کافورپوش: داستانی قدیمی با روایتی تازه

kafoor-cover
رمان «کافورپوش» نوشته عالیه عطایی را انتشارات ققنوس منتشر کرده است. از عالیه عطایی پیش از این مجموعه‌داستان «مگر می شود قابیل هابیل را کشته باشد؟» چاپ شده است.

آن طور که افلاطون در رساله «ضیافت» نوشته روزی آگاتون مهمانی کوچکی ترتیب می‌دهد با مهمانان بزرگ. قرار است «ضیافت» درباره‌ی عشق باشد. عشق از هر نوع آن، اما این کتاب بیش از اینکه حرفی از عشق برای عرضه داشته باشد از نیمه گم شده انسان سخن می‌گوید. از میل همیشگی، گاهی غلیظ و گاهی رقیق ما برای یافتن آن تکه‌ای که از وجودمان جدا شده؛ و خب چون آن تکه گویا در درون ِ خود ماست و  بیهوده در دیگران به دنبال آن می‌گردیم هیچ وقت پیدایش نمی‌کنیم. نتیجه‌ی این سردرگمی به شهادت «ضیافت» ِ افلاطون می‌شود میل به جاودانگی.

«کافور پوش» به وضوح درباره‌ی همین میل مبهم است. میل به جاودانگی که نتیجه‌ی تلاش در راه یافتن نیمه‌ی گمشده است. مانی مرد جوانی که مهندسی برق خوانده و در محله‌ای در شرق تهران زندگی می‌کند، سفری مالیخولیایی را پایه می‌گذارد که طی آن چه در دنیای واقعی و چه در خیالاتش به دنبال خواهری می‌گردد که گمان می‌کند او را از دست داده. داستان «کافور پوش» از این سودای آشنا آغاز می‌شود و وعده‌ی رمانی سرشار از داستان را می‌دهد.

مانی برای پیدا کردن خواهر دوقلویش، رفعت، که به تعبیر خودش بخش زنانه وجودش است زندگی جنون آمیز ِ صامتی را آغاز می‌کند که بعد از گذشت چند صفحه از کتاب و مواجه نشدن خواننده با نقاط عطف و پستی و بلندی های داستانی به ما اطمینان خاطر می‌دهد، این جستجو یک کاوش عینی معمولی نیست. سرگشتگی مانی در راه پیدا کردن خواهر دوقلویش تمام روایت داستانی این رمان است. میل کودکانه یا دست کم ساده دلانه‌ی مانی بیش از اینکه به رمان تبدیل شود گویی تفسیر ِ شبه داستان نمایانه‌ای است بر «ضیافت» افلاطون. اما تکه‌ای از ماجرا «کافورپوش» را برای لحظاتی سر ِ حال می‌آورد و امید را بار دیگر برای شکل گرفتن یک داستان جذاب زنده می‌کند.

خواهر مانی نوعی بیماری دارد که نتیجه یک جهش ژنتیکی است. جهشی که از رحم مادر شروع شده است. بعد از اینکه از این بیماری در «کافورپوش» مطلع شدم همزمان با خواندن نیمه‌ی دوم کتاب برای یافتن ریشه های این مرض در  سایت های پزشکی این سو و آن سو رفتم. گویا حضور دو جنین غیر هم جنس در یک کیسه آب باعث بروز نقصی مادرزاد می‌شود که زیر و بم آن را باید وابگذاریم برای کسانی که بعد از خواندن این یادداشت تشویق می‌شوند «کافور پوش» را بخوانند.

اما این جرقه‌ی مغتنم ، دستمایه داستان جذابی نمی‌شود که چیزی مثل التهاب، راز و رمزی داستانی یا کشمکش را پدید آورد. به این ترتیب «کافور پوش» داستانی سرراست و ذهنی دارد و از این جهت به اغلب رمان های ایرانی شبیه است. اما چرا باید «کافور پوش» را تا انتها می‌خواندم وقتی احساس می‌کردم با یکی دیگر از آن حدیث نفس های صد من یک غاز ِ ِ کند و خرفت مواجه ام؟ من کتاب را از نیمه رها نکردم. گرچه داستان ساکنی داشت، گرچه به رویداد مستند پزشکی که دستمایه این رمان بود کوچکترین علاقه‌ای نداشتم و نمی‌خواستم مصائب خانواده‌ای که تازه به تهران نقل مکان کرده چند ساعت از زندگی ام را اشغال کند. هیچ وقت آدمی نبودم که به نسبت های خانوادگی بهایی بیش از آنچه از سر تصادف دارد ببخشم و دور و برم آنقدر کتاب نخوانده بوده و هست که علاقه‌ای برای خواندن افکار یک نویسنده جوان نداشته باشم.

شاید یک نکته در آغاز باعث شد به خواندن «کافور پوش» ادامه دهم. این کتاب به وضوح از فضای رخوت بار ادبیات معاصر فارسی دور است. داستان آهسته و با صبر و حوصله‌ای دارد اما به جای اینکه در سردرگمی نویسنده غوطه ور شود و محلی باشد برای تمرین تکنیک هایی که صد سالی می‌شوند نخ نما شده اند از خلسه‌ی منحصر به فردی بهره می‌برد که به شدت شخصی و تا حدی تازه است. نویسنده‌ی کافور پوش خانم عطایی انگار بسیار تحت تاثیر اتفاق پزشکی‌ای بوده که هستی رمانش وامدار آن است اما در راه بسط دادن این جرقه تلاش نکرده رمانی بنویسند که ادعای حرف های نگفته و ایده های مطرح نشده را داشته باشد.

«کافور پوش» رساله‌ی نیمه داستانی ساکنی است با زبانی ساده که گرچه گاهی عمیق و اندیشمندانه جلوه می‌کند اما از بنیان خود که همان «احساساتی گرایی» است تخطی نمی‌کند و نمی‌خواهد خود را متفکرانه جلوه دهد. مانی به دنبال خواهری می‌گردد که گمان می‌کند پیدا شدنش او را خوشنودتر از قبل می‌کند. در این مسیر با میل به جاودانگی به طور شخصی و عملی آشنا می‌شود، با نازایی و مرگ مواجه می‌شود و تناقضات زندگی در ابرشهر شبه مدرنی که هر روز قوانین خود را تغییر می‌دهد او را در خود حل می‌کند. سفر مانی برای یافتن خواهر یک هذیان به تمام معنی است. خواب و بیداری تب آلودی که قرار نیست به جایی برسد. انگار «کافور پوش» مرور همان بیم و امیدهای «ضیافت» است در رویای صادقه‌ای که هزاران سال بعد سراغ یک آدم معمولی آمده و ذهن و جان او را درنوردیده.

در «ضیافت» افلاطون، مهمانان چون می‌دانند امشب قرار است درباره‌ی عشق سخن بگویند تصمیم می‌گیرند شراب کمتری بنوشند. فدروس از عشق و خدای عشق می‌گوید از این که عشق مادر ایثار است و فداکاری از راه شجاعتی ممکن است که نتیجه‌ی عشق بوده و جز این فداکاری بی معنی است. مهمانان سخن او را تصدیق می‌کنند و یادآور می‌شوند که خدای عشق کهن سال ترین خدایان است . پوزانیاس میان عشق والا و پست تمایز قائل می‌شود  و اشاره می‌کند عشق راستین میل به جاودانگی را در انسان تا حدی نیرومند می‌کند که در نهایت در جهت معکوس خود قدم برمی دارد. پس او ایثار را نتیجه‌ی گرایش شدید به زندگی می‌داند. گرایشی که ضد خود عمل می‌کند و صاحب این احساس را نیست و نابود می‌کند.

اما وقتی نوبت به سقراط می‌رسد مسئله‌ی جذابی مطرح می‌شود. او که مثل سایر مهمانان جامی ندارد تا آن را هنگام حرف زدن بالا بگیرد، می‌ایستد و می‌گوید: عشق نه خیر است نه زیبا اما زشت و شر هم نمی‌تواند باشد . عشق پیوند جهان محسوسات و جهان ابدی است . عشق میلی است برای رسیدن به کمال و جاودانه کردن این کمال.» پس انگار میل به جاودانگی از تمایل انسان برای کامل بودن شکل می‌گیرد.

چیزی که مانی در «کافور پوش» به دنبال آن است عشق است. موقع خواندن رمان خانم عطایی مدام به این نکته فکر می‌کردم که چرا مانی به جای گشتن دنبال خواهری که نیمه‌ی گم شده‌ی اوست دنبال عشقی نمی‌گردد که او را مثلا  به کمال برساند. با اینکه رمان «کافور پوش» صریح و بی کشمکش روایت می‌شود پایان بندی مناسبی دارد که شاید با رسیدن به آن دریابیم چرا مانی در پی خواهر خود پا به این سفر ذهنی می‌گذارد. پایانی که سرانجام گذشته مه آلود مانی را با سودایی که زمان حال او را ساخته پیوند می‌زند.

درباره‌ی نویسنده

مهام میقانی

بدون دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید