانه و شماری پیرو که نفهمیده دنباله‌رو آن هستند. برای کسانی که امروزه در این مرز و بوم همواره قربانی این شیوه و این باور بوده اند بیگانه نیست.

از سوی دیگر اگر نگاه شود کابلی که در این رمان روایت شده که در آینده چنین می‌شود همین کابل است. چون دیوار، ملازم، ابن سامان و خلیفه همه امروز هم هستند. در رمان اما تنها زمان با سرعت آدمیانش را به پیش برده چیزی که در مقایسه با امروز آن تنها زمانش در کتاب زندگی به سفارش پشه‌ها پیشتر رفته است.

رولان بارت در خصوص نقد تأویلی آن را وابسته به چند مورد از جمله اگزیستانسیالیسم، روانکاوی و پدیدارشناسی می‌شمارد. مواردی که برای نقد این کتاب نیز نیاز است آن هم در خصوص به بحث تأویل. چون برداشتی که از متن این کتاب و روایت آن می‌توان کرد با ساختار‌های امروز همانند هستی‌گرایی یا وجودگرایی و روانکای و پدیدارشناسی به شدت گره خورده است. و نخستین موردی که در ذهن می‌آید این است که آدمی که در جبر این جهان زاده شده و ماهیت وجودش شکل گرفته، در کابل قرن شانزدهم هجری چی است؟ کی است؟

از بُعد روانکاوی هم می‌توان دید که چگونه روای، ژکاره و ترابی شخصیت‌های این رمان به مرور زمان حالت‌های روانی شان متاثر از وضعیت گشته و سرکش با غرایز و اندیشه‌های شان دست و پنجه نرم می‌کنند؟ این‌ها چیز‌هایی است که در لابه لای این کتاب با این ساختاری که بارت از نقد تاویلی داده راحت می‌توانیم دسته‌بندی کنیم.

رمان روایت شکسته دارد، و روای گاهی قصه‌ها را از لابه‌لای ذهنش از میان اتفاق‌های افتاده و چشم دید خود بیرون می‌کند و زمان همان‌گونه که در حرکت است گاهی میان گذشته، حال و آینده در نوسان می‌چرخد. روای که روی تخت بیمارستانی در حال حاضر به سر می‌برد مخاطب را با خود به گذشته‌ای می‌برد که هم چنان آینده‌ای امروز ماست. این شکل گیری آینده ما چه خودآگاه یا ناخودآگاه ترسیم خوبی از آن چه که نمی‌توان بعید دانست و شاید اتفاق بیفتد، است. و آن چه که این حال، گذشته و آینده را روشن‌تر نموده زبان داستان است که زبان شفاف و روان است. کاوه جبران شاعر است و همین موضوع کمک کرده تا جاهای از متن به خوبی خودش همانند یک نثر قوی و تا جایی شعرگونه شود که در کنار روایت و برخی جملات فلسفی قالبی خوبی شود برای پذیرفتن و حل کردن این جملات و ساختن تصاویر و روایت و کمک نموده برای زیباتر شدن.

اگر درون‌مایه رمان را به گونه برجسته‌تر دسته‌بندی کنیم دو نکته به خوبی و به راحتی خودش را نمایان می‌کند پدیده نخست که از همان ابتدا سر راه مخاطب قرار می‌گیرد. باور و اعتقادات مذهبی است که نخستین حصار به دور زندگی آدم‌های این کتاب است. و اختلاف و تفاوتی هم که آشکارا در این قصه مایه دردسر است همان باور رایج و قرائت و برداشت از این مذهب باشندگان کابل دارالخلافه و از روزنامچه؛ یگانه مرجع مقدس آدم‌های دارالخلافه و جهاندار بزرگ است که میراث دار این آیین است. هرکدام از درس‌خانه‌ها پیرو خود را دارد و خوانش خود از گفته‌های جهان دار بزرگ و روزنامچه و همین موضوع به شدت در میان اندک آدم‌های باقی مانده در درون این حصار نیز اختلاف به وجود آورده و به شدت زندگی را روی کابلیان سخت و تلخ نموده است. ترابی می‌گوید: زندگی آیینی ما عمیقاً سترون است، فاقد اخلاق و معنا و هدف و همواره مستعد جنایت. این جمله تمام آن چه که اتفاق می‌افتد را روشن می‌سازد.

آن چه که ترابی در این جمله و درجاهای دیگر می‌گوید روایت از رویدادها و واقعیت‌های تلخی است که همواره سایه آن روی انسان‌ها هموار بوده و خواهی نخواهی کابلیان چه در گذشته واقعی و چه در گذشته آن را دیده اند و روایت این کتاب می‌توانند آن را محسوس‌تر کنند.

از این دست جملات در کنار روایت‌هایی که متاثر از این باور و در کل مذهب است درجاهای بسیار تکرار می‌شود و نشان می‌دهد این که چی اندازه این پدیده نفوس کرده به زندگی آدم‌ها که حتا روی چگونه‌گی خندیدن هم حد و حدودی تعیین کرده است و در جایی هم همانند یک کمیدی تلخ سر بیرون می‌آورد. در جایی از بخش‌های پایانی رمان مرده‌ها بر می‌خیزند تا سفارش بدهند که چگونه با جسد شان برخورد شود و این سفارش همه شبیه رسوم مروج در مذاهب گوناگون است و این به خوبی نشان می‌دهد که این مساله چی اندازه حتا مرگ مان را هم تحت تاثیر قرار داده. پس از مرگ هم گریزی نیست. اما برخی آدم های کتاب هم به خوبی آز آن چه که اتفاق می‌افتد آگاه هستند برای همین هم است که راوی در جایی می‌گوید شاید چنین اعتقادی حالا مضحک به نظر برسد اما بالاخره اعتقاد است. کدام اعتقاد است که مضحک نیست؟

پس از بحث تأویل بحث روانکاوی در نقد تاویلی بارت را که یاد آورد شدم در این جا نقش بارزی دارد چون آن چه که آدم‌ها را محدود بسازد همان هم به آن‌ها انگیزه می‌دهد تا در مقابلش بی‌ایستد کاری که ژکاره و بعد ترابی می‌کند آن چه که به مرگ ژکاره و به واقعیت پی بردن ترابی می‌انجامد. آزاد بودن غریزه انسان است و این غریزه هم است که ترابی را وا می‌دارد تا حتا پروای مرگ را ننموده دنبال ممنوع ترین چیز یعنی آیینه برود و با آن واقعیت روزنامچه را آشکار کند.

کاوه جبران، نویسنده‌ی «زندگی به سفارش پشه‌ها»
کاوه جبران، نویسنده‌ی «زندگی به سفارش پشه‌ها»

آیینه نماد خوبی از روبه‌رو شدن با واقعیتی که انسان نمی‌خواهد آن را ببیند یا بپذیرد در این رمان به کار رفته است. همین هم است که یک توته آیینه به راحتی واقعیت روزنامچه را آشکار می‌کند و متن مقدسی را تبدیل به یک متن بی هوده و خند‌ه‌دار می‌سازد. از سوی دیگر همین غریزه و کنجکاویی است که ذهن ژکاره و ترابی را وا می‌دارد تا بیندیشد پشت این حصار چیست و این بد رقم گره خورده است به آن چه که انسان بخواهی نخواهی در سرشت خود دارد و تنها کافی است که آن را در آیینه ببیند و آن هم در تلاش برای آزادی است که نویسنده به کرات تلاش می‌کند تا این را به مخاطب  برساند و این تلاش تا آخرین سطر‌های کتاب ادامه می‌یابد. “باری ترابی در گرمابه می‌گفت؛ آدمی در پی ترس با تصویر پردازی و رویا بافی، موقعیت واقعی اش را انکار می‌کند. ناخودآگاه منکر می‌شود. به راستی هم، جبن و ترسی که از مواجه با آدم‌های شجاع و خلاق آن طرف حصار، نصیب اهالی کابل شده بود، موقعیت واقعی ما را در آن روزگار انکار می‌کرد.”

“کم کم دریافته‌ام که چگونه می‌شود به وعده نسیه و سعادت نداشته هرگز شک نکرد. ما هرگز شک نکردیم. نمی‌شد شک کرد چون درون دایره‌ی چرخانی گرفتار آمده بودیم که مجالی برای رهایی نمی‌داد.”

و نویسنده می‌گوید اکنون که از زمان دیگری نگاه می‌کنم، سازکار این چرخه را بهتر در می‌یابم: “ما را سپرده بودن دست اختاپوس و چندین پای که نظام آموزش نام داشت اما نظام آموزش نبود. نظامی از تلقین و تخویف بود…” برگ‌های ۲۸۰ به بعد تمام تلاش روای هم همین است که این حصار‌ها در کل بشکنند.”

نکته دومی که در این کتاب به وفور دیده می‌شود چیزی است که پیش از این نیز در شعرهای کاوه و حتا در رمان پیش‌تر از او یعنی لوهاران هم بود و آن نیست‌انگاری، پوچی و بی‌هودگی هستندگی آن است که از همان زاده شدن در این جبر جغرافیا و تا همراه شدن با پایان سخت روزمرگی که در لابه لای جملات این کتاب و در هرچند برگ تکرار می‌شود همراه است. این که این قصه چی‌گونه راوی را لحظه‌به‌لحظه به مرگ نزدیک می‌سازد گذشته از حفظ شدن در متن روایت همراه می‌شود با جملاتی از این دست: زمان چه دل کینه‌جویی از تن آدمی دارد. اند اندک تن را چنان می‌ساید و می‌فرساید تا جان به‌ناچار از آن بدر شود… “به این نکته خودم پی برده‌ام. آدمی به اندوه است. اگر اندوه نباشد، معنای این جهان چیست؟… هیچ! “آدمی چیست؛ مردابی از خاطره، جهانی از اندوه و تنهایی بی‌پایان.”  این فقط چند جمله از میان ده‌ها جمله است که همین‌گونه در دل روایت گره‌خورده با آدمی و جهان تاریک و واقعی آدمی.

اما آن چه که برای من در این کتاب تازه نبود در نخست صحنه‌های از روایت راوی داستان در درون بیمارستان و به نحوی قصه خود شخصیت اصلی هم بود که ناخودآگاه مرا به یاد فیلم آقای هیچ‌کس (Mr.Nobody) می‌انداخت.  این فیلم نیز به زندگی آخرین مرد از نسل میرای/فانی انسان‌ها می‌پردازد و در این جا نیز پیرمردی همانند راوی این داستان که تنها بازمانده دارالخلافه‌ی کابل است، تنها بازمانده یک نسلی است که می‌میرد. چون بر اساس روایت این فیلم انسان‌ها دیگر نمی‌میرند و همین موضوع جلب توجه کرده و همه آدم‌ها منتظر پایان وی و فهمیدن داستان وی هستند. در این فیلم نیز راوی همانند شخصیت اصلی رمان زندگی به سفارش پشه‌ها در بیمارستان سرو کارش با آیینه است و بازی‌های با آیینه دارد و قصه‌اش را دیگران از تکنالوژی مدرن تعقیب می‌کنند. کاری که در زندگی به سفارش پشه‌ها هم اتفاق می‌افتد. حتا در جاهایی نیز دیالوگ‌های این دو در خصوص زمان همانندی دارند.

نکته دوم برخی از نکات کتاب که روایت آمیخته با گفتارهای فلسفی شده چندان در قالب داستان نتوانسته است خودش را بگنجاند. مثل برگ ۱۹۰ تا ۱۹۳ این کتاب چیزهایی که از زبان جهاندار بزرگ جاری می‌شود نتوانسته خودش را با اصل روایت وفق دهد و در دل داستان حل شود. بخواهی نخواهی مخاطب را با یک بریده نوشته‌ای فلسفی که می‌تواند جدا از متن پنداشته شود رو به رومی‌سازد و همین گونه هم در برگ ۲۲۳ کتاب جایی که روای به پرسش یک دانشجو پاسخ می‌دهد به ناگهان در هیئت یک فیلسوف و جهان شناس و تیوری پرداز ظاهر می‌شود که این هم از مواردی است که می‌شد با زبان خیلی ساده هم آن را روایت کند و نیاز به استفاده از جملات و واژه‌های فلسفی و نظریات نو و فلسفی نبود.

و در مواردی هم خود قصه نتوانسته خودش را خوب حل کند، مثلا در جایی پس از آمدن جهاندار بزرگ که پرواز کرده می‌آید راوی به ناگهان با ترابی دو اسپ بالدار می‌یابند و پرواز می‌کند که خواننده در همان آغاز هم می‌تواند حدس بزند که چنین اتفاقی خوابی بیش نیست و حتا این موضوع نمی‌تواند ربط به یک باره ظاهر شدن جهاندار بزرگ که پرواز نموده آمده است داشته باشد.

اما در کل رمان با این زبان و این روایت و زاویه‌های پردازش می‌تواند به خوبی مخاطب را نگه بدارد و او را وادار به اندیشیدن بکند. به خصوص بخش پایانی کتاب که اگر بازهم اندکی خلاصه تر می‌شد به خصوص آن جایی که مشخصا نویسنده از زبان راوی مسقیم خواننده را مخاطب قرار می‌دهد زیباتر می‌شد. در پایان کتاب راوی در واقع با مخاطب گپ می‌زند، در کل خواننده را مخاطب قرار می‌دهد و هر آنچه می‌گوید نه برای گذشته است و نه برای آینده و هم می‌تواند برای هردو باشد اما این مخاطب من هستم، تو هستی و تمام آن‌هایی است که می‌شناسم و می‌شناسیم و در این جبر جغرافیا با یک حصار بزرگ به دورمان زندگی می‌کنیم.

.