میز

شهر زیر بختکِ گرمایی نفس گیر دست و پا می‌زد. ساعت یک و نیم بعد اظهر دورِ میدان تره بار، چرخ یک گاری اسبی، داخل جویی متعفن افتاده بود. اسب نحیف گاری که گویا پایش شکسته بود، دمر افتاده بود روی آسفالت و نفس‌های آخر را می‌کشید. انبوه مگس روی چشمهای درشت و وحشت زده اش می‌نشستند. اسب در تلاشی بی فرجام مدام پلک می‌زد و آنها را می‌پراند. مرد گاریچی با لباس پاره پوره، زانو زده بود جلوی اسب و مویه می‌کرد. غلام دیوانه، به همراه یک پیرمرد و چند پسر بچه، دورِ اسب جمع شده بودند.

راسته‌ی کج و کوله‌ی نعلبندها و یراق فروش‌ها را طی کردیم و از کوچه‌ی پر خاک وخل و سرگینِ چارپادارها به خیابان بهشت رسیدیم. پرنده پر نمی‌زد. داغ نای آفتاب همه را فراری داده بود، گرچه کاری هم نبود که انجام دهند. کل شهر تشکیل شده بود از یک خیابان اصلی با ساختمان محقر شهرداری و اداره ثبت احوال و دخانیات و تعدادی دکان نیمه ویران و تعطیل. گاه یک خیابان فرعی، ناغافل از خیابان اصلی انشعاب می‌کرد و در دل کوچه‌ها گم می‌شد. از درِگل میخ دار بزرگ و سنگین خانه که تو رفتیم، حس رعیتی را داشتم که برای حساب و کتابِ عایدی زمین وارد عمارت ارباب شده باشد.

از یک هشتیِ نمناک وارد حیاط درندشتی شدیم. یک عمارت کلاه فرنگی بود، با چند کاج پیر و زیر زمینی که در و پنجره‌هایش مثل جمجمه‌ای چشم و دهان باز کرده بودند.روی پیشانی عمارت با گچ بری برجسته نوشته بود: «۱۳۰۴ شمسی، اثر معمار باشی»

«آقا باور بفرمایید، یک نگاهش به صدتا خانه‌ی تازه ساز می‌ارزد، ستون‌ها را ببینید، سر دررا نگاه کنید، گچ بری‌ها را تماشا کنید. خانه نیست، عمارت است ، قصر است.»

علیجانی مکث کرد. نگاهش مانند تیری که بین دو دیوارکمانه کند، به ما خورد و برگشت. گویی می‌خواست میزان نفوذ کلامش را از نگاه ما بخواند. شیرین چشمهاش برق زد. طوری که علیجانی متوجه نشود، چشمک زد و سرش را به علامت تایید تکان داد.

حدس می‌زدم که به عنوان یک فارغ التحصیل معماری از این خانه خوشش بیاید. یک آینه‌ای قدیِ زنگار گرفته، یک یخچال نفتیِ از کار افتاده. تعدادی میز و صندلی لهستانی، یک گوشی تلفن سیاه رنگ زیمنس و یک قاب عکس سیاه و سفید که چهره‌ی محزون مردی حدود سی و پنج ساله را نشان می‌داد، مثلِ ماترکِ یک اشرافیت از دست رفته در گوشه و کنار خانه بُغ کرده بودند.

سراغ سرویس بهداشتی را گرفتیم، علیجانی به اتاقی گل گشاد در گوشه حیاط اشاره کرد که به انباری بیشتر می‌مانست، با سنگی دهشتناک که چون پرتگاهی عمیق بود و پیرامونش چند خرمگس سبز رنگ با ویز ویزی یکنواخت ایستاده پرواز می‌کردند وگاهی در مداری مستقیم، به چپ و راست می‌رفتند.

«حمام داخل زیر زمین است. اگر بخواهید می‌توانید طبقه‌ی بالا هم حمام و دستشویی بسازید.»

مایع غلیظ شیری رنگی جلوی پای علیجانی پخش شد.کلاغ ژولیده‌ای از روی شاخه بال زد و روی بلندترین نقطه‌ی کلاه فرنگی نشست. علیجانی عرق پیشانی را خشک کرد. سیگار زرش را آتش زد و پرسید: « ببخشید…اسم شریفتون چی بود؟»

«قفندری…عامر قفندری»

« ها…آها… ببینین اینجا را فقط به من سپردند برای فروش، هنوز هیچ املاکی خبر ندارد ، بفهمند رو‌ی هوا رفته. برای شما که یک زن و شوهر جوان هستید، قلکه، از قدیم گفتند ملک مَرده، اگر صاحبش مرد باشد. اگر پایه‌اید، بسم اله. حرف ندارد، استوقوس‌دار، رو به قبله، آفتابگیر…»

آفتاب بعد از ظهر روی خرپشته می‌تابید. بوی هیزم سوخته می‌آمد. در دوردست روی پشت بامی، مردی کفترهایش را می‌پراند.

یادداشتها را ورق زدم. بعضی جاهای کاغذ زرد شده، ورق‌ها تا خورده و پاره شده بود. توی صفحه‌ای نوشته بود:

«امشب با پدر جرو بحث کردیم. اصرار دارد به اروپا بروم. اما من اینجا را دوست دارم. دلم می‌خواهد به هرکدام از دهقانها یک تکه زمین بدهم. بخشی را هم برای خودم و مهشید نگه داریم. دلم می‌خواهد بعد از ظهر‌ها با زنم روی تختِ کنار حوض بنشینیم و چای بخوریم. او را بغل کنم و قلقلک بدهم. اما چون پسر امین التجار و فرشچی به خارج رفته‌اند، چون مهشید رفته، من هم بروم. با دخالت مادر جنجال آرام گرفت. پدر غر غر کنان، سیگارش را در نی چوبی گذاشت. توی صندلی مخصوصش فرو رفت و گوش به رادیو سپرد» ۲۶/تیر/۵۴

علیجانی همچنان فک می‌زد: « دیوارها را ملاحظه کنید. نیم متر ضخامت دارد، ببینید، آقای؟چی چی بودید؟»

« قفندری»

«آها بله… آقای قفندری؟ می‌دانید خاندان طرشتی از اعیان بودند. هنوز هم هستند. بندِ کم و زیاد نیستند، نصف قیمت می‌دهند. آقای قلن..دقند…» «قفندری، آقا»

«ببخشید…آقای قفندری …خودشان که به رحمت خدا رفتند. بچه هاشان هم اروپا ماندگار شدند.»

علیجانی از ورثه‌ی طرشتی، وکالتِ تام داشت. آن قدر گفت که فردایش رفتیم محضر و قولنامه امضا کردیم. شیرین رفته بود پیش مادرش. ظاهرا کسی از دفترچه‌ی یادداشت خبر نداشت. من همچنان با نوشته‌ها کلنجار می‌رفتم. بعضی حروف ناخوانا بود و روی بعضی دیگرخط خورده بود. فرهاد اغلب از اختلاف نظر با خانواده و مخصوصا پدرش نوشته بود. از سینما رفتن و خوشگذرانی و از ماجرای خانمی که یک روز جمعه، به خانه‌ی یکی از دوستانش برده بودند.

توی بعضی یادداشتها هم اسم زنی به نام «پرخیده» آمده بود:

«امروز پرخیده آمد. مادر کلی کار سرش ریخت. طفلکی، دلم برایش می‌سوزد. خیلی کار می‌کند. همسن و سال مهشید است اما باید جان بکند و خرج خانواده اش را در بیاورد. می‌گویند، پدرش تریاکی و مادرش زمین گیر است. برادرش هم زندان است. وقتی لباس یا ظرف می‌شوید به دستها‌ی سفید و لطیفش نگاه می‌کنم. به چتری‌های سیاهی که از زیر دستمال سر بیرون زده و روی پیشانیش حلقه شده. وقتی لباس چنگ می‌زند، بین ابروهایش اخم ملایمی نقش می‌بندد. آرام و سربزیر است. حرف که می‌زند صدایش را به سختی می‌شنوم. چشمهای درشت و سیاهش را به زمین می‌دوزد. فقط با بله یا نه جواب می‌دهد. کاش می‌توانستم کاری برایش انجام دهم.» ۱۲/مرداد/۵۴

