دامن سرخ کتانی‌ام 

از خانه بیرون می‌دوم و زیر آسمان ابری و خاک آلود، زیر چادر برقعی زردرنگ که مال بی‌بی ماهروی آشپز است، زمین را گز می‌کنم. حال عجیبی دارم. حسی نزدیک به ترس و وهم. حس کسی را دارم که دستی به یکباره زیر گلویش را فشرده و نفس‌هایش رابه شماره‌انداخته و خنده‌هایش را گم کرده و می‌خواهد خفه‌اش کند.

باد وحشی گوشه‌های چادر برقع را به هر طرف می‌دواند و دامن سرخ کتانی‌ام را نمایان می‌کند. دامنی که مادرم می‌گوید نباید درکوچه و بازار پوشید. چون رنگ شوخی دارد. رنگ سرخ عنابی رنگ چشمگیری است.

حالا اما ترس در دلم چنبره می‌زند و دست دلم می‌لرزد. می‌ترسم از این صداها. ازصدای راکت‌ها که به هرسوی این کارته پرتاپ می‌شود، می ترسم. از صدای تیر و تفنگ که هرچند دقیقه یکباربه شدت وپیوسته شلیک می‌شود. اما می‌روم که پیدایش کنم و بگویم ما به هرات می‌رویم و از آنجا به ایران خواهیم رفت. از آنجا به یک جای دیگر واز یک جای دیگر به یک جای دیگر. اصلا باید بگویمش مراقب خودت باش. مراقب چشم‌هایت باش. مراقب یاد من باش.

آه خداجان! خداجان، تو کمک کن. نگذار از هم دور شویم. نگذار این شهر خراب شود. نگذار که بمیریم.

روی زمین چمپاته می‌زنم. کلاه برقع به یکسو می‌دود. پا روی مرده گذاشته ام. نوجوانی است. خون از بر و دوشش روان است. فریاد می‌کشم و می‌دوم. کفش‌ام جا می‌ماند.  باید پیدایش کنم. تلفن‌اش جواب نمی‌دهد. سه روز است که منطقه در محاصره است. یکبار زنگ آمد اما قطع شد. خبر ندارد که ما تصمیم خود را گرفته ایم. دیگر این شهر، شهر نخواهد شد. نمی‌شود ماند. نمی‌شود زندگی کرد. نمی‌شود عروسی کرد. کابل حمام خون جور شده است. اما چطور بگویمش که میرویم؟چطور بگویمش؟

یکبار گفتمش آنقدر دوستت دارم که شیرین خسرورا. فقط گوش کرد. تکرارش کردم. گفت خوش ندارم این گپ هایت را. عاشق نباش. چشم‌هایم پر آب شد. کم بود از گوشه و کنار سر کند. اما سرم را بالا گرفتم و کوشیدم که نریزد. دست‌هایم را پشت سر حلقه کردم واز پیشش رفتم.

آمد و ازپشت شانه‌هایم را گرفت و رویم را بطرف خودش چرخاند. به چشم‌هایم نگاه کرد. باز کوشیدم با خشم نگاهش کنم اما کارساز نبود و اشک فروغلتید.

گفت: خوش ندارم که عاشق باشی. خوار می‌شی.

با دست سینه‌اش را پس زدم و گفتم، دست خودم نیست.

گوشه چشمم را که درآن اشکی فروغلتیده بود، بوسید.

گفتم :خوش ندارم که ببوسی

گفت:دست خودم نیست.

آن روز هم مثل امروز در شهر جدالی بود. هزاره‌ها وازبک ها. پشتون‌ها و تاجیک‌ها. همه باهم شهر را به گودالی از خون و خاک و مرده و زخمی تبدیل کرده بودند. آن روز هم صدای فیر و راکت همه جا به گوش می‌رسید. آن روز هم راکتی از کنار کلکین با صدای گوش خراشی به دیوار خانه ی کناری اصابت کرد ولی ما مشغول بوس و کنار شدیم، با همان شدت وبا همان وقاحتی که جنگ داشت.

حالا پای لوچ در این جاده خالی و خلوت در حال دویدنم. کسی نیست. همه رفته‌اند در ته‌کاوی‌ها و پشت دیوار‌ها از ترس فیر‌ها و راکت‌ها قایم شده‌اند. من اما یکه وتنها دراین جاده خاکی روان ام. کی فکر می‌کند زیر این چادری زرد لعنتی من باشم. دختر ولی احمد خان حاکم. آه اگر این‌ها بفهمند که پدرم رفته است. گریخته است به سمت پشاور ومن با پای شیشه خورده و خون آلود در جاده درپی یافتن محبوبم هستم.

صدای مهیبی مرا پخش زمین می‌کند. گوش‌هایم برای چندین دقیقه کر می‌شود و خاک به دهانم می‌رود. بوی گند جوی کناری به دماغم می‌خورد.

آه خداجان مرا کمک کن که به آنجا برسم. زنده پیش او بروم. اشک و خاک روی صورتم ترکیب می‌شود. می‌گریم و یک تا کفش‌ام را به پا می‌کنم. کسی نیست صدای گریه‌ام را بشنود. با خفت و خواری بلند می‌شوم و دوباره به راه می‌زنم.

زنی از پنجره صدا می‌زند: اوه، دختر اوه دختر جان.

نگاه می‌کنم. پیرزنی است. کنار کلکین نشسته. عصایش را بلند می‌کند وفریاد می‌کشد. سرم را پایین می‌اندازم. می‌خواهم بدوم. نمی‌خواهم بمانم. قدم‌هایم را تندتر می‌کنم.

اما این مرد نمی‌گذارد. دنبالم می‌کند. بی حیا قدم به راست می‌گذارم مقابلم در راست می‌ایستد. قدم در چپ می‌گذرام راهم را بند می‌کند و خنده ی موذیانه سر می‌دهد.

عقبش می‌زنم. چطور مردم طی سه روز اینقدر وحشی شده‌اند. این‌قدر هار شده‌اند. صدای تفنگ و هاوان بوی خون و دود هارشان کرده.  از ترس این مرد است که به خانه پیرزن می‌دوم. از زینه‌های دسته طلایی‌اش بالا می‌روم. روبروی‌اش می‌نشینم. نمی‌تواند راه برود. می‌گوید سه روز است نان نخورده. سه روز است اینجا کنار کلکین نشسته.

می گوید: برایم نان بیاور.

می پرسم: کسی دیگر اینجا نیست ؟

می گوید: نه. همه رفته‌اند. مرا نبرده‌اند. مرا یکه و تنها گذاشته‌اند.

به آشپزخانه قدم می‌گذارم. مثل اینکه درست سه روز پیش میهمانی در این خانه بر پا بوده. ظرف‌های غذا‌های خورده شده و نیم خورده شده روی هم. میز به مانند حالتی است که درست چند دقیقه پیش آدم‌ها چوکی‌هایش را عقب کشیده وبرخاسته باشند. گیلاس‌ها تا نیمه آب دارد. و بادپکه‌ی سقفی هنوز می‌چرخد.

روبرویش می‌نشینم. پیرزال چشم‌های زیبا و پرفروغی دارد. چشم‌هایش دیده که اولاد‌ها و ایل تبارش وسط جنگ خانه به خانه به امان خدا رهایش کرده و رفته‌اند.

می پرسد: کجا می‌رفتی ؟

می گویم: دنبال کسی

می گوید: صورتت را بشوی. آنجا آب است.

آبی به صورتم می‌زنم. مژه‌هایم تر می‌شود. مقابلم آیینه ام. مویم چسپیده روی پیشانی.

پیرزن می‌گوید: تو زیبایی. بسیار هم زیبایی. بچه‌ها رفته‌اند. کسی نیست. هر سه‌شان رفته‌اند. دیگر اینجا عروسی نمی‌کنند. دیگر اینجا زندگی نمی‌کنند. من نمیدانم آنها از کابل به کدام شهر رفته‌اند؟

با عصایش به عکس‌های کوچک قاب گرفته اشاره می‌کند که بالای الماری گذاشته است. می‌پرسد: کدامشان خوشت خواهد آمد؟ و باز لبخند میزند.

به عکس‌ها از دور نگاه می‌کنم. به یکباره دلم تنگ تر می‌شود. به گریه می‌افتم. هزار حس متضاد و ناآشنا به جان دلم چنگ میزند. می‌خواهم از اینجا بروم. از این خانه‌ی اربابی بروم. از پیش این زن غریبه بروم. از کلکین به سرک نگاه می‌کنم. مردک نرفته و کشیک می‌دهد. شکار گیر آورده. هیز و هرزه ایستاده. پیرزن در عالم خودش است. دوباره می‌گوید تو زیبایی. تو با این دامن سرخ عنابی زیبایی.

می گویم: من باید بروم

می پرسد: کجا ؟

می گویم :باید بروم پیش فرهاد و ببینمش. می خواهم برای آخرین بار ببینمش.

می پرسد: فرهاد کیست؟

می گویم: کسی است که دوستش دارم.

می گوید: بیشتر بگو. ازاین گپ‌های خوب بیشتر بگو.

می گویم: به زیبایی شبیه یوسف است اما من خسرو صدایش می‌کنم. مثل خسرو درباری است شان و شوکتی دارد بین رفیق هایش. وقت رخصتی و بیکاری دورش جمع می‌شوند. آتش علم می‌کنند کباب می‌پزند و می‌نوشند. آن وقت است که صدای خنده‌هایش گوش فلک را کر می‌کند. در دست‌انداختن جوره ندارد. از هیچ سوژه می‌سازد و مسخره بازی شروع می‌شود. شوخی‌ها و تکیه کلام‌هایش زبان به زبان می‌چرخد. تنها مرا دست نمی‌اندازد. همه ی آن دلبری‌هایش یادش می‌رود. ابرو کج کردن‌هایش. شانه بالا‌انداختن‌ها و گرم گرفتن‌هایش.

 می‌گوید: سه روز است که نخوابیده‌ام. حالا می‌خواهم بخوابم. تو بگو. از این افسانه‌های کودکی بیشتر بگو که مادرم قصه می‌کرد. از فرهاد و شیرین بگو. از سیاه‌موی وجلالی. از مغول بچه.

 می‌گویم: وقتی می‌بوسد بیژن یادم می‌آید و به منیژه فکر می‌کنم که بیژن را پیش خودش آورده بود. بوسه‌اش به شکل فرهاد است، به شکل یوسف، به شکل مجنون. او مجموعه‌ای از یوسف و فرهاد و خسرو است. یا من اینطور می‌بینم یا من اینطور فکر می‌کنم.

چشم‌هایش سیاه درخشان است که گاه دل به رنگ سبز می‌زند اگر که شال گردن‌اش سبز یشمی باشد ویا اگر که شیشه پنجره ی پشت سرش و یا پیش رو یا کنار دست‌اش ماشی رنگ باشد. آنوقت چشم‌هایش سبز می‌شود چون دریا.

اولین بارکه دیدمش به بینی‌اش توجه کردم که چقدر راست و درست سر جایش نشسته بود. به بینی‌اش خیره شده بودم که پوست‌اش برق می‌زد. شاید به این خاطر که نمی‌خواستم به چشم‌هایش بنگرم که مرا شیرین می‌کرد. شاید به این خاطر که نمی‌خواستم به لب‌های خندانش بنگرم که مرا لیلی می‌کرد. همه ی اینها از ذهنم می‌گذشت وقتی که ما به هم نگاه می‌کردیم. وقتی که انگشتانم را بر کتاره آهنی کشیدم. وقتی که دستش را برکمرم حلقه کرد. وقتی که بوسه‌ای نرم روی لب‌هایم کاشت. وقتی که انگشتانم را برکاکل‌های سیاهش کشیدم، وقتی که در دهلیزی با اتاق‌های مملو از زن و مرد که در ثانیه‌ای به دشمنی آنی تبدیل می‌شدند اگر که می‌دیدند که آن مرد سیاهپوش، آن مخلوق جذاب وزیبا مرا می‌بوسد.

همه ی اینها من شیدا را وسط محاصره سه روزه و پیاپی در بین راکت‌ها و مرمی ‌ها به سوی او می‌کشد. می‌روم تا پیدایش کنم و بگویمش که ما می‌رویم…

دهان پیرزن باز افتاده. عصایش هنوز دردستش است. به خواب رفته. با چشمانی باز به خوابی ابدی فروررفته است. دستی روی چشم‌هایش می‌کشم تا پت شود. دهانش را چه کنم؟ فک‌اش پایین افتاده. گوشه ی دامن سرخم را بالا می‌زنم و زیر دندان می‌گیرم. جر می‌خورد. کتان است به آسانی پاره می‌شود. تریشه ی از آن می‌کشم. فک پیرزال را با دست بالا می‌گیرم وبا تکه ای ازآن می‌‌بندم.

موتری ویژس کنان از کنار گوشم می‌گذرد باد و خاک را به هوا می‌برد. در بادی‌اش چند دریشی دار و سلاح دار نشسته‌اند. فرصت نیست که بایستند کاری مهم‌تر دارند. می دوند و خون می‌ریزند.

اما اینها را نگاه کن. مردانی در حال دویدن. چرا به سمت من می‌آیند؟ چرا می‌دوند؟ به عقب می‌دوم. کفش‌هایی که از خانه پیرزن برداشته‌ام در پا‌هایم کلانی می‌کند. کفش‌های مردانه بنددار، قهوه ای را محکم بسته‌ام و به سرعت می‌دوم. جز گروه دونده‌ها می‌شوم. نمی‌دانم کجا می‌روند؟ نمیدانم برای چه می‌دوند ؟اما من هم با آنها همرا می‌شوم ناگزیر همراه می‌شوم.

نفس زنان و عرق ریزان می‌دوم و در سرکی پر ریگ و خاک به خود می‌آیم کسی در اطرافم نیست. هر کس به سویی دویده است. بازهم موترهای مملو از مردان ریش بلند و کلاه به سر، سر می‌رسد. سربازان جنگجو سرک‌ها را در می‌نوردند. با صدای بوق موتر به یک طرف سرک غلت می‌خورم. موتر‌ها با شتاب می‌گذرند. چیزی به سمتم پرتاپ می‌شود شاید شیشه ی یا سنگی.

بر می‌خیزم باید بروم. راهی نمانده است. اگر این محاصره تمام شود به او خواهم گفت که چگونه آمده‌ام. چگونه خود را به او رسانده‌ام. تمام شهررا مستقیم دو پارچه کرده‌ام و راه را پیاده آمده‌ام. من، دختر ولی احمد خان حاکم، بدون عسکر، بدون موتر، در چادری پیچانده خیابان‌ها را در روز محاصره درنوردیده‌ام.

پدرم پرسیده بود که او اهل کجاست؟ چی داشتم که بگویم. او نه از نیشابوراست نه ازهرات. نه رومی است و نه بلخی. فقط از دل تاریخ، از دل اساطیر بیرون آمده تا اینجا کوزه‌ای بشکند. تمام شهر‌ها را گشته و دیده که دشت‌های سبز شمالی را سوزانده‌اند. وقتی هم که بت بامیان فروریخت، آنجا بود. اصلا هندوکشی است. به نیکویی به فریدون می‌ماند.

حالا اگر به او برسم، به او خواهم گفت. همه‌ی اینها را تعریف خواهم کرد. دست از سرکشی برخواهم داشت. آه! اگر ببینمش. اگر نباشد چی کنم؟ اگر رفته باشد چه کنم؟ اگر در این سه روز از شهر بیرون دویده باشد، چه کنم؟ اگر گمش کنم؟ آه! خداجان. خدا نکند که اینطور شود.

از کنار دری می‌گذرم که باز است. صدای چیرس زنی است. صدای جیغ ووایلایش بلند است. زن خودش را به کنار در می‌رساند. شانه‌ام را چنگ می‌زند. سرش لوچ است و دوبافت باریک مویش پریشان به دو طرف افتاده‌اند. مرا به درون می‌کشد. می‌گوید: کمک کن. ترا به خدا کمک کن.

مقاومت می‌کنم خود را به دسته در می‌چسپانم.

می گویم: من باید بروم.

دست‌هایم را چنگ می‌زند. روبندم را می‌کشد. فریاد می‌زند: بیا به شفاخانه ببریمش.

مجبور به داخل خانه‌اش می‌روم. هاوانی اصابت کرده است به پیک خانه. نیمی از دیوارش فروریخته. مردی در میان خون و گچ و خاک غلتان است. جیغ می‌کشم رو به در می‌دوم. زن به دنبالم می‌دود. چادرم را می‌کشد. به روی زمین می‌افتم. گریه می‌کنم. زن سیلی ای به رویم می‌زند. تکانی میخورم و گریه‌ام بند می‌آید.

تن مردی را روی آسفالت پیاده رو می‌کشم. از شانه‌هایش گرفته‌ام. زن از پاهایش گرفته. تن مرد سنگین است. کرتی قهوه‌ای تنش در حال در آمدن از شانه‌هایش است. دهانش کج شده. زن با صدای خفه ی فریاد می‌زند: کمک! کسی نیست که کمک کند؟

جز بادی وحشی که می‌وزد، هیچ صدایی نمی‌آید.

تن لش را روی زمین می‌گذارم. توان کشیدن ندارم. به زن می‌گویم، مرده است. نفس نمی‌کشد. زن صدایی نمی‌کشد. عربده نمی‌زند. گریه نمی‌کند. خفه شده است.

به زن می‌گویم، ببین دهانش کج شده. فک‌اش دیگر بالا نمی‌آید. بسته نمی‌شود. پا‌های مرد از هم دور افتاده. تریشه ای با دندان از دامنم می‌برم و پا‌های مرد را به هم می‌آورم. هر دو شست پا را با تریشه ی سرخ می‌بندم و گره می‌زنم. از پاچه‌های مرد می‌گیرم. به سمت سرازیری خانه‌اش می‌کشم. زن ومرد را رها می‌کنم. بسوی سرک می‌دوم.

آه خداجان. سرم گیج می‌رود. دهانم خشک است. وبا خود می‌گویم باید بروم

پیش خودش. آب بخواهم. خود را دلداری می‌دهم. راه کم مانده. بیشتر مسیر را آمده ام. حالا به سرکوچه ی شان میرسم. جای که همیشه دل از دست می‌دادم. جای که همیشه دستی به موهایم می‌کشیدم. لب‌هایم را تر می‌کردم. کوشش می‌کردم قوی باشم. خود رانبازم. اگر سلام نکرد و مرا ندیده گرفت خود را نبازم. اگر با دیگری شوخی کردو خندید چیزی نگویم. حسی نکنم. غیظ نکنم. آه، خداجان، آن روز‌ها پس بیاید چه می‌شود؟ آن روزهای خوب تکرار شود. این وحشی‌ها از شهر بروند. من و او فرشته و لیلی و حمید و اختر دوباره دسته جمعی درس بخوانیم. دوباره بنشینیم و شطرنج بازی کنیم. دوباره او بخندد و دست بیندازد.

می‌رسم به دروازه ی سبز رنگ. در باز است. آه خداجان. می‌روم داخل. هاوانی به این خانه هم اصابت کرده. درودیوارش زخمی است. صدای گریه ی کودکی از دور می‌آید. از روی خشت‌ها بالا می‌دوم. چادربرقع از سرم می‌افتد. موهایم پریشان می‌شود. کفش‌هایم بیرون می‌دوند. دامنم به کتاره زینه‌ها بند می‌شود. دامنم را می‌کشم. دامنم بیشتر پاره می‌شود. باز صدای گریه ی کودکی از دور می‌آید. شاید در این بمباران زیر دیواری، سقفی، میزی زنده مانده وکسی نیست که صدایش را بشنود. کسی نیست که بغلش کند.

در دهلیز کسی نیست. میهمان خانه کاملا فروریخته. خشت‌ها از سقف آویزانند. روبه زیرزمین می‌دوم. همه جا را آب گرفته. دیوار‌ها تر و نمناک شده. تانکر آب چپه شده و آب سراسر ته‌کاوی را فرا گرفته. فرهاد آنجاست. روی زمین افتاده غرق در خون. خون از پای راستش روان است. فریاد می‌زنم. آه خداجان. سر و رویش را بوسه می‌زنم. مژه ‌های سیاه وبلندش روی هم افتاده. چهره‌اش مهتابی رنگ شده. فریاد می‌کشم. دهانش را می‌بوسم. رویش را. موهایش را. سر می‌گذارم روی قلبش. تنش هنوز گرم است. قلبش ضربان کندی میزند. دامن سرخ کتانی‌ام را می‌کشم و دوتکه می‌کنم وبه پایش می‌بندم. خون سرخش بند می‌آید.

.

۱۰۰px-END