ادبیات، جامعه، سیاست

  • تازه‌ترین‌ها
  • پرخواننده‌ها

املت تک‌نفره

حمیدرضا رنجبرزاده

چکیده:

هر چی با خودم کلنجار رفتم، نفهمیدم چم شده که می‌خوام طلاقش بدم. دیگه خسته شده بودم. فقط اینو می‌دونستم که دیگه خیلی وقته دلم باهاش نیست. شاید دلم تنهایی می‌خواست، شایدم باز هواییِ سفر شده بودم، نمی‌دونم...

یه قلوپ از چایی‌ام رو که خوردم، کم مونده بود همه‌اش رو تف کنم تو صورت جلویی‌ام. خدا بهش رحم کرد! همیشه‌ی خدا حالم از چاییِ تلخ بهم می‌خورد. شکرپاش رو برداشتم که چایی‌ام رو شیرین کنم، دوباره یادش افتادم. هر وقت می‌رفتیم اونجا، خودش برام شیرین می‌کرد. بدعادتم کرده بود. اگه تهران بودم، هر هفته پاتوق‌مون بود. املت‌های اونجا رو هیچ‌جا نداشت. جفت‌مون عاشق املت بودیم. هنوز از در نرفته تو، خودِ اوس ممد بلند می‌گفت: «پسر! یه املت دو‌نفره‌ی چرب‌چکونِ مَشت بذار واسه عمو مُصی». صدبار بهش گفته بودم خوش ندارم جلوی بقیه به من بگی مُصی! افت داره برام، بگو آق مصطفی. به خرجش نمی‌رفت.

همه‌جای سفره‌خونه‌ی اوس ممد، منو یاد ملیحه می‌انداخت. آدم با یه تیکه چوب هم سی سال بیاد یه‌جا و صبحونه بخوره، کلی خاطره باهاش می‌سازه، چه برسه به عیال آدم. اولین باری بود که بدونِ اون میومدم. دو سه روزی می‌شد رفته بود شهرستان. این آخریا هر وقت می‌رفت خونه باباش، یه نفس راحت می‌کشیدم. دیگه طاقت اون قدیما رو نداشتم. اوایل غُر غُر کردناش رو راحت‌تر تحمل می‌کردم، ولی هر چی بیشتر پیش رفت، هم من کم حوصله‌تر شدم، هم اون غر زدن‌هاش بیشتر شد.

زیاد غر می‌زد، ولی زنِ بسازی بود. تو اوجِ نداری‌هام آخ نگفت. یه مدت بد به خنسی خورده بودم. تا سه ماه رنگ گوشت رو ندیدیم؛ ولی یه بار به روم نیاورد که «آق مصطفی! گوشت دیدی سلام ما رو هم بهش برسون!» اما حسابِ غر زدنای سرکار علیّه، جدا بود از همراهی‌اش. تحملِ بی‌محلی یا کم‌محلی‌کردن رو نداشت. دائم باهاس بهش توجه می‌کردی. حالا این وسط من چی بودم؟ شوفرِ اتوبوس و دائم این‌ور و اون‌ور. وجب به وجب ایران رو گز کرده بودم. وقتایی که می‌رسیدم خونه، خسته‌تر از اونی بودم که مثل جوونی‌هام ناز بخرم. همین سفره‌خونه اومدن، شده بود بزرگ‌ترین تفریح‌مون. دیگه وقت واسه چیز دیگه نمی‌موند. همین که کم واسش وقت می‌ذاشتم، بساطی شده بود برام. این شد که بعد از ۲۵ سالِ آزگار، شوفری رو ول کردم و شدم مکانیکِ اتوبوس و ماشینِ سنگین. یه جا موندن برام سخت بود. هر بار که یه ابوقراضه رو میاوردن برای تعمیر، هوایی می‌شدم. دلم پر می‌زد که بشینم پشتش و تخته گاز برم و بِکَنَم از تهرون؛ ولی هر دفعه، فکر کردن به غُر زدن‌های ملیحه، مثل قیچی پرهام رو می‌چید! ولی این دلیلی نبود که می‌خواستم طلاقش بدم.

اون اوایل می‌گفتم حرف مردم کیلو چنده؟ اما بعد از چند سال، دیگه تحمل خاله‌زنک‌بازی‌هایِ قوم و خویش رو نداشتم! آخه بابا به شما چه؟! ما شاید اصلاً دلم‌مون بچه نمی‌خواست. ولی حریف زبونِ تیزشون نبودیم. خودِ ملیحه هم خسته شده بود. سال‌ها تو حسرت بچه‌دارشدن سوختیم. هر بار که بهش می‌گفتم «زن! دِ آخه لااقل پاشو بریم آزمایش بدیم ببینیم چه مرگ‌مونه!» از زیر بارش طفره می‌رفت. می‌ترسید از اینکه مشکل از خودش باشه. آبجی‌هاش هم همه‌جا رو پر کرده بودن که عیب از منه. برام افت داشت حرف دهنِ هر کس و ناکسی باشم. خسته‌ام کرده بودن، ولی اینم دلیلی نبود که می‌خواستم طلاقش بدم.

تا از فکر و خیال دربیام و به خودم بیام، دیدم چایی‌ام سرد شده. به شاگرد گفتم بیاد عوض‌اش کنه. لاکردار عین لاک‌پشت شده بود اون روز. خمار بود یا نعشه رو نمی‌دونم. مثل هر دفعه تر و فرز نبود. از شُل‌بازی عصبی می‌شدم. دست خودم نبود. تا به خودش بجنبه، استکان چایی رفت سمتش. شانس آورد که خورد تو دیوار. اوس ممد هم یه پس‌گردنیِ بهش زد و اومد بالا سر من. خم شد در گوشم: «مصطفی چته؟! فازِ لاتی برندار بابا! این جوجه‌ها واسه من شیر میشن. عین آدمیزاد بگو چایی‌ام سرد شده!» بعد برگشت و رو به شاگردش داد زد: «این املت آق مصطفی چی شد؟!» صفا کردم! آروم بهش گفتم: «باریکلا! حتماً باید زور بالا سرت باشه تا عین آدمیزاد اسمم رو صدا بزنی؟» هیچی نگفت. چپ چپ نگاه کرد و رفت. ملیحه بر خلاف اون شاگرد که استثنائاً اون روز کُند بود، همیشه‌ی خدا کُند بود! دونه به دونه‌ی کاراش رو سر حوصله انجام می‌داد. سالی به دوازده ماه که مهمونی می‌خواستیم بریم، پیر می‌شدم تا حاضر بشه. تازه خدا بهم رحم کرده بود که اهل سرخاب سفیداب نبود. یه شب خونه دایی‌ام دعوت داشتیم. اوایل زندگی‌مون بود و خیرِ سرمون پاگشا شده بودیم! انقدر دیر رفتیم که یکی دو ماهی، دایی‌ام باهام سرسنگین شد.

وقتی یه کاری بهش می‌گفتم، تا بخواد بجنبه و انجامش بده، خودم می‌رفتم سراغ اون کار. چند بار سر همین اساسی دعوامون شد. نه اینکه دستم روش بلند شده باشه! نه! من از اوناش نبودم. تو مرامم ضعیف‌کشی بود که دست رو زنم بلند کنم. ولی نه… اینم دلیلی نبود که می‌خواستم طلاقش بدم.

املت رو آورد بالاخره. داغِ داغ بود. روغن هنوز داشت توش جیلیز ویلیز می‌کرد. هر چی با خودم کلنجار رفتم، نفهمیدم چم شده که می‌خوام طلاقش بدم. دیگه خسته شده بودم. فقط اینو می‌دونستم که دیگه خیلی وقته دلم باهاش نیست. شاید دلم تنهایی می‌خواست، شایدم باز هواییِ سفر شده بودم، نمی‌دونم… فقط اینو می‌فهمیدم که می‌خوام همون شهرستان خونه باباش بمونه. دلم می‌خواست دیگه تنهایی بیام سفره‌خونه و به جای دونفره، یه املت تک‌نفره سفارش بدم.

 

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

پادکست مجله نبشت را اینجا بشنوید:

مطالب مرتبط: