دونده : نگاهی به رمان «پیشانی شکسته‌ی مجسمه‌ها»

پpishaniیشانی شکسته‌ی مجسمه‌ها، اثر ۱۲۷ صفحه‌ای فرهاد خاکیان، از لحاظ شکل و پیرنگ بیشتر از آن‌که رمان باشد یک داستان بلند است. این به خودی خود عیب یا حسن نیست و با داستانی سر و کار داریم که روان و خوش‌خوان است. هرچند زبان‌آوری‌ای در آن دیده نمی‌شود و نمی‌توانی مشخصه‌ی زبانی خاکیانِ مثالی را در آن ببینی.

در شروع داستان با لحن و فضای متفاوتی روبه‌رو هستیم که به ادامه‌ی کار نمی‌آید. آستانه‌ی داستان، منظره‌ای از کل داستان به ما نمی‌دهد. انگار تکه‌ای جدا افتاده است. روایت کابوسانه‌ای که بعدها به اوج داستان وصل می‌شود. اما وقتی به آن می‌رسیم که دیگر چیزی از شروع یادمان نمانده و نویسنده هم تلاش مشهودی نمی‌کند که ما را به آن ارجاع دهد. در حالی‌که پتانسیل این را داشت که روی این صحنه کار شود و مانور بیشتری داده شود:

«…کافی بود تا از سرعتش کم کند تا قدم‌هایش توی ماسه‌ها بمانند و پاهایش بشوند عین شن، بشوند خود شن… بالای سرش تا چشم کار می‌کرد خورشیدهای سوزان می‌دید. آنقدر داغ که بخار شدن تنش را می‌فهمید. از زمین، لهیب داغی بلند می‌شد و تمام نمی‌شد و باز هم صدای نفس‌هایی که نکشیده بود. که دیگر رمقی نماند، در شن، در بیابان فرو می‌رفت. هنوز سرش زیر شن‌ها نرفته بود که از جا پرید…»

یا صحنه‌ی مورچه‌هایی که توی لیوان جمع شده بودند، عملاً بی‌استفاده می‌ماند و بعداً هم هیچ بهره‌ی استعاری و غیر استعاری از آن نمی‌برد. در حالی‌که منتظر بودیم این صحنه جایی در فضا و رفتار شخصیت‌ها نشر پیدا کند:

«تمام تنش خیس بود. به لیوان کنار دستش نگاه کرد. ته‌مانده‌ی نوشابه انگار تمام مورچه‌های شهر را کشیده بود بالای سرش…»

گاهی تصویرهای خوبی می‌بینیم ولی به سرعت از آن می‌گذرد و ریز نمی‌شود و نمی‌گذارد که به صحنه‌ی درخشانی تبدیل شود و آن را فدای سرعت داستان می‌کند. انگار مثل شخصیت داستان واقعاً در حالی که می‌دویده آن را نوشته.

مثلاً آنجا که از دانه‌های تسبیح می‌گوید:

«باز سرگرم دانه‌ی لای درز شد. روی پله‌ای نزدیک نشست و امیر خیره شد. دانه‌ی دیگری کنار دمپایی‌اش بود. خم شد طرف دمپایی امیر و دانه را برداشت و نگاهشان که گره خورد، دانه را از همان بالا، پایین انداخت…»

یا آن‌جا که از اتوبوس ایران‌پیما می‌گوید:

«از پله‌های ایران‌پیمای قرمز بالا رفتند و ردیف سوم سمت راننده نشستند. هوا دم کرده و داغ بود. صدای همهمه می‌آمد. آفتاب داغ از پشت پرده‌های نازک ریخته بود روی صندلی‌ها و آن‌هایی که در اتوبوس، منتظر اصفهان بودند.»

این سرعت باعث می‌شود از جزئی‌نگری غافل شود و همه را از چشم یک آدم معمولی ببیند نه از چشم نویسنده. البته این به باورپذیری شخصیت‌های داستان کمک می‌کند ولی خواننده در این موارد انتظار دارد چیزی گفته شود که در عین حالی که در دور و بر خودش دیده اما کمتر به آن توجه کرده.

یا در صحنه‌‌ای که پیرمرد خود را دار می‌زند و از نقاط عطف داستان است باید با جزئیات بیان شود و سرعت را کم کند و به آن بپردازد. ولی ناگهانی و بدون زمینه سازی وارد می‌شود و همان‌قدر ناگهانی از آن رد می‌شود.

همین‌طور در صحنه‌ی قشنگی در اواخر داستان که با بسط آن می‌توانست داستانش را نجات دهد و به چیزی که توی ذهنش بوده نزدیک‌تر شود و آن را به جهانی وهمی ببرد که جابه‌جا تلاش کرده ولی نصفه و نیمه رها کرده:

«امیر از سمت تاریک خیابان به طرف پارک می‌رفت. انگار کسی خواسته بود از عمد آنجا چراغ کار نگذارند تا همین‌طور که حالا هست تا ابد تاریک بماند. روی تابلوی رنگ و رو رفته‌ای با حروف براق نوشته بودند “خوش آمدید.”»

اما برخلاف روایت، دیالوگ‌ که باید نفس داستان را تازه کند، نفس آن را می‌گیرد. خیلی از دیالوگ‌ها پیش‌برنده نیستند و پینگ‌پنگی نوشته شده‌اند. سوال و جوابی. با جواب‌هایی که توضیح واضحات است:

ـ ببخشید آدرستون؟

زن سکوت کرد و بعد جواب داد: «نظر غربی.»

یا:

ـ چی گفت؟… با توام.

ـ گفت یه گالری نقاشیه…

یا:

ـ مستراح نمی‌آی؟

ـ می‌آم.

بعضی از دیالوگ‌ها هم به فیلم‌فارسی شبیه می‌شود:

«بکش بیارش مرتیکه رو تا بهش بگم چه گهی خورده چهل سال پیش. بکش بیارش تا بهش بگم قاتله…»

و بعضی‌ جاها هم عاشقانه‌ی رو و شعاری:

«اصلاً تو چه می‌دونی چی به این بدبخت گذشته؟ تو چه می‌فهمی عشق چیه؟»

«چرا حقش بود هان؟ چون تو حالیت نیست عشق چیه؟»

ولی وقتی لحن‌ها را می‌سازد، تکه‌های خوب و خاصی می‌بینیم:

«حالا که تنبکت رو زدن حالیت می‌شه…صدای چی بود؟ این لجن زده لامپش چرا نسیه کار می‌کنه؟»

اما داستان؛ روایت دو‌روزه‌ای از سفر کوتاه بهزاد و امیر است، که از سرکنجکاوی عاشقانه‌ای از شهرکرد به اصفهان می‌روند و در این بین اتفاقات ناگهانی و ناخواسته‌ای رخ می‌دهد. قصه و نوع تعریف کردن آن شبیه به فیلم‌های تجربی دهه‌ی هفتاد است. پسربچه یا جوانی در مسیری خطی می‌دود و فیلم‌برداری پشت سرش. و در این بین نشان دادن اتفاقاتی شهری که بر آن شخصیت روستایی می‌افتد! اتفاقاتی که نتیجه‌ی ناآشنا یا نامأنوس بودن شخصیت اصلی با محیط بزرگ‌تر است. این‌طور داستان‌ها از یک سری المان‌ها استفاده می‌کنند و نویسنده هم توانسته به خوبی از آن‌ها کمک بگیرد و روایتش را جذاب کند و خواننده را به دنبال خودش بکشاند. هرچند بعضی‌وقت‌ها از چیزهای دم دستی استفاده می کند. مثلاً آن‌جا که امیر برای تغییر قیافه کلاه می‌پوشد و عینک دودی می‌زند. یا آن‌که هرجا به بن‌بست می‌خورد، شخصیت‌ها را به دویدن وا می‌دارد و پا می‌گذارد به فرار. انگار تمام وقایع را از چشم دونده‌ای می‌بینیم که باید هرچه زودتر به آخر خط برسد.

اما از آنجا که این نوع روایت فرم خاصی ندارد خیلی زود توی گردابی که ساخته‌ای گرفتار می‌شوی و مجبوری رخدادها را بر اساس تصادف پی بگیری. بدون ‌پی‌ریزی و زمینه‌سازی. سوار بر موج می‌شوی و بر محور تصادف می‌چرخی، به جای آن‌که در زنجیره‌ی علت و معلولی باشی. در داستان اگر حادثه‌، تصادفی باشد منطقِ آن را دچار اشکال می کند، اما اگر داستان بر محور تصادف باشد این مشکل رفته‌رفته بزرگتر می‌شود. چون تصادف اولیه خود زاینده‌ی تصادف بزرگتری است. مثل موقع‌هایی که دروغی را می‌گویی و مجبور می‌شوی برای لو نرفتن، دروغ‌های بزرگتری بگویی و آنقدر پیش می‌روی که وقتی به خودت می‌آیی می‌بینی دست همه‌ی دروغ‌هایت رو شده.

اما نکته‌ی قابل توجه این است که نویسنده توانسته هویتی از رفتار مردم شهر کوچکی که در سایه‌ی نزدیک‌ترین شهر بزرگ به خود، قرار گرفته را نشان بدهد و مشخصه‌ای که کمتر دیده شده را ارائه دهد. این طور بگویم که نویسنده درست برخلاف شخصیت‌هایش مرعوب شهر بزرگ نشده و از جایی و رفتاری نوشته که باید بنویسد.

.

*منبع: سایت دوشنبه

درباره‌ی نویسنده

ابوذر قاسمیان

بدون دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید