نگاهی به «نقش شکار آهو»

داستان نویسی، هنر دشواریست که خون دل خوردن می‌طلبد و صبوریِ بی‌حساب. مخصوصاً که نویسنده یک زن باشد و بخواهد داستان و رمان بنویسد؛ آنهم در جامعه‌ی زن ستیزِ افغانستان.  اینکه نویسنده‌ی زن باشی و در کشوری دست به قلم ببری که در خشونت علیه زنان و خیابان آزاری مشهورِ عالم است.، شجاعت می‌طلبد و از خود گذری. در کشوری که جنگ و ناامنی شیرازه‌ی امور مملکت را بهم ریخته و هیچ چیز در جای خود قرار ندارد، آنوقت تو بنشینی و با پشتکاری معطوف به ایمان، به تولید ادبی بپردازی. به‌راستی که چنین کاری از عهده‌ی هرکس برنمی‌آید و باید به شجاعتِ بانو، حمیرا قادری و امثال ایشان آفرین فرستاد.

رمانِ «نقش شکار آهو» نوشته‌ی بانوى داستان نویس، حمیرا قادرى در ١٢٨ صفحه و قطع رقعى به چاپ رسیده است. رمانی کوتاه که قصه‌ی دو خواهر است. «تلیسه» و «نازبو» و رنجهایی که تحمل کرده اند. دو خواهر، که بعنوان خون بس ـ خون بهاء یا بَدَل ـ در برابر قتل برهان برادر زاده‌ی احمد خان صاحب، به خانواده‌ی مقتول داده شده اند. بدل یا خونبها، عنعنه‌ى ناپسندى‌ست  که در بعضى از مناطق افغانستان هنوز هم رایج است. خون بهاى هر مردِ مقتول، دو دختر از خانواده‌ی قاتل بعنوان بدل یا خون‌بس داده می‌شود:

« ما نازبوى خواهر! آدم نبودیم. دیده نمى شدیم. دو تا مرغ سرکنده. منتها دم خون بس دیدى که ما دو تا کم از کم یک آدم حساب شدیم.» (از متن داستان).

رمان، ساختاری مدرن دارد و نویسنده سعی کرده است با شکستن زمانها، از تک خطی بودن داستان‌اش احتراز کند. پایانِ آن به شیوه‌ی رمانهای مدرن، باز گذاشته شده تا ذهن خواننده را به تکاپو واداشته با داستانش درگیر سازد.  «نقش شکار آهو» با ذاویه‌ی دید اول شخص مفرد و به شیوه‌ی واگویه هاى شخصیت اصلى داستان، با خودش،  گاهى هم خطاب به مادرشان که رفته است و آنها را جا مانده، و گاهى هم خطاب به خواهرش نازبو که درد زایمانِ قبل از وقت دارد، بیان مى شود.

احمد خان صاحب، کلان قریه است که زن و فرزند هم دارد. او ستمى جانکاه بر خواهران اسیر روا مى دارد. از ممانعت با ازدواج شان گرفته تا استفاده‌ی جنسی از آنها. تا آن اندازه که تلیسه خواهر بزرگتر  چنان به ستوه آمده که بقصد کشتن‌اش، سمارق زهرىِ مى جوشاند و به خوردش مى دهد ـ مشخص نیست راوی دست به این اقدام زده است یا خیال می‌کند ـ موضوع داستان را شکل بخشیده است. داستان، روى‌کردی تازه و غیرِ تکراری دارد با موضوعِ کهنه‌ای که پیرامون آن به وفور نوشته اند. موضوعِ خشونت علیه زنان.

جایگاهِ « نقش شکار آهو» اما، در میان سایر نوشته‌های موجود در این مقوله، جایگاهی ویژه است. زیرا حمیرا قادری نشان داده است که با روحیات، کنشها و واکنش‌های زنان در حد کافی آشناست . همچنین، نویسنده نشان داده است که گوشه‌ی چشمى به روند ادبیات مدرن جهان دارد و بر فُوت و فنّ داستان نویسى اشراف دارد.  سعى نویسنده در ارائه‌ى ساختارى نو و غیر تکرارى تا حدودى موفق است، اما کافى نیست. چون حفره هاى زیادى در داستان باقیست که مجال کافى براى پرورش نیافته اند. و به اعتقاد من اگر نویسنده بیشتر بازنویسى و پرداخت مى کرد، داستانى پخته تر ارائه کرده بود. بطور مثال نقل قصه هاى زیاد در داستان، از قصه‌ی بزک چینى گرفته تا قصه‌ی حضرت سلیمان و قصه هاى دیگر، آورده شده که در حد ملال  به دراز گویىِ راوى منجر شده است. این قصه‌ها چیزى به داستان اضافه نمى کنند و بود و نبود شان تأثیر چندانى ندارد.

