میز‌ها

هوای رستورانت «مک‌ دونالد» شهرک «پالوآلتو»‌ی کالیفرنیا گرم بود؛ اما هوای بیرون سرد بود. چند نفر دور‌تر از رستورانت در برابر تکه‌های آفتاب آخر ماه اکتوبر چنان نشسته بودند که فکر می‌شد با ترنی در حرکتند و هر لحظه منتظرند پیاده شوند. یک زن حامله با مرد جوانی رو‌به‌روی دروازه رستورانت ایستاده بود و معلوم می‌شد روی موضوع مهمی حرف می‌زدند. ‌در داخل زن سیاه‌پوستی،که آموخته بود با مشتریانش با پیشانی باز برخورد‌ کند، با کنج دهان لبخند ساخته‌گی می‌زد؛ اما باقی چهره‌اش با فشار کار کشیده و خسته معلوم می‌شد. وی در پتنوس‌ها خوراکه‌های سرخ کرده را با چپس و کوکاکولا می‌گذاشت و زن چاقتر ازاو پولش را در ماشین محاسبه می‌کرد.

دور میزهای رستورانت مردم هر رنگی نشسته بودند: سیاه‌، سپید‌؛ چاق‌، لاغر، پَخچ‌، بلند‌؛ خورد و بزرگ. مرد لندهوری،که با یک شورت با زن زیبایی نشسته بود، از دور به نظر می‌رسید که سه تا چشم دارد.

کنار زباله‌دانی، که مشتری‌ها پس‌مانده‌های غذای‌شان را در آن می‌ریختند، میزی برای سه نفر گذاشته شده بود. زن و مرد پیری آمدند و با تأنی دو چوکی آن میز را پرکردند‌. زن لاغر به نظر می‌رسید و چشمانش به اندازه یک ناخن فروغ داشت. پوست گلویش کمی شل شده بود؛ اما مرد با‌حال‌تر از او بود. مرد به چهار طرفش نگریست‌. فکر می‌شد چیزی برایش تازه‌گی نداشت. یکبار لب به نایچه کوکاکولا زد؛ اما زود رهایش کرد. با زنش قسمی رفتار می‌کرد که فکر می‌شد به خاطر خدا او را باید تحمل کند. چند دقیقه گذشت تا که آن دو کاملاً به غذا خوردن آماده شدند.

مرد کلاهش را بر لب میز گذاشت و با انگشتانش دو دانه چپس را از پاکت برداشت. زن عینک سیاهرنگش را از چشم درآورد و بی‌اشتها به پتنوس نگریست.

مرد به حرف آمد:«راستش اصلاً این‌جا و این غذا برای من و تو مناسب نیست.»

زن گفت: «اشتهای خوب.»

مرد گفت: «حرف‌های مرا نشنیدی‌؟»

زن گفت: «بخور!»

مرد گفت: «می‌بینم که به چیزی می‌اندیشی که با این‌جا ربطی ندارد.»

زن با لقمه کوچکی دهانش را خیلی پر نشان داد و گفت: «میل دارم روز‌نامه بخوانم تا این‌که این‌ها را بجوَم‌.»

مرد شانه‌هایش را بالا انداخت: «خیلی کلاسیک نباش‌.»

مرد وقتی دید که سخنانش نه تنها زنش را قانع نکرد، بلکه اشک را در چشمان او پدید آورد، با لحن جدی‌تری گفت: «خوب‌؟»

هیچ تصور نمی‌شد که پیر‌زن ماشه‌اش کشیده شود. پِخی زد. مرد دانست که نمی‌خندد. زن طوری کوتاه و با عجله گریست که در آنی به حالت اولی برگشت. گفت: «آمدم که یاد ‌تام‌ را زنده کنم. او این‌جا را دوست داشت. اگر می‌بود حالا در این چوکی پهلوی ما می‌نشست.»

مرد برگرش را چَک زد. خوب جوید و با دو وقفه قورتش داد. گفت: «پسر خوبی بود‌. خصوصا‌ً یک روز متوجه بودم که به این سخنانم علاقه نشان داد که بشر‌ اشیای فاسد شده را به انرژی مبدل خواهد کرد.»

زن از خوردن غذا دست کشید‌. مرد بی آن که آهی بکشد ادامه داد‌‌: «علاقه‌اش برایم جالب بود. بهتر بود زنده می‌ماند تا ببیند بشر می‌تواند ماشین‌ها را با فضله حیوانی و نباتی به کار اندازد و آن را عام سازد، خوب‌… حالا‌… چیزی که واضح است این است که تام‌ به دنیا آمد، بزرگ شد. بعد رفت ‌در افغانستان بجنگد و آخر کشته شد.»

زن گفت:‌ «خیلی دوستش داشتم.»

پیر‌مرد با دهان پر گفت: «واضح است‌.»

زن عینکش را به گونه‌یی در مشت گرفت که فکر می‌شد با حرف‌های آخرش دیگر برمی‌خیزد و می‌رود؛ اما نرفت‌. گفت: «همیشه در یادم هست.»

مرد با هیچ دگرگونیی ادامه داد: «گوش کن. از غذایت لذت ببر. هیچ‌گاه به چیزی آنقدر دل‌بسته نباش که وقتی آن را از دست بدهی از غمش بمیری.»

زن با عجله و قهر گفت: «تو حرف‌های آن فیلسوف زهر‌خور را تکرار می‌کنی.»

از دستکولش کتابچه‌یی ‌کشید و از لایش عکسی را در‌آورد. عکس پسر جوانی بود که دهانش را غنچه کرده بود. تازه‌، بشاش و سپید بود.

زن گفت: «چقدر رنج بردم تا بزرگ شد.»

مرد جرعه‌یی کوکاکولا کش کرد و با تأنی گفت: «اگر می‌بود، شاید خیلی خوش می‌شد که می‌دید بشر دستگاهی را در ایستگاه فضایی نصب کرده که ادرار را به آب نوشیدنی تبدیل می‌کند. هیچ به دور نیست که چنین دستگاهی در زمین به کار بیفتد. کاش آن روز زنده باشم‌. خیلی عالی‌ست.»

زن به گونه‌یی که تکیه‌کلامی را تکرار می‌کرد، گفت: «وقتی به دنیا آمد‌، آن روز‌ها‌، حتا کف پاهای سرخ‌رنگش را به یاد دارم‌. بیشتر نوزادان اول بیدار می‌شوند بعد گریه می‌کنند؛ اما ‌تام‌ اول می‌گریست و بعد بیدار می‌شد‌. همیشه خودش خود را بیدار می‌کرد.»

زن عکس را با عجله در دستکولش گذاشت؛ اما باز هم میز را ترک نکرد‌.

مرد نگاهش را به کسانی دوخت که پس‌مانده‌های غذای‌شان را در زباله‌دان می‌ریختند. لب‌هایش را به هم فشرد و گفت: «می‌دانی‌؟ این پس‌مانده‌ها بدون شک پر از انرژیست؛ اما حیف می‌شوند. می‌شود که از این زباله‌دان برق تولید کرد و یا مثل این‌ که می‌شود ادرار را به آب آشامیدنی مبدل ساخت. از این غذا‌ها دوباره و چندین باره استفاده کرد.»

زن پرسید‌: «غذایت تمام شد؟»

مرد گفت: «نه.»

تا چند دقیقه حرفی میان آن دو رد و بدل نشد‌. ‌مرد غذایش را تا آخر خورد‌. هر گاهی که به طرف زباله‌دان می‌دید سرش را تکان می‌داد‌. در آخر برخاستند‌. مرد پیش از خارج شدن پول‌هایش را با دقت شمرد. پیر‌زن اول برآمد و پیر‌مرد به دنبالش. دقایقی نگذشت که زن جوان حامله با مردش به رستورانت داخل شدند. در قطار ایستادند و به زودی پتنوس‌های‌شان را گرفته آمدند و در جای پیر‌مرد و پیر‌زن نشستند. مرد به زودی و اشتیاق تکه مرغ سرخ شده را به نیش کشید و دنباله حرف‌هایی را که بیرون از رستورانت شروع کرده بود، ادامه داد: «پسر ما باید توان این را داشته باشد که با دست هیزم را بشکند.»

زن جوان قاه‌قاه خندید و گفت: «خوب‌.»

مرد تا حد ناله غذایش را با اشتیاق می‌خورد. گفت: «نامش را می گذاریم‌ تام‌‌.»

زن چهره چینی‌ـ امریکایی‌اش را چین داد و به گونه‌یی که فکاهه می‌شنید، خندید.

«خوب‌، باشد!»

مرد لحظه‌یی در یک حال ماند. بعد دهانش را جینگ کرد و سرش را نزدیک شکم کمی بالا‌آمده زن آورد و گفت: «می‌خواهی ماچش کنم‌؟

زن قاه‌قاه خندید‌: «نه‌، نه‌. حالا نکن؛ اما تو می‌توانی گاهی برایش آواز بخوانی.»

مرد راست شد و خود را آماده کرد که حرف‌های دیگری بزند‌. اما زن پیش‌دستی کرد:«خوب نگفتی بچه ما چی‌کاره شود؟»

مرد جوان زود گفت: «‌واضح است‌. یک پسر معاصر بمب اتوم باید شجاع باشد. کارش با تفنگ باشد‌، خوب بجنگد‌….» و چشمش به مردی افتاد که از دور به نظر می‌رسید سه تا چشم دارد.

زن باز خندید.

در عقب آن‌ها صفی از مردم ایستاده بودند. زن سیاه‌پوست پتنوس‌ها را پر می‌کرد و کسانی که در صف بودند با چشم در میز‌هایی که خالی می‌شدند، جا انتخاب می‌کردند.

.

[پایان]

.

درباره‌ی نویسنده

خالد نویسا

۱۱ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • “فکر می شد” اصلن درست جا نیفتاده است. بر علاوه ، مرد چنان در فکر آب معدنی ساختن ادرار بود که رنج پسر کشته شده اش را دود هوا می کرد. در نتیجه ، باعث برانگیختن همدردی خواننده نمی شد. قسمت اخری داستان که از زوج جوانِ منتظر حرف می زند نیز چون وصله ی ناجوری به داستان اصلی چسبانده شده بود. در کل ، داستان خوبی نبود.

  • داستان به لحاظ پرداخت خوب بود و بار معنایی خوبی در لایه بیرونی داستان نهفته است.دیالوگها مناسب وعالی ازدهان شخصیتهای داستان به زبان می اید……ازخواندنش لذت بردم

  • ازنظر من این یکی “میز”، بهترین داستان کوتاه “خالد نویسا” است. در یک حرف داستان عالیست. چندین بار این داستان خوانده ام و هر بار چیزی تازه‌ای در آن کشف کرده ام و این خاصیت داستان خوبست که بتوانی چند بار بخوانی اش و هر بار سر نخ تازه ای برای بحث داستان در آن کشف کنی. این بار به اشاره نمادین “و چشمش به مردی افتاد که از دور به نظر می‌رسید سه تا چشم دارد.” در آغاز و پایان داستان توجهم را جلب کرد. خیال می‌کنم که این مرد با سه چشم … آن راوی آن دانای کل است که داستان را می‌نویسد و همیشه سه چشم دارد( یا به نظر می‌رسد که سه چشم دارد، است.) تکرار نگاه کرکتر مرد جوان، بجای مرد پیر و پایان یافتن داستان با اشاره به مرد ناظر “سه چشم . موقعیت راوی را داستان به خواننده بازگو می کند..

  • سلام.داستان دارای روحی درنگ سازوتامل آفرین است .. درپی معنادادن به جهانی است که ازمعنای اصلی خودخالی شده درجایی به اشکالی برخوردم ازنظرساختمانی فکرمی کنم اشتباهی صورت گرفته به عمدویا سهو لازم می دانم اشاره کنم درجایی آمده:چند دقیقه گذشت تا که آن دو کاملاً به غذا خوردن آماده شدند. بعد آورده می شود:مرد کلاهش را بر لب میز گذاشت و با انگشتانش دو دانه چپس را از پاکت برداشت. زن عینک سیاهرنگش را از چشم درآورد و بی‌اشتها به پتنوس نگریست..به نظرحقیر اگرقرارهس تشریفاتی درحین خوردن غذا صورت پذیرد می بایست قبل ازغذا خوردن این وضعیت توصیف می شد بااین حال داستان با منطق ظاهری جهان واقع ونظام علّی حاکم برداستان سازگاری دارد.دست مریزاد خالد نویسا

  • درود به نویسای گرامی !
    داستان را سر تا به آخر خواندم لذت بردم قشنگ بود قلمت همیشه نویسا باشد، با سروش صاحب همیشه از خودت یاد میکنم
    پیروز باشید

  • دیالوگ های پیرمرد و پیرزن خوب بودند. یاد دیالوگ های همینگوی افتادم. بخصوص داستان تپه هایی مثل فیل های سفید. دیالو گهای همینگوی معرکه هستند معرکه. موفق باشید آقای نویسا

تازه‌ها

آخرین دیدگاه‌ها