شوومان:‌ روایتی تازه از اسطوره‌های مردمی

judat
نازنین جودت، نویسنده شوومان

نازنین جودت، کتاب تازه‌ای نوشته به نام شوومان که روایتی خواندنی است از موجوداتی که سالهاست در باورهای قدیمی ایران و قصه‌ها و افسانه‌ها آنها را با شمایل مختلف تصویر کرده‌ایم، اما در داستان شوومان تصویر تازه ای از آنها می‌بینیم.

  این که غربی‌ها هری پاتر و بت‌من و سوپرمن و عصا و آیینه‌ی جادویی دارند و کوتوله‌هایی که گاه و بیگاه به سراغشان می‌روند، هرگز بعنوان ترویج خرافه در میانشان مطرح نشده.  بخشی از آن تخیل است آمیخته با خلاقیت، بخشی از آن بازآفرینی افسانه‌های قدیمی است که رنگی نو خورده و پرداخته شده است.  نگه داشتن مرز میان خرافه و داستانی که به باورهای سنتی و قدیمی ایرانیان نزدیک است کار دشواری است که به نظر می‌رسد در داستان شوومان این مرز حفظ شده و این قصه ابزاری است برای فراموش نکردن موجوداتی که کم از جادوگر شهر اوز یا معلمان جادو در مدرسه هری پاتر ندارد.

ناbook-cover-2زنین جودت هم اکنون دبیر نشریه ادبی کافه داستان است که به همت آقای مصطفا علیزاده و جمعی از دوستان نویسنده منتشر می‌شود و امیدوار است که با همکاری در این نشریه گامی در جهت اعتلای ادبیات داستانی در ایران برداشته شود.  به بهانه ی برنده شدن نازنین جودت در جشنواره‌ی داستان تهران شما را با او گفتگو کرده‌ام:

برای آشنایی بهتر است از خودتان شروع کنیم؟

متولد ۱۳۵۲ شمیرانات در تهران هستم.  کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی دارم.  متاهل هستم و یک پسر پانزده ساله دارم.

خانم جودت، کتاب «پروانهها در برف میرقصند» قصه اش چطور شکل گرفت؟

قصه «پروانه‌ها در برف می‌رقصند» سالها بود که ذهنم را درگیر کرده بود. شاید یکی از دلایل روی آوردنم به نویسندگی همین بود. این که دوست داشتم یک روز خاطراتی را که از دوران جنگ داشتم بنویسم.  فقط منتظر فرصتی بودم که خدا را شکر فراهم شد و نوشتمش. البته بعد از نوشتن دو مجموعه داستان رمان پروانه‌ها را نوشتم. فکرم مشغول این بود که شخصیت اصلی امروز در چه مکان و موقعیتی باشد و بالاخره تصمیم گرفتم که پروانه در اکنون داستان در قبرس باشد.

پس به ادبیات جنگ و ضد جنگ معتقد هستید؟

بله. به عقیده من ادبیاتی که در سال‌های جنگ نوشته می‌شد ادبیات جنگ بود. داستان‌هایی که همه از شور و شوق جوانان برای شهادت می‌گفت و معجزاتی که در جبهه‌هااتفاق می‌افتاد که به نظرم برای زمانی که کشور درگیر جنگ است، همین ادبیات رامی‌طلبد. سیاه‌نمایی در زمانی که جنگ است فقط روحیه مردم را خراب می‌کند و ترس و هراس را به جامعه تزریق می‌کند. مردمی که جوانانشان را به جبهه فرستاده اند به اندازه کافی اضطراب و ترس و دلهره در زندگی شان است. اما در دروان پساجنگ شکل روایت از جنگ تغییرمی‌کند. حالا مردم از جنگ فاصله گرفته‌اند ومی‌شود از سیاهی‌های جنگ گفت و با این گفتن‌ها خاطره رشادت‌های جوانانی را که برای سرزمین شان جنگیدند را زنده نگاه داشت. البته همیشه این طور نیست. برعکسش هم اتفاق می‌افتد.

فکرمیکنید نقش زن در این داستان چقدر پیش برنده و تاثیر گذار است؟

در آغاز کار جنسیت مد نظرم نبود.  دوست داشتم فضای یک شهرک نظامی را از نگاه کودکی بسازم که در زمان جنگ آن جا زندگی می‌کردم. اما از جایی از داستان جنسیت هم اهمیت پیدا کرد. چیزی که شاید اوائل نوشتن خیلی به آن توجهی نداشتم.  اما هر چه پیش رفتم متوجه شدم که این نگاه زنانه من و احساس من به جنگ و مسائلش بوده که این همه سال ذهن من را مشغول کرده. شاید اگر نویسنده مرد بودم و راوی داستانم هم مرد بود قضیه شکل متفاوتی پیدا می‌کرد. اصلا کار به رفتن نمی‌کشید. پروانه تصمیم به رفتن گرفت چون حساسیت‌های جنس زن و نگاه احساسی او به مسائل پیرامونش و علاقه به پدرش و نبودنش در سال‌هایی که دوست داشت پدر در کنارش باشد و از دست دادن عشقش انگیزه‌های زنگی کردن در ایران را از او گرفته بود. پروانه می‌خواست فرار کند. از گذشته، از پدری که از جنگ برگشته بود اما پدر قبل از جنگ نبود، از مادری که خسته از آن همه سال به دوش کشیدن بار زندگی. از خودش. از عشق مفقودالاثرش و از وطنش.

دوست نداشتید زن قصه  کمی عصیانگر باشد؟ چیزی متفاوت از آنچه که در اغلب داستانها هست؟زنی که باخته؟ زنی که از دست داده و دارد با خاطرات و غم فقدان روزگارمیگذراند؟

راستش را بخواهید نه. پروانه را همین طوری دوست داشتم.  اگر چه معتقدم مخالفت‌هایی را با خانواده‌اش داشت و جاهایی که لازم بود پای حرف و هدفش می‌ایستاد. بهرحال مهاجرت دختری از چنین خانواده سنتی اگر عصیان نباشد، ایستادن در مقابل پدر و مادر و نظر آنهاست.

از شوومان میخواهم درباره انتخاب اسمها شروع کنید، اسم شخصیتها رو چطور انتخاب کردید؟ چون به هر حال شخصیتهای شما انسان نبودند.

انتخاب اسم‌ها وقت زیادی برد. دوست نداشتم از اسم‌های رایج استفاده کنم و خیلی هم نمی خواستم که اسامی عجیب و غریب و فضایی انتخاب کنم که خواننده ارتباط برقرار نکند. اگر دقت کرده باشید اسم‌ها ریشه ای از اسم‌های فارسی دارند و من حروفی به آن‌ها اضافه کردم  یا پسوند نار که منظورم آتش بود.  با این کار هم اسم‌های متفاوتی از اسم آدمیزاد!! ساختم هم خیلی برای خواننده غریب نیستند.

انتخاب فضا در قصه  و تصویرسازیها خیلی خوب هستند و به تم داستان کمک میکنند. آگاهانه انتخاب شدند یا قبلا فکری در این باره نکرده بودید؟

ترس در فضای سرد و یخبندان همیشه برای من جذاب بوده و هست . عجیب این بود که از اولین فکری که از این داستان به سرم افتاد همه اش برف و سرما بود. باهاش هم نجنگیدم که بخواهم تغییرش بدهم. از همان اول به دل خودم هم نشست و شروع کردم به ساختن روستای شوومان در جایی دور افتاده و بسیار سرد و نوشتمش. اگر چه در شوومان دو فضا کاملا تغییرمی‌کند.

یک نقدی به کتاب شما و سرطان جن رامبد خانلری هست در میان دوستان منتقد و آنهم این  که به نوعی خرافه را شیوهی جدید و زبان نو بیان میکنند. خودتان موافقید؟

من به چشم خرافه به این موضوع نگاه نمی‌کنم. نمی خواهم بگویم که صددرصد باورش دارم اما به نظرم وقتی در خیلی از جاهای ایران باور‌هایی با قدمت‌های چندین و چند ساله در مورد اجنه وجود دارد، دیگر می‌شود بخشی از اسطوره این کشور. البته که منظور من نوشتن داستان اسطوره ای نبود. من دوست داشتم داستانی در ژانر وحشت با عناصر ایرانی بنویسم گاهی هم برای باور پذیر تر کردن داستان اشاراتی به اسطوره‌ها و باورهایی در مورد تاریخچه اجنه داشته‌ام.

شخصیت اصلی در شوومان میداند که  فرقهایی با باقی آدمها داردچطور تا وقت عزیمت به شوومان پیگیری نمیکند؟

می‌داند که فرق‌هایی دارد ولی این تفاوت‌ها را خیلی جدی نمی گیرد. چون زندگی طبیعی ندارد. با خانمی زندگی‌ می‌کند که خاله صدایش می‌زند. با هیچ کس رفت و آمدی ندارند. به دلیل نداشتن پدر و مادر و ترس از سرما مردم گریز است. هیچ دوست صمیمی ندارد و همان طور که در چند جای داستان اشارهمی‌می شود خاله خیلی روی حوریا نفوذ دارد و هر چهمی‌گوید حوریا باورمی‌کند اگر چه به نظرش منطقی نمی‌رسد و دلیل این تسلط بعدتر در داستان گفته می‌شود که شیخ بادزار با استفاده از قدرت‌هایی که داشته حوریا را طلسم کرده است.

بعضی جاها قصه من را به یاد فیلم بچهی رزمری میاندازدآن فیلم را دیدهاید؟

بله. چندین بار هم دیدم و از فیلمهایی است که خیلی  دوستش دارم و با افتخارمی‌گویم که جاهایی از داستان را از بچه رزماری ایده گرفتم. یک جوری ادای دین به فیلم محبوبم بود.

.

بریده‌ای از رمان «شوومان» نوشته نازنین جودت

بخار آینه‌ی حمام را پاک می کنم. چند وقت است خودم را در آینه ندیده ام؟ از وقتی گراز خورد به تابلوی پری سان؛ آینه را از اتاقم بردند. با سفیا که حمام می کنم؛ زود لباس تنم می کند و بر می گرداندم به اتاق. زنی در آینه زل زده به من. تا حالا ندیدمش. چشم هاش آبی کم رنگ است. گونه هاش استخوانی و برآمده اند. دور چشمهاش را هاله سیاهی گرفته. لب هاش ترک خورده و موهاش چند در میان سفید و سیاه اند. دهانش نیمه باز مانده، مثل دهان خودم. خیره مانده ایم به هم. دست می کشم به موهام. دست می کشد به موهاش. آب موهایمان را با حوله می گیریم. لباس هامان را می پوشیم. جلوی آینه قیچی کوچکی است. برمی دارمش. به زن نگاه می کنم. دهانش را بسته و لبهاش از یک طرف آویزان شده. دست می اندازم و دسته ای از موهاش را می کشم. دردم می آید. هنوز خیره نگاهم می کند. قیچی را می گذارم روی سرم و موهاش را کوتاه می کنم.دسته ی موها را در دستم نگاه می کند. لب هاش تکان می خورد ولی چیزی نمی شنوم. دسته بعدی را جدا می کنم. قیچی می زنم. دسته ی بعدی. روش را برگردانده و نگاهم نمی کند.دسته دسته کوتاه می کنمشان. همه شان را. صورت زن رنگ پریده تر شده. به هم نگاه می کنیم. با هم می خندیم. به سرم نگاه می کند. می گویم:” نگران نباش. دوباره بلند می شن.” لب هاش تکان می خورد. صداش در نمی آید. از حرکت لب هاش می فهمم که جمله ی من را تکرار می کند. با هم می خندیم. من با صدای بلند و او بی صدا. صدام پیچیده در حمام. در باز می شود و سفیا سراسیمه می آید تو. به زن نگاه می کنم. اخم کرده و بین ابروهاش دو خط عمیق افتاده. سفیا نزدیک می آید. دولا می شود و دسته ای از موها را برمی دارد و می گوید:” با خودتان چه کار کردید؟” مطمئن هستم که خودش قیچی را گذاشته بوده این جا تا من موهای زن را کوتاه کنم. از تعجب کردن احمقانه اش معلوم است. می گویم:” هیچ کار.اون خانوم تو آینه گفت موهاش رو کوتاه کنم.” به زن نگاه می کنم. چشمک می زند. سفیا دستم را می کشد و کشان کشان می بَرَدَم به اتاق. می گویم:” می خوام با عامر حرف بزنم.” می گوید:” عامر ببیند شما با موهایتان چه کار کردید پوست من را می کند.” می گویم:” بهش می گم که تقصیر تو نبوده. بهش می گم من همیشه دوست داشتم شب عروسیم موهام رو کوتاهِ کوتاه کنم.” می گوید:” هاه هاه. کابوس جدیدتان است که با عامر عروسی می کنید. بیچاره خاله تان از دست شمای دیوانه چه کشیده است.” می زنم تخت سینه اش. نباید کم بیاورم. سفیا نباید بفهمد که بچه دارد خونم را می مکد و ممکن است به زودی زمین گیر شوم. سفیا نباید بفهمد قدرت هام را از دست داده ام. سرم را نزدیک می برم و می گویم:” حرف دهنت رو بفهم ابلی… . بقیه ی حرفم را می خورم. توی صورتم نفس های عمیق می کشد. دهانش بوی لاشه می دهد. سرم دوباره دارد به دَوَران می افتد. بچه خودش را گلوله کرده ولی نمی چرخد. یک قدم می روم جلوتر. می گویم:” به عامر خبر بده آخر همین هفته می خوام عروس شم.” یک قدم عقب می رود. می گویم:” لباسم را هم خودم انتخاب می کنم. خیاطتون رو صدا کنین همین امروز بیاد.” یک قدم جلوتر می روم. می گویم:” یه پیرهن آبی می خوام با دامن دنباله دار.” یک قدم عقب می رود. می گویم:” ابریشم باشه. ابریشم آبی. آبی لاجوردی. رنگ آسمان این جا وقتی هوا آفتابی است. مثل چشم های پری سان.” عقب عقب می رود تا از آستانه ی در رد شود. در را به روش می بندم. دست می کشم به سرم. موهام لای انگشت هام نمی آیند. چند روز دیگر عروس می شوم پری سان! تاج می گذارم روی سرم. تور می اندازم روی صورتم. 

.

درباره‌ی نویسنده

مریم دهکُردی

بدون دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید