جعفر

جعفر بود. نمی‌توانست کس دیگری باشد. با همان زهرخند، همان چشم‌های کوچک، همان گونه‌های لاغر و فرو رفته و سینه‌اش را راست گرفتن. همان گونه بود که وقتی راه می‌رفت شانه‌هایش را پهن می‌گرفت. دو مرد ریش‌دار دستار به سر به دوطرفش راه می‌رفتند. دست‌های جعفر را به پشتش طوری بسته بودند که همیشه خودش وقتی زود زود راه می‌رفت گره می‌کرد.

از رو به رویم و از چند قدم جلوتر گذشت.

 باد گرمِ بعد از چاشت شبرغان بد رقم به سرو صورت همه می‌زد، سوزشی که این باد همراه با نور آفتاب داشت یک جایی دست به دست هم داده به تمام وجود رخنه می‌کرد. انگار حتا از سوراخک جای موهای بدن هم وارد می‌شد و به درون آدمی هجوم می‌برد. چاشت گرم یک روز که باز تکرار یک حادثه دیگر را همراه داشت. شبیه چند حادثه‌ای که پیش از این دیده بودیم.

پیچ پیچ آدم‌ها، چهره‌های ناراض و غُم غُم شان از هر طرف شنیده می‌شد. از سوی دیگر کم کم به آدم‌هایی که جمع شده بودند افزوده می‌شد. یا بهتر است بگویم می‌افزودند. همه، جاهای خود را می‌دانستند. چهار طرف می‌دانی که فقط چند جای سبز کم علف از آن مانده بود و سیخ‌های آهنی که یک طرفش را گرفته بودند، و سه طرف دیگرش کمپ‌های بزرگی آهنی بود با همه خشکی اش اما هم چنان برایش چمن می‌گفتیم.

 یک دور این میدان کمپ‌هایی بود که پیش از آمدن طالبان جشن‌ها را آن جا برگزار می‌کردند. زمانی که شهر را هفت شب چراغ‌های این شهر روشن  نگه می‌داشت و آواز‌های متفاوتی با موسیقی از این کمپ‌ها به گوش می‌رسید. رنگ‌هایی روشنی که سه سال می‌شد سیاهی ریش و دستار جای شان را گرفته بودند و میدانی که اعدام، دست بریدن، انداختن دیوار و گاهی هم فوتبال شده بود.

چیزی هم که در وسط مانده بود فقط دو دروازه فوتبالی بود با سبزه‌های نیمه خشک در چند جای که شبیه سر رحمت کل سرایدار بود، که به باور خودش تمام کشورهای جهان را گشته بود و حتا به “امیتاب بچهن” که به خاطر فیلم “خداگواه” به حیرتان آمده بود کمک کرده بود که سوار اسپش شود.

 دست و پای آدم‌هایی که می‌لرزید را به راحتی می‌شد دید. آدم‌های که با زور کیبل و ضربه‌های که روی دست و پشت شان فرو آمده بو این جا آمده بودند. از هر چندتایی، بودند کسانی که جای نشان کیبل‌های طالبان را به دیگری نشان می‌دادند.

 آدم‌هایی دیگری هم بودند که حق داشتند در وسط میدان رفت و آمد کنند. همان‌هایی که ریش‌های بلند و دستار‌های سیاه و سفید شان را دو بار، صبح، وقتی از خواب برخاستیم دیدیم. دیدیم که همه ی شهر پُر است از همین آدم ها. اما دیگران همه جای خود را می‌دانستند و می‌فهمیدند که  نباید آن جا یعنی در وسط باشند.

صدایی از بلند گو چند بار گفت: بلی… بلی… ، آیتی خواند و بعد هم ادامه داد:

ـ ما همه امروز این جا آمده ایم تا شاهد اجرای حکم خداوندی باشیم. آن چه که مقدور است از طرف او، باید اجرا شود…

ـ الله اکبر… الله اکبر…

دوباره جعفر را دیدم. پیش از آن هرچند باورم نمی‌شد. یا نمی‌خواستم باور کنم. اما حالا دیدم که خودش بود، جعفر بود… همان جعفر بود. ناگهان چیزی در ذهنم شکست. چیزی شبیه صدای شکسته شدن زمان را شنیدم و بعد رفتن به گذشته‌ای که حالا یک جایی در فضا، یا در همان حوالی مانده بود و این زمان بود که مرا با خودش می‌کشید، بُرد و بُرد رفتن خود را می‌دیدم، می‌شد همه چه را حس کنم، آدم‌ها با سرعت از کنارم می‌گذشتند، چهره‌ها تغییر می‌کردند، جوان تر می‌شدند، رنگ و روی دیگری می‌گرفتند. بعد، از نزدیک، چندین سال پیش را می‌دیدم. چهره‌هایی را می‌دیدم که دیگر چند سال می‌شد پشت موهای زیادی پنهان شده بودند، مرده‌ها را می‌دیدم که دوباره در همان مسیر برگشت من قرار می‌گیرند و با من یک جا بر می‌گردند به زمانی که زنده بودند و در آن کوچه راه می‌رفتند، چهره‌هایی که دیگر فراموش شان کردم بود. آدم‌هایی هم که دیگر آن جا زندگی نمی‌کردند هم با من بر می‌گشتند، همه چیز بر می‌گشت. حتا شهر بر می‌گشت، رفتم و دوباره به سر همان پل سمنتی کوچکی که روی جوی سر کوچه ساخته شده بود. جویی که سه سال می‌شد مثل سر آدمی خشک مانده بود. پلی که هر روز از آن  می‌گذشتم تا وارد کوچه‌ی مان شوم. پیش دکان سر کوچه ایستادم. به کوچه نگاه کردم. به دیوارهای کاهگلی خانه ی اول کنار کوچه که پس از جویی که آن وقت آب داشت، بود. به کوچه ی خاک پُر مان، به کوچه ی که کودکی‌های ما میان خاک و گل و آب باران و کشتی‌های کاغذی و “غلغله شیطان” و “توپ دنده” گذشته بود. سرانجام به یاد دانه‌های خرمایی که روی سنگ فرش تخت سمنتی مسجد در چاشت نیمه روز به جعفر می‌دادیم افتادم. از همان جا بود که تصویر جعفر در ذهنم متوقف شد.

از کنار خانه “رییس بابه” گذشتم. ـ خانه ی که شبیه کلک شمم بود و نیم اول کوچه ما را بند انداخته بود. رفتم کنار تخت سمنتی مسجد چند دانه خرما را به جفت و تاق بُردم. برگشتم سمت خانه، دروازه کوچک را بازم کردم وارد “دروازه‌خانه” شدم. به خانه آهنی غچی که برادرم در سقف چوبی “دروازه خانه” ساخته بود نگاه کردم. هیچ کدام از غچی‌ها برنگشته بودند. نگاهی به دروازه چوبی کوچک مهمان خانه انداختم، پشت دروازه آبی کوچک کفشی نبود. از میان دهلیز زیرِ بالا خانه به حویلی رفتم. قرآن را برداشتم و بعد هم برگشتم و راهی مسجد شدم.

آخوند گفت:

ـ وقتی مُرده را در گور می‌گذارند، اگر گناهکار باشد، زمین او را آنقدر فشار می‌دهد که روده‌هایش از دهنش بیرون می‌شود.

ـ شاید هم کمی از طرف پایینش برود.

این را جعفر گفت. اما آخوند به گپ زدن ادامه داد.

روز اولی که جعفر را پدرش کشانده به مسجد آورد و به دست آخوند داد. اولین کار آخوند هم به فلک کشیدن او بود. پاهایش را میان دو چوب با ریسمانی بست. اما کی جرأت می‌کرد که ریسمان را بگیرد؟ هم از ما بزرگتر بود و هم جعفر بود.

 یک طرف میله‌های فلزی روی تخت مسجد بود و یک طرف هم پدر جعفر و بعد هم چوب‌های باریکی که پشت سر هم می‌شکستند و روی زمین می‌ریختند. چوب‌های کوچکتر لای شاخه‌های از نی ساخته شده بوریای فرش شده گم می‌شدند.

آخوند چیزی نگفت و همچنان ادامه داد:

ـ مرده را که میان گور می‌گذاری، زمین فشار می‌دهد، کرم و گژدم به جانت می‌افتند، نکیر و منکر با گرز آهنی می‌آید و…

وقتی که  بیرون می‌شدیم جعفر گفت:

ـ دروغ هم به خدا شاخ و دُم می‌داشت مثل آخوند صایب می‌شد.

ـ حرام زاده… لاحول ولا…

چشم‌های آخوند سرخ می‌شدند. هرگاه جعفر متلکی می‌گفت. آخوند باز دنبال آن دو چوب نمی‌رفت که پاهای جعفر را میانش بگذارد. فقط چشم‌هایش سرخ می‌شد و لاحول می‌گفت.

 از روزی که با خشت پارچه به سر جعفر زده بود. دیگر یک باره دست از زدنش برداشته بود.

یک روز شام که از مسجد بیرون شدیم. صوفی کاکا بود که جعفر را با خود آورد:

ـ مادرش مُرده، مادر اندر هم خو مادر نمیشه. شما هم کمی مراعات‌شه بکنید آخوند صایب.

آخوند به صوفی کاکا و بعد به او نگاهی کرد و سرش را تکان داد.

پس از آهی که صوفی کاکا کشید گفت:

ـ خدا سایه مادر را از سر هیچ کسی کم نکند.

دستی به سر جعفر هم کشید و گفت، تو هم بچیم لحاظ کن. اما چشم‌های جعفر چیز دیگری می‌گفت.

کسی در کوچه نبود که داغی از دست جعفر نداشته باشد. سر شکستن آسان ترین کاری بود که می‌کرد. اما شام وقتی همه به خانه‌های خود می‌رفتیم، شوخی‌های جعفر تازه شروع می‌شد.

 میان خاکستر و چیزهای دیگر که وسط کوچه می‌ریختند خودش را پنهان می‌کرد. گاهی درون خاکستر‌ها می‌خزید. از همان جایی که ما همه با چشم بسته با سرعت زیاد دویده می‌گذشتیم. و هرچی آیت یاد داشتیم می‌خواندیم تا جن‌ها دنبال مان نیاید. او اما همان جا پنهان می‌شد. جای که وحشت ما شروع می‌شد و شوخی‌های جعفر هم. ترسی نداشت. و وقتی هم کسی در میان تاریکی‌ها بسم الله گفته از کنار خاکستر رد می‌شد. جعفر از میان شان بلند می‌شد و صدا یا حرکتی می‌کرد. همان یک بار برخاستنش کافی بود که تا هرکسی را به حد مرگ بترساند.

از آن دسته بچه هایی بود که بدون شک یکی شبیه بوکوفسکی نیاز داشت تا او را در قالب شخصیت‌های داستان‌ها و رمان‌هایش بگنجاند.

آخوند گفت:

ـ آن گاه نکیر و منکر با گرزهای آهنی می‌آید و می‌پرسند، بنده کی استی؟

جعفر از پایین تخت سمنتی از پشت میله‌های که دور تخت گرفته بودند می‌گفت:

ـ بنده ی همو خانه که امشب برنجش پُر از گوشت باشد.

ـ لا حول… تخم حرام.

ما هم به خاطر جعفر لت می‌خوردیم. هم به خاطر خنده و هم به خاطر عصبانیت آخوند. چوب آخوند بر سر هر کدام ما که دم دست بود پایین می‌آمد. می‌گریستیم. اما هیچ گاه نتوانستیم گریه ی جعفر را ببینیم.

آخوند کفشی را بلند کرد که بزند، جعفر گفت:

ـ یادت رفته؟ بگویم؟

بعد از خواست صوفی کاکا این دومین چیزی بود که دست آخوند را بسته بود.

آن بار چند روزی می‌شد می‌دیدیم که همین گونه دست آخوند در فضا می‌ماند. وقتی آخوند می‌خواست جعفر را بزند. یا با پدر جعفر گپ بزند. رو به روی آخوند می‌ایستاد، به اشاره یا آرام می‌گفت:

ـ یادت رفته؟ بگویم؟

رنگ چهره آخوند تغییر می‌کرد، زیر زبان چیزی می‌گفت، دیگر حتا بلند هم به جعفر حرام زاده نمی‌گفت. بعد از آن، او هروقت که می‌خواست به مسجد می‌آمد. اگر هم نمی‌خواست نمی‌آمد. اگر می‌آمد هرجای هم که می‌خواست می‌نشست. گاهی هم می‌آمد کنار “چاه پمپه” زیر سایه درخت شاه توت، بغل دیوار تابوت خانه می‌نشست و از همان جا چیزهایی به آخوند می‌گفت. اگر دلش هم می‌خواست از بالای دیوارهای کوچک فلزی کناره‌های تخت مسجد خیز برمی داشت و می‌آمد و روی تخت می‌نشست.

وقتی مادرش مرده بود که اعظم به دنیا آمد. این چیزی بود همه می‌گفتند که بعد از آن جعفر این گونه شده بود. اعظم هم سن ما بود و همیشه  با ما بازی می‌کرد. اما جعفر هرگاه دلش می‌خواست.

بیشتر روزها تکه نانی را می‌گرفت و روی درخت توت بالا می‌شد. فقط وقتی که اعظم گریه می‌کرد. یا کسی با او جنگ می‌کرد، پایین می‌شد. پایین شدن جعفر به همه ی ما اعلام خطر بود. فرار اگر نمی‌کردیم. کاری هم به کارش نداشتیم و نه هم کسی را می‌شد از زیر دست و پایش بیرون کشید.

ـ اعظم را زد.

به هر چشمی می‌توانست نگاه کند و همین دلیل را بگوید. وقتی هم که جنجال بزرگ می‌شد و مادر بچه ی لت خورده پیش پدرش می‌رفت  و او به جانش می‌افتاد و شروع می‌کرد به زدن، همین یک جمله را می‌گفت:

ـ اعظم را زد.

یک شام همه دیده بودند که پدرش جعفر را با سر و صدا کشانده از خانه بیرون انداخته بود و او پی هم می‌گفت:

ـ اعظم را زد… اعظم را زد.

 آن شب رفته بود روی درخت هرکسی از همسایه‌ها که رفته بود تا صدایش کنند با کفش زده بود. و بعد با یک دامن سنگ و کلوخ بالای درخت بالا شده و بود و دیگر کسی هم به سراغش نرفت.

فردا همه مادراندرش را دیدیم که دور سرش را بنداژ پیچانده بود، خون لای موهایش خشکیده بودند و یک دستش را روی سرش گذاشته رفته بود پیش داکتر.

روز دیگر هم وقتی جعفر دوباره به خانه رفت. این بار خودش با سر شکسته بیرون شد. کسی هم نمی‌فهمید چه شده بود.

آخوند گفت:

ـ اگر به نکیر و منکر جواب داده نتوانی با گُرز چنان بر فرقت می‌کوبد که صدایت به هفت آسمان می‌رسد. ای هنوز جایی است که به دوزخ نرسیده یی. اما دوزخ…

جعفر گفت:

ـ مُرده خو گپ نمی‌زنه.

آخوند مکثی کرد و بدون آن که به او نگاهی کند گفت:

ـ به امر خدا… به امر خدا…

ـ د او گور تنگ ایقه نفر چی رقم جای می‌شود؟

بدون آن که به جعفر نگاه کند گفت:

ـ به امر خدا… هیچ چیز پیش خدا سخت نیست. هر کاری کرده می‌توانه.

ـ هر کار؟

ـ‌ها هر کار…

صدای جعفر نرم شده بود و صدای آخوند هم تغییر کرد و با اندک پیشانی باز به جعفر که به فکر رفته بود گفت:

ـ حتا می‌توانه گناه کسی را که توبه کنه و دست از کار بد بکشه، ببخشه.

جعفر خاموش بود. به فکر رفته بود. لبخندی روی لب‌های آخوند پیدا شد. ناگهان او قهقهه بلند خندید. دوباره خندید و گفت:

ـ تو را هم می‌بخشه؟

آخوند از جایش بلند شد. رنگ چهره اش تغییر کرد. سرخ شد. با دست‌های لرزیده دستارش را روی سرش جا به جا کرد. تفی به بیرون انداخت، آرام زیر لب غرید:

ـ ای ملعون. ای بچه شیطان.

از جایش برخاست، دروازه کوچک آهنی روی تخت را گشود. وارد نمازخانه که می‌شد با صدای لرزیده گفت:

ـ وقتی که گُرز‌های آهنی به سرت خورد باز می‌فهمی… باز می‌فهمی!

مشتش را به جعفر نشان داد.

 بی اعتنا گفت:

ـ اگر من بچشم. پس تو هم می‌چشی. یادت که نرفته؟

بلند بلند خندید، از جایش برخاست، با این که دروازه باز بود از روی دیوارک آهنی گذشت. کفش‌های روی هم ریخته شده را با لگذ زد. دستش را به ستون سایه بان کنار درواز نمازخانه مسجد حلقه کرد. چرخی زد و دوباره کفش‌ها را با لگد زد و چرخ دیگری زد. از کنار دروازه مسجد که می‌گذشت، سرش را به نمازخانه مسجد داخل کرد و گفت:

ـ سلام مرا هم باز برش برسان… یادت که نرفته؟

او چیزی از آخوند مسجد می‌دانست که دیگر هیچ کسی نمی‌دانست و هم ندانست.

روز‌ها گذشتند و مسجد رفتن ما دیگر تمام شد. سال‌های مکتب را پشت سر می‌گذشتاندیم. جعفر هرگز پا به مکتب نگذاشت. گاهی کارگری می‌کرد و گاهی هم می‌دیدیم که میزهای شریخ فروشی که در بندر سرپل بود را صافی می‌کشید.

 اعظم را هم فقط یک سالی در مکتب دیدیم.

اما هیچ گاهی آخوند را آرام نگذاشت. روزی هم که آخوند پیش از نماز ‌دیگر روی تخت کوچک گلی که به دو سمت مسجد به فاصله اندکی بلند از زمین ساخته بودند، نشسته بود و گپ می‌زد و به ما هم چنان از عذاب قبر و از کتاب منظره مرگ می‌گفت، جعفر آمد. از آن جا می‌گذشت که ما را دید. ایستاد. صدای وجد گرفته آخوند اندکی کم شد. بعد هم جعفر آخرین متلک خود را همان جا گفت:

ـ خی هندوها که می‌سوزانند چطور میشه؟.

بعد هم وقتی که آن صبح همه از خواب برخاستیم، دیدیم که برای دومین بار شهر پُر است از آدم‌های ریش داری که دستار سیاه و سفید داشتند، آدم هایی که بعد به خانه‌ها ریختند و همه چی را به هم زدند تا سلاح پیدا کنند.

در کنار تمام اتفاق‌های که در شهر آن روز‌ها می‌افتاد جای او را خالی می‌یافتیم. هرچند که جعفر مدتی می‌شد از کوچه گم شده بود اما در میان قصه‌های ما هم چنان وجود داشت.

بیشتر از همه حسرت بودن جعفر را در چشم‌های آخوند مان می‌دیدیم که گاهی با خشم و فشار می‌گفت:

ـ اخ که گیرش کنم.

این جمله را هیچ کدام ما از بچه ها، هرچند که از او ـ جعفر ـ دل خوشی نداشتیم. خوش نداشتیم.

حالا جعفر برگشته بود. این جا بود. بی پروا میان چندتا از آن ریش دار‌ها دستار به سر ایستاده بود، از دور هم می‌شد آن چشم‌های تنگ و تیز و آن تلخ‌خند شرور اش را هم چنان دید. همان تلخ خندی که وقتی ضد می‌کرد، وقتی لت می‌خورد، وقتی نیمه شب میان خاکستر‌ها پنهان می‌شد، یا هم پاهایش را به شاخه می‌پیچید و به سر خودش را ناگهان پیش روی کسی آویزان رها می‌کرد، می‌شد دید.

همه تنها با یک دشنام از کنارش می‌گذشتند. می‌دانستند که دست زدن به او یعنی دست شستن از شیشه‌های پنجره‌های خانه ی شان و حساب کردن سنگ هایی که به دروازه می‌خوردند و همان جا جمع می‌شدند.

دوباره از همان مسیر برگشته بودم، اینجا بود، کنار آدم ها، درون یک محوطه ای که با جاهایی برای جشن‌ها ساخته شده بودند و چمنی که هر بار مرا یاد سر «رحمت کل» می‌انداخت.

حالا که این جا بودم دوباره دیدم که چقدر همه چیز تغییر کرده بودند. چقدر از آدم هایی که می‌شناختم زیر خاک رفته بودند و چقدر دیگر از آن آدم هایی که خیلی می‌خواستم ببینم وقتی جعفر را این جا ببیند چه چیزی در چهره ای شان می‌توان خواند.

به دور و برم نگاه کردم آدم هایی که آن جا بودند هیچ چیزی از جعفر نمی‌دانستند و این مرا اذیت می‌کرد. آن هایی هم که می‌دانستند شاید در این میان بودند اما نمی‌توانستم ببینم. می‌خواستم بروم همه چی را به آن آدم هایی که دور و بر من و دور و بر جعفر جمع بودند، بگویم. اما چه می‌گفتم؟

میان این همه آدم نشسته بودم و هم چنان به جعفر نگاه می‌کردم که دست بسته میان آن ریش دارهای دستار به سر، ایستاده بود و همین چند لجظه پیش از رو به رویم گذشت و همان چشم‌های تنگ و باریک و همان تلخ خند شرور اش که حالا هم آن جا روی لب‌هایش بودند. هیچ چیزی انگار در او تغییر نکرده بود.

دوباره کسی پشت بلند گو ایستاد و گفت:

 ـ جعفر ولد محمد عثمان… دزدی… قتل… زرگر…

واژه‌ها در ذهنم انعکاس کردند، پیچیدند و پیچیدند. چشم هایم را بستم این واژه‌ها با آدم‌ها و با زمان و با هرآنچه که گذشته بود یک بار درهم آمیختند، چرخ بادی ایجاد کردند. واژه‌ها چرخیدند، آدم‌ها چرخیدند، جعفر بزرگ و بزرگ و بزرگ تر شد. آدم‌های ریش دار دستار به سر کوچک و کوچک و کوچک تر شدند. فشار بیشتری روی چشم هایم وارد کردم، ذهنم را برگشتاندم به همان روزها، به همان کوچه، به همان مسجد، به همان اتفاق ها، دوباره همان راه را رفتم. دوباره از مسیر زیر دروازه خانه گذاشتم و همه چه تکرار و تکرار شد.

در آن لحظه حتا صدای شلیک گلوله هم نتوانست مرا و ذهن مرا با خود برگرداند به این جا، و بعد به وسط میدان ببرد.

درباره‌ی نویسنده

آرین آرون

۴ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • من به محضی که به کلمه بوکوفسکی رسیدم ، برقی احساس کردم. چون روایت را از راوی کوچه بازار و مکتب برو کشید به سمت و سوی د یگری. بک آشنازدایی در خواننده بوجود می اورد. و این قابل ملاحظه است. مرا به فکر فرو برد که چگونه یک مکتب برو و همبازی جعفر در ان محیط بسته بوکوفسکی را می شناسد. اتفاقا تضاد قابل ملاحظه ای را بوجود اورد. مرسی آقای ارون. لذت بردم.

  • درود بر آقای آرون. داستان زیبایی بود. شخصیت اصلی داستان را به بسیار زیبایی ساخته و پرداخته بودید. فلش بکی که مخاطب را به گذشته میبرد ماهرانه و زیبا بود.در یک جایی از داستان حس کردم نویسنده راوی را پَس زد و خودش را به مخاطب نشان داد یعنی جای راوی و نویسنده عوض شد. همان جا که اسمی از بوکوفسکی در داستان به میان می آید. تا قبل از آوردن اسم بوکوفسکی راوی در نظر ما فقط یک آدم عادی، یک بازاری و یک هم سبق دوران بچگی جعفر بوده و بس. پس این شخص بوکوفسکی شناس و نویسنده نمی تواند باشد. در جایی هم دروازه را به سر رحمت کل تشبیه کردید و در جایی دیگر جوی را به سر آدمی که خشک مانده. با عرض معذرت این تشبیهات به نظرم زیبا نیامد. بعضی جملات مثل این یکی « چوب های کوچکتر لای شاخه های از نی ساخته شده بوریای فرش شده گم می شدند.» در خوانش سکته گی داره. میتوانید این جمله تبدیل به دو جمله کوتاه کنید تا سکته گی اش هم رفع شود. و در اخیر در قسمت ویرایش بعضی حروف جابجا شده بودند مثلا یک جا اگه اشتباه نکرده باشم بود « کردم بود» طبیعتا چنین اشتباهاتی به داستان لطمه وارد میکند. به هر حال قلمتان مانا.

    • سپاس بانو امینی، سپاس که وقت گذاشتید و خواندید. در مورد اشاره به بوکوفسکی شاید حق با شما باشد اما خیلی از ماهایی که بخشی از همان کوچه و بازار بودیم کتاب پیدا می کردیم و می خواندیم حتا کتاب هایی که ممنوع بودند. برخی این نویسنده ها را می شناختیم. حالا شاید نه بوکفسکی اما خیلی های دیگر را. به هر روی نکات دیگر را هم در نظر خواهم گرفت. سپاس.

تازه‌ها