وسایل ما توی خانه‌ی اربابی غریبی می‌کردند. بعضی از وسایل خانم طرشتی را که به خریدار بخشیده بود، با مقداری از خرده ریزهای یادگاری پدر بزرگ روی تاق‌ها چیدیم. پشت پنجره‌های چوبی، پشت دری‌های آبی گلریزی را که شیرین دوخته بود، آویزان کردیم. صندلی‌های لهستانی را جلا زدیم و روی بهار خواب کنار نرده‌ها دور میز گردگذاشتیم. به باغچه‌ها رسیدیم و آب حوض را عوض کردیم. چند روز بعد از اسباب کشی موقع رفتن به اداره، مردی عصا قورت داده، جلو ایوان خانه بغلی ایستاده بود. ۵۰ سالی داشت. با انگشت به من اشاره کرد. توی آن هوای دم کرده‌ی تابستانی یک کلاه کشی را تا روی گوشهایش پایین کشیده بود. پیپی گوشه‌ی لب داشت و عینک سیاه رنگی به چشم زده بود. جلو رفتم و سلام کردم. به خودش نیاورد. ابروهایش را درهم کشید وگفت:« ازاینجا بروید.»

پرسیدم:«چرا؟»

خاکستر پیپش را جلوی پایم تکاند وگفت: « بعدا می‌فهمید!» و رفت.

موضوع را به علیجانی گفتم. گفت:« پسر صابره، از اعیان بودند، حالا کفگیرشان به ته دیگ خورده. می‌خواستند خانه رو بزخر کنند، بگیرند سر ملکشان که نشد. پسره خجالتی نمی‌کشد. کپیده گوشه‌ی خانه. دنبال خر مرده که نعلش را بکند.»

پرسیدم:« چه کاره است؟»

«هیچی، بیکار و بیعار…»

«دیروز خبر دادند، درآزمون استخدامی بانک انتقال خون قبول شده ام. بچه‌ها را دعوت کردم. عصر به سینما آسیا رفتیم. اتفاقا فیلم عروس فرانکشتین بود. ساعت حدود پنج و نیم فیلم تمام شد. شورلت پدر را برده بودم. از کافه‌ی آنتوان آبجو گرفتیم. توی شهر چرخی زدیم. همه از فاسقشان حرف می‌زدند. من فقط گوش می‌دادم. پدر از وقتی فهمیده خارج برو نیستم، کاری به کارم ندارد. توی سینما همه اش به «پرخیده» فکر می‌کردم. قرار است فردا بیاید. هفته‌ی پیش از او خواسته بودم اگر چیزی می‌خواهد، یا کاری دارد به من بگوید. چیزی نگفت. صورتش گل انداخته بود. کمی هم آب زیر پوستش رفته» ۱۵/مهر/۵۴

چند روز پس از اسباب کشی یک روز عصر، دور میز و صندلی‌های اهدایی خانم طرشتی نشسته بودیم. بوی خشت فرش آب پاشی شده توی هوا می‌پیچید.لاله عباسی‌ها با نسیم تکان می‌خوردند. وقتی شیرین سینی چای را روی میز گذاشت. حس کردم میز تکان خورد. به خودم نیاوردم. دوباره تکرار شد. با خودم گفتم لابد پای شیرین به میز خورده بود. بار سوم شیرین جور عجیبی نگاه کرد وپرسید: «تو میز را تکان میدهی؟»

گفتم: «نه». خم شدم و زیر میز را نگاه کردم. در حاشیه‌ی زیر لبه‌ی میز، تعدادی حروف الفبا، علامت‌ها و کلماتی نامفهوم نوشته شده بود. موضوع را به پدرم گفتم. گفت: «شاید میزِ احضار روح است.»

میز، صفحه‌ی مدوری بود روی سه پایه که حول یک محور می‌چرخید. پدر گفت:«اگر در ساخت آن میخی به کار نرفته باشد. صد در صد خودش است.» میز را بررسی کردیم. میخی پیدا نکردیم. شیرین نگران بود.

شب بعد به اتفاق پدر و مادرم نشسته بودیم و حرف می‌زدیم که دوباره میز تکان خورد. دست‌های‌مان را از روی میز برداشتیم. بعد از چند لحظه، میز کمی چرخید. مادرم و شیرین از جا پریدند. پدرم که سعی می‌کرد خونسردی اش را حفظ کند، گفت: « فردا بده ببرنش بیرون. یاخوردش کن و بسوزانش»

مادر گفت: «نه… این کارو نکنین بلا و بدبختی سرمون نیاد. با یکی مشورت کنین ببینیم چه باید کرد.»

فردا پدر با یکی از دوستانش که زمانی جلسه احضار ارواح داشت، صحبت کرده و دوستش گفته بود احتمالا آن خانه روح دارد و با نابود کردن میز کاری از پیش نمی‌رود. ممکن است به شکل‌های دیگری ظاهر شود. در صورت تکرار، بهتر است روح را احضار کنید ببینید چه می‌خواهد. قرار شده بود دوست پدر که «سمندر» نام داشت، به اتفاق یکی دیگر ازدوستانش به خانه‌ی ما بیایند و روح را احضار کنند.

شب نشسته بودیم که در زدند. سمندر با یک مرد دیلاق ِدماغ عقابی، باریش کم پشت وارد خانه شدند. مرد همراه، به هیچ نقطه خاصی نگاه نمی‌کرد. لب حوض گرد و سیمانی وسط حیاط نشست و وضو گرفت. آقای سمندر، به دوستش اشاره کرد و روبه ما گفت:« آقای سماواتی مدیوم هستند.»

ما سر تکان دادیم و سماواتی همچنان به ناکجا نگاه کرد. بعد ورد خواند و گفت:« دلتون را صاف کنید وکف دستهایتان راروی میز بگذارید.» و چیزهایی را زیر لب خواند. بعد شروع کرد به خواندن حروف الفبا و دوباره حروف را تکرار کرد. باز هم خبری نبود. از مخاطب نامعلومی پرسید:« شما از وابستگان آقای محسنی هستید؟ از همسایه‌های محترم هستید؟ شما…. از خانواده‌ی جناب طرشتی هستید؟»

به محض بردن اسم طرشتی میز تکان خورد. همه عقب رفتند. هیچ کس رنگ به چهره نداشت. سماواتی آب دهانش قورت داد: « شما مرحوم طرشتی بزرگ هستید؟…شما خانم طرشتی هستید؟…» و دوباره شروع به خواندن الفبا کرد. روی حرف «ف» میز تکان خورد. مجددا حروف الفبا تکرار شد و هر بار که روی حرفی، میز حرکت می‌کرد، آن حرف یادداشت می‌شد. درنهایت حروف کنار هم قرار گرفت. سماواتی چشمهایش را ریزکرد و با دقت به حروف نگاه کرد و بعد توی چشم‌های من خیره شد وگفت: «شما فرهاد می‌شناسید؟»

« امروز توی آینه خودم را نشناختم. حالم خوش نیست. به هم ریختم. دستهام می‌لرزد. دوشنبه‌ی پیش پرخیده دیر آمد. خیلی نگران شدم. از همیشه خوشگل تر شده بود. چادرش را تا کرد و تند تند مشغول پاک کردن شیشه‌ها شد. سیگاری روشن کرده بودم و از روی بهار خواب نگاهش می‌کردم. بوی اقاقیا پیچیده بود و پرنده‌ها روی چنارهای خانه صابر آواز می‌خواندند. به حرکت پیراهن اش خیره شده بودم. با خود فکر کردم، اگر لباسهای بهتری تنش کند، بدون شک یکی از زیباترین دختران شهر می‌شود. کسی در خانه نبود. پدر روستای حسن آباد بود ومادر هم رفته بود ختم انعام. بعد از نهار خوابم برد. وقتی بیدار شدم، ابر سیاهی آمده بود پایین. افق اما هنوز آفتابی بود. ابرسیاه شروع کرد به باریدن. کلاغ‌ها روی کاج‌های بلند قار قار کردند. انگار کسی قلبم را توی مشتش فشار می‌داد و ول می‌کرد. هوا تاریک می‌شد. موهایم را جلو آینه مرتب کردم و یک رشته روی پیشانی ریختم. به حیاط رفتم . پرخیده نبود. شاید کارش تمام شده و رفته بود. دلم گرفت. لب حوض نشستم و سیگاری در آوردم. توی فکر بودم که صدایی از پشت سر شنیدم. برگشتم. پرخیده بود. دستی به صورتش کشیده بود. با یک فنجان چای توی سینی نقره. سینی را لب حوض گذاشت و خواست برود. بازویش را گرفتم و گفتم:« نرو، خواهش می‌کنم.» بی حرکت ایستاد. بدنش داغ بود. همانطور که بازویش را گرفته بودم، بلند شدیم و وسط حیاط ایستادیم. یک لحظه خواست دستش را بکشد. اما مکث کرد. گوشهایم سوت می‌کشید. بوی یک گیاه ناشناخته توی دماغم بود. زمان کش می‌آمد. سرش پایین بود. با دست دیگرم چانه اش را بالا آوردم. نگاهش را پایین انداخت. گونه هاش سرخ شده بود. قلبم به شدت می‌زد. آهسته دستم به دور گردنش لغزید …»

ادامه یادداشت چنان خط خطی شده بود، که بعضی جاهای کاغذ را سوراخ کرده بود. تنها فرهادی که می‌شناختم، فرهاد طرشتی بود که امضایش را زیر وکالت نامه‌ی علیجانی دیده بودم. به سماواتی گفتم:« فامیلش را بپرسید.»

وقتی اسم طرشتی آمد، میز تکان محکمی خورد. سماواتی ادامه داد: « مگر شما به رحمت خدا رفتید؟»

هرکاری کردیم موفق نشدیم جواب بگیریم. شب بعد کار ادامه پیدا کرد. تنها کلمه‌ای که توانستیم ازروح بیرون بکشیم کلمه‌ی«بام» بود. سماواتی موقع خداحافظی گفت:« البته خیلی هم نمی‌شود به حرف ارواح اعتماد کرد. بعضی هاشان قصد آزار دارند.» قاب عکس فرهاد را با مشتی خرت و پرت زیر خرپشته‌ی پشت بام چیده بودیم. فردا بدون اینکه به زری بگویم، همه را زیرو رو کردم. توی یک کارتن، یک نصفه دفترچه‌ی یادداشت پیدا کردم، با ورق‌های کاهی خط دار که با قلم فرانسه رویش چیزهایی نوشته بودند.

روی صفحه‌ی آخر دفترچه، با خطی مغشوش نوشته شده بود: «هرکار می‌کنم حاضر نیست بیاید. دکتر می‌گفت تا قبل از سه ماه شاید بشود کاری کرد. می‌گوید می‌ترسم. گاهی هم می‌گوید گناه دارد. یک بار هم گفت اصلا می‌خواهم نگهش دارم. امروز صبح توی زیر زمین گریه می‌کرد. می‌گفت:«اگر مهیار بفهمد تکه تکه ام می‌کند.» شنیده بودم برادرش از زندان آزاد شده. هفته‌ی پیش که با بچه‌ها رفته بودیم بلوار چرخی بزنیم، به بهانه‌ای حرفش را پیش کشیدم. بچه‌ها می‌گفتند، لات و بزن بهادر است و روی خواهرش هم خیلی تعصب دارد. می‌گفتند:« توی زندان دو نفر را ناکار کرده.، اما نتوانستند ثابت کنند، کار او بوده». از پرخیده می‌ترسم. گاهی لحن اش تهدید آمیز است. یک بار گفت اگر عقدش نکنم همه چیز را می‌گوید. چند روز است سرِ کار نرفته ام. سرِشب که توی شلوغی پیاده رو فلکه ایران با بچه‌ها می‌رفتیم. یک نفر ازپشت سر صدا زد:« خونخوار» نفهمیدم کی بود. لحن صدا مسخره و کمی هم تهدید آمیز بود. این روزها واقعا ناراحتم. پدرم درست می‌گفت. کاش رفته بودم. نمی‌دانم چکار کنم. واقعا او را دوست دارم، اما از خانواده اش خوشم نمی‌آید. می‌ترسم پدر سکته کند وگرنه می‌گرفتمش. می‌ترسم مجبور به انجام کاری شوم که هرگز تمایلی به انجامش ندارم. امروز مادرم ننه‌ی عباس را آورده بود زیرزمین نان بپزد. رفتم یک لقمه نان داغ بردارم. آتش تنور زبانه می‌کشید. فکری از خاطرم گذشت …»

