نگاهی به تئوری «حرکت در داستان»

داستان­ ،­ تعریف حرکت و حادثه نیست. بلکه یکسره تعریف است در حرکت.

احمد محمود

در ادبیات داستانی ایران، توجه به حرکت در روایت، نه تنها به قدر اهمیت آن مورد توجه قرار نگرفته، که در غالب داستان­های نگاشته شده­، مهجور مانده است. اما منظور از حرکت در داستان چیست؟ پاسخ به این سوال بسیار دشوار است. در بیان فنون داستان­نویسی، شاید دشوارترین بخش تفسیر «حرکت در داستان» است.

اساسی­ترین جزو ضروری در هر داستان و رمان، وجود حرکت در سیر روایت است. حتی اگر داستانی واجد «حرکت» باشد می­تواند بدون دیگر اجزای اصلی خود چون حادثه و بحران، همچنان داستانی خوب باقی بماند به این شرط که نبود حادثه و بحران، نتیجه­ی طبیعی طرح داستان باشد.

پیش از اشاره به مفهوم حرکت، باید اشاره­ای شود به «روایت» به عنوان یکی از اجزای اساسی در داستان که شالوده­اش خود بر «زبان» استوار است. در داستان نو، زبان تنها رسالت ساده و سنتی انتقال مفاهیم را بر عهده ندارد. امروزه زبان از این کارکرد ساده فراتر رفته است. زبان باید بتواند فضا بسازد. باید هویت اشخاص داستان را بیان کند و باید مکان و موقعیت خلق کند

در تعریفی که در ابتدا از داستان ارایه شده دو مقوله وجود دارد: تعریف و حرکت. داستان، تعریف حرکت نیست. داستان تعریف است در حرکت. حوادثی که در واقعیت جاری، با چشم دیده می­شوند و با گوش شنیده می­شوند؛ در روایت داستانی با گفتار منتقل می­شوند و بدین­ترتیب واقعیت جاری به واقعیت داستانی بدل می­شود که هم راست است و هم دروغ. راست است چون خواننده با خوانش آن و با تفکر در چند و چونش، می­گوید این خود واقعیت است و دروغ است چون واقعیتی داستانی‌ست و عینی نیست.

اگر حادثه­ای شنیده شده، با گفتار عیناً منتقل شود هیچ اتفاقی که به درد داستان بخورد؛ نیافتاده است. مطلب بازگو شده بی­جنب و جوش است و بی­حرکت و به مانند جسمی مرده. واقعیت آن است که در عناصر شنیداری و دیداری هیچ ویژگی که حرکت را منتقل کند وجود ندارد.

داستانهای شاهنامه را از زبان نقال­ها اغلب شنیده­اند. خود این داستان­ها اگر به صورت گفتاری بازگو شوند؛ فاقد جذابیت­اند. اما نقال به  حرکات خود در حین تعریف، حرکت می­آفریند و همین حرکات نقال به روایت او جان می­دهد و در واقع او در گفتار خود حرکت می­آفریند. اما فن نقال به کار نویسنده نمی­آید. داستان­نویس باید بتواند حرکت را تنها از طریق روایت ایجاد کند. در داستان این حرکت چگونه خلق می­شود و چگونه حرکت در متن تعریف اتفاق می­افتد؟

برای ایجاد حرکت در روایت نیاز به ابزاری کمکی است. شاید برای نویسندگان توانا کشف تجربی بسیاری از این ابزار کمکی ممکن باشد. اما بی­شک یکی از این ابزار که منجر به ایجاد حرکت در زبان و روایت می­شود ابزار نوشتاری است.

استفاده­ی به­جا و بادقت از افعال: استفاده  درست و مناسب و بسیار از افعال، بی­قراری را القا می­کند و بی­قراری، تولیدحرکت می­کند و این حرکت در تعریف اتفاق می­افتد.

احمد محمود در رمان سه جلدی «مدار صفر درجه» با استفاده ار تکنیک ایجاد حرکت و بی­آن­که اشاره­ای به بی­قراری شخصیت اصلی خودبارانداشته باشد برای توصیف بی­قراری او برای مائده، به تجربه­ای نو در روایت دست زده است:

«تو حیاط آشوب بود. باران شلاقی بود و دور. آسمان غرنبه سنگین بود. باران در را بست. چراغ اتاق را روشن کرد. نامه کتایون دستش بود. نشست پای منقل. لیوان چای را برداشت. سرد بود. به پاکت نگاه کرد و چای خورد. نامه را بار دیگر خواند و گذاشتش تو جیب. سیگار گیراند. برخاست. پتو و متکا را از کنج اتاق آورد و دراز کشید. دستش با سیگار بالای منقل بود. غلت زد. سیگار نکشیده را چپاند تو خاکستر منقل. ساعد دست را گذاشت رو پیشانی. باز غلت زد. سیگار را از تو خاکستر برداشت و روشنش کرد. چند پک زد. خاموشش کرد. خوابید. انگار که صدای در خانه آمد. گوش ایستاد. بار دیگر نصفه سیگار را از تو خاکستر برداشت. گیراندش و پک زد. تو گلویش شکست. سرفه کرد. سرفه کرد. در اتاق باز شد. مائده بود. باران یکهو از جا برخاست. اومدی

در این بند کوتاه، نویسنده باجسارت تمام و به­طور آگاهانه، نزدیک به چهل فعل استفاده کرده است. در ابتدا او موقعیت و فضا را تصویر می­کند. خروش آسمان در امتداد حالت درونی باران توصیف و منجر به ایجاد تقارن می­شود. سپس بی­قراری باران، بی­اشاره­ی مستقیم به احساس درونی او و تنها از طریق شکل روایت افعال او بروز می­یابد تا لحظه­ای که مائده داخل می­شود و در لحظه ورود مائده، خواننده به طور کامل از احساس بی قراری باران تاثیر پذیرفته است.

بزنگاه استفاده از این تکنیک بسته به میزان شناخت نویسنده از شخصیت­های داستان و مهارت و توانایی او بستگی دارد. اما استفاده نابجا از فعل می­تواند به نفی غرض نویسنده منتهی شود.    

تک­گویی (مونولوگ) نشسته در متن روایت: تک­گویی می­تواند به ایجاد حرکت منتهی شود. به نمونه­ای از این دست و بر گرفته از داستان «کجا می­ری ننه امرو»‌ در مجموعه داستان «دیدار» نوشته احمد محمود اشاره می­شود.

ننه امرالله پیرزنی تنها و بی­کس است که تنها فرزندشکه خارج از اهواز کار می­کنددر لحظه ورود به خانه توسط نیروهای امنیتی بازداشت میشود. او هر روز، به هر جا که بتواند سر می­زند تا سراغی از امرالله بگیرد. به هر کس رو انداخته است. سرکار عیدی، دعانویس. هرکس او را نوعی سر دوانده است تا دست آخر یکی از همرزم­های امرالله خبر می­آورد که امرالله را دار زده­اند و سپس می­رود. ننه امرو حالا ناامید و شوک­زده است:

 « –  په سی چه دستم گیر کرد. آستر این آستین که پاره شدپه در بیا دست جا مانده. دست را از آستر می­کشد بیرون. نفس راحت می­کشد. نگاه آستر می­کند: « په تو کی ترقیدی که مو نفهمیدم »

مونولوگ ننه امرو و تقلای هم­زمان او برای خارج کردن دست از آستین، تمامی افعال لازم برای خروج دست از آستین را تداعی می­کند اگرچه تمامی این جزییات توسط نویسنده تشریح نگردیده است. در واقع تشریح تمامی جزییات برای القای وضعیت موجود تنها منجر به «تعریف کردن حرکت» می شود نه «تعریف در حرکت» و در ادامه ننه امرو که انگار از خواب بیدار شده باشد؛ پی به مصبیت رخ داده برده است:

«به جوونی تو رحم نکردن ننه؟ خودشون جوون ندارن؟سرکار عیدی بچه نداره؟ داره خو!دوتام داره! تف به ریش نداشته­ت سرکار عیدی! بیو تریاک بکش. شیرین خانم دستش درد میکنه ننه امرو! امرالله جاش راحته! یه چیزایی دستگیرم شده! خودم میام خبردارت می­کنم!! تش به جونت بگیره سرکار عیدی! بچه­م را کشتین، ها؟ دارت کشیدن ننه؟ مثل ئو خان بختیاری بالای دار تاو خوردی ننه؟ تو میدون محبس؟ ئووف! چی بگم ننه؟ به کی بگم؟ کجا بگم؟»

در این تک گویی، ازطریق زبان، حرکت نشان داده می­شود. حرکت داستان با مونولوگ پیرزن تلفیق شده است و بدین ترتیب، فضا در نهایت ظرافت شکل گرفته است.

شیوه­های ایجاد حرکت در روایت محدود نیست. اما وجود حرکت در تمامی بخش­های روایت داستان ضروری­ست. حرکت به هیچ وجه نباید تعریف شود. حرکت باید در روایت مستتر باشد و عملاً، جان­بخش به کالبد روایت باشد.

توجه مجزا به بروز علایم ناخودآگاه و واکنش عصبی شخصیت و نیز مونولوگ شخصیت با جملات کوتاه و بهم ریخته و پریشان و نهایتن استفاده از فعل­های پی در پی که نشان از بی­قراری است، از موارد ایجاد حرکت در روایت اخیر است. چراکه بی­قراری خود تولید حرکت می­کند.

به طور کلی بکارگیری مناسب توصیف به شرط ایجاز و استفاده مکرر از فعل به شرطی که به جا باشد، سبب ایجاد حرکت در روایت می­گردد. همچنین استفاده نابجا از این ویژگی تنها به نقض غرض منجر خواهد شد.

درباره‌ی نویسنده

مجید میرزایی

۲ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • متن مفید و قابل توجهی بود.
    لازمه ی بکاربردن چنین شیوه ی روایتی در داستان ، شناختی عمیق و در لحظه زندگی کردن نویسنده با قهرمان است . حاصل خیلی خوب از کار در می آید اما گمان می کنم کار آسانی نیست ، عرق نویسنده را در می آورد.
    نمیدانم این شیوه چقدر در داستان کوتاه (به همین کوتاه شدگی این روزها ) امکان نشو و نما دارد ، اما به تمرینش می ارزد.
    ممنون از آقای میرزایی عزیز

  • استاد مجید میرزایی سپاسگزارم. من از طریق گوگل با سایت و این مطلب آشنا شدم و اصلاً فکر نمی کردم تو اینترنت چنین مطلب تکنیکی و جدی را بخوانم. فوق العاده بود. امیدوارم بیشتر بنویسید.

تازه‌ها