قُمو بیشتر دوست داری یا نیویورکو؟

«خوب مگه فرقی هم می‌کنه؟»

چطور باید برایش توضیح می‌دادم که فرق می‌کند. خیلی هم فرق می‌کند. اما چه فرقی می‌کرد؟ می‌گفت تعهد، تعهد است. پایبندی، پایبندی‌ست. عشق و دوست داشتن هم که همان است. اصلا طوری خوب می‌گفت و بااطمینان، که می‌گفتی راست می‌گوید. فرقی نمی‌کند. وقتی هم که در خارج از ایران نفس بکشی همان دم و بازدم باعث می‌شود،فرق نکند. یعنی یک عنصر ناشناخته ای  در هواست که باعث می‌شود واقعا فرقی نکند. این عنصر ناشناخته در هوای ایران نیست.

«سورنا، داره کم کم یک سال می‌شه. یک سال از آشنایی من و تو می‌گذره. سالگرد عروسیِ شریعت هم هست.»

سورنا هیچ نمی‌گوید. حتما دارد پیش خودش فکر می‌کند جاری شدن آن جمله چه فرقی می‌کند؟ پیش خودش فکر می‌کند یعنی هنوز هم در این دنیای فیس بوک زده، جمله هایی هستند که توی خودشان معجزه داشته باشند؟

یا فکر می‌کند اینکه من یک لباس سفید گل دار بپوشم و خودش هم یک کت سیاه با پاپیون قرمز بزند چقدر همه چیز را عوض می‌کند؟!

یا به هیچ کدام از این‌ها فکر نمی‌کند و دارد به اسم شریعت فکر می‌کند. اولین بار وقتی گفتم اسم خواهرم شریعت است اصلا نمی‌فهمید یعنی چه؟

می‌گفت: «اسمش فارسی ست؟!»  گفتم: «نه،عربی ست.»

خوب اسم من هم عربی بود ولی برایش آشناتر بود. معلوم بود اسمم را دوست ندارد چون هرگز معنی واقعی اسم من و شریعت را نمی‌فهمید. همانقدر که من بلد بودم انگلیسی حرف بزنم، سورنا هم می‌توانست فارسی حرف بزند. فارسی حرف زدنش به معنای ساجده و شریعت قد نمی‌داد. معنی‌ هم این نیست که ساجده یعنی سجده کننده. نه. معنی یک چیز جان دار است که می‌توان از آن به شهر رسید. به کوچه،به خانه، به خانواده، به نوع لباس پوشیدن شان، به تربیت شان، به اعتقادات خفته و زیر خاکستر مانده‌شان. معنی یک موجود زنده است که باید توی هزار جمله و کلمه‌ی مختلف،طرح و نقش غریب‌اش را دیده باشی. برای سورنایی که اینجا به دنیا آمده بود و توی آمریکا هم بزرگ شده بود،این‌ها فقط اسم بودند. دو تا کلمه بودند که با آن‌ها می‌شد دو نفر را صدا زد.

اوایل آشنایی مان،حرف زدن با سورنا، تلفیق بی مزه ای از انگلیسی و فارسی بود. یک زبان گنگ بی جان که فقط برای رساندن پیام است و نه معنا. با آن زبان که بین مان بود نمی‌شد حرف زد فقط می‌شد صدا داشت. زبان مان،هجا داشت اما نمی‌شد با آن ارتباط برقرار کرد. آوا نداشت. آوایی که از جان بلند شود و با خودش سلول‌های درد و خاطره و نگاه و هزار کوفت و زهرمار دیگر داشته باشد را نداشت. مثلا سورنا نمی‌داست یا اصلا حدس هم نمی‌زد که توی جمله‌ی » آخ، سورنا اگه بدونی چقدر دوستت دارم.» همه‌ی غصه‌ها و قصه‌ها توی » آخ» ورم کرده است. سورنا «آخ» را نمی‌شناخت. نقطه حرف «خ» را نمی‌فهمید که گاه چه حرف هایی در خود نهان دارد. یا حتی گاهی ساده‌ترین واژه‌ها مثل«می‌فهمی» هم معنی دیگری داشت. «می‌فهمی» همان «یو نو» در زبان انگلیسی نبود. همان «دو یو آندرستند؟» نبود.

«می‌فهمی» یک سوال کلیشه ای غم دار بود که از کوچه‌های زمان گذر کرده بود. از آفتاب داغ یزد، از ساحل شنی انزلی، از میدان شهرداری رشت، از لواشک‌های ترش تبریز، از دریاچه‌ی بی آب ارومیه، از سی و سه پل اصفهان، از درب پنجاه تومانی دانشگاه تهران… از همه‌ی این‌ها گذر کرده بود و رسیده بود به گلوگاه زبان. این «می‌فهمی» همان «یونو» نبود، اما سورنا می‌گفت:«می‌فهمم. ادامه بده.»

از همین یک جمله‌ی سورنا می‌شد فهمید که نمی‌فهمد، که اگر می‌فهمید حرف‌های من دیگر ادامه ای نداشت. همین که می‌گوید:«می‌فهمم. ادامه بده» یعنی نمی‌داند «می‌فهمی» که من گفتمش خود جامع و مانع بود و به تنهایی غایت یک حال نانوشته و یک داستان ناگفته بود. اما من ادامه می‌دادم.

» زود زنگ بزن به شری تبریک بگو که ساعت ایران نگذره.»

شری را بدون عین گفت. خیلی سریع گفت که از دست کلمه خلاص شود.همان کاری که من با بعضی از کلمه‌های انگلیسی انجام می‌دهم. همانقدر که سورنا اسم شریعت را درک نمی‌کرد،خاله قدسی هر بار که به خانه‌ی ما می‌آمد با به به و چه چه می‌گفت:«چه اسم بامسمایی. واقعا برازنده‌ی دختر متین و خانومی مثل شریعت است.»

خاله قدسی خاله‌ی ما نبود اما آنقدر سال‌های زیادی همسایه‌ی ما بود که خاله صدایش می‌کردیم. خاله قدسی، شریعت را دوست داشت و هر وقت می‌آمد خانه‌ی ما از انگشت‌های کشیده‌ی شریعت، از موهای بلند نزدیک باسن اش،از ابروهای پیوندی‌اش تعریف می‌کرد. پسرش هم شریعت را دوست داشت. اما از یک جایی به بعد آن‌ها من را دوست نداشتند. درس می‌خواندم، آن‌ها دوستم نداشتند. از کشورهای دیگر و سطح پیشرفت علمی شان برایشان حرف می‌زدم، آن‌ها دوستم نداشتند. از استقلال و کار کردن و متکی به نفس بودن حرف می‌زدم، دوستم نداشتند. از تل‌‌اش کردن و پویایی و تجربه کردن می‌گفتم، دوستم نداشتند. یک بار هم که نزدیک به رفتم بود، بر اساس آمار اطلاعاتی ارائه دادم و گفتم:«مثلا خاله همین شهر را نگاه کن. یکی از مذهبی ترین شهرهای ایران است اما آمار جرم و جنایت پنهانش از بقیه‌ی شهر‌‌ها بیشتر است. مثلا شما تا به حال…»

آمدم مثالم را تمام کنم که دیدم خاله قدسی،چین‌های قرمز پیشانی‌‌‌اش را صاف کرد و با اطمینانی که از گلویش بیرون می‌ریخت،گفت:«تو که دیگه خانوم دکتری چرا این حرفو می‌زنی؟ این‌‌‌ها همش حرف‌های بیگانه‌هاست. هیچ جای دنیا اینجا نمی‌شه.»

به سختی تل‌‌اش کردم یک لبخند بی مزه ای را روی لب هایم نقاشی کنم. حالا دلیل این همه دوست نداشتن را می‌فهمیدم. من هم بیگانه بودم.یک عامل چرکین بودم که مطابق با شابلون آن‌ها زندگی نمی‌کردم. وقتی از ایران آمدم اینجا،کمی از من خوششان آمد که آن هم از معجزات رفتن بود. رفتن از هر نوعی حالا چه کوچ باشد و چه مرگ،دل‌ها را نرم می‌کند.

این ندیدن و دور بودن،خالق نوستالژی و خاطره‌های بی ربط است اما اگر نزدیک باشی و در دسترس،خودشان از تو دوری می‌کنند.یک بار همان سال اول که به بهانه‌ی عید قربان،عید غدیر و عید فطر و نوروز و… به خاله قدسی زنگ زدم، با لحنی لطیف و نرم گفت:« ساجده جان،دلمان برایت تنگ شده.» من هم صمیمی شدم و کلی حرف زدم. برایش از آمریکا تعریف کردم و از نیویورک و از زندگی خودم.