استفاده از زاویه دید حدیث نفس، که در «نقش شکار آهو» بکار گرفته شده محدودیت‌های خودش را دارد که نمی‌توان با آن هر موضوعی را باز گفت. مثلاً نویسنده نمی‌تواند از دید شخصیت‌های دیگرِ داستان به وقایع بپردازد، چون مجبور است وحدت زاویه دیدش را حفظ کند. مگر اینکه مانند داستان‌هایی چون «نام من سرخ» نوشته‌ی اورهان پاموک یا «طوفان برگ» نوشته‌ی گابریل گارسیا مارکز از زاویه دید‌های متعدد استفاده کند. تا موضوع از زوایای مختلف باز سازی شود. اما قاعده‌ی بازی در «نقش شکار آهو» استفاده از زاویه دیدِ تنها یک نفر یعنی «تلیسه» است. بنا بر این، این زاویه دید باعث شده است موضوع خوب جا نیفتد. و شخصیت‌ها در پس غباری از ابهام باقی مانده اند. بطور مثال، خواننده با تصویر محوی از احمد خان صاحب، زنش و حتا نازبو مواجه است. چون تصاویر، فاقد جزئیات روشنگر است. داستان نویسی، هنری کاملاً بصریست، نویسنده می‌بایست به کمک جزئیاتی روشنگر، تصاویرش را می‌ساخت.

زمان در «نقش شکار آهو» 

زمانِ دراماتیک در داستان، یک شب تا صبح است. اما زمان داستانى در آن، سالهایى را در بر مى گیرد که خواهران، بعنوان خون بس در خانه‌ى احمد خان منزل گزیده اند. یعنى کُلِ داستان، در یک شب تا صبح اتفاق مى افتد. از وقتی که تلیسه جوشانده‌ی زهری را به خورد احمد خان صاحب می‌دهد، تا دمدمای صبح که منتظرند نعش اش را ببینند. اما راوى، تمام سالهایى که در خانه‌ى احمد خان سپرى کرده اند را در قالب فلَشْ‌بَک‌هایی به گذشته، نقل مى کند.

شکستن زمانها، تکنیکی‌ست که اغلب در داستانهای مدرنیستی بکار گرفته می‌شود. نویسنده‌ی نقش شکار آهو، به مدد شکستنِ زمان‌ها، توانسته است فضایی پرُ ابهام و پر پیچ و خم ایجاد کند. رفتن به گذشته هایى که مادرشان با لالاى خیرندیده اش رفته است و تلیسه و نازبو را جاگذاشته، به تکرار در داستان آورده شده است. این تکرار‌ها باعث مى شود رفتن مادر و تنهایى و بى پناهىِ دو خواهر در ذهن خواننده نقش شده، جا بیافتد ـ که یک مزیت است برای این رمان ـ تکنیکى که داستان نویسان براى اثبات راست نمایى داستان شان به کار مى برند. تا اینجاى کار استفاده از زمان در این داستان پذیرفتنى‌ست.

اما فراموش نکنیم که نقلِ حوادث‌ِ داستان در قالب زمان، به خودى خود نمى تواند نفعی برای داستان در پى داشته باشد، تا وقتى که نویسنده نتواند «زندگى» در قالب «ارزشها» را هم، نشان دهد. داستان کپى واقعیت نیست تا به قوانین و مقررات واقعیت گردن نهد.  رمان، هنرِ ابداع است، با استفاده از الگو و روشِ حیات آدمى. الگوى آفرینش هنرى «شیوه» زندگى و واقعیت است نه خود زندگى و نه خود واقعیت. زیرا زندگى آکنده از بى نظمى و بیهودگى‌ست و واقعیت بدون طرح و پیرنگ٠ اما هنرمند گزینش گر است و حق دارد  در واقعیت دست ببرد  و طرحى نو در اندازد تا اثرش را در قالب «زمان» و نیز در قالبِ «ارزش‌ها» بیافریند.

در نقش شکار آهو، کشتن یک مرد ستمگر توسط زنی ستمدیده نباید در حد یک انتقام شخصی فروکاسته می‌شد. بهتر بود محوِ خشونت علیه زنان بعنوان یک «ارزش» در تار و پود رمان تنیده می‌شد. تولستوی در «جنگ و صلح» ضمن نشان دادن زندگیِ شخصیت‌ها در گذر زمان، که کم کم از جوانی به پیری می‌رسند، مقاومتِ مردم روسیه در مقابل تجاوز و اشغالِ ارتش ناپلئون را نیز بعنوان زندگی در قالبِ «ارزش‌ها» نشان می‌دهد.

استفاده از شک و انتظار در «نقش شکار آهو»

ما داستان مى خوانیم که روابط و مناسبات زندگى آدمها را بشناسیم و از رهگذر آن به دانش خود بیافزاییم و لذت هم ببریم. لذت بردن از داستان است که خواننده را وادار به خواندن و ادامه‌ی داستان مى کند و ابزارش «انتظار» است. آیا نویسنده‌ی نقش شکار آهو از ابزار مؤثرِ انتظار به خوبى استفاده کرده است؟ و آیا خواننده به خواندن داستان تا به آخرش، رغبت دارد؟ به گمان من آغاز این داستان درگیر کننده نیست و خواننده را وادار به خواندن‌ِ ادامه‌ی داستان نمى کند. چون حادثه‌ی مهم داستان، یعنى قتل احمد خان، تنها در اواسط داستان است که شرح داده مى شود. که براى موفقیت یک داستان خوب، بسیار دیر است. لازم بود نویسنده از نقشه‌ی قتل احمد خان و انتظار خواننده براى دانستن این امر، از همان ابتداى داستان، براى شک و انتظار و نیز آماده سازى، بهره مى گرفت.

گابریل گارسیا مارکز، داستان زیبای «گزارش یک مرگ» را چنین آغاز می‌کند:

«سانتیاگو ناصر، روزی که قرار بود کشته شود، ساعت پنج ونیم صبح از خواب بیدارشد تا به استقبال کشتی اسقف برود…»

مارکز، در اولین سطرِ داستان، خواننده را با چنگکِ ماهیگیری اش قلاب می‌کند. طوری که لحضه‌ای نمی‌توان کتاب را زمین گذاشت. نویسنده در هر صفحه از داستانش کاری می‌کند که ما، هی از خود بپرسیم « بعد چه خواهد شد؟» و همین انتظار و کشش تا پایان داستان چنان خواننده را مجذوب خود می‌سازد که خواننده گذر زمان را از یاد می‌برد. وقتی هم که داستان به آخر می‌رسد، خواننده احساس می‌کند داستان چقدر زود تمام شده است.

«نقش شکار آهو» و استفاده از زبان و روای

زبان در نقش شکار آهو، بر مبناى گویش خاص مردم هرات است. اما نویسنده سعى کرده است زبان معیارىِ درى را بکار ببرد ـ که البته تلاشِ درخورى‌ست ـ اما چندان توفیقی نداشته است. چون استفاده از واژه‌های بومی باعث‌ِ فاصله گرفتنِ خواننده از متن شده است. ناگفته نماند که این معضل یک مشکل عام برای اکثر داستان نویسان افغانستان است، که هنوز یک زبان معیاری و افغانستان شمول بوجود نیامده است.

ایراد دیگری که باید به آن اشاره کرد؛ استفاده از جملات بریده و کوتاه، در سراسر داستان  است. که به نظر من با ذاویه دید داستان چندان مناسبت ندارد، زیرا در ذاویه دید واگویه هاى شخصیت با خود، دراز گویى و پُرحرفىِ راوی به داستان شکل می‌دهد. استفاده از جملات بریده و کوتاه از روانی روایت می‌کاهد.

راوى، اغلب بطور ناگهانى مخاطب اش تغییر مى کند، که سبب سر درگمى خواننده مى شود. مثلاً: مخاطب اصلى تلیسه نازبو خواهرش است، اما نگهان مادرش را مورد خطاب قرار مى دهد و می‌گوید: « تو را سر چى معامله کرد لالاى خیر ندیده ات. معامله شدى یا نه. بى خبر ماندم.» (از متن داستان).

موضوع در «نقش شکار آهو»

موضوعِ اصلی رمان، خشونت علیه زنان است. تلاش و تکاپوی تلیسه و نازبو برای رهایی از ستمِ احمد خان، کُلِ  رمان را دربر گرفته است. به علت‌ِ اصلی بد بختى خواهران، که همان خون‌بهاى کسى شدن است، خیلى کم پرداخته شده است. موضوعى که لازم بود براى خواننده‌یى که چیزى در بابِ عنعنه‌ی خون‌بس دادن، نمى داند باز نموده مى‌شد. چون خیلی از خوانندگان احتمالیِ رمان، فارسی زبانانی خواهند بود که از آن دانشِ قبلی ندارند.  پس، داستان قائم به ذات نیست و خواننده را به بیرون از متن و به دانش قبلى از «خون‌بس» ارجاع مى دهد. یک داستان موفق که دارای وحدت‌ها باشد، هیچگاه خواننده را به بیرون از متن داستان، برای درک و فهم چیزی ارجاع نمی‌دهد و به تمام پرسشهای موجود در داستان در خودِ متن پاسخ می‌دهد.

«نقش شکار آهو» و شخصیت پردازی

نقش شکار آهو، داستانِ شخصیت است. مکان، در این رمان نقش ناچیز و اندک دارد. بطوری که از مکان داستان جز اشاره‌هایی گذرا چیز زیادی نمی‌دانیم. جایی در اطراف هرات.  ساختن شخصیت‌هایی خیالی و ایجادِ روابط و مناسبات داستانی میان شخصیت ها، مستلزم داشتن دانش و توان «خاصِ» نویسنده در «ابداع» است. نویسنده با قرار گرفتن در قالب اندیشه‌ها و احساساتِ «دیگری» به خلق آدمهایی مبادرت می‌کند که دیگر محدود به وسعت دید و احساسِ خودش نیست. به این ترتیب به کشفِ فراتر از «خود» می‌رسد. این استحاله در دیگری منجر به گسترشِ دید و اندیشه‌اش نیز می‌شود. طوری که با خلقِ هر شخصیت داستانی جدید، نویسنده از نظر تجربه، مانند قبل از خلق آن شخصیت نمی‌تواند باشد. به عبارتی دیگر نویسنده می‌نویسد تا به کشفِ « درون» خودش بپردازد و به اعماقِ دریای وجودش غوص کند و تجاربی را از آن اعماق بیرون بکشد و به شخصیت‌های داستانش نسبت بدهد که ما بعنوان خواننده هم لذت ببریم و هم به دانش‌مان از روابط انسان‌ها افزوده شود.

خلق شخصیت‌های باور پذیر یکی از مشکل ترین عناصری‌ست که نویسندگان با آن مواجه اند. مهم ترین تکنیک برای خلق یک شخصیت ملموس و باور کردنی، نشان دادنِ درون شخصیت است. نویسنده هرقدر سعی کند ظاهر شخصیت را تشریح نماید، یا حوادث بی‌شمار و خارق‌العاده‌ را به وی نسبت بدهد سودی نخواهد داشت. تا وقتی که شخصیت‌ دارای ویژگی‌های درونی نباشد. شخصیت‌‌ها در مواجهه با حوادث و با واکنشِ «مناسب» که از خودشان نشان می‌دهند، درون شان را برای خواننده افشا می‌کنند. چون داستان ثبت حوادث نیست، بلکه ثبتِ واکنشِ شخصیت‌ها در مواجهه با حوادث است.

سخن آخر اینکه:

تلیسه، بعنوان شخصیت اصلی رمان، شخصیتی‌ فاقدِ درون است. جُز ترسِ وی از تاریکی، چیز زیادی از درون و شخصیت درونی‌اش برملا نمی‌شود. نویسنده او را زنی بیسواد و مربوط به ایلی کوچی معرفی می‌کند اما همین زن بیسواد، در روایت و واگویه هایش ناگهان مثل یک زنِ باسواد و با تجربه از ضرب‌المثل‌هایی استفاده می‌کند که از سطحِ سواد و سویه‌اش بالاست. تناقض در گفتار و سطح سواد شخصیت، خلاف چیزی‌ست که نویسنده وی را معرفی می‌کند. این تناقض باعث می‌شود خواننده تلیسه را باور نکند. وقتی خواننده شخصیتِ داستان را باور پذیر و واقعی نداند، کُل داستان فرو می‌ریزد. زیرا داستان همان شخصیت است، و شخصیت همان داستان.

.

درباره‌ی نویسنده

قنبر مستغنی

۲ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • تشکر از آقای مستغنی که با معرفی ای این رمان فشرده ی خوشخوان از اصول و تکنیک های دستان نویسی هم ارائه کرده اند. نیز اشاره ی شان به فقدان زبان معیاری دستان نویسی در افغانستان یک مشکل خیلی اساسی ما را مطرح میکند که امید با تلاش جمعی نویسندگان و خوانندگان و نقادان کم کم رفع شود.

  • این نقد را با دلچسبی مطالعه کردم. هیچگاه تجربه خلق اثری داستانی را نداشته ام ، اما از مطالعه آثار داستانی ادبی لذت میبرم. نقد این داستان برای امثال من کمک مفیدی است به هضم بهتر آثاری که مطالعه میکنند ؛ و برای خالقان اثر اصول کلی برای داستان نویسی را در خود نهفته دارد.

تازه‌ها