یاسر نوروزی و نامحرمش

67-71نامحرم اولين رمان ياسر نوروزي است؛ رمان نسبتا بلندي كه راوي نوجوانش آنقدر خوش‌ لحن و زبان و شيرين است كه مي‌بردمان به روزهايي كه دايره‌ي جرم‌هايي كه جوان‌ها تويش جا مي‌گرفتند آنقدر بزرگ بود كه همه‌مان در آن جا مي‌شديم.  وقتي كتاب را مي‌خواندم به شدت فكر مي‌كردم همه آدمهاي توي كتاب واقعي واقعي‌اند و جايي همين حوالي نفس مي‌كشند.

نامحرم توسط نشر آموت منتشر شده و ظرف مدت كوتاهي به چاپ سوم رسيده است. اين رمان امسال نامزد جايزه‌ي ادبي گلشيري بود.

ياسر نوروزي را از جلسات داستان خواني كه خيلي دوستانه و خودماني زمانی در كافه‌اي دنج برگزار مي‌شد شناختم. اولين بار داستاني خواند كه هنوز هم از به خاطر آوردنش مسرور مي‌شوم. نام آن داستان «بي‌پسر» بود. همانجا شنيدم كه نامحرم اولين كتابش است. رفتم سراغ نشر آموت، كتاب را خريدم و خواندم.  بار بعدي كه ملاقاتش كردم خواستم كه درباره ي كتابش حرف بزنيم و حاصلش شد این گفتگوی دوستانه:

داستان نامحرم پرشخصيت و پراتفاق است. چقدر واقعي‌اَند؟

هر شخصيت‌ِ «نامحرم» تكه‌هايي‌ست از آدم‌هاي مختلف كه آن‌ها را در هم كرده‌ام و در نهايت به شكل يك شخصيت مستقل ارائه داده‌ام. مثلاً اگر بپرسيد «ناصرِ» داستان چقدر با «ياسر نوروزيِ» آن روزها مشابهت دارد؟ هم مي‌گويم «هيچ»، هم مي‌گويم «خيلي». چرا؟ چون شخصيتِ هر انسان تلفيقي‌ست از آنچه هست، از آنچه فكر مي‌كند هست، از آنچه دوست دارد باشد، از آنچه ديگران فكر مي‌كنند هست، از آنچه ديگران دوست دارند باشد و…. با اين تفسير چطور مي‌شود گفت «شما» چه كسي هستيد؟ يا «من» چه كسي هستم؟ اصلاً «هستي» خودش توهمي‌ست از «آنچه فكر مي‌كنيم هست». چون واقعاً چطور مي‌شود يك نفر را به شكل واقعي تعريف كرد؟ من وقتي مي‌گويم آقاي فلاني، كدام بُعد از آقاي فلاني را دارم مي‌گويم؟ آيا اصولاً مي‌توانم در آنِ واحد تمام ابعاد او را ببينم؟ به نظرم غيرممكن است. يك ملغمه‌اي را مي‌بينم و مي‌گويم «فلاني» كه تازه با آنچه ديگري مي‌بيند متفاوت است. ممكن است نظراتي كه درباره‌ي «فلاني» داريم، مشتركاتي داشته باشد، اما مطمئن باشيد در نهايت من نمي‌توانم جايِ او باشم و تعريفِ خودش از خودش را بدانم! بنابراين شخصيت‌هاي نامحرم هم ملغمه‌اي بودند از اطرافيانم در آن دوران، از آنچه فكر مي‌كنم بودند، از آنچه دوست داشتم باشند و….

یکی از مهمترین فاکتورهای نامحرم به عقیده‌ی من فرم و ساختاری است که براي آن انتخاب کردید. این فلش‌فوروارد وفلش‌بک‌هايی که روند پیشبرد قصه را برای منِ مخاطب جذاب کرده. آگاهانه هم انتخاب شده. درست است؟ اگر جواب مثبت است، کمی در مورد فرم روایی داستان توضیح میدهيد؟

هر آدمي براي اينكه به وجود خودش معنا بدهد و خودش را تعريف كند، سلسله اتفاقات زندگي و گذشته‌اش را به شكل زنجيروار به هم وصل مي‌كند و بعد از طريق اتصال آن‌ها احساس هويت مي‌كند. يعني در لحظات مختلف در حال حمل كوله‌باري از گذشته بر گُرده‌اش است و اين يعني همان چيزي كه اكثر انسان‌ها سعي مي‌كنند با آن به وجود خودشان معنا بدهند. در اين ميان انسان‌هايي هم هستند كه اتفاقات گذشته‌شان ربط منطقي با هم ندارد. مثلا طرف صبح از خواب بلند شده، به او خبر داده‌اند پدرش در بمباران مُرده. يا رفته سر كار، ناگهان بدون دليل منطقي به او مي‌گويند بي‌كار شده‌اي يا از اين قبيل اتفاقات. وقتي اين حوادث در زندگيِ يك نفر زياد شد، ديگر نمي‌تواند زنجيره‌هاي گذشته‌اش را به هم وصل كند چون اصولاً ارتباطي بين آن‌ها نمي‌يابد، بنابراين در يافتن هويت خودش دچار مشكل مي‌شود. مي‌شود يك انسانِ پراكنده به اسم «ناصر» در رمان «نامحرم». اكثر ما ايراني‌ها به جهت زندگي آشفته‌مان با اين مسئله مواجه بوده‌ايم و جنس اين آشفتگي را درك مي‌كنيم. حالا براي اينكه ذهنيت «ناصر» با ذهنيت رمان تطابق داشته باشد، آمدم تكه‌هاي مختلف زندگي اين آدم را به شكل پراكنده روايت كردم. مي‌خواستم رمانم هم دچار اين پراكندگي باشد. ضمناً اين مسئله به من اجازه مي‌داد تا از جاي جاي زندگيِ اين آدم، تصاويري نشان بدهم؛ جنگ، فحشا، اعتياد، قتل، عشق و…. دلايل ديگري هم داشت كه فكر كنم صحبت به درازا بكشد ولي مهم‌ترين دليل همين نكته‌اي بود كه گفتم.

ایده‌ي قفلی که به دَرِ انباری خورده در شروع قصه عالی است. در سوال اول تا حدی به آن اشاره کردید. اگر ممکن است درمورد شروع کردن قصه بگویید. عموما داستان‌هايت را چطور شروع می‌کنید؟

گاهي فكر مي‌كنم يك مغازه‌دار بهتر از ما كه ادعاي تفكر داريم،‌ عمل مي‌كند. طرف به تجربه فهميده بايد جنس بهترش را روي جعبه بچيند اما متأسفانه ما از مخاطب مي‌خواهيم كه مثلا سي چهل صفحه صبر كند تا به جاهاي بهتر برسد. چند وقت پيش در يكي از مصاحبه‌هاي «يان مك ايوان» (نويسنده‌ي رمان «تاوان») خواندم كه گاهي كتاب‌ها را تا صفحه‌ي 10 مي‌خواند و مي‌بندد و ديگر سراغش نمي‌رود. من به‌عنوان نويسنده اگر انقدر باهوش عمل كردم كه بتوانم مخاطبم را تا صفحه‌ي 10 بكشانم، احتمالا مي‌توانم كاري هم براي مابقي رمان بكنم، اما اگر تا اين حد هم بضاعت نداشتم، به خواننده حق مي‌دهم كه رمان را ببندد و ديگر سراغش نرود. تفكر من درباره‌ي «شروعِ» داستان و رمان اين است. مغازه‌دار بهترين ميوه‌هايش را برمي‌دارد سوا مي‌كند روي جعبه مي‌چيند آن‌وقت گاهي اوقات ما حاضر نيستيم به‌اندازه‌ي او براي شروعِ داستان‌هاي‌مان زحمت بكشيم. خودِ من بارها يك داستان را با شروع‌هاي مختلف مي‌نويسم. حتا شده داستاني را با 20 شروع مختلف نوشته‌ام و همه را خط زده‌ام. قانون بنده اين است: نوشته‌اي كه چنگي به دل خودم نزند، مخاطب خيلي هم كه صبور باشد، صفحه‌ي‌ پنجم ششم آن را رها مي‌كند. حق هم دارد. بنابراين به خودم سخت می‌گيرم. شروعِ «نامحرم» را هم بارها نوشته‌ام و خط زده‌ام. ضمن اينكه در «نامحرم» سعي‌م اين بود درون‌مايه‌ي رمان را در همان صفحات اول منتقل كنم؛ همان چيزي كه در ابتداي بحث اشاره كردم….

در نوشتن اين قصه آيا به دنبال طرح يك دغدغه‌ي عجيب و غريب فلسفي بوديد يا نگاه ناصر به جهان پيرامونش دغدغه‌ي نويسنده بود؟

yasser-nouroozi
نامحرم اولین رمان یاسر نوروزی است. عکاس: هما صفاری

وقتي شروع مي‌كنم به نوشتن، ابتداي امر به دنبال هيچ چيز نيستم. صرفاً به دنبال آرام كردنِ خودم هستم. يك داستاني مي‌آيد و مي‌گويد مرا بنويس! تا لحظه‌اي هم كه آن را ننويسم رهايم نمي‌كند. اگر هم به اومحل نگذارم و ننويسم‌ش، حسابي اذيت‌م مي‌كند و آزارم مي‌دهد و بعد مي‌رود؛ طوري‌كه انرژي‌ام را از دست مي‌دهم و افسرده مي‌شوم. بنابراين در اين سال‌ها ترجيح داده‌ام جايِ اينكه نسبت به اين موجود (يعني نوشتن)‌ بي‌محلي كنم، به حرفش گوش كنم. در اين مواقع شروع مي‌كنم به نوشتن. حالا كاري ندارم كه شياطينِ ديگري هم اين وسط از راه مي‌رسند و شروع مي‌كنند به وسوسه كردن در ذهنم كه: «اين را هم بگو! آن را هم اضافه كن!» بگذريم… اين چيزي كه گفتم، بدون اغراق، فرايند نوشتنِ من است. در اين فرايند، گاهي موفق مي‌شوم، گاهي هم نمي‌شوم. و به‌تجربه چيزهايي فهميده‌ام. زماني كه از يك تصوير،حركت، حالت يا يك شيء شروع مي‌كنم به نوشتن، موفق هستم اما وقتي مي‌خواهم از يك مفهوم قصه بسازم، كار خراب مي‌شود. مثلا اگربخواهم راجع به مفهومي مثل «دلهره» بنويسم، حاصل كار ممكن است متن خوبي از آب دربيايد، اما اغلبِ مواقع داستان ضعيفي مي‌شود. و برعكس، وقتي قصه‌گوي درونم شروع مي‌كند به نوشتنِ «خلباني كه دستگيره‌ي اِجِكت‌ش گير كرده و در حال تصادف با كوه است»، مي‌توانم اميدوار باشم كه داستانِ خوبي در راه خواهد بود. فرق متن اول با دوم اين است؛‌ متنِ اول صرفاً ممكن است نوشته‌ا‌ي بشود از نوع تأمل و تفكر، اما متنِ دوم دارد به سمت يك داستان خوب پيش مي‌رود. مي‌خواهم بگويم در فلسفه، حركت از كل به جزء صورت مي‌گيرد و «چونكه صد آمد نود هم پيش ماست». اما در هنر و ادبيات ماجرا برعكس است؛ شما از يك شروع مي‌كنيد و به جايي مي‌رسيد كه مي‌بينيد ديگر توان كنترل كردن اعداد را نداريد. اعداد، پشت هم قطار مي‌شوند و شما را تا صد جلو مي‌برند. البته گاهي هم ممكن است در شروع، رهاتان كنند و بروند. نمي‌دانم چه قاعده‌اي دارند كه گاهي تا صد تو را مي‌برند و گاهي همان اول رهايت مي‌كنند. اما «نامحرم» چيزي نبود كه در عدد يك بماند. لااقل من اينطور فكر مي‌كنم، چراكه حضور آن در ذهنِ من از نوعِ اول بود؛‌ «يك دختر فراري به زيرزمينِ خانه‌اي در جنوب شهر تهران پناه آورده و….»

انتخاب راوی نوجوان برای داستان علت خاصی داشت؟

به ادوار مختلف زندگي يك انسان نگاه كنيد: جنيني، كودكي، بلوغ،جواني، ميان‌سالي، پيري و مرگ. در هر كدام از ادوار زندگي كه اسم بردم، شما از دالاني وارد دالاني ديگر مي‌شويد و طبيعت، تجربيات تازه‌اي به شما مي‌دهد اما دقت كنيد كه «بلوغ» در ميانه‌ي اين ادوار ايستاده است. چرا؟ چون آفرينش، رازِ خودش را به شكلي محسوس‌تر از قبل به شما نشان مي‌دهد؛ عشق. در اين دوره شما چيزي را تجربه مي‌كنيد كه تا پايان عمر ممكن است با آن درگيري داشته باشيد؛ يا از حضور گاه و بي‌گاه آن يا از فقدان آن. بودنش يك نوع رنج دارد، نبودنش يك نوع فاجعه به همراه مي‌آورد.

انتخاب درونمایه‌ي داستان چقدر دغدغه شما بود؟

درونمايه‌ي براي يك داستان حُكمِ ناخودآگاه را دارد. شما شروع مي‌كنيد به نوشتنِ داستان و بعدها (شايد بعد از تمام شدن داستان) وقتي كه آن را بازنگري مي‌كنيد يا ديگران درباره‌ي آن نظر مي‌دهند، تازه مي‌فهميد چه كار كرده‌ايد. شما داستان‌تان را نوشته‌ايد اما بعدها مي‌آيند به شما مي‌گويند اين يك داستانِ عاشقانه بود يا مثلاً درونمايه‌ي آن وفاداري بود يا صلح يا جنگ يا…. در واقع مي‌خواهم بگويم انتخاب درونمايه در داستان، به شكلي ناخودآگاه شكل مي‌گيرد. دست‌كم براي من كه اينطور بود. من قصه‌ي آن پسر و ماجراهاي آن دختر و مابقي اتفاقات را نوشتم و بعد كه تمام شد، با خودم گفتم اين درونمايه همان چيزي بوده كه من دغدغه‌اش را داشتم. پس چقدر خوب كه نوشتم!

اصلا معتقدید که زندگی آدم‌ها را جبر و تقدیر رقم می‌زند؟ آیا اختیار و انتخاب‌های ما در ساختن جهان‌مان موثر هست؟

دستِ شما يك‌سري برگه مي‌دهند و مي‌گويند بازي كن! در انتخاب برگه‌ها اختياري نداريم. يك عده اعتقاد دارند كسي اين برگه‌ها را بور زده و به شكل تصادفي دست‌مان داده. يك عده اعتقاد دارند اين برگه‌ها اصلا بور نخورده و تقسيم آن‌ها ظالمانه بوده. يك عده مي‌گويند اصلاً كسي وجود ندارد كه برگه‌ها را تقسيم كرده باشد و همه چيز به شكل خودبه‌خودي سهم بازيگران شده. يك عده هم مي‌گويند تقسيم برگه‌ها كاملا عادلانه انجام شده. در هر حال كه با تمام اين تعابير كسي در برگه‌هايي كه به دست‌مان داده‌اند شك ندارد. شما در فلان‌جا به دنيا آمده‌ايد، با چهره‌اي زشت يا زيبا، در خانواده‌اي ثروتمند يا فقير، در محيطي عاري از انسانيت يا جامعه‌اي متمدن و…. خب! اين برگه‌هاي شماست! حالا بايد چه كار كرد؟ يك عده شروع مي‌كنند با همان برگه‌هاي اندكي كه دارند، بازي هوشمندانه‌اي آغاز مي‌كنند. يك عده «آس»هاي‌شان را به باد مي‌دهند. و يك عده‌ي ديگر هم مثل من مي‌نشيند به برگه‌ها فكر مي‌كنند و زمان از دست‌شان مي‌رود! مي‌خواهم بگويم جهانِ من دست‌كم اين شكلي‌ست. برگه‌ها را دستم داده‌اند و من بايد به بهترين نحو بازي كنم. فعلاً همين را فهميده‌ام! البتهتا عمل كردن آنچه فهميده‌ام، راه درازي باقي‌ست….

به نظر شما پیرنگ، طرح و اِلِمان‌هایی از این دست، چقدر در موفق بودن، درخشان بودن یا نامطلوب بودن یک داستان موثراست. به عبارتی برای یک داستان خوب نوشتن وجود آنها را الزامی می دانید یا خیر؟

اول عرض كنم خدمت شما كه رمان، «شدن» است نه «بودن». اصلاً اجازه بدهيد يك مثال بهتر بزنم. نقشه‌ي راه هميشه وجود دارد اما راننده ماشينش را روي نقشه‌ي كاغذي كه نمي‌راند! نقشه، يك تكه‌كاغذ بيشتر نيست. درست است كه راه را نشان مي‌دهد اما نبايد آن را با خودِ راه اشتباه گرفت. راه روي زمين است. بايد ماشين را روشن كني و بروي؛روي يك تكه كاغذ كه نمي‌شود رانندگي كرد! اما در عين حال بدون نقشه هم به احتمال زياد گم و گور مي‌شويد. كسي كه با ريختن تئوري‌هاي ادبي روي كاغذ، داستان مي‌نويسد، مثل كسي‌ست كه مي‌خواهد روي نقشه‌ي كاغذي رانندگي كند! كسي هم كه بدون شناخت عناصر داستان، داستان مي‌نويسد مثل كسي‌ست كه بدون نقشه مي‌زند به دل جاده. احتمال قريب به يقين سر از تركستان درمي‌آورد!

بعنوان نویسنده اثر، نامحرم را چقدر دوست دارید و چقدر آن را موفق می‌دانید؟

من تكه‌هايي از «نامحرم» را هنوز هم دوست دارم. هنوز هم خواندن بعضي قسمت‌هاي آن برايم شيرين است اما واقعيتش را بخواهيد چيزي كه بيشتر دوست دارم و به آن احترام مي‌گذارم، تلاشم است. من براي نوشتن اين رمان زحمت زيادي كشيدم. هرگز شب‌ها و روزهايي كه پاي آن مي‌نشستم و مي‌نوشتم يادم نمي‌رود. هرگز سعي و تلاشم را در حذف‌ها،‌ اصلاح‌ها يا جابه‌جايي‌ها از ياد نمي‌برم. «نامحرم» را بارها در ذهن گذراندم، بارها آن را مرور كردم و بارها روي كاغذ خط زدم و دوباره نوشتم. چيزي كه خوانده‌ايد ممكن است يك رمان خوب هم نباشد، اما مطمئن باشيد حاصل تلاش ساعت‌ها و روزها و شب‌هاي يك آدم است. فكري پشت سر رمان بود. ايده‌اي داشتم. دغدغه‌هايي داشتم. در هر حال كه همه نقش بر آب است و بايد منتظر ماند و ديد بعدها چه مي‌شود. فقط مي‌دانم كه سخت كوشيدم. به قول شاعر: «گرچه وصالش نه به كوشش دهند / هر قدر اي دل كه تواني بكوش». درباره‌ي موفقيت آن هم خدمت شما عرض كنم كه به جهت فروش و ابعاد خبري و نامزدي در جوايز مختلف، موفق بوده اما موفقيت اين نيست. موفقيت، در نويسنده تعريف مي‌شود. و من كه نويسنده باشم در حال حاضر اصلاً آن را موفق نمي‌دانم. اين تعارف نيست. چند وقت پيش يك نفر آمد و از من پرسيد كتاب‌تان را از كجا مي‌توانم تهيه كنم؟ گفتم رفيق! نخر! صبر كن كتاب جديد من تا آخر امسال به اميد خدا چاپ مي‌شود، آن را بخر. مي‌دانيد چرا اين جواب را دادم. چون توانايي‌ها من آن زمان همان‌قدر بود. بضاعتم اندك بود. اما امروز توانايي‌هاي بيشتري در خودم احساس مي‌كنم؛ قابليت‌هايي كه مي‌تواند بسيار فراتر از رمان «نامحرم» عمل كند (البته اگر صبور باشم و همچنان بنويسم). درباره‌ي مسائل فارغ از متن هم بايد بگويم دستِ «يوسف عليخانيِ» عزيز (ناشر رمان) درد نكند. خسته نباشد. بخش زيادي از موفقيت‌هاي برون‌متنيِ‌ رمان را بايد به پاي او نوشت. زحمت كشيد. من مديون او هستم. اما درباره‌ي متن، نه. موفق نيست. اين رمان، من نيستم. وقتي من بهتر از اين رمان مي‌توانم بنويسم، پس چرا بايد آن را موفق بدانم؟ رمان «نامحرم»، رمانِ موفق آن روزهاي من است چون ظرف من آنقدر بوده. اما رمانِ «نامحرم»، رمان موفق اين روزهاي من نيست. اصلاً قناعت به توانايي‌ها و قابليت‌ها، مرگ قابليت‌هاست. بنابراين در اين مسئله، بدون تعارف قناعت ندارم. فقط مي‌دانم مسائلي از قبيل نوشته شدن، چاپ شدن، ديده شدن‌ و به فروش رفتن‌ «نامحرم» را فقط و فقط و فقط، مديون خداونداَم. نقص‌ها و معايبش هم تقصير خود من است.

.

بریده‌ای از این رمان با صدای نویسنده که آن را برای موسسه گویا شقایق، که متعلق به نابینایان است، ضبط کرده است.

 

 

درباره‌ی نویسنده

مریم دهکُردی

بدون دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها