آمده‌ام که بروم

تیرماه بود که باد آمده بود و موهایت را پریشان کرده بود روی پیشانی.  بادی تند ومواج که از شمال آمده بود و پیشانی ات را روفته بود و از لای موهایت گذشته بود و رفته بود به سمت درختان چنار، از لای شاخ و برگ‌های سپید و سبز و بلند و باریک چنارها گذشته بود و باز آمده بود سراغ پیشانی بلند تو. انگاربین تو و شاخ و برگ‌های چنارهای ردیف شده در طول رودخانه رابطه‌ای بود که باد هی در رفت و آمد بود.

نه، این طور تعریف نکن. بگو: روز پنج شنبه بود. هفتم تیرماه. سال هزار و سه صد و پنجاه و هشت. من آمده بودم به دیدارت. در یک عصر پاییزی و باد هی در رفت و آمد بود از پیشانی من به پیشانی درخت واز پیشانی درخت به پیشانی من.

بعد…

بعد تو از پشت سرم آمدی، خوش و خندان، با شال حریر سرخ رنگ و دامنی گل‌دار و کفش‌های هموار و نازکی که هیچ صدایی نمی‌داد و انگار بدون کفش راه افتاده بودی و به سمت من می‌آمدی.

تو نشسته بودی روبه روی رود و برنگشتی تا نگاهم کنی. گفتی سایه‌ات را می‌بینم که می‌آیی. سایه‌ی چنارها را هم می‌بینم وسایه‌های دیگری هم می‌بینم.

درست است. همین را گفتم.

گفتم خاک نمناک شده وسبزه‌ها تر شده‌اند. گفتی سبزه‌ها را شبنم زده. هر شب سبزه‌های لب رود را شبنم می‌زند.

بعد…

بعد ایستادی وهم قد چنارشدی و سایه‌ات دراز شد و کفش‌هایت را درآوردی، مثل من که کفش‌هایم را درآورده بودم و پا به آب گذاشتیم. آب سرد بود وسنگ ها لَشم و ریز. انگار زیر پاهای‌مان می‌خندیدند و به این طرف و آن طرف می‌جستند. آرامش، در سنگ‌های کف رودخانه و در برگ‌های چنار و در خنده‌های ما سرازیر شده بود.

هوم… ولی اول تو بودی که کفش‌هایت را درآوردی و خندان پا به آب گذاشتی و دست مرا هم کشیدی و با دست دیگر دامن گل‌دارت را که طرح پرنده‌های کوچک درحال پرواز روی گل‌ها داشت، بالا گرفتی. به وسط آب که رسیدیم، جایی نزدیک ساحل که کف رود عمیق شده بود و گودال داشت، گفتم کاش می‌شد از این رود عبور کرد و تو گفتی کاش باران ببارد.

ها…

که موجی تو را تکان داد و دستم رها شد. دامنت تا کمر تر شد. سر خم کردی تا جمعش کنی. شالت را باد زد و به وسط جریان آب افتاد. هردو دویدیم.

بعد…

ایستادیم و تماشا کردیم که موجی به سرعت شال حریر سرخ را به پایین دست می‌برد. هوم، ایستادیم و تماشا کردیم که موجی به سرعت شال حریر سرخ را به پایین دست می‌برد.

دستم رها شد. سنگ‌های زیر پایم و برگ‌های چنارها لرزیدند. گفتی چشم سومی همراه ماست. و من آمده‌ام که بروم. این صاحب منصبی که در پشت تپه‌هاست، رفیق من است.  زمانی پسر بذرگر ما بوده. تا این جا آمده‌ام که تو را ببینم.  می‌داند که… خلاصه آمده‌ام که بروم.

تو فریاد کشیدی و بلند گریستی. موجی تو را غلتاند و پاهایت خم شد و با زاری به کف رود افتادی و گفتی برویم.  بیا برویم و ازاین رود عبور کنیم.

و تو از شانه‌هایم گرفتی و گفتی پسر بذرگر… پسربذرگر…

من رفته بودم و تو به سختی بیرون آمدی و گل آلود بر سبزه‌ها افتاده بودی و بلند بلند می‌گریستی و به جای پاهای من نگاه می‌کردی که به سمت تپه ها رفته بود.

پسر بذرگر تو را خوابانده بود سینهء دیوار تا فیر کنند و بعد وسط یک دره گوری کلان کنده بود تا تو را هم بیندازند روی نعش‌های دیگر با دریشی‌های قهوه‌یی و چشم های قهوه‌یی که می‌خندید و می‌گفت پسربذرگر رفیقم است، ولی چه رفیقی؟ ما با هم همبازی بوده‌ایم.  رستم وسهراب بازی می‌کردیم.

دیگر است، هفتم تیرماه. سال هزار و سه صد و هشتاد و هشت. پسرت در برابرم نشسته و با چشمان قهوه‌یی درخشانش مرا می‌نگرد که گریه‌ام گرفته. خیلی بزرگ شده و دیگر نمی‌خواهد بپرسد افغانستان چطور جایی است؟ و گرنه باز می‌گفتم که افغانستان رودخانه‌ای طولانی‌ست که مردانی با چشمان قهوه‌یی خندان را می‌بلعد و هر شب چشم‌های قهوه‌یی درخشانی در ته رودخانه سوسو می‌زنند و به من می‌گویند که آمده‌ام که بروم.

.

[پایان]

درباره‌ی نویسنده

وسیمه بادغیسی

۱۳ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • بزرگان اهل قلم و نویسندگی معتقدند : نثر شاعرانه به داستان لطمه می زنه و نباید مرز بین ِ شعر و داستان رو برداشت اما به قول معروف “کی اهمیت میده ؟” وقتی متنی اینقدر زیبا نوشته شده .
    ممنون .

  • افغانستان رودخانه‌ای طولانی‌ست که مردانی با چشمان قهوه‌یی خندان را می‌بلعد و هر شب چشم‌های قهوه‌یی درخشانی در ته رودخانه سوسو می‌زنند و به من می‌گویند که آمده‌ام که بروم….
    درد این دو سطرت بخوره توسرتمام اهالی داستان نویس معاصر.

  • با درود فراوان,مدتی است مهمان سایت وزین نبشت شده ام.
    میخواستم بپرسم چرا بجای لغت شلیک کردن یا اتش ویا…..از لغت فایر استفاده میشود.
    بنده از ساکنان ایران هستم و با ادبیات فارسی افغانستان ارتباط خوبی برقرار می‌کنم. از لغات اصطلاحاتی که دوستان در نوشته هایشان بکار میبرند متلذذ میشوم,قصد عیب جویی ندارم ولی دریغم امد که این سوال را با شما عزیزان در میان نگذارم.پاینده باشید.

    • سلام آقای سعید . پرسش بجایی است وممنون از ارایه نظرتان. شلیک کردن و یا آتش کردن فارسی وبجا و مناسب است اگر استفاده شود . سابقه تاریخی خیلی بیشتری هم دارد. در این داستان هم می شدکه می گفت آتش کردند ویا شلیک کردند ولی فیر کردن در افغانستان بسیار مروج است وزود معنی را انتقال می دهد وبه واقعیت نزدیکترش می کند چون مردم د رزبان عامیانه از فیر کردن استفاده می کنند.بسیار خوش شدم از خواندن نظرتان . من در داستان از کلمه خارجی استفاده کردم که کم کم در افغانستان بومی شده معلوم می شود در حالی که معادلش وجود دارد ومی شود با استفاده کردن آن در ادبیات در راستای گسترش بهتر زبان کار کرد.با سپاس از شما

تازه‌ها