به خاطر یک گرام چرس

ترجمه عزیز حکیمی

در کافه بغل خانه من یک دختر مقبول کار می‌کند. بِنی، آشپز کافه، به من گفت که اسم آن دختر شیکما است، دوست پسر ندارد و گهگاهی چرس می‌زند. تا قبل از شیکما، من حتی یک بار هم به آن کافه نرفته بودم. اما حالا هر روز صبح یکی از چوکی‌های آن‌جا را اشغال می‌کنم و کافی اسپرسو می‌نوشم و با دخترک حرف می‌زنم؛ در مورد چیزهایی که در روزنامه خواندم، یا در مورد باقی مشتری‌ها یا کیک و کلوچه‌های کافه. بعضی وقت‌ها حتی موفق می‌شوم که بخندانمش.  وقتی می‌خندد حس خوبی به من دست می‌دهد.

چند بار نزدیک بود پیشنهاد کنم که با من به سینما برود. اما سینما خیلی تابلو است. معمولا سینما مرحله قبل از دعوت کردن دختر به شام است، یا مرحله قبل از پیشنهاد سفر به سواحل ایلات برای تعطیلی آخر هفته.  دعوت کردن یک دختر به سینما فقط یک معنی دارد: اینکه بگویی «می‌خواهمت.»‌ و اگر دختره علاقه‌مند نباشد و بگوید نه، حس ناخوشایندی به من دست می‌دهد. به همین دلیل، برای من بهتر است که به یک سگرتی دعوتش کنم. فوقش خواهد گفت:‌«چرس نمی‌کشم،» و من هم می‌توانم در مورد چرسی‌ها جوکی بگویم و تظاهر کنم که گپ مهمی نیست و بعد هم یک اسپرسوی دیگر سفارش بدهم و قضیه ختم به خیر می‌شود.

به همین دلیل به آوری تلفون کردم. آوری تنها همکلاسی من از دوران دبیرستان است که چرسی قهاری باقی مانده است. آخرین باری که با او حرف زدم، دو سال پیش بود. در ذهنم به دنبال گپ‌های تعارفی خرد و ریزه بودم که قبل از ذکر نام چرس، به او بگویم. اما آوری، به محض این که تلفن را جواب می‌دهد و حالش را می‌پرسم، می‌گوید: «خرابِ خراب. مرز لبنان را به خاطر جنجال‌های سوریه بسته‌اند و مرز مصر را به خاطر گندکاری‌های القاعده.  برادر، هیچی ندارم که بکشم. دارم از دیوار صاف بالا می‌روم.»

از او می‌پرسم، دیگر چه خبر، و او هم جوابم را می‌دهد با آن که هر دو می‌دانیم باقی حرفها چندان مهم نیست.  به من می‌گوید که دوست دخترش حامله شده و هر دو می‌خواهند بچه را نگه دارند اما مادر دختره، که بیوه‌ است، نه تنها فشار می‌آورد که عروسی کنند، بلکه می‌خواهد مراسم‌ مذهبی باشد – مادر دختره اصرار می‌کند اگر پدر دختره زنده بود، او هم همین را می‌خواست. «فکرش را بکن. کی می‌تواند با این استدلال کنار بیاید؟ چه کار می‌شود کرد؟ نمی‌شود که پدره را نبش قبر کنیم و از خودش بپرسیم.»

اتگار کرت، متولد ۱۹۶۷، نویسنده اسراییلی، ساکن تل‌آویو است. او به زبان عبری رمان، داستان کوتاه و فیلمنامه می‌نویسد. او از حامیان و علاقه‌مندان مجله ادبی نبشت است.

در تمام مدتی که آوری حرف می‌زند، سعی می‌کنم به او دلداری بدهم. به او می‌گویم موضوع چندان مهمی نیست. و واقعا هم برای من مهم نیست که آوری در محضر یک خاخام ازدواج کند یا نه. آوری حتی اگه تصمیم بگیرد از اسراییل خارج شود یا تغییر جنیست هم بدهد، برایم اهمیتی ندارد. یک دانه سگرتی برای شیکما پیش من مهم‌تر از همه این‌هاست.  بنابراین، وسط حرف‌هایش به او می‌گویم: «ببین، یک کسی یک جایی سگرتی باید داشته باشد، درست است؟ برای خودم نمی‌خواهم. برای یک دختر می‌خواهم. می‌خواهم رامش کنم.»

آوری جواب می‌دهد: «هیچی پیدا نمی‌شود. به سرت قسم، خودم مثل معتاد‌ها مرچ و فلفل خشک دود می‌کنم.»

می‌گویم: «هیچ کاری نمی‌توانی بکنی؟ نمی‌خواهم از آن قرص‌های روان‌گردان گند برایش ببرم. خیلی بد می‌شود.»

می‌گوید: «می‌دانم. اما در حال حاضر، چرس اصلا پیدا نمی‌شود.»

دو روز بعد آوری زنگ می‌زند و می‌گوید که کمی چرس سراغ دارد اما قضیه پیچیده است. می‌گویم حاضرم هرچه قیمتش باشد بپردازم. «برای من همین یک بار است و تازه فقط یک گرام لازم دارم.»

کمی عصبی می‌گوید: «نگفتم گران است. گفتم پیچیده است. تا چهل دقیقه بعد بیا خیابان کارل باخ،‌ شماره ۴۶، برایت توضیح می‌دهم.»

پیچیدگی چیزی نیست که حال و حوصله‌اش را داشته باشم. و تا جایی که از دوران مکتب به یادم مانده، وقتی آوری می‌گوید «پیچیده»، واقعا پیچیده است. تمام چیزی که من می‌خواهم یک گرام چرس است، یا حتی یک سگرتی که بتوانم با پیش‌خدمت مقبول کافه بغل خانه‌امان بکشم و برایش جوک بگویم و بخندانمش. حوصله معامله با کدام قاچاقچی را – یا هر کس که هست این آدمی که در خیابان کارل باخ می‌کند – ندارم. لحن آوری در تلفن هم به حد کافی مرا به تشویش انداخته، بخصوص که دوبار تکرار کرد: «پیچیده».

وقتی به نشانی که داده،‌ می‌رسم، آوری، با کلاه ایمنی‌ بر سر، کنار موتورسایکل گازی‌اش منتظرم ایستاده است. بعد در حالی که از پله‌ها بالا می‌رویم، می‌گوید: «این آدمی که می‌رویم ببینیمش، وکیل قضایی است. یک آشنای من هر هفته خانه‌اش را نظافت می‌کند. اما برای پول نه، بلکه عوضش ماریجوانای طبی می‌گیرد. خود وکیل سرطان نمی‌دانم چی دارد و هر ماه چهل گرام چرس به عنوان دارو به او می‌دهند. اما خودش نمی‌کشد. من از آشنایم خواهش کردم از این وکیل بپرسد که آیا حاضر است به کسی دیگری هم از موادش بدهد و او هم به دوستم گفته که دو نفر بیایند که درباره‌اش حرف بزنند.  نمی‌دانم چرا دونفر. به همین خاطر، تلفون را برداشتم به تو زنگ زدم که با من بیایی.»

می‌گویم: «آوری، من فقط یک سگرتی خواستم. نمی‌خواهم که معامله کنم. آن هم با یک وکیل قضایی که خودت هم نمی‌شناسی‌اش.»

«معامله نیست،‌ پسر. این هم یک آدم است،‌ مثل من و تو. خواسته که دو نفر بیایند خانه‌اش که گپ بزنند. اگر چیزی گفت که خوشمان نیامد، برمی‌گردیم و قضیه تمام است.  هرچند امروز قرار هم نیست معامله‌ای باشد. من یک شیکل هم در جیبم ندارم.  فوقش، می‌فهمیم شرایطش چیست.»‌

هنوز هم حس خوبی ندارم. نه اینکه بترسم که کار خطرناکی‌ باشد، بلکه به این دلیل که می‌ترسم ناخوشایند باشد. نمی‌توانم حس ناخوشایند را تحمل کنم. این که با افراد ناشناس در خانه‌اشان ببینیم و آن فضای سنگین و تعارفی. به هیچ وجه خوشم نمی‌آید.

آروی می‌گوید: «حالا برو بالا. بعد از دو دقیقه اگه خوشت نیامد، تظاهر کن برایت پیامک رسیده و بای فوری جایی بروی.  گفته دو نفر بیاییم. با هم برویم که من ضایع نشوم. و یک دقیقه بعد تو می‌توانی بروی.»

باز هم حس خوبی ندارم اما وقتی آروی این‌طوری با التماس حرف می‌زند، سخت است نه بگویم.

اسم وکیل قضایی کورمان است. حداقل این اسم روی پلاک در خانه‌اش نوشته شده است. برخلاف تصورم، آدم معمولی به نظر می آید. به ما نوشیدنی تعارف می‌کند و بعد هم دو گیلاس کوکاکولا می‌آورد که در هرکدام یک قاش لیمو هم انداخته. انگار در بار یک هتل باشیم. آپارتمانش هم بد نیست: روشن است و بوی خوبی می‌دهد.