گفتم:«خاله اصلا نگران نباشید. این جا یک ذره هم حس غربت وجود ندارد. از بس که همه غریبه اند.وقتی هم که همه غریبه باشند امکان آشنایی و دوست شدن بیشتر وجود دارد.»

پیش خودم فکر می‌کردم، اصلا کی گفته اینجا آمریکاست؟! کمی بالاتر از خانه‌ی ما که هندوستان است و بوی تند ادویه است و شلوغی‌های مخصوص بمبئی. آن طرف مکزیک است و نان بوریتو و تورتیلا و سالسا.کمی آن طرف تر مرز آرژانتین و اسپانیاست. پایین تر،عرب‌ها می‌نشینند و «ح»‌های غلیظی که توی خیابان شنیده می‌شود به همراه گوشت حلال، نان حلال، مرغ حلال. بعد هم که به فرانسه و ایتالیا می‌رسیم و بستنی‌های کش دار. اصلا آمریکایی‌ها این جا غریبه‌اند.

توی همین فکر‌‌ها بودم که دیدم خاله قدسی می‌گوید: «چه جالب. دقیقا عین شهر خودمون که همه‌ی فرهنگ‌ها و همسایه هامون از پاکستان و عراق و افغانستان رو می‌تونی ببینی.» خاله قدسی داشت راست می‌گفت اما کمی فرق بود. فرقی که آن موقع نمی‌دانستم چیست. زنگ زدن‌‌ها به همان سال اول ختم شد. کم کم دلتنگی آن‌ها هم ته کشید.من هم دیگر به رسم و رسوم ایران،مبادی آداب نبودم و برایم مهم نبود همه را راضی نگاه دارم یا کاری کنم که همگان از جمله خاله قدسی هم به هر طریقی دوستم داشته باشد تا اینکه پارسال خاله قدسی چادر حریر سیاه‌اش را پوشید و آمد خانه‌ی ما،خواستگاری. از شریعت شنیده بودم که امسال چادر حریر مد شده است. و خاله قدسی هم جز اولین نفرهایی بود که توی شهر،چادر حریر سر می‌کرد.

خاله قدسی که مجموعه پارادوکس‌های جهان بود، همیشه روی مد بود.حتی مدهای عجیب غریب. مثلا وقتی عمل دماغ مد شد، جز اولین نفر‌‌ها بود اما چون یکی از سوراخ‌ها از دیگری بزرگتر شده بود برای دومین بار دماغش را عمل کرد و دومین بار چون گوشه‌ی سمت راست بینی‌اش خط افتاده بود مجبور شد برای سومین بار دماغش را عمل کند. بعد هم چربی‌های اضافه‌ی شکمش را ساکشن کرد اما بعد از شش ماه چربی‌ها برگشتند. ابروهایش را هم همیشه بوتاکس می‌کرد که خوش حالت بماند. بااینکه توی عکس نامزدی، خاله قدسی با همان چادر سیاه‌اش همه‌ی صورتش را پوشانده بود اما باز هم معلوم بود که بینی‌‌‌اش عملی‌ست.عمو حجت هم مثل تمام جشن و اعیاد دیگر همان کت شلوار عروسی‌اش که مال سی سال پیش بود را پوشیده بود.

عمو حجت همسر خاله قدسی بود. طبعا او هم عموی واقعی ما نبود. عمو حجت از آن مردهایی بود که به گوش دادن اخبار ساعت نه شب در خانه بسنده می‌کرد و بابت همین هم کلی راضی و خشنود بود.

پسرشان هم که حالا داماد ما شده،توی عکس نامزدی موهایش را بالا داده.از ان آب زیرکاه‌ها بود که بعد از ازدواج به خودشان قول می‌دهند دور همه چیز را خط بکشند.شوهرعمه کیان هم گوشه‌ی عکس ایستاده و به طرز دلنشینی می‌خندد.حتما خوشحال است از اینکه کار خداپسندانه ای انجام داده است.

رفته بودند حرم، عقد کرده بودند. شوهرعمه کیان،عقدشان را خوانده بود. شوهرعمه کیان، روحانی بود. نمی‌دانم، شاید هم طلبه ای بود که درس حوزه می‌خواند اما لباس می‌پوشید. از آن آخوندهایی بود که زیادی آپ تو دیت بود.موسیقی‌های روز دنیا را گوش می‌داد. درباره‌ی آب با و سیناترا نظر می‌داد. فیلم‌های برگمان را با فضای اگزیستانس آنتونیونی مقایسه می‌کرد اما شوهرعمه کیان یک دغدغه‌ی بزرگ داشت و آن هم اسمش بود. همه‌ی تلاشش را می‌کرد که در خانه و توی دوست و فامیل، محمدمهدی صدایش کنند. یک مُهر هم سفارش داده بود و رویش«محمدمهدی» حک شده بود. می‌زد پای نامه‌ها و به نوشته هایش. شوهرعمه کیان هرگز در این راه موفق نشد و هنوز هم همه‌ی خانواده،کیان صدایش می‌کنند.

بعد‌‌ها که دانشگاه رفتم یک همکلاسی داشتم که اسمش محمدمهدی بود.می گفت:« به من بگویید کیانوش!»

سورنا صدایم می‌زند و به خودم نگاه می‌کنم که دارم می‌خندم.

«چرا می‌خندی ساجده؟»

«هیچی. داشتم به بعضی از آدم‌ها فکر می‌کردم،خنده م گرفت. تو چرا شدی عین عمو حجت؟ از صبح تا شب پای اخبارهای تلویزیونی؟ کمش کن سورنا!»

«عمو حجت کیه؟»

«عمو حجت می‌شه پدرشوهر شری. خیلی مرد مظلوم و آرومیِ.»

«یعنی با کسی ارتباط برقرار نمی‌کنه؟»

«چرآ. ارتباط که برقرار می‌کنه ولی با سوال‌های عجیب غریب مخصوص خودش.»

«یعنی چجور سوال هایی؟»

«سوال‌های بی مزه دیگه.»

بلند می‌شوم. کنترل را برمی دارم و خاموشش می‌کنم.

«سورنا،این‌ها هم یه جور دیوونه‌ان. هرچقدر که تو ایران، اخبار گل و بلبله و همه چی آرومه، اینجا همش قتل و تجاوز و دزدی نشون می‌دن. واقعا این دوتا کشور یه چیزی شون می‌شه.»

سورنا لبخند می‌زند. لبخند دلنشینی که ایرانی ست. لبخندش از وسط همه‌ی واژه‌های فارسی ای که بلد است بیرون آمده. سورنا دو لبخند دارد. یکی‌اش آمریکایی ست و مربوط به بزرگ شدنش در این کشور و درس خواندن در دبیرستان و دانشگاه‌های اینجا. یکی دیگرش فارسی‌ست و ایرانی، مربوط به پدرش، من و آشنایان ایرانی‌اش.

اصلا چرا باید سورنا را با این لبخند مهربان،اینجا قائم می‌کردم؟! می‌دانم که بزرگترین دلیلش این نبود که ما با هم در آمریکا آشنا شده بودیم؟ بزرگترین دلیلش این نبود که او در آمریکا به دنیا آمده و بزرگ شده‌ی اینجاست.  بزرگترین دلیلش ازجنس چیزهایی بود که خاله قدسی و امثالش را به لحظه ای مکث وادار  می‌کرد. بعد هم با حالتِ لب به دندان گزیده ای می‌گفتند:« یعنی طاغوتی اند؟»

بابای من هم سرهنگ است.حالا این ور یا آن ور. اصلا اینکه من و تو اینقدر شبیه به هم هستیم، اینقدر نحوه‌ی زندگی کردن مان به هم می‌خورد،به همین خاطر است. دلیل اصلی‌اش همین است. بابای تو سرهنگ آن دوره است. بابای من سرهنگ این دوره. خوب که چی؟! دوره‌ها را چه کسی تعریف می‌کند؟! خط‌ها را کی کشیده که بابای تو افتاده آن طرف و بابای من این طرف خطا؟! یعنی بابای تو جنایتکار است و وطن فروش؟! بابای تو را که دیده ام. بیشتر از پنج جمله حرف نمی‌زند. سرش توی کتاب است. توی مجله،توی روزنامه. یعنی بابای تو می‌تواند،جانی باشد؟! یعنی روزی بوده که سرش را از مجله بیرون آورده،دست هایش را پر از گلوله کرده و به سمت آدم‌ها چرخانده؟! کدام روز؟!

باید از یک جایی تو را برایشان تعریف کنم. از یک جایی که خوششان بیاید.

مثلا بگویم:« پدرش اصالتا مشهدی ست.»

بعد همه بگویند:«چه عالی. زیارت است و سیاحت.»

بعد بگویم:« مادرش اصالتا افغان است.»

بعد همه به هم نگاه کنند و خاله قدسی بگوید:« عه؟!»

و همه توی دلشان بگویند:«تا اونجا رفتی نتونستی یه آمریکایی‌شو پیدا کنی.»

و همان لحظه که همه دارند توی دلشان این را می‌گویند و من هم می‌شنوم، یادم بیاید تفاوتی را که سال اول نمی‌دانستم چیست. یادم بیایند ان جوری که خاله قدسی می‌گفت آن جا همه با هم مثل اینجا زندگی نمی‌کردند اما من آن موقع نمی‌دانستم دقیقا چیست تا اینکه خاله قدسی گفت:«عه!»

بعد بگویم: «البته خودش امریکایی‌ست. امریکا دنیا آمده و بزرگ شده‌ی امریکا هم هست.»

و خاله قدسی باز هم بگوید:«عه؟!»

این بار «عه»‌اش کمی طولانی ست و این«عه» غبطه است و مرحبا.«عه» دورپرستی ست که یک بیگانه پرستی ضمنی درخودش دارد.

«ساجده بلند فکر کن. چرا اینقدر امروز تو خودتی. به چی فکر می‌کنی؟»

می خواستم توضیح دهم. کامل و بسیط بنشینم و برایش توضیح دهم. اما چطور باید أنواع «عه»‌های خاله قدسی و معانی پنهانش را برای سورنا توضیح می‌دادم.

می گویم: «هیچی داشتم به خواب دیشبم فکر می‌کردم!»

«چه خوابی؟»

«خواب دیدم با بابا سوار ماشین م.بابا داره تو خیابون‌های شلوغ رانندگی می‌کنه.موتورسوار‌‌ها از هر طرف میان و چراغ قرمز‌‌ها رو نمی‌ایستند. بابا از همه‌ی ماشین‌ها و چراغ قرمز‌‌ها سبقت می‌گیره.وقتی هم می‌رسه به خط عابر پیاده نمی‌ایسته. هیچ ماشین دیگه ای هم نمی‌ایسته. آدم‌ها سعی می‌کنند راه خودشون رو به زور از بین ماشین‌ها باز کنند و برن اونطرف خیابون. خیابون‌ها سمت آزادی و توحیده اما برج‌های منهتن هم توی خوابم هست حتی پل بروکلین هم از نزدیکی میدون آزادی رد شده. سر یه پیچ، بابای تو جلوی مارو می‌گیره و با عصبانیت جریمه مون می‌کنه.»

سورنا می‌خندد. این بار کاملا امریکایی می‌خندد.

«مگه بابای من افسر راهنما رانندگی بوده؟! خوابت هم تاثیر حرف هاییِ که دیروز راجع به آرامش راننده هایی اینجا می‌زدی و می‌گفتی شرمنده می‌شی وقتی از چند متری که می‌خوای رد بشی برات وای میستن. حالا بگو ببینم چندتا کشته دادین توی این خواب؟»

«کشته؟! مارو از این سوسول بازی‌ها می‌ترسونی. به ما می‌گن ایرانی. این رانندگیِ معمولیِ تو ایران. هرکی این کارو نکنه بهش می‌گن پپه.»

سورنا، پپه را تکرار می‌کند ومعلوم است معنی‌اش را نمی‌داند اما سوال هم نمی‌پرسد.

«ساجده زنگ بزن دیگه. دیر می‌شه.»

باید به خانه‌ی خاله قدسی زنگ بزنم و به شریعت و همسرش سالگرد ازدواج شان را تبریک بگویم.الان همه شان دور هم جمع شده اند. زنگ می‌زنم. عمو حجت،تلفن را برمی دارد.بعد از خوش و بش و احوال پرسی برای تلطیف فضا، یکی از همان سوال‌های بی مزه‌اش را می‌پرسد.

«خوب خانوم دکتر،حالا قمو بیشتر دوست داری یا نیویورکو؟»

درباره‌ی نویسنده

راضیه مهدی‌زاده

راضیه مهدی‌زاده

راضیه مهدی‌زاده نویسنده‌ی مهاجری‌ست که به گفته‌ی خودش در «دیگ گم شدن» زندگی می کند. او در دانشگاه تهران فلسفه خوانده و فوق لیسانسش را در زمینه ی ادبیات دراماتیک و مطالعات سینمایی گرفته است. او هم اکنون در نیویورک، دوره‌های نوشتار خلاق را می‌گذراند. از او دو کتاب در ایران به نام‌های «موخوره» و «یک کیلو ماه» منتشر شده است.

۶ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • داستان نثر خیلی روون و صمیمانه ای داشت که باعث می شد خواننده تا آخر و بدون مکث پیش بره. البته انتخاب یه سری کلمات شاید زیاد با اون روایت ساده همخونی نداشتن؛ که البته این می تونه یه نظر خیلی سلیقه ای باشه.
    داستان خط سیر خوبی داشت، ولی یه کم توی بیان موضوعات مختلف زیاده روی شده بود. مثلا همین تفاوت های خاله قدسی و تفکرات ساجده می توتستن برای یه داستان کوتاه کافی باشن؛ ولی بهشون تفاوت های قبل و بعد از انقلاب و تمارض های شخصیتی افراد دیگه و مسائل دیگه ای هم اضافه شده بودن که به نظر من هر کودوم به صورت جداگانه می تونستن موضوع یه داستان کوتاه باشن تا هم تاثیرشون بیشتر بشه و بشه روشون بیشتر مانور داد؛ هم خواننده با یه سیل عظیمی از موضوعات مختلف و خلاصه شده رو به رو نشه.
    با آرزوی موفقیت و پویایی برای قلم زیبا و حرفه ای راضیه ی عزیز.

  • به طور کلی نویسنده در نوشتن بسیار روان و خوب عمل کرده و به شخصه به دنبال کردن داستان علاقه مند بودم. شاید اون طور که در باقی دیدگاه ها میبینیم، طولانی شدن داستان حاصل ارایه برخی اطلاعات غیر ضروری باشه، اما شخصا” فکر میکنم در قیاس کردن دو روش زندگی که درون مایه اصلی داستان هست، همین ریزه کاری ها و اطلاعات به ظاهر بی اهمیت هست که توصیف ها رو باور پذیر و طبیعی میکنه. بدون شک بعد از خوندن داستان یک ذهنیت منسجم و دقیق از شخصیت قدسی به نمایندگی از زندگی سنتی ایرانی و ساجده به نمایندگی از زندگی متجدد یک ایرانی خواهید داشت و این کیفیت شخصیت پردازی داستان رو میرسونه که در یک مجال کوتاه شخصیت ها رو با تقریب خوبی تصویر کرده.

  • درود.

    ممنونم از نویسنده ی گرامی . از نثر خودمانیش لذت بردم و اما ذکر چند نکته

    داستان کوتاه مجال پرداختن به تمام شخصیت ها نیست ، بنابراین بایستی یک الی دو شخصیت بصورت متمایزی از بقیه متفاوت باشند. در این داستان تفاوتی در شخصیت ها نیست ، سورنا همان است که راوی ست و شریعت همان است که قدسی . بنابراین نویسنده در پردازش شخصیت ها ضعیف عمل کرده و‌چه بسا اینهمه نامی که در داستان وجود دارند ، در حد تیپ باقی مانده اند .

    نکته ی بعد
    زن‌و شوهری با هم حرف می زنند بعد خط روایت می شکند و راوی با تکیه بر تک گویی و‌جریان سیال ذهن داستان را پیش می برد اما به گمانم تخمین زمان دراماتیک داستان اشتباه است و بهتر این بود با رفت و برگشت های زمانی ، داستان به زمان حال می آمد و طی دیالوگها کارآمدتری ، خواننده بیشتر سورنا و راوی را می شناخت .
    و بعد مکان داستان

    مکان داستان جا داشت با توصیفات بیشتری به خواننده معرفی می شود ، به همین دلیل خواننده جایی را که سورنا و راوی دارند حرف می زنند را نمی بیند اما در عوض نویسنده کلیشه وار ، درباره مکان ها دارد شعار می دهد آنجا که می گوید رشت فلان و یزد بهمان … .

    نکته ی بعد

    طرح این داستان به درد یک داستانک می خورد نه داستان کوتاه ، زیرا در بسیاری جاها نویسنده در تلاش است که با جملات و حرفهایی که اصلا در جهت خط داستان نیست ، داستان را بسط بدهد و‌نتیجه هم خستگی خواننده خواهد بود .

    ودر آخر برای نویسنده ی گرامی آرزو دارم قلمشان مانا بماند.

    سپاس.