بقیه‌ی یادداشت کنده شده بود. حدود ۱۰سال از تاریخ یادداشتها می‌گذشت. وکالتنامه تقریبا سه ماه پیش امضاء شده بود. پس تا آن موقع فرهاد زنده بوده. شاید هم علیجانی جعل امضاءکرده. یادداشتها را توی کارتن جاسازی کردم و رویش را پوشاندم. فکری به سرم زد. به خانه صابر رفتم و زنگ را زدم. نوکرش در را بازکرد. گفتم:« با آقا کار دارم.»

در را پیش کرد و رفت. بعد از چند لحظه برگشت و گفت:« بیایید تو.»

پسر صابر روی مبل چرمی بزرگی نشسته بود. تریاک می‌کشید. نیم خیز شد و با من دست داد و گفت: «بنشین». کلاه کشی همچنان تا روی گوشهایش آمده بود. از فرهاد پرسیدم. جواب داد: «حدودا چهار ماه پیش ازرومانی برگشت. بعدِ ده سال. حتی طرشتی هم که مُرد، نیامد. این بنگاهیه می‌گفت بچه‌های طرشتی از سفارت وکالت دادن بهش. دادگستری ایران هم تایید کرده. فکر نمی‌کردیم برگرده. شکسته شده بود. شقیقه هاش به سفیدی می‌زد. جور مخصوصی نگاه می‌کرد. مش رمضان یکی از رعیت‌های سابقشان آمده بود کارهاش را بکند، به عباسعلی گفته بود، آقا روزی یک مشت قرص می‌خورد. تو خودش بود. با کسی نمی‌پرید. تک و تنها تو این عمارتِ…»

پرسیدم: « اون موقع که تو ایران بود چه کار می‌کرد؟ کسی تو زندگیش نبود؟»

پسر صابر، دود را در سینه حبس کرد و همزمان گفت: « تو بانک انتقال خون کار می‌کرد. ولی بیشتر دنبال عیاشی بود. به طور رسمی چیزی نشنیده بودم» و بعد دود توی سینه‌اش را بیرون داد: « من اگر بهت گفتم از اینجا برو، بخاطر این بود که تو و زنت جوان هستید. گفتم مشکلی برایتان پیش نیاید. منظور بدی نداشتم. نباید با این‌ها معامله می‌کردید. کسی از زندگی شان سر در نمی‌آورد. پدر فرهاد سرِ ساختن همین خانه کلی از زمین عمارت مارا صاحب شد. پدرم هرکاری کرد نتوانست پس بگیرد. چون تو‌ی دادگستری نفوذ داشت. همین هم باعث شد پدرم از عصبانیت دق کند و بمیرد»

پرسیدم:« کی از اینجا رفت؟»

«دیگر ندیدمش. انگار غیب شد. فکر نمی‌کنم برگشته باشد خارج. فرهادی که من دیدم، دیگر خارج برو نبود. نمی‌دانم چی به سرش آمد. شب‌ها صدای فریاد و گریه می‌شنیدم. راستش …هنوز هم گاهی می‌شنوم. شما تو این مدت چیزی ندیدید؟»

پرسیدم:« مثلا چی؟»

«صدایی، اتفاقی، چیزی غیر عادی؟»

گفتم: « نه…من چیزی ندیدم»

لحن اش جدی شد و پرسید: « پس چرا آمدید؟ حتما چیزی شده؟» و لبخند مرموزی زد.

از لبخندش خوشم نیامد. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: « نه. . ..فقط …در مورد فرهاد کنجکاو بودم و آن وکالتنامه…گفتم نکند جعلی باشد و بعدا با مشکل مواجه شویم.» بلند شدم و با لحنی جدی گفتم: « بهتر است شما هم مواظب رفتار و گفتارتون باشید و شایعه درست نکنید آقا. من با خانواده ام اینجا زندگی می‌کنم و اجازه نمی‌دهم از این حرفها بزنید. ضمنا به هیچ وجه قصد فروش خانه را ندارم.»

چشمهای پسر صابر درشت شد. یک لحظه به نظرم رسید جورابش سوراخ شده و ناخن شست پایش از آن بیرون زده. پاهایش را جمع کرد. روی صندلی جابجا شد و پیپش را روشن کرد. آمدم بیرون.

دو روز بعد، حدود ساعت ۱۰ صبح شیرین زنگ زد به اداره و در حالیکه صداش می‌لرزید، با گریه گفت:« خودت را برسان.»

به سرعت به خانه رفتم. وارد حیاط که شدم، گریان پشت در ایستاده بود. با چشم به بهارخواب اشاره کرد. نگاه کردم. میز جلوی پله‌ها بود. پرسیدم:« چی شده؟»

«داشتم لباس‌ها را روی بند پهن می‌کردم که اززیر زمین صدا‌های عجیبی آمد. دیدم میز روی بهارخواب راه می‌رود. بعد خودش را به در و دیوار زد. زبانم بند آمده بود فقط توانستم خودم را به تلفن برسانم. دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. بیا از اینجا برویم.»

شیرین همچنان اشک می‌ریخت. میز را سر جایش گذاشتم. شیرین را دلداری دادم و گفتم:«نگران نباش، خیالاتی شدی. در هر صورت با سماواتی صحبت می‌کنم ببینم چه می‌گوید.»

 دوباره دور از چشم شیرین، رفتم سراغ یادداشتهای فرهاد. هرچه گشتم چیز تازه‌ای پیدا نکردم. وقتی خواستم دفترچه را سر جایش بگذارم. قاب عکس فرهاد از لبه کارتنی که روی قفسه قرار داشت، سر خورد و روی زمین افتاد. شیشه اش شکست و عکس از قاب خارج شد. زیر آن، عکس دیگری بود. عکس را برداشتم و نگاه کردم. دختری بود با چشم ابروی مشکی و نسبتا زیبا. بین دو عکس یادداشتی قرار داشت. یادداشت را خواندم:

«خسته ام. حالم خوش نیست. دندانم ذق ذق می‌کند. دیگر نمی‌خواهم برگردم. می‌خواهم پیش او باشم. می‌خواهم بازویش را از روی پیراهن گل گلی والش بگیرم و روی تخت کنار حوض بنشانمش، پهلویش بنشینم و او برایم چای بریزد. می‌خواهم سرم روی دامنش بگذارم و او به موهایم دست بکشد. خیلی سردم است.باید تنور را روشن کنم.» ۲۳/ شهریور/ ۶۴

شبِ همان روز شیرین تب و لرز کرد. رفتیم دکتر. معاینه اش کرد و گفت همه چیز طبیعی است. شاید منشاء عصبی داشته باشد. شیرین می‌گفت تا مغز استخوانم درد می‌کند و تیر می‌کشد. دکتر مسکن داد. به ضرب دو عدد قرص زاکترین خوابش برد.

من نفهمیدم کی خوابم برد. با صدای تق و تق از خواب پریدم. انگار کسی با کفش پاشنه بلند، توی حیاط راه می‌رفت. یک خط نور نمی‌دانم از کجا روی صورت شیرین افتاده بود. چهره اش برافروخته بود و سینه اش خس خس می‌کرد. به ساعت پاندول دار خانم طرشتی ساعت۵/۳ بود. فانوس را از روی تاقچه برداشتم و آهسته به بهارخواب رفتم. میز لبه‌ی پله‌ها بود. به محض رسیدن من، راه افتاد. از پله‌ها پایین رفت و وارد زیر زمین شد. ماه کامل بود اما ستاره‌ای در آسمان دیده نمی‌شد. سایه‌ی کاج‌ها روی ساختمان عمارت افتاده بود. باد برگهای سوزنی کاج را می‌جنباند و سایه اش را روی ستونهای عمارت می‌انداخت. صدای قم قمِ دلخراش پرنده‌ای از روی چنارهای خانه‌ی صابر می‌آمد.

وارد زیر زمین که شدم. میز در فاصله کمی از تنور ایستاده بود. عرق سردی به پشتم نشست. دندانهایم را به هم فشار دادم. فانوس را روی زمین گذاشتم و به طرف میز رفتم. آن را بلند کردم و با تمام قدرت به زمین کوبیدم. میز تکه تکه شد. پایه‌ها را برداشتم و به طرف تنور رفتم. دومتری با تنور فاصله داشتم که دو دست استخوانی دود زده لبه‌ی تنور راگرفت و مردی نیم سوخته خود را از آن بالا کشید.

بدنبال او زنی با موهای سیخ و چشمهای پرخون از لبه‌ی تنور سرک کشید. صورت‌هایشان شبیه عکس‌هایی بود که روز گذشته توی قابِ عکس دیده بودم. مرد نیم‌سوخته از تنور بیرون آمد و به من حمله کرد. دستم را گاز گرفت. دستم را کشیدم و عقب رفتم. ناگهان صدای خرناسی به گوشم خورد. برگشتم. پسر صابر وارد زیرزمین شد و به مرد نیم سوخته حمله کرد. کلاه به سر نداشت. گوشهایش تیغ کشیده و بدنش از مو پوشیده شده بود. ناخن‌های چنگال مانندش را در چشمهای مرد نیم سوخته فروکرد. خون سیاهی راه برداشت کف زیر زمین. مرد، کورمال خود را روی زمین کشید و داخل تنور انداخت. پسر صابر که شبیه گرگ شده بود، به طرف او خیز برداشت و توی تنور پرید. مهلت ندادم. فانوس را برداشتم و وارونه نگه داشتم. آتش گرفت. فانوس را انداختم توی تنور. چوب‌های خرد شده‌ی میز را بغل زدم و توی تنور ریختم.

آتش از تنور زبانه کشید. سه نفری یقه ام را گرفتند و سعی کردند مرا به داخل تنور بکشند. شعله‌های آتش موها و مژه هایم را می‌سوزاند. پوست صورتم تاول می‌زد. بوی گوشت و موی سوخته دماغم را پر کرد. دستهای لزج و پوسیده‌اشان به گونه ام می‌چسبید.

به زحمت خودم را خلاص کردم و با لگد آنها را به داخل تنور انداختم. صدای جیغ همراه با زوزه بلند شد. یک بغل هیزم از کاهدان آوردم وتوی تنور ریختم و نفس زنان روی زمین افتادم. سرم را به دیوار تکیه دادم. آتش از تنور زبانه می‌کشید و دود سیاهی از دودکش بالا می‌رفت.

صدای شیرین را از راه پله شنیدم. « عامر…..عزیزم صبحانه حاضره.»

نفس راحتی کشیدم. جواب دادم: « اینجام… تو زیرزمین.»

سرم را برگرداندم طرف در. شعاع نور صبح روی پله‌ها افتاده بود و دو سُم سیاه رنگ آهسته از پله‌ی زیر زمین پایین می‌آمد.

برچسپ‌ها

درباره‌ی نویسنده

محمد اسعدی

۲ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها