از جیمز جویس تا جیمز باند

۲xjames

.

عبدالله: ولا ببخشی که در این یک هفته نتوانستم برایت زنگ بزنم. مگر خیال نکنی که از اوضاع بی خبر باشم. یک نوشتۀ بسیار خوب از کسی خواندم که هیچ نامش برایم آشنا نبود. با خود فکر کردم خدا می‌داند که چه استعداد‌های نویسندگی در میان فیسبوک‌خوان‌های ما تا حالا کشف ناشده باقی مانده.

یما: مثلیکه جن هایت باز تور خورد؟ خدا خودش پرده کرده که این استعداد‌ها کشف نشده، حالا این جن را کی در شیشه می‌کرد؟ پیشتر یک گپ را می‌خواستم برایت بگویم، حالا شد دو گپ. اول همان دومی را می‌گویم: داکتر بچیش! همین کشف شده‌ها چه شاهکار می‌نویسند که کشف ناشده‌هایش بنویسند؟! دیگر اینکه همین اصطلاح فیسبوک‌خوان را زنده از معدۀ خود کشیدی…

عبدالله: باز مرا به بیردی گفتن نمی‌مانی…

یما: کو کجاست فیسبوک‌خوان؟ هر قدر فیسبوک والا است، نام خدا تمام‌شان به چهار کتاب نویسندۀ کامل هستند. آنهم مسلح به القابِ لب سوز.

عبدالله: هر وقت یک چیز خوب و زیبا می‌خوانم به یاد گپ فوکو یاما می‌افتم که گفته: عصر زیبایی‌ها و خوبی‌ها به پایان رسیده…

یما: تو هم رفته رفته از یک کاراته‌باز نقل قول می‌کنی. حیف جوانیت نکرده؟ چرا از نویسنده‌های خود ما نقل قول نمی‌کنی؟ همیشه از جیمز جویس گرفته تا جیمز باند را قطار می‌کنی. یک روز نگفتی که همی نویسند‌ه‌های وطنی خود ما چه می‌گویند!

عبدالله: بیغم باش! تمام گپ‌های خوب را خارجی‌ها گفته‌اند. برای نویسنده‌های ما یک گپی که ارزش گفتن را داشته باشد، نمانده.

یما: یک مشکل است که نویسنده‌های ما گپ از قرن بیست و یک می‌زنند، اما خودشان در قرن بیست هستند و افکار شان در قرن نوزده. یعنی هر خواننده باید سه قرن عمر کند تا بتواند چیز‌های خواندنی در میان آثار این‌ها پیدا کند ـ با ذره بین یا بی ذره بین ـ

عبدالله: با اینکه وظیفۀ نویسنده راستگویی نیست اما همین گپ را صاف و صفا، راست گفتی. یعنی آن‌ها یک قرن دیگر هم کار دارند تا گپ‌های گفته شدۀ دو قرن پیش را دوباره کشف کنند. اگر کتاب را به یک طرف بگذاریم، همین فیسبوک…

یما: سابق مردم، همدیگر را در نماز جمعه می‌دیدند، حالا هر لحظه در فیسبوک می‌بینند!

عبدالله: تو خو اصلاً نباید چُق کنی. به زور همین فیسبوک نویسنده شدی، حالا جِرت و فِرت بی‌جای می‌کنی؟ همین نویسنده‌های ما، بیشتر شان بدون گرفتن پول می‌نویسند، به نظر من همین خودش بی گپ نیست. کدام فساد دارند این‌ها. حالی چه جبرشان؟ کس پُرسان کرده؟ تقاضا کرده؟ تهدید کرده؟ تشویق کرده؟

یما: فکرت را بگیر که عاقلان ما، نویسندگی را چیزی از جنس پیامبری دانسته‌اند. اگر می‌گویی که…

عبدالله: یعنی اینکه اگر من با یک صد و بیست و چهار هزار دلیل برایت بگویم که این‌ها چتیات می‌نویسند، هنوز دلیل بیشتر می‌خواهی بشنوی؟

یما: داکتر بچیش! یا من بعد از خارج رفتن فکر می‌کنم هوشیار شده‌ام، یا تو به دلیل ماندن در آنجا، فکر می‌کنی دیوانگی خود را فراموش کرده‌ای.

عبدالله: یادت نرود که آخر ماه است. مرا خو می‌دانی که مرید مولانا هستم:

من سرِ هر ماه، سه روز ای صنم / لاجرم باید که دیوانه شوم

یما: این هم از عجایبات این مُلک است. جنون و دیوانگی را که نویسنده باید داشته باشد، داکتر هایش دارند؛ و باز ما انتظار داریم که شما…

عبدالله: به حیث یک داکتر برایت گفته می‌توانم، آنچه را این‌ها می‌نویسند، ولا اگر ما در روده‌های مریض‌های شکم چَران خود هم دیده باشیم. اگر قرار می‌بود که جفنگ‌ها را در موزیم‌ها انبار کنند، اینجا از سال‌ها پیش دیگر موزیم بزرگی شده بود که گنجایش حتی یک حرف بیشتر را نداشت.

یما: با این حرفت دیگر برایم واضح شد که اگر شصت سال پیشتر تولد شده می‌بودی، به یقین که شهرتت از شهرت «کریم مارگیر» کم‌تر نمی‌بود. اینجا من باید اعتراف کنم که واقعاً تعجب می‌کنم. تعجب از اینکه چطور دو افغان همنظر پیدا شده و عجیب تر اینکه چطور این دو تا پس از تبادل نظر، هنوز هم همنظر باقی مانده‌اند. شاید هم از کرامات تلفون است؟

عبدالله: به خیالم که گراهام بل لعنتی کار خود را کرده که لااقل در مورد ادبیات خود ما همنظر باشیم…

یما:  باور نخواهی کرد، از بس از آدرس شما جفنگ و یاوه خوانده‌ام، گاهی فکر می‌کنم کتابی هستم تازه چاپ شده و محکوم به شنیدن حرف‌های منتقدان. چه حرف‌های! جفنگ با چهارده روایت. اگر اوریانا فالاچی در مورد ما می‌نوشت، شاید کتاب خود را «زندگی، جفنگ و دیگر هیچ» نام می‌ماند.

عبدالله: خدا می‌داند، اقبال شنیدن این قدر جفنگ را در یکجا، آدم شاید جز در جلسۀ کابینه در کمتر جایی داشته باشد. فکر می‌کنم  دو چیز است که می‌تواند به صورت سیستماتیک، این قدر یاوه و یاوه سرا تولید کند. یکی جنگ و دیگری جنگ!

یما: در دیگر جاها، جنگ از بین می‌برد، در مُلک ما به وجود می‌آورد. جنگ ما را دو تخصصه ساخته است. یکی تخصصی که به راستی داریم و دیگری که فکر می‌کنیم که داریم. تخصصی که واقعاً داریم همین جفنگ گویی است…

عبدالله: تخصصی که فکر می‌کنیم که داریم، مثلاً تو فکر می‌کنی که نویسنده استی و من فکر می‌کنم که داکتر استم. باز همان گپ من است که همیشه می‌گویم: اینجا هر کس در کار دیگران استاد است…

یما: این مُلک، سرزمین داکتر‌های است که از قضا نتوانسته‌اند داکتر شوند و نویسنده‌های که از قضا فکر می‌کنند داکتر شده‌اند. یک بار سیاست مدار‌های  ما را ببین که…

عبدالله: تو همیشه بحث‌های ما را به گُه آغشته می‌کنی. حالی بدون سیاست نمی‌شد که گپ بزنیم؟

یما: بادار جان، آمدِ گپ است. سیاست مدار‌های ما هم مثلاً دو تخصص دارند. یکی سیاسی و دیگری نظامی. تخصص سیاسی را خودشان از بی عقلی زیاد گرفته‌اند و تخصص نظامی را هم به دلیل بی عقلی زیاد ما گرفته‌اند.

عبدالله: در زمان‌های ظاهرشاهی می‌گفتند، نظامی‌ها حق ندارند در سیاست چیزی بگویند. حالا تا یک نظامی نباشی، کسی نمی‌گذارد که در سیاست چیزی بگویی.

یما: حالی اگر مادر کلانت می‌بود حتماً می‌گفت، همه را مار می‌گزد، ما را بقه؛ از کی شکایت کنیم؟ از دموکراسی!

عبدالله: نامِ رستم، به از رستم. دیگران را دموکراسی کُشته و ما را نام دموکراسی. اگر مادر کلانم می‌بود می‌گفت: چشم ندارین؟ اگر دیگران در آخر خود دُم دارند، دموکراسی در شروع خود دارد…

یما: برو سردار گل، اگر آدم‌های مثل مادر کلان تو نمی‌بودند، کلان نویسنده‌هایت هم گپی برای نوشتن نمی‌داشتند…

عبدالله: رفتم بادار جان، که اگر باز نویسنده سرِ گپ آمد، گراهام بل را از اختراع تلفون پشیمان خواهد ساخت.

.

درباره‌ی نویسنده

کاکه تیغون

بدون دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها

پرخواننده‌ترین‌ها