کورمان می‌گوید:‌ «من باید تا یک ساعت بعد بروم به محکمه. پرونده یک تصادف است که در آن یک دختر ده ساله کشته شده. راننده یک سال هم در زندان نبوده و من وکالت خانواده دخترک را برعهده دارم که دو میلیون شیکل غرامت می‌خواهند. راننده‌ای که دخترشان را زده، یک عرب است. البته از یک خانواده خیلی پولدار.»

آوری چنان «واو» می‌گوید انگار می‌فهمد کورمان از چه صحبت می‌کند و بعد ادامه می‌دهد:‌ «ولی ما برای یک گپ دیگر اینجا آمده‌ایم.  ما دوستان تینا هستیم و طوری که شما خواسته بودید ما دو نفر آمدیم که در مورد چرس گپ بزنیم.»

کورمان با بی‌صبری می‌گوید: «خب، چیزی که می‌گویم به چرس ربط دارد. اگر بگذارید حرفم را تمام کنم می‌فهمید. امروز تمام خانواده راننده عرب در محکمه حاضر می‌شوند که از متهم پشتیبانی کنند. از طرف دختر مُرده غیر از پدر و مادرش هیچ کس دیگر نمی‌آید. و پدر مادرش هم فقط آنجا می‌نشینند، سرشان را پایین می‌اندازند و یک کلمه هم حرف نمی‌زنند.»

آوری ساکت گوش می‌کند. از وجناتش پیداست هنوز قضیه‌ را نگرفته اما چیزی نمی‌گوید مبادا وکیل قهر شود.

«من می‌خواهم تو و دوستت به محکمه بیایید و وانمود کنید از بستگان قربانی هستید. سروصدا کنید. چیغ داد و راه بیاندازید. سر متهم چیغ بزنید. بگویید که قاتل است. کمی هم گریه و نفرین کنید. اما هیچ حرف نژادپرستانه‌ای نزنید. چیزهایی حول و حوش “کثافت و بی‌شعور و الدنگ” خوب است. مقصد اینکه قاضی باید حضور شما را حس کند. قاضی باید بداند که کسانی هستند در این شهر که معتقدند این راننده دارد به آسانی از مجازات فرار می‌کند. ممکن است به نظر شما این کار احمقانه بیاید. اما چیزهایی که گفتم روی قاضی‌ها خیلی تاثیر می‌گذارد.  تکانشان می‌دهد و وادارشان می‌کند که جهان واقعی را هم ببینند و فقط سرشان لای آن قوانین خاک خورده جزایی نباشد.»‌

آوری می‌پرسد: «بسیار خب، حالا چرس چطور می‌شود؟»‌

کورمان فوری پاسخ میدهد: «حالا می‌رسیم به قضیه چرس. شما نیم ساعت بیایید محکمه و کاری را که گفتم بکنید و من به هر کدامتان ده گرام چرس می‌دهم. اگر خیلی چیغ و فریاد بکشید، شاید هم پانزده گرام دادم. چی‌ می‌گویید؟»

می‌گویم: «من فقط یک گرام لازم دارم. چطور است این یک گرام را به من بفروشی و قضیه را ختم به خیر کنیم؟  بعد شما و آوری…»

کورمان حرفم را قطع می‌کند: «بفروشم؟ در مقابل پول؟ مگر من قاچاقچی‌ام؟ فوقش خرده خرده به دوستانم تحفه می‌دهم. ولی نمی‌فروشم.»

التماس‌گونه می‌گویم: «خب به من هم تحفه بده. خاک بر سر یک گرام چرس!»

کورمان لبخند می‌زند: «نشنیدی؟ گفتم به دوستانم تحفه می‌دهم. تو هم ثابت کن واقعا دوست من هستی که تحفه بدهم.»

اگر به خاطر آوری نمی‌بود، هرگز قبول نمی‌کردم. یک سره در گوشم خواند که این آخرین شانس ماست و اینکه کار خطرناک و خلاف قانونی که نمی‌کنیم. چرس کشیدن خودش خلاف است اما چیغ زدن بر سر عربی که یک دختربچه را با موترش زیر گرفته، نه تنها قانونی‌ست، بلکه اصولا وظیفه اخلاقی‌ و وجدانی ماست. «گذشته از آن، اگر کامره‌های تلویزیونی آنجا باشد، ممکن است ما را در اخبار امشب هم نشان دهند.»

«ولی چه فایده‌ای دارد که بگوییم قوم و خویش قربانی هستیم. پدرومادرش که آنجا هستند. می‌دانند که هیچ کاره‌ایم.»

«کورمان نگفت که بگوییم قوم و خویش قربانی هستیم. فقط گفت چیغ و داد کنیم. اگر کسی پرسید می‌گوییم در مورد حادثه در روزنامه خواندیم و چون شهروندان فعالی هستیم آمدیم محکمه که شاهد اجرای عدالت باشیم.»

ما در لابی محکمه که کمی تاریک است و بوی فاضلاب و لجن می‌دهد، به این گفتگو مشغولیم. و اگرچه داریم بحث می‌کنیم، کاملا مشخص است که من حاضرم کاری که کورمان گفته انجام بدهم. اگر حاضر نبودم که سوار بر ترک موتور گازی آوری به اینجا نمی‌آمدم. آوری می‌گوید: «تشویش نکن. من به جای تو هم چیغ می‌زنم. تو هیچ کاری نکن. فقط تظاهر کن دوست من هستی و داری مرا تسلی می دهی. کافی‌ست مردم بفهمند ما با هم هستیم.»

نیمی از قوم و خویش‌های راننده عرب هم در لابی هستند. راننده خودش یک مرد نسبتا چاق و بسیار جوان است. با هر کسی که تازه از راه می‌رسد، روبوسی می‌کند. انگار عروسی است. در داخل محکمه، کنار کورمان و یک وکیل جوان دیگر که ریش دارد، والدین دختر قربانی نشسته‌اند.  مثل قوم و خویش‌های راننده عرب، به نظر نمی‌آید که عروسی آمده باشند. بلکه به شدت مغموم‌اند. مادر حدود پنجاه ساله یا بیشتر است و مثل یک پرنده، ریزه و ظریف.  موهای خاکستری کوتاهی دارد و عصبی‌است. پدر دخترک چشمهایش را هرازگاهی برای ثانیه‌ای باز می‌کند و بعد دوباره می‌بندد.

محکمه به کار آغاز می‌کند و فضا ناگهان تبدیل می‌شود به جایی که در آن همه چیز فشرده و تخنیکی و تکه تکه است.  وکلا مرتبا از فقره چند ماده چند قانون فلان می‌گویند. من تجسم می‌کنم که شیکما و من در محکمه هستیم و دخترمان در یک تصادف کشته شده است. زندگی ما از این رو به آن رو شده، اما یکدیگر را دلداری می‌دهیم. شیکما در گوشم زمزمه می‌کند: «من می‌خواهم آن قاتل کثیف به سزای عملش برسد.» تجسم چنین تصویری چندان دلنشین نیست. به همین دلیل سعی می‌کنم تجسم کنم که هر دوی‌مان در آپارتمان من هستیم، چرس می‌کشیم و یک مستند حیوانات را از شبکه نشنل جئوگرافیک تماشا می‌کنیم درحالی که صدای تلویزیون خاموش است.  بعد همدیگر را می‌بوسیم و او مرا در آغوش می‌گیرد و من نرمی پستان‌هایش را روی سینه‌ام حس می‌کنم…

«ای کفتار!» فریاد آوری در محکمه می‌پیچد و مرا از خیالاتم بیرون می‌آورد. «چطور می‌توانی لبخند بزنی؟ تو یک دختربچه را کشتی. اینجا با آن پیراهن پولویت آمدی فکر می‌کنی روی عرشه کشتی کروز هستی؟ تو باید پشت میله‌های زندان بپوسی.»

چند نفر از قوم و خویش راننده از جا بلند می‌شوند و به طرف ما می‌آیند. من هم فورا می‌ایستم و وانمود می‌کنم که آوری را آرام می‌کنم. در واقع هم دارم همین کار را می‌کنم. قاضی با چکشش روی میز می‌کوبد و می‌گوید اگه آروی خاموش نشود به ماموران امنیت محکمه دستور خواهد داد که بیندازندش بیرون؛ گزینه‌ای که در همین لحظه بسیار بهتر از روبرو شدن با قوم و خویش‌های راننده عرب است که دهان بیشترشان در یک میلی‌متری صورت ماست و دارند به آوری فحش و دشنام می‌دهند.

آوری ناگهان فریاد می‌زند: «ای تروریست. تو باید اعدام شوی.» به هیچ وجه نمی‌دانم چرا آوری این را می‌گوید. یکی از قوم و خویش‌های راننده که سبیل کلفتی دارد، سیلی محکمی به او می‌زند. من سعی می‌کنم جدایشان کنم اما یکی‌شان با سر به صورت من ضربه می‌زند. ماموران آوری را کشان کشان بیرون می‌برند اما او در آخرین لحظه فریاد می‌زند. «تو یک دختربچه را کشتی. تو یک گل را پرپر کردی. کاش دختر خودت هم همین طور کشته شود.» در این لحظه من چارپلاق روی کف محکمه افتاده‌ام. خون از بینی‌ام یا شاید هم از پیشانی‌ام جاری است. مطمئن نیستم. درست در همان لحظه که آوری آرزو می‌کند دختر راننده هم همان‌ طور کشته شود، یکی از قوم و خویش‌ها لگد محکمی به قبرغه من می‌زند.

وقتی به خانه کورمان می‌رسیم، یخچالش را باز می‌کند و یک خریطه پلاستیکی نخود یخ زده بیرون می‌آورد و به من می‌دهد و می‌گوید که آن را روی بینی‌ ضربه‌دیده‌ام فشار دهم. آوری حرفی نمی‌زند فقط می‌پرسد که چرس کجاست.

کورمان می‌گوید: «چرا گفتی تروریست؟ مخصوصا گفتم که نباید چیزی از عرب بودن راننده بگویید.»

آوری عصبی می‌گوید: تروریست به عرب چه ربطی دارد؟ تروریست گفتن مثل این است که بگویی قاتل. آبادی‌نشین‌ها هم تروریست دارند.»

کورمان چیزی نمی‌گوید. به تشناب می‌رود و با دو کیسه پلاستیکی کوچک برمی‌گردد. یکی به من می‌دهد و دیگری را پرت می‌کند به طرف آوری و او هم در هوا آن را می‌قاپد. بعد در حالی که در خانه را نشان‌مان می‌دهد، می‌گوید: «هر کدام بیست گرام چرس دارد. تو هم می‌توانی کیسه‌ نخود را با خودت ببری.»

صبح روز بعد در کافه، شیکما از من می‌پرسد که صورتم را چی شده. می‌گویم که رفته بودم خانه دوستم و پایم روی اسباب بازی بچه‌اش لغزید و با صورت به زمین خوردم.

شیکما می‌خندد و فنجان اسپرسوی مرا روی میز می‌گذارد: «گمان کردم از کدام دختر لت خوردی.»

لبخند می‌زنم و می‌گویم: «گاهی از دختر‌ها هم لت خورده‌ام. با من که باشی خودت خواهی دید که چقدر به خاطر دخترها و رفقایم و دفاع از پشک‌ها جنگ می‌کنم ولی نتیجه‌اش این است که همیشه لت می‌خورم. هیچ وقت کسی را نمی‌زنم.»

شیکما می‌گوید: «مثل برادر من. او هم همیشه دعوا را شروع می‌کند و آخرش هم لت می‌خورد.»

خریطه بیست گرامی چرس را در جیب کتم حس می‌کنم. اما بعد از لحظه‌ای از شیکما می‌پرسم که آیا فیلم جدید جورج کلونی درباره فضانوردی که فضاپیمایشان منفجر می‌شود، را دیده.  می‌گوید نه و می‌پرسد آن فیلم چه ربطی به گفتگوی فعلی ما دارد. می گویم: «هیچ.» بعد با لحنی اعتراف‌گونه ادامه می‌دهم: «اما فیلم سه بعدی‌است. با عینک مخصوص باید تماشا کنی‌اش. صدابرداریش هم خیلی عالی است. دوست داری بریم سینما با هم ببینیمش؟»‌

برای ثانیه‌ای سکوت می‌کند و من می‌دانم بعد از آن سکوت تصمیمش را خواهد گفت. در همان لحظه، آن تصویر دوباره به ذهنم می‌آید. هر دوی ما دست در دست هم در محکمه هستیم. شیکما گریه می‌کند. سعی می‌کنم به چیز دیگری فکر کنم. تجسم می‌کنم که هر دوی ما روی کوچ اتاق نشیمن من همدیگر را می‌بوسیم. تمام تلاشم را می‌کنم. اما نمی‌شود. تصویر ما در محکمه تمام ذهنم را اشغال کرده. نمی‌توانم از مغزم بیرونش کنم.

.

* این داستان با عنوان اصلی One Gram Short در مجله نیویورکر نشر شده است.  حق نشر و بازنشر ترجمه فارسی متعلق به مترجم و سایت نبشت است.

«به خاطر یک گرام چرس» را با صدای اتگار کرت به زبان انگلیسی بشنوید:

.