مهام‌ میقانی و رمان‌هایش

۱۴۱۵۶۹۳_۱۰۲۰۲۴۳۵۶۱۳۶۰۰۹۴۹_۱۵۵۹۷۳۸۰۹۹_n

مهام میقانی جوان است. متولد ١٣۶۴، فارغ التحصیل رشته‌ی سینما در مقطع لیسانس و کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی. او تا به‌امروز پنج رمان نوشته که سه تای آنها به نام‌های «گرمازده»، ««پیوند زدن انگشت اشاره»» و «ترکیب‌بندی در سرخ» منتشر شده‌اند. مهام میقانی تهران را آنقدر خوب و درست دیده و می‌شناسد که‌اگر کسی هرگز به تهران سفر نکرده باشد هم با خواندن توصیف شهر از زبان او، انگار همه‌ی عمر را در تهران گذرانده‌است. شهر در داستان‌هایش عنصر موثری است که خوب ساخته می‌شود.

اولین بار که دیدمش فصل حذف شده‌ای از رمانش را در جلسه‌ی داستان خوانی جمعه های بی غروب کافه زیپو در تهران خواند و من از خوبی حادثه آنجا بودم. وقت خواندنش نارمک در برابرم جان گرفت. با همه‌ی میدان ها و خیابان ها و کوچه ها و بازارچه های کوچک و بزرگش. از کافه که بیرون آمدم یک راست رفتم به کتابفروشی و هر دو رمانش را خریدم. او در باره‌ی کتاب سومش در صفحه‌ی فیسبوک خود نوشته:

«من می‌خواهم یکی میان دیگران باشم. نویسنده‌ای دوشادوش یک راننده تاکسی یا یک قالب ساز. شاید ما فراموش کرده‌ایم که برای گذراندن زندگی مان چه قدر به داستان نیاز داریم. درست است داستان سرایی ما مثل سایر کارهایمان ضعف هایی دارد اما اگر قرار باشد آینده‌ای برای من و نویسنده های امثال من وجود داشته باشد تنها از طریق شما، همزبانانی که مثل من در همین شهر یا کشور زندگی می‌کنید، میسر می‌شود. من آرزوی روزی را دارم که در برابر هیچ لیست یا فرمی برای نوشتن شغلی واقعی ام تردید به دلم راه ندهم. برای رسیدن به آن روز تمام تلاشم را می‌کنم. حاضرم زندگی ام را قربانی کنم. آماده‌ام «رمان» تنها مقصود حیاتم باشد اما از شما می‌خواهم نگذارید به‌اینکه رمان هزار نسخه‌ای ام بعد از شش ماه تمام شده به خودم افتخار کنم. نگذارید با فقط سه کتاب خیال کنم سری توی سرها درآورده‌ام و کسی شده‌ام. نگذارید رونمایی مسخره‌ای برگزار کنم و با هزار خواهش و تمنا از آدم هایی که در این ادبیات حقیر مویی سفید کرده‌اند بخواهم پشت یک میز در دو سوی من بشینند و از اینکه من چه نویسنده‌ی جوان خوبی هستم حرف بزنند. نگذارید من بداخلاق شوم. وقتی نوشته‌ام را دوست ندارید و نظرتان را می‌گویید به جانتان بیفتم و ادعا کنم که شما هنوز خیلی با فهمیدن متن های من فاصله دارید. نگذارید از فرط بی پولی، خودم را به پیشنهادهای دولتی بفروشم. من از شما می‌خواهم بگذارید «نویسنده» بشوم. آرزویی که هنوز به آن نرسیده‌ام و بعضی شبها خوابش را می‌بینم….»

به نقل از وب سایت نشر چشمه سومین اثر مهام میقانی در هفته‌ی اول پس از توزیع پرفروشترین کتاب نشر چشمه بوده‌است. به بهانه‌ی حضور این اثر تازه گفتگویی با ایشان انجام شده که همه‌ی شما به خواندنش دعوتید.

از اولین رمان شما شروع میکنم. گرما زده یک کار اپیزودیک هست که صدای پای یک نویسندهاز همهی بخش ها به گوش میرسد.از نوشتن طرح و چکونگی تولد این اثر برای ما بگویید.

وقتی «گرمازده» را می‌نوشتم نمی دانستم دارم رمان می‌نویسم. مشغول نوشتن داستان کوتاه بودم. بین سال های هشتاد و چهار و پنج تقریبا هر هفته دو یا سه داستان کوتاه می‌نوشتم. برای رفقای نزدیکم می‌خواندم. آنها به من می‌گفتند داستان‌هایم زیادی طولانی هستند و روده درازی می‌کنم. سال ۸۶ تصمیم گرفتم داستان هایی شبیه نویسنده‌های آمریکایی بنویسم. یعنی خلاف داستان نویس‌های اروپایی- یا بهتر است بگویم داستان‌نویس های خارج از حوزه ‌ادبیات انگلیسی- داستان کوتاه های نسبتا بلندی بنویسم که داستان و ماجرای پرکششی دارند. کمی که جلو رفتم دیدم چرا اینقدر فکر می‌کنم باید بگذارم بعد از سی سالگی نوشتن رمان را شروع کنم؟ بهتر نیست از همین الان بنویسم؟ وقتی گرما زده را – که نامش آن موقع طغیان اردشیر نقیبی بود- شروع کردم، پنج فصل از رمانی که‌امروز به عنوان «گرمازده» منتشر شده را نوشته بودم. یعنی دقیقا نمی‌دانم این رمان از چه زمانی متولد شد. اما حدود سه سال طول کشید.

داستان در تهران میگذرد. شهر یک عنصر قوی و موثر در این کتاب است و توجه به جزئیات و حتی بوها و رنگها توی این شهر منجر میشود بهاینکه راوی شهر را برای مخاطب تصویر کند. خودتان از اینکار چقدر راضی هستید. در واقع بهتر است بپرسم دربارهاش از قبل تصمیم داشتید یا وقت نوشتن این اتفاق افتاد؟

برای من تهران یکی از دارایی‌های اصلی من برای نوشتن است. من این شهر را بیش از هر شهر دیگری در دنیا می‌شناسم و با این حال روزی نیست که چیز تازه‌ای در آن کشف نکنم. من گمان می‌کنم حیات رمان در گروی هویتی است که زندگی شهرنشینی به‌انسان می‌بخشد. رمان و مفهوم زندگی شهری بسیار برای من در هم تنیده شده‌اند. احساس می‌کنم اگر تا این سال ها ما به شرایطی نرسیده بودیم که قهرمانانی از شهرهای بزرگمان –به ویژه تهران- داشته باشیم، حالا دیگه زمانش رسیده. حالا به جای گل محمد ها، زایر محمدها و زری ها باید از آدم های تهران معاصر قهرمان بسازیم. از آن گذشته زندگی در تهران بسیار جذاب است. این طور نیست؟

فصل اول کتاب شما به معنای واقعی درخشان است. فصلی که مرگ «معین» در آن رخ میدهد. شخصیت های رمان تا چهاندازه واقعی اند؟ اصلا هستند یا ساخته و پرداختهی ذهن نویسندهاند؟

فصل مربوط به مرگ معین از آن فصل هایی است که بیشترین پیوند را با واقعیت دارد. گرچه واقعی بودن یا نبودن داستانی که تعریف می‌کنم اصلا برایم اهمیتی ندارد. اما آن فصل از تجربه‌ی از دست دادن دوستی نزدیک شکل گرفت. تجربه‌ای که با وجود دردناک بودنش مواجه با مرگ ِ اطرافیان را برایم آسان کرد

چرا بقیهاتفاق هایی که میافتند هیچ نقطهی تلاقی با هم ندارند. انگار اگر هر کدام را برداریم اتفاقی در کل اثر نمی افتد؟ توضیحی دارید در این مورد؟

به گمان من در «گرمازده» ‌این تلاقی کمابیش وجود دارد. شاید در نگاه‌اول واضح نباشند اما قطعا ارتباط هایی میان وقایع، شخصیت ها و فصل ها وجود دارد. البته نباید پنهان کنم همین الان که دارم می‌گویم: شاید در نگاه‌اول واضح نباشد….حال خودم به هم می‌خورد. لطفا این جمله را به خودپسندی من مربوط ندانید…. برای من تمام آدم ها و فصل‌های «گرمازده» مرتبط هستند اما اگر خواننده‌ای این ارتباط را نمی یابد من حرف او را می‌پذیرم. در جهتی دیگر بیایید نگاهی به دوره های زندگی خودمان بیندازیم. همه‌ی ما مقاطعی را پشت سر می‌گذاریم، با دوستانی آشنا می‌شویم، به مکان هایی می‌رویم و …که دیگر هیچ ارتباطی به دوره های بعدی زندگی مان پیدا نمی کنند. شکلی از تکثر رو به رشد در زندگی ما هست که معمولا در هنر بازتاب داده نمی شود. من می‌خواستم این مقاطع پر تعدادرا در رمانم بازتاب دهم اما ممکن است در آخر فقط حرف اضافی زده باشم. متاسفانه مطمئن نیستم.

در هر سهاثر شما فضاسازی خیلی خوبی وجود دارد. چطور بهاین فضاها میرسید؟

متشکرم. نمی دانم. شاید چون بدون اینکه بخواهم اتفاق های جالبی برایم می‌افتد. اتفاق هایی که گاهی خنده دارند اما اغلب مرموز و بعضی وقت ها دردناکند. شاید این فضاها نتیجه تراکم وقایع ناخواسته باشند.

در رمان دوم، «پیوند زدن انگشت اشاره» فرم روایت به گونهای سرگشتهاست. عمدی در شیوه روایت داشتید؟ این رفت و برگشت زمان توی رمان دلیل خاصی دارد؟

ج: والا دلیل که دارد اما خیلی مطمئن نیستم بعد از اینکه‌این طور نوشتم گشتم دنبال دلیل و یا قبل از اینکه به‌این شکل بنویسم دلایلی برای این طور نوشتن داشتم. الان یادم نمی آید. چیزی که می‌دانم این است که در رمان فعلی که حدود نیمی از آن را نوشته‌ام همه چیز خطی پیش می‌رود. چون به شدت در دنیای رمان فعلی به سر می‌برم نمی دانم چرا اصلا داستان رمان های قبلی حتی یادم نمی آید. چه برسد به‌اینکه بخواهم درباره شان توضیح دهم…[می خندد]

در ابتدای رمان یکی از شخصیت ها چاقو میخورد. و بعد شروع میکند به روایت کردن. نه پلیس، نه پزشک .. چقدر باور پذیراست؟

می‌دانم پناه بردن به واقعیت برای توجیه کردن زنجیره های داستان جز اینکه کمبود اعتماد به نفس نویسنده را فاش کند فایده‌ای ندارد. اما متاسفانه دلم می‌خواهد در این مورد خاص به واقعیت پناه ببرم. چاقو خوردن می‌تواند انواع مختلفی داشته باشد و اگر آدمی که به شما چاقو می‌زند، یک چاقو کِش ِ حرفه‌ای باشد احتمالا می‌داند چه طور به شما چاقو بزند که آسیب شدیدی نبینید. پس بیایید تصور کنیم زخم پای فخرالدین زخمی عمیق و بی اندازه شدید نیست. خود ِ من وقتی در کلاس درسی در نزدیکی پاسگاه نعمت آباد تهران چاقو خوردم در چند ثانیه‌اول فکر می‌کردم خواهم مُرد. اما یک ساعت بعد از آن حادثه با شلوار آغشته به خون در اورژانس بیمارستان خودم دنبال گرفتن داروهایم از این اتاق به آن اتاق می‌رفتم. در مورد باخبر نشدن پلیس باید بگویم گرچه آمار روشنی وجود ندارد اما واضح است که پلیس تهران مثل پلیس هر شهر دیگر تنها از درصد ناچیزی از نزاع های درون این شهر با خبر می‌شود.‌ای بسا قتل هایی که در این شهر رخ می‌دهند و هرگز کسی سراغی از مقتول نمی گیرد چه برسد به‌اینکه بخواهند دنبال قاتل بروند. فرض کنید فخرالدین و شخص ضارب در یک محیط سر بسته، یا جایی خلوت با هم درگیر شده‌اند. ضارب چاقو را زده و گریخته. فخرالدین از اینکه به بیمارستان برود واهمه داشته. چرا؟ چون دکترها بعد از اینکه تشخیص دهند، زخم، زخم چاقو است پلیس را مطلع می‌کنند و وقتی پلیس مطلع شود فخرالدین دیگر باید مطمئن باشد آرامشش را برای همیشه‌از دست داده. گرچه آن روز که من خودم چاقو خوردن را تجربه کردم هشت بخیه روی زخمم گذاشتند اما هنوز هم وقتی جایش را می‌بینم با خودم می‌گویم: «می توانستم تحمل کنم. اگر نترسانده بودنم نمی رفتم بیمارستان.»

چقدر امیدوارید کهانگشت اشاره پیوند بخورد؟ یا جایش برای همیشه خالی بماند؟

انگشت اشاره‌ اگر به خوبی پیوند بخورد، اگر دست انگشت رها شده‌ی خود را دوباره به گرمی بپذیرد، یک حقیقت را نمی شود انکار کرد و آن پیوندی بودن آن انگشت است. من گمان می‌کنم جای زخم خشونت، هر چه قدر کمرنگ اما تا پایان عمر باقی می‌ماند. پس می‌شود انگشت را پیوند زد تا جای آن خالی نماند اما با تاثیرش چه باید کرد؟

رمان تازه تان مدت کمی است به بازار آمده. ترکیب بندی در سرخ عنوان خیلی خوبی است. این دغدغهی خیلی از نویسنده های هم نسل ماست. انتخاب نام داستان یا مجموعه داستان یا رمان. چطور به نامها میرسید؟

این رمان هم نام دیگری داشت. به هر دلیل مجبور شدم عوضش کنم. من عاشق تابلویی از آثار معروف هنر مدرن بودم که مایل نیستم کاملا راجع به آن توضیح بدهم. چون موقع نوشتن این رمان ِ آشفته برای ترکیب بندی فصول آن از آن تابلو الهام گرفته بودم تصمیم گرفتم حالا که باید نامش را عوض کنم بهتر است از بخشی از همان نام تابلوی مورد علاقه‌ام استفاده کنم.

سانسور و ممیزی  در رمان های شما اتفاق افتاد؟ بخشی هست که دوستش داشته باشید و از رمانها حذف شده باشد؟

سانسور برای همه‌ی ما اتفاق می‌افتد؛ حتی اگر خیال کنیم تمام خطوط قرمز را رعایت کرده‌ایم. پس طبیعی است که برای رمان های من اتفاق افتاده و بازهم خواهد افتاد. سانسور من را ناراحت می‌کند اما به همان اندازه بهم یادآوری می‌کند که باید به نوشتن ادامه دهم. بازهم باید بنویسم. تا زمانی که می‌توانم باید بنویسم شاید از میان هزاران سطری که سانسور می‌شوند بتوانم سطری را نجات دهم. پس از سانسور نمی ترسم. می‌خواهم با آن مبارزه کنم اما اگر اجازه داشته باشم باید بگویم سانسور چیزی نیست که بشود تک نفره با آن در افتادو باید اتحادیه رمان نویسان به وجود آید. چیزی مثل یک کانون نویسندگان واقعی. آن موقع نیاز به کمی شجاعت است. شجاعت و مسئولیت. بله در مورد رمان آخری، صحنه‌ی رویارویی ملتهب اسفندیار و دختر ذغال فروش کاملا حذف شد اما هیچ جای دیگرش را دست نزدند که‌این باعث تعجب من بوده و هست.

در رمان آخر علاوه بر محتوای داستان که کمی به «پیوند زدن انگشت اشاره» پهلو میزند به نظر میرسد بهادبیات و هستی شناسی هم اشاره داشتهاید. در این مورد هم اگر مایلید صحبت کنید؟

گمان می‌کنم نمی شود به یک رسانه‌ی هنری علاقه مند شد، زندگی را وقف آن کرد و نسبت به فلسفه و تاریخ پدید آمدن آن بی تفاوت بود. خلاصه بگویم؛ هستی شناسی رمان درست به‌اندازه نوشتن رمان برایم مهم و جذاب است. برای همین است که در رمان «ترکیب بندی در سرخ» تلاش کردم شکلی از «رمان/مقاله» را امتحان کنم. من زیاد علاقه مند به توضیح کاری که قصد داشتم انجام دهم ندارم چون باور دارم در نهایت رمانی که به جا می‌ماند همان قدر به من تعلق دارد که به کسی که آن را می‌خواند. اصلا قرار نیست فکرها، تصمیم ها و تلاش های من در رمان هایی که می‌نویسم محقق شده باشند. رمان من در نهایت همان چیزی است که خواننده آن را می‌سازد.

کار تازهای در راه هست؟ اگر بله خوشحال میشویم دربارهاش بدانیم.

اخیرا رمانی را برای انتشار به نشر چشمه سپرده‌ام. هنوز به‌ارشاد نرفته. مشغول نوشتن یک رمان دیگر هستم. یک داستان عاشقانه‌ی گریه‌دار [می خندد] به علاوه یک رمان پلیسی را هم به نیمه رسانده‌ام که‌اگر اجازه بدهید چون کاملا از آن مطمئن نیستم چیزی درباره‌اش نگویم اما کمتر از یکی دو هفته‌ی دیگر سر و کله‌اش پیدا می‌شود؛ اما نه به صورت کتاب!

.

[پایان]

درباره‌ی نویسنده

مریم دهکُردی

۴ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید