کابل بلوز

پُک محکمی به سگرتم می‌زنم و به ستونی از دود خاکستری آن نگاه می‌کنم که در پس‌زمینه ابرهای تیره‌ محو می‌شود. باران بند آمده، اما آسمان عبوس‌تر از قبل است. چشمانم را می‌بندم. باد نوروزی مثل لحافی سرد مرا در خود می‌پیچد و شمه‌ای از بوی بهار، بوی علف و شکوفه‌های سیب را از لابلای دود سگرت به مشامم می‌رساند. چشمانم را که باز می‌کنم، مصطفی را می‌بینم که شیشه موتر را دستمال می‌کشد و زیرچشمی مرا می‌پاید. خلیل و هادی در سیت عقب نشسته‌اند. وقتی سیگرت نیم‌کشیده را زیر پایم له می‌کنم، مصطفی پشت فرمان می‌نشیند و من چوکی پیش رو را اشغال می‌کنم.

 می‌گوید: «من ترک کردم! سه ماه می‌شود.»

دو سال از من کوچکتر است، اما این را با لحنی پدرانه به من می‌گوید. تبسم می‌کنم و سرم را به شیشه باران خورده تکیه می‌دهم. انبوهی از موتر‌های کوچک و بزرگ گل‌اندود در جاده روان است. گل رقیقی از تایر‌های موتر‌ها به دو طرف می‌جهد. می‌دانم دلم برای اینجا تنگ نشده، هر چند حسی نه چندان چسپناک از تعلق به کابل هنوز ته ذهنم باقی‌ست. می‌اندیشم ممکن است دوری از کابل تصور مرا از این شهر متاثر کرده باشد. کابل به معشوقه‌ای نه-چندان-پای‌بند-عشق می‌ماند که وقتی از او دور شدی، دلت چرکین است که به تو خیانت می‌کند. باید سالها با او – در او – زندگی کنی که چرک دلت شسته شود و بتوانی دوباره دوستش داشته باشی.

«بر پدرش لعنت!» مصطفی بر هارن موتر می‌کوبد. موتورسایکلی که از سمت چپ او سبقت گرفته، مشتش در هوا تکان می‌دهد. چشم‌های مصطفی گشاد می‌شود. زیر لب کشیده و آبدار دشنام می‌دهد: «بچی مرده‌گَو!»

خلیل با آرامش می‌گوید: «آهسته‌تر برو!»

«گناه از من نبود. ندیدی؟» و تکرار می‌کند: «مرده‌گَو!»

پشت چراغ سرخ که می‌ایستد، پیچ رادیو را می‌چرخاند. صدا‌های مختلف در هم می‌آمیزند و بعد صدای محزون رباب و خواننده موتر را پر می‌کند.

هادی همنوا با موسیقی با پایش روی کف موتر ضرب می‌گیرد. وقتی خلیل می‌گوید: «خاموشش کن!» نگاه تندی به او می‌اندازد. مصطفی با کف دست به دکمه گرد روی رادیو ضربه می‌زند و بعد فقط غرش خفه انجن است که به گوش می‌رسد.

پیشانی هادی ترش می‌شود. در فرودگاه بغلش کرده‌ام و گونه‌هایش را بوسیده‌ام. دور می‌خورم تا دست‌هایم را از میان هر دو سیت پیش رو به طرفش دراز کنم. می‌پرسم:

«تو اصلا با من بغل‌کشی کردی؟»

با تعجب نگاهم می‌کند و بعد می‌خندد. از سیتش نیم‌خیز می‌شود و سرش را روی شانه‌ام می‌گذارد. کمرش را نوازش می‌کنم. «از پارسال کلانتر شده‌ای. صنف چند هستی؟»

می‌گوید: «امسال می‌روم ده.»

«شانزده ساله شدی، نه؟»

سرش را تکان می‌دهد. چشم‌هایش می‌خندند و گونه‌هایش سرخ شده است.

صدای خلیل را می‌شنوم: «قصه کن! چطور است زندگی؟»

موهای ماش‌برنجی خلیل اولین چیزی‌ست که می‌بینم. نمی‌خواهم به چشم‌های غمگین و فرورفته‌اش نگاه کنم. به هادی لبخند می‌زنم و او با لبخند پاسخم می‌دهد.

خلیل می‌گوید: «چطور بود هامبورگ؟»

«ابری، بارانی، دلگیر!»

سرش را تکان می‌دهد و نگاهش را به پنجره می‌دوزد. حس می‌کنم همه مترصد آنیم که حرف اصلی را شروع کنیم. سکوت عذاب‌آوری است. در یک آن تصمیم می‌گیرم، حرفی را که منتظرند، بگویم.

«شرمنده هستم که نتوانستم زودتر بیایم. نمی‌خواهم شکایت کنم، اما زندگی در جرمنی آن‌طور که می‌گویند آسان نیست. هزار و یک دردسر دارد.»

ثانیه‌هایی درازی در سکوت می‌گذرد، حس تقصیر و شرمندگی را در بیشتر می‌کند. بعد خلیل آهسته می‌گوید: «منتظرت بود. تا آخرین لحظه!» آرام و شمرده حرف می‌زند. گویی با این آرامشش می‌خواهد از سنگینی پتک‌وار هر کلمه‌اش روی سر من بکاهد.

مصطفی اما کمی با کمی پرخاش دنباله حرف او را می‌گیرد: «هر وقت به هوش می‌آمد،‌ می‌گفت سلیم کجاست!»

می‌گویم: «نشد زودتر بیایم.»

«چرا نشد؟ همه می‌آیند!» مصطفی دوباره روی هارن می‌کوبد: «لعنت بر آن زندگی که نشود پدرت را قبل از مردنش ببینی.» لحن قاطعش چیزی از جنس مهر نیز در خود دارد.

نمی‌خواهم بحث کنم. روی سیت جابجا می‌شوم و به خیابان باران‌خورده نگاه می‌کنم. همه چیز به عقب می‌رود. عابران ژنده‌پوش، درخت‌های بلند و بی‌بار و دیوارهای کوتاه و بلند خشتی، پسرک پابرهنه و زنی که روی پیاده‌رو نشسته و دستشان را دراز کرده‌اند. آلاشه‌هایم درد می‌کند.

خلیل می‌پرسد: «زندگی‌ات خوب است؟»

باز روی چوکی جابجا می‌شوم که بتوانم او را ببینم و باز بیشتر از چندثانیه نمی‌شود به چشم‌هایش نگاه کنم.

«خوب است. می‌گذرد.»

«بهتر شده‌ای؟»

«ها، بهتر که شده‌ام. اما-»

خلیل و هادی با دهان باز نگاهم می‌کنند. از «اما» گفتنم پشیمان می‌شوم. حرفم را عوض می‌کنم و می‌گویم: «اما هر جا زندگی کنی جنجال خودش را دارد.» هر دو همچنان نگاه می‌کنند. انگار قرار است رازی به آن‌ها بگویم. «هنوز دوا می‌خورم، طبیعی‌ست. معمولا یکی دو سالی طول می‌کشد.»

هادی می‌پرسد: «دوای چی؟» هنوز مثل بچگی‌هایش مژه‌های بلند و خمیده‌ای دارد. خلیل با آرنجش ضربه‌ای آهسته به هادی می‌زند و چشم‌های کنجکاوش شرمگین می‌شوند.

می‌گویم: «دوای افسردگی.»

هادی ابروهای به هم پیوسته‌اش را بالا می‌دهد. مصطفی گیر را تبدیل می‌کند و کمی بعد زمزمه می‌کند: «ما همه اینجا افسرده‌ایم.» ناگهان می‌خواهم به او بگویم که این جمله‌اش مرا یاد گربه چشایر می‌اندازد ولی تصور این‌که دارم به او توضیح می‌دهم که گربه چشایر چیست و او با نگاهی ناخواسته تحقیر‌آمیز تظاهر می‌کند که حرف‌هایم را می‌شنود، دهانم را می‌بندد.

خلیل می‌پرسد: «از همان پارسال افسرده شدی؟»

خوش ندارم درباره‌اش حرف بزنم. کوتاه می‌گویم: «شاید. داکتر می‌گوید از قبل هم بودم، حادثه پارسال فقط -»

«هر روز یکی کشته می‌شود که می‌شناسی!» این مصطفی است که میان حرفم می‌پرد. نیم‌نگاهی به آیینه بغلش می‌اندازد و بعد رو به من می‌گوید: «نمی‌شود که هر روز ماتم بگیری. مردم کار و زندگی دارند.»‌

عذرخواهانه می‌گویم: «می‌دانم. منظورم این نبود. پارسال که آمدم آمادگی نداشتم. سر من بد تاثیر کرد.»

«آمادگی نمی‌خواهد، جان برادر. افغانستان همین است. خودت در این خراب شده متولد شدی و زندگی کردی-»

خلیل حرفش را قطع می‌کند: «حالا مهم نیست، مصطفی.»

«چرا مهم نیست؟»

چشم‌های نگران هادی بین من و خلیل در حرکت است. لبخند می‌زنم. او این‌ بار با تبسمی ترسیده پاسخم می‌دهد. صدای مصطفی که دوباره بلند می‌شود، همان تبسم هم از لب‌هایش می‌گریزد.

«بعد از ده سال آدم بیاید وطنش، پدر، مادر، قوم، خویش، دوست، آشنا، همه بیایند به دیدنش و فردایش بگریزد، این مهم نیست؟»

«خاموش باش!» خلیل حتی این را هم شمرده و آرام می‌گوید.

می‌گویم: «من نگریختم. واقعا ناخوش شدم. نباید می‌ماندم.»

«به این فکر کردی که پدر چی کشید؟ یا مادر؟»

«می‌دانم. متاسفم. ولی وقتی آن حالت سرم می‌آید، مغزم کار نمی‌دهد. واقعا نمی‌شد بمانم.»‌

مصطفی شیشه سمت خود را پایین می‌دهد و تف غلیظی به خیابان می‌اندازد. شیشه را بالا می‌کند و کف دستش را روی بخاری موتر قرار می‌دهد. نیم‌نگاهی به سویچ‌های روی داشبورد می‌اندازد و یکی از آن‌ها را می‌چرخاند. صدای پنکه به غرش خفه موتور اضافه می‌شود و باد گرمی صورتم را نوازش می‌دهد.

گردنش را بالا می‌کشد و به صف طولانی موتر‌های پیش رو خیره می‌شود. می‌گوید: «با این ترافیک یک ساعت دیگر هم برسیم خانه خوب است.» نگاهی به آیینه بغل می‌اندازد و فرمان را به سمت چپ می‌چرخاند و وارد یک کوچه فرعی می‌شود. صدای ممتد چند بوق از پشت سر می‌آید.

سعی می‌کنم به یادم بیاورم که کجای کابل هستیم. اما حافظه‌ام یاری نمی‌دهد. تا وقتی که از کوچه فرعی به خیابان دیگری وارد می‌شویم، همه خاموشیم.

هادی هدفون موبایلش را به گوشش زده و سرش را می‌جنباند. می‌پرسم: «چی می‌شنوی،‌ هادی؟»

یکی از گوشی‌ها را از گوشش بیرون می‌کند و می‌گوید: «چی گفتید؟»

«گفتم چی گوش می‌کنی؟»

«بلوز.»

«چی؟»

«بلوز. بلوز.»

می‌خندم: «انگلیسی‌ت این‌قدر خوب شده؟»

«انگلیسی نیست. فارسی است!» و گوشی را که از گوش خود کشیده به من می‌دهد. آن را به گوشم نزدیک می‌کنم و صدایی شبیه عربده روی نوای گیتار برقی می‌شنوم.

«افغان هستند؟»

می‌گوید: «ها.» و بعد سیم گوشی را از موبایل می‌کشد و صدای آن را بالا می‌کند. آوازی پرشور می‌خواند:

حقیقت را کشتند و به دور خود کفن دارد

سپردندش به خاک و از خاک برتن پیرهن دارد

روانی می‌کند من را –

مصطفی با تحکم می‌گوید: «هادی!»

هادی صدای موسیقی را قطع می‌کند و به من نگاه می‌کند. می‌گویم: «خانه که رسیدیم، یادم بیاور که بشنوم.»

کمی بعد هادی می‌گوید: «رپ‌خوان افغان هم داریم.»

می‌گویم: «شنیده‌ام.»

می‌پرسد: «پس رپ خوش دارید؟»

می‌گویم: «منظورم این است که در مورد رپ‌خوان‌های افغان شنیده‌ام. اما کارهایشان را خیلی نشنیده‌ام.»

خلیل با بی‌حوصله‌گی می‌گوید: «این روز‌ها هر سنگ کابل را بلند کنی، زیرش ده تا خواننده و شاعر و فیلسوف و تحلیلگر سیاسی خوابیده.»

هادی می‌خندد. سرش را خم می‌کند و با نوک انگشتش روی صفحه‌ آیفونش می‌کشد و من ردیف مژه‌های بلندش را می‌بینم. چهارساله که بود به خاطر مژه‌هایش آزارش می‌دادم. به او می‌گفتم دختر‌ است. خوشم می‌آمد که چیغ می‌زد. اما یک روز با قیچی کوچکی که پدرم موهای بینی خود را کم می‌کرد، مژه‌های خود را قیچی کرد. آن روز مادرم بعد از سال‌ها بر سرم فریاد کشید. با خود حساب می‌کنم مادرم در شانزده‌سالگی خلیل را به دنیا آورد و در چهل و سه سالگی هادی را و در این فاصله من و مصطفی و مریم و مینا را. به گونه اجتناب‌ناپذیری فکرم می‌رود به سمت پدرم و این که وقتی هادی به دنیا آمد بیشتر از شصت سال داشت. دنباله افکارم را قیچی می‌کنم و در ذهنم تکرار می‌کنم، پدر مرده. پدر مرده. چهره‌اش از همان یک شبی که پارسال در خانه بودم، به یادم مانده. ریشی به رنگ برف داشت و چشم‌هایی که تقریبا در چروک‌های اطراف خود دفن شده بودند. دستش را مانده بود روی دست من که روی تختی باریک در گوشه اتاق دراز کشیده بودم و می‌گریستم. «آب می‌خواهید، بچیم؟» چه حس ترسناکی بود که مرا جمع می‌بست. حس فاصله‌ای دلهره‌آور که درماندگی‌ آن شبم را بر سرم می‌کوبید.

«من نمی‌گویم آدم نباید زیر تاثیر برود.» مصطفی به وضوح سعی می‌کند صدایش مثل قبل پرخاشگرانه نباشد. «اما نه آنقدر که آدم دیوانه شود. من هر روز صبح که از خانه می‌برآیم، انتظار ندارم که شب زنده برگردم. یا به گیر انتحاری می‌افتی، یا به گیر پولیس و دزد و جنایتکار. از این‌ها که خطا خوردی، تازه گیر رشوت‌خورهای دولتی می‌افتی. هیچ‌کدام این‌ها هم که نباشد، ما خودمان همدیگر زنده پوست می‌کنیم! اینجا اگر چرت بزنی،‌ نمی‌توانی زندگی کنی.»

 بعد انگار چیزی یادش آمده باشد، با یک دست فرمان را نگه می‌دارد و دست دیگرش را روی رانم می‌گذارد: «گوش کن، صمد، بچه ملایوسف را که می‌شناسی! یادت هست که خانه‌اشان دو کوچه پایین‌تر از ما بود؟» به ذهنم فشار می‌آورم و نقشه محله‌امان را تجسم می‌کنم. دو کوچه پایین‌تر، یعنی بعد از خانه‌ی مستری داوود، و بعد از تیل‌فروشی‌ها.

«همان که دکان بقالی باز کرده بود! صمد! چطور یادت نیست؟»

«یادم آمد. می‌شناسمش!»

«خیلی رفیقم بود. خیلی! شش‌ ماه پیش رفتم دکانش. گفت، مصطفی، بایسلکت را قرض بده، ده دقیقه می‌روم چهارراه حاجی یعقوب. نپرسیدم چه کار دارد. با عجله بایسکل را گرفت و رفت. ده دقیقه‌اش یک ساعت شد، دو ساعت شد ولی برنگشت. دم غروب پدرش ملایوسف دویده آمد در دکان. دست‌هایش می‌لرزید. وسط دکان چهارزانو زد و مثل طفلی شروع به گریستن کرد. نمی‌توانست گپ بزند، فقط موبایلش را داد دستم. بچه خاله صمد بود. گمانم صمد رفته بود او را ببیند که با انتحاری برابر شده بود. اگر به افسردگی باشد،‌ من باید افسرده شوم که تکه‌تکه رفیقم را از روی خیابان جمع کردم. نه؟ من دیدم که هر تکه صمد جایی افتاده بود.»

خلیل تقریبا فریاد می‌زند: «مصطفی، خاموش باش!»

با خود می‌اندیشم، این را راست می‌گوید. من آنجا نبودم. من به چشم خودم ندیدم که رفیقم کشته شد. آن شب سال نو – دقیقا یک سال پیش در چنین روزی – من کیلومتر‌ها آن‌طرف‌تر از آن هتل لعنتی، بعد از ده سال به خانه‌ام بازگشته بودم. وقتی خبر را از تلویزیون شنیدم، گمان نمی‌کردم در آن قتل‌عام کسی کشته شده باشد که قرار داشتیم روز همدیگر را ببینم. ساعتی بعد که نام خودش و زنش و دو طفلش را در میان قربانی‌ها اعلام شد، مثل مستی به زمین افتادم.

مصطفی دوباره شروع می‌کند: «به تو نگفتیم که چی کشیدیم. نگفتیم پدر و مادر چی کشیدند. از روزی که پس رفتی، پدر چرتش خراب شد. پیش از آن، صحیح گپ می‌زد. نان می‌خورد. از تو یاد می‌کرد. در عرض فقط سه ماه پیرمرد زمین‌گیر شد. هر کس را خیال تو می‌کرد. همه را سلیم می‌گفت-»

بغض گلویم را می‌گیرد. درد آلاشه‌هایم بیشتر می‌شود. موتر پشت چراغ سرخ می‌ایستد باران دوباره شروع می‌شود. با نگاهم حرکت برف‌پاکن را تعقیب می‌کنم. شیشه هر دو ثانیه پاک می‌شود و تصویر محو چراغ‌های سرخ موترهای پیش رو واضح می‌شود. اما دو سه قطره آب با سماجت از بالای شیشه روی سطح صیقل شده آن می‌غلتند.

مصطفی نچ می‌کند و من می‌دانم که هنوز عصبانی‌ست. می‌دانم بیهوده است،‌ اما سعی می‌کنم قناعتش بدهم: «نمی‌توانستم بمانم. تو خودت آن شب حالم را دیدی. وقتی آن حالت سرم می‌آید، از سایه خودم هم می‌ترسم-»‌

مصطفی چیزی زیر لب می‌گوید که نمی‌شنوم.

«چی؟»

«گفتم خودخواهی دیگر!» این را که می‌گوید به من که به سمت او رو گردانده‌ام، نگاه نمی‌کند. چشم‌هایش به خیابان است. این حرفش درد دارد اما عصبانی‌ام نمی‌سازد. ته دلم انگار باور دارم که خودخواهم.

با آن هم می‌گویم: «چه خودخواهی؟ پدر که اجازه داد.»

مصطفی پوزخند می‌زند و سرش را تکان می‌دهد. از چهره‌اش می‌خوانم که می‌خواهد چیزی نگوید. این کارش به من حس مجرمی را می‌دهد که ناشیانه تلاش می‌کند خود را تبرئه کند.

می‌گویم: «مگر من مغز خر خورده بودم که دو هفته رخصتی بگیرم، تکت بخرم و تا کابل بیایم، اما روز بعد دوباره برگردم؟ فکر نمی‌کنی دلیلی داشتم؟»

«دلیلت خودخواهی‌ات بود، برادر، چرا قبول نمی‌کنی؟»

تکرار می‌کنم: «اما پدر اجازه داد.» صدایم کمی می‌لرزد. دوست دارم خلیل مداخله کند. دوست دارم به او، به من، بگوید که خاموش شویم. بهانه‌ای پیدا کنم که با مصطفی بحث نکنم. خلیل خاموش از شیشه به بیرون نگاه می‌کند. هادی هدفون موبایلش را به گوش مانده، اما شانه‌هایش تکان نمی‌خورد.

مصطفی دوباره نچ می‌کند و سرش را تکان می‌دهد. با ابروهایی درهم کشیده به خیابان نگاه می‌کند. لحظه‌ای بعد انگار نمی‌تواند حرفش را بخورد: ‌«چی انتظار داشتی؟ هه؟ که خودت را به پاهایش بیندازی و از او بخواهی که بگذارد برگردی و او بگوید نی؟»

پیشانی‌ام داغ است. هر دو هواکش روی داشبورد را می‌بندم. هوای گرمی که به صورتم می‌خورد، بلافاصله قطع می‌شود و من می‌توانم نفس بکشم. حسی از بیهودگی توانم را گرفته‌ است. آن شب نمی‌دانستم چه می‌کنم. گریستنم دست خودم نبود. پیش از آن شب نیز دچار آن حمله شده بودم. این طور مواقع چیزی درونم می‌لرزد و ترسی غریب به جانم می‌افتد. سال‌هاست تصور می‌کنم اشباحی بدیُمن و سیاه در اطرافم می‌پلکند. هرجا باشم و هرکاری که بکنم آن اشباح با منند. کم‌کم به وجودشان عادت کرده‌ام. وقتی آرامند، من نیز آرامم. اما وقتی آن حمله به سرم می‌آید، اشباح دور من می‌ایستند و هر لحظه حلقه‌شان تنگ‌تر و دست‌های سیاه و بلندشان به من نزدیک‌تر می‌شود. احساس می‌کنم زندگی مثل آب از میان انگشتان من به بیرون می‌لغزد و من کاری نمی‌توانم بکنم، به جز گریستن. آن شب یادم نمی‌آید چطور از جایم برخاسته بودم و زانوهای پدرم را بوسه می‌زدم. در آن حالت چه می‌گفتم؟

«نمی‌توانم بمانم، نمی‌توانم. اجازه بده که بروم. بگو برو. بگو. فقط بگو برو و من می‌روم.»

همین جملات به یادم مانده. همه چیز آنجا خفه‌ام می‌کرد. حتی مهری که در فضای خانه‌امان آن‌شب موج می‌زد. مادرم چهار انگشت حنابسته‌اش را روی دهانش گذاشته بود و بی‌صدا می‌گریست. خواهرم بالشتک آله فشار را دور بازویم بسته بود و بادکنک سیاه کوچکی را فشار می‌داد و چشم‌های نگرانش به عقربه‌های آمپر فشار بود.  برادرهایم فقط نگاه می‌کردند. دست پدرم پس سرم را نوازش می‌کرد. شاید ساعتی گذشت تا سرم را بالا کرد، انگشتش را زیر چانه‌ام گذاشت و با چشم‌های تیزبینش به صورتم خیره شد. انگار می‌خواست مطمئن شود که من همان کسی هستم که ده سال قبل خانه‌‌امان را ترک کرده بود. با آرامشی که مرا شرمنده می‌کرد،‌ گفت: «بروید، بچیم! اگر می‌دانید که آنجا برایتان بهتر است، بروید.» و باز آن حس ترسناک جمع‌بستن مرا دیوانه کرد.

خلیل می‌گوید: «نباید از راه وزیراکبرخان می‌آمدی! این وقت روز ترافیک است.»

مصطفی چیزی نمی‌گوید. خشمگین به صف طولانی موتر‌های رنگارنگ پیش رویش نگاه می‌کند. اطرافش را در آیینه می‌پاید و گیر را به عقب تبدیل می‌کند. موتر جتکه می‌خورد و صدای بلندی با هارن ممتد از پشت سر به گوش می‌رسد. مصطفی روی بریک می‌کوبد و شیشه را پایین می‌کشد و منتظر می‌ماند تا موتر پشت سر فاصله بگیرد. بعد فرمان را به سمت راست دور می‌دهد و با وارد کوچه فرعی می‌شود.

صدایش باز گوشم را می‌آزارد: «پیرمرد ده سال منتظر بود که پسرش را ببیند. این بود دستمزدش؟»

خلیل می‌گوید: «اتفاقی‌ست که افتاده، مصطفی. گُمش کن!»

«چرا، خلیل؟ برادر ماست. باید بداند ما چی کشیدیم! پدر چی کشید! مادر چی-»

می‌گویم: «می‌دانم و متاسفم.»

«پدر چه نیازی داشت که تو به پاهایش بیفتی؟ باید شجاعتش را می‌داشتی که بمانی! چطور نفهمیدی که او می‌خواست ببیند که تو سرپایی؟ تو شکستی، پیش چشمش. و او هم شکست.» دستش را از روی فرمان برمی‌دارد و در هوا تکان می‌دهد و همزمان فریاد می‌زند: «می‌دانی این یعنی چی؟»

موتر به شدت تکان می‌خورد و آب باران را از چاله‌ای که تایر سمت من داخلش افتاده، به دیوار کوچه باریک می‌پاشد.

خلیل خودش را جلو می‌دهد تا در آیینه صورت مصطفی را ببیند. با لحنی تند می گوید: «آهسته‌تر! چی گپ است؟»‌

مصطفی هر دو دستش را روی فرمان گذاشته است و وقتی وارد خیابانی عریض می‌شود، عصبی‌تر از قبل می‌گوید: «چطور ندانستی که پدر در آن سن نیاز داشت تو را استوار ببیند، نه یک بزدل درهم‌شکسته؟»

«چی می‌گویی؟»

درد آرواره‌هایم عصبی‌ام ساخته. مقاومت می‌کنم. چند بار پلک می‌زنم و دهانم باز و بسته می‌کنم. اشباح سیاه اینجا هم مرا رها نکرده‌اند. یکی یکی از جا بلند می‌شوند و دور من می‌ایستند. ترس به دلم چنگ می‌زند. صدای مصطفی در گوشم زنگ می‌زند: «بزدل-»

می‌گویم: «من بزدل نیستم!» صدایم آن‌طور که انتظار دارم مقتدرانه نیست. بیشتر به زوزه سگی سنگ‌خورده می‌ماند. مصطفی به سمت من برمی‌گردد و در چشم‌هایش تحقیر را می‌خوانم. گلویم را صاف می‌کنم و با خشم می‌گویم:‌ «متوجه گپ زدنت باش!» صدایم کمی کلفت‌تر است. برمی‌گردم به سمت خلیل. با نگاهم از او می‌خواهم که مصطفی را خاموش کند. نمی‌خواهم این تصور را ایجاد کنم که از حرف‌های مصطفی هراس دارم. هادی از کنج چشمش نگاهمان می‌کند.

«مصطفی، خاموش باش!» خلیل خسته است.

«چرا خاموش باشم؟‌ بگذار بداند! باید بداند! وقتی پدر مرا با او اشتباه می‌گرفت، تو را سلیم می‌گفت، پسر همسایه را خیال سلیم می‌کرد و دستش را می‌گرفت و از کوچه به خانه می‌آوردش، می‌خواستم خون گریه کنم، اما نکردم. من بودم که ایستادم. تو بودی! حتی همین طفل نادان، هادی بود که ماند!» با کف دست بر روی داشبورد می‌زند و می‌گوید: «سلیم چه کرد؟ هه؟ سلیم از پا انداختش! زمین‌گیرش کرد.»‌

مصطفی موجی سهمگین است و من دژی از ماسه که با تلنگری فرو می‌ریزم. چشم‌های پرخشمش را به من می‌دوزد و فریاد می‌زند: «فهمیدی؟ بزدل، تو از پا انداختیش! تو کشتیش!»

ناگهان، مشت گره‌کرده‌ام گونه گرم مصطفی را لمس می‌کند. سر مصطفی به پنجره‌اش می‌خورد و گویی شیشه منفجر می‌شود. موتر روی سطح گل‌آلود خیابان می‌لغزد و من کف دستم را روی داشبورد می‌گذارم تا به جلو پرت نشوم. موتر که با شدت کنار جاده متوقف می‌شود، سرم به پشتی سیت می‌خورد. مصطفی از یقه‌ی من می‌گیرد اما مشتش در فاصله کمی از صورتم متوقف می‌شود. چشم‌هایش نگاهی تلخ دارد. با هر نفس تندی که می‌کشد، انفجار کوچکی از خون در اطراف پره‌ی بینی‌اش شکل می‌گیرد و روی لب‌های به هم فشرده و چانه‌اش جاری می‌شود. مشتش را روی داشبورد می‌کوبد و یقه‌ام را رها می‌کند.  وقتی از موتر پیاده می‌شود در را چنان محکم به هم می‌زند که شیشه‌های باقی‌مانده در قاب پنجره روی سیت می‌ریزد. باد سردی وارد موتر می‌شود و مثل سیلی به رویم می‌خورد. مصطفی کنار جاده پشت به موتر می‌ایستد، دست‌هایش را در جیب پتلونش فرو می‌برد و به کوه آسمایی نگاه می‌کند. رنگ هادی پریده است. خلیل با تعجب من می‌نگرد. به پشتی سیت تکیه می‌دهم و ساعدم را روی چشم‌هایم می‌گذارم. صدای تیک تیک چراغ اشاره موتر روی اعصابم راه می‌رود. گلویم می‌خواهد پاره شود. به خود می‌گویم همه چیز بیهوده است.

خلیل آرام می‌گوید: «ازش آزرده نباش و چیزی هم نگو! فقط می‌خواهد دلش را خالی کند.»

نمی‌دانم چرا آزرده نیستم. حتی اگر مشتش را متوقف نمی‌کرد هم آزرده نمی‌شدم. اما متعجبم. در یکسال گذشته، بارها با او حرف زدم و حتی بعد از مرگ پدر و هیچ‌گاه چیزی نگفت که بتوانم حدس بزنم تا این حد خشمگین است. حالا می‌دانم او با نگفتنش سهم من از اندوه مرگ پدر را هم به دوش کشید و من نمی‌توانم در مقابل او احساس کوچکی نکنم.  از موتر پیاده می‌شوم، آن را دور می‌زنم و کنار مصطفی می‌ایستم و با او به کوه آسمایی نگاه می‌کنم.

بعد دستمالم را از جیبم بیرون می‌آورم و خون را از روی لب‌ها و چانه‌‌اش پاک می‌کنم. نگاهش ثانیه‌ای با نگاه من تلاقی می‌شود. چشم‌هایش سرخ است. هر دو چشم از هم برمی‌گیریم. دستمال را به او می‌دهم او آن را به بینی‌اش فشار می‌دهد. دست‌هایم را باز می‌کنم و او را در بغل می‌گیرم. آلاشه‌هایم مرا می‌کشد.

«سگرت داری؟»

پاکت را روبرویش نگه‌می‌دارم و او سگرتی بیرون می‌کشد و گوشه لبش می‌گذارد. یکی هم من برمی‌دارم و بعد دود سگرت‌مان را رو به سمت کوه آسمایی پُف می‌کنیم.

خلیل و هادی شیشه‌های خرد شده روی سیت را پاک کرده‌اند. خلیل پشت فرمان می‌نشیند و مصطفی کنار هادی و من در سیت جلو. خلیل با احتیاط موتر را به جاده می‌کشاند. باد درون موتر می‌پیچد. خلیل پیچ بخاری را روی آخرین درجه دور می‌دهد. صدای پنکه و غرش انجن کر کننده می‌شود.

خلیل در آیینه به هادی لبخند می‌زند و رادیو را روشن می‌کند و آوازی رسا با ریتم تند گیتار در موتر می‌پیچد.

«هادی، بلوز، ترانه‌ای‌ست که دوست داری!»

به هادی نگاه می‌کنم. چهره درهم‌رفته‌اش حالا می‌درخشد و می‌خندد. با پایش ضرب می‌گیرد و همراه با خواننده زمزمه می‌کند. مصطفی از سیت عقب به جلو خم می‌شود و صدای رادیو را بالاتر می‌کند و بعد همنوا با هادی زمزمه می‌کند. هادی باز می‌خندد. ساق پایم از ارتعاش صدای گیتار از بلندگوی دروازه موتر مورمور می‌کند. در آیینه بغل دستم مسجد شاه دوشمشیره و گلدسته‌هایش در پس‌زمینه ابرهای تیره به عقب می‌رود. آسمان همچنان دلگیر است و شهر مثل عکس سیاه و سفید غم‌انگیز است. اما اشباح سیاه آرام گرفته‌اند و مرا نمی‌ترسانند.

مصطفی ناگهان می‌گوید: «خلیل، صبر کن! آنجا چی گپ است؟»

از آیینه چشم می‌گیرم و به جایی که مصطفی اشاره می‌کند نگاه می‌کنم. خلیل از سرعتش می‌کاهد و همزمان صدای رادیو را کم می‌کند. جمعیتی  روی دیواره‌های سنگی رود کابل ازدحام کرده‌اند.

خلیل می‌پرسد: «آتش روشن کرده‌اند؟»

مصطفی می‌گوید: «کجا؟»

«آنجا، ببین بیخ دیواره رود! آتش است، نه؟»

«آتش است؟»

«چیزی آتش زده‌اند؟ تایر موتر است؟ می‌بینی؟ سیاه است، نه؟»‌

چشم‌هایم را تنگ می‌کنم و به آن چیز سیاهی که شعله‌های آتش از آن زبانه می‌کشد، نگاه می‌کنم. ناگهان به خیالم می‌آید که آن چیز حرکت می‌کند. با دقت بیشتری نگاه می‌کنم. شبحی سیاه در آتش می‌سوزد.

خلیل موتر را کاملا متوقف می‌کند، و می‌گوید: «کسی آتش گرفته؟ آدم است؟»

آنچه آتش گرفته از جا برمی‌خیزد و چند قدمی می‌دود بعد به زمین می‌خورد.

مصطفی می‌گوید: «چرا مردم با سنگ می‌زنندش؟»

خلیل می‌پرسد: «زن است؟»

مصطفی فقط سوال او را تکرار می‌کند: «زن است؟»‌

«چرا کسی کمکش نمی‌کند؟»

«چکار کنیم؟»

چیزی درونم می‌لرزد. چشم‌هایم را می‌بندم اشباح سیاه یکی یکی از جا برمی‌خیزند، دست‌های باریک و بلندشان را سایه‌بان چشم خود می‌کنند و به آن سوی رودخانه خیره می‌شوند. آرواره‌هایم درد می‌کند. نه! من بزدل نیستم. من درهم‌شکسته نیستم. این را به خودم می‌گویم. پلک‌هایم را به هم می‌فشارم و بازشان می‌کنم. زن آنجا کنار دیواره سنگی رودخانه همچنان می‌سوزد و صدایی پرشور روی ریتم تند گیتار می‌خواند:

روانی می‌کند من را سکوت مردم خاموش

روانی می‌شوم از این –

هادی موبایلش را چسپانده به شیشه موتر و از آتش داخل رودخانه فیلم می‌گیرد.

.

[پایان]

درباره‌ی نویسنده

عزیز حکیمی

عزیز حکیمی

اهل هرات، ساکن جزایر مالت،‌ روزنامه‌نگار، علاقه‌مند ادبیات فارسی و انگلیسی و برنامه‌نویسی وب. از عزیز یک رمان به زبان ایتالیایی ترجمه و منتشر شده و در حال حاضر روی رمان دوم و یک مجموعه داستان کوتاه کار می‌کند. او مقالاتی در رسانه‌های مختلف فارسی‌زبان و نشریات خارجی منتشر کرده است. عزیز بنیان‌گذار و سردبیر مجله‌ی ادبی نبشت و نشر نبشت است.

۹ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • منم یک نویسنده افغان هستم. چطور میتوانم رمان های کوتاه خود را به این وبسایت بفرستم؟
    در ضمن متن فوق هم زیبا بود..
    متشکر از شما.

  • داستان زیبا و واقعی نوشته شده است. اما قسمت آخر آتش زدن فرخنده در داستان، مرا یک تکان داد. چون این یک اتفاق فاجعه باری بود که نماینگر وضعیت اسفناک مردم این خاک است.
    برای من، تمامی ظرافت ها، خم و پیچ های داستان با خواندن قسمت پایانی داستان آب شد، و این سوختانده شدن زن در پایان داستان تمامی داستان را تحت الشعاع قرار داد.

  • داستان با پُک محکمی به سیگار شروع می شود و انتظار یک واقعه را در دل خوانده می نشاند .با ادامه ی داستان اتفاقات مختلفی می افتد که به خوبی فضای متشنج و نا آرامی را به تصویر می کشد که مردمانی به ظاهر جان سخت و غیر قابل انعطاف را می باید در خود داشته باشد و ما در طول داستان با نمونه هایی برمی خوریم ولی هنوز به دنبال اتفاقی جدای از اینها هستیم.
    یک سال قبل ، مردی بعد از ده سال دوری از کشور و خانواده ، به خانه برمیگرد و به خاطر یک اتفاق مجبور می شود فردای آمدنش برگرد و حال دوباره برگشته . شاید برای اینکه توضیح بدهد و آرام شود.
    داستان در بستر یک جاده و داخل یک ماشین شکل گرفته و روایت می شود. ماشینی با چهار سرنشین که برادر هم هستن . ماشین از نظر من جامعه کنونی کشور افغانستان است و در حرکت بودنش هم به نشانه ی عدم ثبات آن. مسافران ماشین چهار برادرند یعنی مسایل و روابط داخلی در داستان قرار است به چالش کشیده شود .فرمان دست کسی ست که فشار سختی را تحمل می کند و به واسطه ی آن به خودش حق می دهد قضاوت کند به همین دلیل است که سر برادر بزرگتر خود فریاد می کشد و اجازه ی دفاع به او نمی دهد ولی در عین حال ، همچنان به اصولی پابند است و مشت را بر دهان او نمی زند.
    برادر بزرگتر شاید به دلیل خستگی و یا به هر دلیل دیگر منفعل عمل می کند و اجازه می دهد دوبرادر کوچکتر به جان هم بیفتند .برادرآخرهم که بسیار کوچکتراز بقیه است، تصویری از نسل جوان جامعه را به ما نشان میدهد . بخشی که حق خود را به هر شکلی می خواهد بگیرد . حتی با بی توجهی به اتفاقاتی که در اطرافش در حال افتادن است و در آخر راوی که نمونه ی بخشی از افراد جامعه ست که درگیر تناقص بین جوامع انسانی ست و از این بابت رنج می برد و به علت ناتوانی در برطرف کردن آن بیمار می شود.
    نویسنده ی داستان با زیرکی توانسته تصویری شفاف از آنچه در جریان است را به خواننده نشان دهد تا ضربه آخر را برای خواننده باور پذیر کند . واقعه ای که با وجود حقیقی و دردناک بودن در دل داستان حل می شود و به آن معنا می دهد ..
    ممنون جناب آقای حکیمی . هرگز فکر نمی کردم یک اتفاق واقعی اینگونه قوی و تاثیرگذار در داستانی نوشته بشه . لذت بردم از خواندن داستان .

تازه‌ها