خیابان‌های سرخ‌ محسن حسینی

شاید یکی از عواملی که بشود نوعی آشفتگی در رنگ‌ها و فرم‌ها را در نقاشی های محسن حسینی با آن تعریف کرد مهاجرت باشد؛ مهاجرتی که تاثیر به‌ سزایی در زندگی یک هنرمند دارد، آن هم هنرمندی که با خاطره گلوله و تفنگ و جنگ وطن اش را ترک کرده باشد، به امید زندگی بهتری در کشوری شاید بهتر و امنیت خاطر و زندگی آسوده، اما ببیند که تصورش درست از آب در نیامدند و به معنای واقعی طعم مهاجرت را در وضعیتی شاید بدتر از قبل بچشد و زندگی بر او سخت تر بگیرد، اما تاب بیاورد این وضعیت را وبر هزاران مانع از نوعی که مهاجران افغان با ان روبرو بوده بوده‌اند، فائق آید و دست پر به کشورش بازگردد و هنر هایش را به نمایش بگذارد، محسن حسینی نمونه آن است.

جدا از مقوله های فیلم و سینما و انیمیشن من صرفا به موضوع نقاشی های این هنرمند میپردازم. محسین حسینی می‌گوید سه عامل اصلی تاثیر مستقیم بر کارهایش داشته اند:

یک: آوارگی

دو: گلوله ای که از تفنگ شلیک میشود

سه: خیابان های کابل

از آنجا که هنر وسیله ای برای انتقال حس و عاطفه هنرمند به مخاطب پنداشته می‌شود به درستی به مفهوم این سه عامل در نقاشی های محسن میشود پی برد. حسی که این نقاشی ها منتقل می‌کنند از نوع فیگور های آشفته و در هم لولیده در یک خیابان، شاید خیابان های کابل، که شاید از ترس گلوله های رها شده در هوا سخت مشوش و رنجور حیران به نظر می آیند، تاثیر پذیری هنرمند از این عامل را نشان میدهد.

در دید نخست، ممکن است مخاطب متوجه معنا و مفهوم کارها نشود. باید کمی با دقت بیشتر و تامل بیشتری کارها را دید و ذره ذره هر قسمت را تحلیل کرد تا به معنای خیابان و آدم هایش در فضای وهم آلود و آشفته بازاری رسید که هنرمند میخواهد به مخاطب چنین فضایی را بشناساند.

تن هایی در جاهایی به هم پیوسته، هراسان، گاهی سرخوش و شاد، گاهی ادم های تنهای مغموم و فرو رفته در خویش را به ما باز می نمایاند در یک شهر، در یک خیابان، شاید خیابان های مهاجرت که سر هر پیچ با اتفاقات تازه ای مواجه می‌شویم، گاهی خوشی ها و گاهی غم ها ، یا هم ادمیان شهر خودمان در کشور خودمان که سالیان درازی پرواز گلوله و بمب را بر فراز شهر می‌دیدند. گلوله های تاثیر گذار در زندگی یک هنرمند که به نمایش در می‌آیند و عامل ایجاد یک اثر هنری می‌شوند. تا کجا می‌توان در این نقاشی ها روح و درون هنرمند را دید؟

در هر فیگور، در هر تاشت رنگی، در هر قطره رنگی که سرازیر شده در حجم کاغذ، می‌شود تا جایی ردپای آدمی را پنهان در لابه لای تن آدمیانی در خیابان‌هایی پر ازدحام و تیره و سرخ رنگ شهری جنگ زده یا شهری غریب دید که درونیاتش را جا گذاشته روی کاغذ، روی نقطه حساس احساسات مخاطب.

و برداشت مخاطب چه میتواند باشد؟ از دنیایی از سرخ‌های آمیخته به سیاه که تن هایی را به ما می‌نمایانند که همه ایستاده‌اند و نظاره‌گر، یا متفکرانه به ما خیره شده اند یا از ما روی برگردانده‌اند یا تن هایی که از هم بیزارند و گویی در کمین همدیگرند. و گاهی ادمیانی تماماً سیاه رنگ، جایی سرخ و نارنجی و جایی خاکستری بیان‌گر کدام اتفاق و حقیقت در جامعه میتواند باشد.

هنرمند تا چه اندازه توانسته معنا و مفهومی که در ذهن داشته را منتقل کند و تا چه اندازه موفق بوده در این امر. این خود سوالی‌ست که شاید جواب آن در نقاشی ها باشد، در زنان برقع پوش خاکستری که هر کدام به سویی می‌نگرند، در مردهایی که در حجمی از تیرگی رنگ ها فرو رفته اند. موضوع دیگری که به میان می‌آید انتقال حس است. هنرمند تا چه اندازه در به تصویر کشیدن حس اش موفق بوده؟ این سوالی‌ست که اغلب اوقات به بن بست میکشاند ما را.

محسن حسینی، زاده سال ۱۳۵۴ در منطقه چنداول کابل، تباری بلخی دارد که در کودکی به همراه خانواده به ایران مهاجرت کرد و تا سطح کارشناسی در رشته سینما با گرایش انیمیشن در دانشگاه صدا و سیمای تهران درس خوانده است. او چند سالی است که در کابل اقامت دارد و به کارهای هنری گوناگون در رشته‌هایی مانند طراحی، انیمیشن و سینما مشغول است.
محسن حسینی، زاده سال ۱۳۵۴ در منطقه چنداول کابل، تباری بلخی دارد که در کودکی به همراه خانواده به ایران مهاجرت کرد و تا سطح کارشناسی در رشته سینما با گرایش انیمیشن در دانشگاه صدا و سیمای تهران درس خوانده است. او چند سالی است که در کابل اقامت دارد و به کارهای هنری گوناگون در رشته‌هایی مانند طراحی، انیمیشن و سینما مشغول است.

به این دلیل که در هر اثر هنری نمی‌توان صرفاً ارزش اثر را بر مبنای حسی که باعث خلق اثر شده گذاشت، باید کمی وارد فلسفه چگونگی خلق اثر شد، کمی پیچیده تر و جدی تر نگاه کرد به نقاشی، که اگر در مورد تک تک نقاشی های این مجموعه نگاهی بیندازیم ، فارغ از نام مجموعه ای به نام خیابان، نمیتوان در بعضی موارد کارها را جدی پنداشت و فقط باید بسنده کرد به همان رابطه احساس هنرمند با خلق اثر.

در بعضی نقاشی ها اگر مخاطب عام که هیچ پیش زمینه ای در عرصه هنر ندارد، روبروی نقاشی ها قرار بگیرد، شاید هیچ خوش نداشته باشد فضای مهیج و وهم آلودی که خیابان نام نهاده شده. کما اینکه با خود بگوید اینجا اصلاً خیابانی نیست فقط  چند فیگور انتزاعی می‌بینیم، که جای تعجب نیست. البته نمیتوان در این مورد به هنرمند خرده گرفت که اگر موضوع ناظر به حس را ملاک قرار دهیم، که خیلی پیش پا افتاده هم هست اما در این مجموعه نقطه عطف ماجرا است.

هر چند می‌توان در برخی کارها پرداخت به نوعی فلسفه وجود آدمیان و دلیل خلق شان و معنایی را کشف کرد، اما مستلزم بازنگری بیشتری است و صرف وقت بیشتر.

شاید همین سبک و فرم نقاشی و ترکیب رنگ ها جای نقد برای مخاطب و منتقدین باقی نمیگذارد. اینکه هنرمند آدمیانی را به شکل انتزاعی یا خارج از فرم حقیقی در فضایی وهم آلود از خیابان رها کرده و اجازه هرگونه برداشت را برای‌مان آزاد گذاشته در مجموعه ای به نام خیابان. اما باید در هر صورت به دنبال معنا و مفهوم گشت. هدف مشخصی باید نهفته باشد پشت این خیابان و آدم‌هایش. هدفی که ما را وا می‌دارد قدم به قدم با نقاش پیش برویم تا در نهایت به یک مفهوم واحد برسیم از آدم های پراکنده در این خیابان‌ها.

اینکه هنرمند یک بازی را برای ما به نمایش گذاشته یا ما را دعوت به فهمیدن معنایی از واقعیت یک موضوع یا اتفاق میکند یا صرفاً با نمایش نوعی زیبایی در هنر مواجه هستیم. بدون شک هنر باید محتوا داشته باشد باید ما را به نوعی به اندیشیدن باز دارد حتا اگر این اندیشه خلاصه شود به تحسین زیبایی.

هر چند در این کارها ما با زیبایی سر و کار نداریم بلکه به دیدار آثاری میرویم که امکان دارد ذهنمان را آشفته سازند، درگیر کنند و در نهایت در خلایی از تیرگی‌های ساختگی هنرمند رها کنند.

آنچه در این مجموعه باید بررسی شود، معنای یک شهر متشنج از فضای جنگ و گلوله و حیرانی و سرگردانی است و آدمیانی که گاه بی‌حرکت ایستاده اند، گاه در ما نوعی شادی ایجاد میکنند، گاه ما را جگرخون میکنند، گاه به ما هیچ توجهی ندارند و در غم خودشان هستند.

معنایی که هنرمند شهر را برای ما بدون درخت و موتر و جوی آب و خانه به نمایش گذاشته اما روح زندگی را در انجا به واسطه ادمهایش جاری ساخته. هر چند تاریک و تار و دور از واقعیت عینی باشند. اینکه همه نقاشی ها در فرم و ساختار و رنگ در یک واحد مشترک هستند و چنان نوع گذاشتن رنگ و زدن قلم خاص است که مهارت هنرمند به ما می‌نمایاند که هر چند طرح ها ساده باشند اما خالی از محتوا نیستند.

و شاید همین تکنیک، محسن حسینی را از دیگر هنرمندان جدا می‌سازد طوریکه بدون امضا بتوان اثرش را شناخت و این بزرگترین امتیاز در هنر برای هنرمند محسوب میشود: داشتن سبکی شخصی.

تصاویر بیشتر از کارهای محسن حسینی را در سایت شخصی او ببینید.

برچسپ‌ها

درباره‌ی نویسنده

تهمینه امینی

نقاش

بدون دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها