بچه بی‌دین

هیچ‌وقت نفهمیدم چرا وقتی مامور میدان هوایی پاسپورتم را وارسی می‌کند، احساس عجیبی به من دست می‌دهد؛ نوعی حس تقصیر و دلهره و پنداری ته دلم خالی می‌شود. انگشت‌هایم کمی می‌لرزد و بزاق دهانم به شدت زیاد می‌شود و در نتیجه، یا گپ زدنم بیش از حد سریع می‌شود و پیاپی لبخندهای احمقانه می‌زنم و یا ذهنم کاملا خالی و به سختی می‌توانم کلمات رو به یاد بیاورم. اما این بار، همان‌طور که داشتم پاسپورت رنگ و رو رفته‌ام را به مامور می‌دادم، تصمیم گرفتم که تمام آن حس‌های عجیب و غریب رو سرکوب کنم و رفتارم را تا حدامکان عادی نشان بدم.

مامور فرودگاه، مردی میان‌سال با سری طاس و یونیفورم سرمه‌ای، از پشت عینک‌های هلالی اش نگاه مشکوکی به من انداخت و شروع کرد به ورق زدن پاسپورت.

– از کجا تشریف آوردید؟

– آمستردام

چند صفحه دیگر پاسپورتم را ورق زد و بدون اینکه به من نگاه کند پرسید: و هدف تان از سفر به بریتانیا؟

آب دهانم را قورت دادم و گفتم:‌ این جا زندگی می‌کنم.

مامور کله کچلش را تکان داد اما به جای اینکه طبق معمول پاسپورتم را مهر بزند و بدهد دستم، آنرا گذاشت لای دستگاهی که شبیه یک فتوکپی کوچک بود و بعد به مانیتور جلو رویش خیره شد. این را هم بگویم که هیچ‌وقت با پاسپورت کهنه افغانی‌ام راحت نبوده‌ام.  تاریخ تولد من، یا دقیق اگر بگویم، سال تولدم اشتباه نوشته شده که در نتیجه سنم را یک سال بیشتر نشان می‌دهد و راستش این روزها که به چهل سالگی نزدیک می‌شوم‌ این موضوع بسیار آزارم می‌دهد. اسم و مشخصاتم با دست‌خطی میرزایی، به دو زبان فارسی و انگلیسی نوشته شده و شغلم هم، طبق معمول، «غریب‌کار». عکس روی پاسپورت هم داستانی دارد. این عکس از دوازده سال پیش است و یادم هست عکاس که دوستم بود،‌ برای اینکه لطفی به من کرده باشد، عکسم را روتوش کرده بود که جوان‌تر به نظر بیام. بیچاره از کجا می‌دانست که حالا باید به خاطر شاهکارش تلخی متلک بعضی ماموران فرودگاه را تحمل کنم که می‌گویند دچار پیری زودرس شده‌ام.

مامور میان‌سال نگاهش رو از مانیتور برداشت و پرسید:‌ اقامت دائمی‌تان را بر چه اساسی دریافت کردید؟‌

این سوال تمام تلاشم برای آرام ماندن را به باد داد.  هیچ وقت کسی از من این سوال را نپرسیده بود. با زبانی الکن و کلمات نیمه جویده توضیح دادم که من بیشتر از پنج سال به طور قانونی در بریتانیا کار کرده و مالیات داده‌ام و براساس قانون مستحق بوده‌ام که به من اقامت دائمی بدهند. اما مامور کچل، وقتی توضیح می‌دادم حتی نیم نگاهی هم به من نیانداخت. انگار داشت چیزی روی مانتیور می‌خواند.

– لطفا همین جا منتظر بمانید!

و بعد پاسپورتم را با خود گرفت و رفت. یکی دو دقیقه بعد با دو مرد که کارت‌های شناسایی پلیس از گردن‌هایشان آویزان بود، برگشت؛ پاسپورتم رو مهر زد و داد به دست دو افسر پلیس که با وجود تمام تلاش‌شان برای تظاهر به خوش لباسی، کت و شلوار براق خاکستری‌شان به تن شان زار می‌زد. یکی از دو مرد که مسن‌تر بود و ته سبیل سیاه و سفیدی داشت، درحالی که روی چوکی پشت یک میز فلزی می‌نشست به چوکی خالی روبروی میز اشاره کرد که بنشینم.

– اجازه هست چند تا سوال از شما بپرسیم؟

مامور جوان‌تر، که جنبش مداوم آواره‌اش نشان می‌داد که ساجق می‌جود، رفت کنار در و به شکل رُعب‌آوری، حالتی شبیه آماده‌باش ایستاد و دست‌های کلفتش را روی سینه اش قفل کرد. روی چوکی نشستم و سعی کردم لبخند بزنم. این تمام کاری بود که می‌توانستم برای نشان دادن آمادگی‌ام برای پاسخ به سوالات انجام دهم.

مامور مسن در حالیکه با دقت زیر و روی پاسپورتم را نگاه می‌کرد پرسید: شما اهل افغانستان هستید، درست است؟

دسته چوکی را بی اختیار فشار دادم و گفتم: بله، قربان.

– شما به پاکستان هم سفر کردید؟ دوبار در سال گذشته.

– بله، رفتم که پدر و مادرم را ببینم.

– پاکستان زندگی می‌کنند؟

– نه قربان. پدرم قرار بود در شفاخانه ای در اسلام آباد عمل شود و من باید همراهی‌شان می‌کردم

– دوستان زیادی در پاکستان دارید؟

باز هم از همان لبخندهای احمقانه زدم و بیهوده سعی کردم که دلهره‌ام را کنترل کنم. پرسیدم: چه نوع دوستانی؟

مامور مسن با نگاهی سرد و جدی به چشمانم خیره شد و بدون یک کلمه حرف به من فهماند که باید جواب درستی به او بدهم.  پیشانی‌ام داغ شده بود. گفتم:‌ نه قربان. من دوستان زیادی در پاکستان ندارم. دو بار رفتم اسلام آباد که همراه پدرو مادرم باشم و به آنها کمک کنم. پدرومادرم انگلیسی بلد نیستند. سوالات دیگری هم پرسیدند؛ اینکه چطور به بریتانیا آمدم، درباره کارم و هم‌چنین چند سوال بی‌ربط درباره این‌که لندن را دوست دارم یا این‌که از آب و هوای بریتانیا خوشم آمده یا نه. دوست داشتم بگویم کدام ابله خوشش میاید که یازده ماه از سال رنگ آفتاب را نبیند، اما نگفتم. نگاه‌هایشان دوستانه شد. مرد جوان ساجقش را از دهنش درآورد و بین شصت و انگشت سبابه اش له کرد. زیر چشمی به من نگاهی انداخت و تبسم کرد، اما معلوم بود داشت دنبال جایی می‌گشت که ساجق را بچسپاند.

مرد مسن با صمیمت گفت:‌ عذر می‌خواهیم که وقت‌تان را گرفتیم. ما معمولا به صورت تصادفی با بعضی مسافرانی که وارد بریتانیا می‌شوند صحبت می‌کنیم. البته به شما اطمینان می‌دهم که این کار ما کاملا در حوزه صلاحیت ما و براساس قانون ضد تروریسم سال ۲۰۰۰ است.

– البته. درک میکنم.

مامور مسن فرمی را روی میز گذاشت و از من خواست که مشخصات و آدرس خانه ام را بنویسم و گفت: ممکن است یک افسر پلیس به خانه شما بیاید و با شما صحبت کند. البته این فقط یک روند عادی هست و امیدوارم که ناراحت نشوید.

– البته، اشکالی ندارد.

این را گفتم و در حالی که اعتماد به نفسم را دوباره به دست می‌آوردم پاسپورت را برداشتم و از در خروجی که پلیس جوان نشانم داد خارج شدم. بیرون از فرودگاه، سوار اولین تاکسی شدم که چشمم به آن افتاد. راننده مرد جوان سیه چرده و احتمالا بیست و چند ساله بود. از گردن کلفت و دستهای گوشتی اش روی فرمان تاکسی می شد گفت حداقل سی کیلویی اضافه وزن دارد. وقتی بریتانیا آمدم فهمیدم فرهنگ گفتگوی خودمانی بین راننده‌های تاکسی و مسافران و سلمان‌ها و مشتریان‌شان بخشی از یک فرهنگ جهانی‌ست. این جا هم راننده ها و سلمانها مهارت خاصی در آغاز گفتگو دارند که بعضی وقتا به مسائل خصوصی کشیده میشود. در اروپا ممکن است کسی از حقوقش شکایت کند، یا پشت سر رئیسش بدگویی کند و یا از مسائل خانوادگی‌اش گپی بزند. اما معمولا در شرق،‌ بخصوص در ایران و افغانستان و پاکستان، می‌توان شرط بست که این گفتگوها معمولا به یک بحث سیاسی تمام عیار تبدیل می‌شود.

این تئوری من، به محض اینکه تاکسی به راه افتاد، ثابت شد.  هرچی باشد، یک شرقی را میتوان از شرق خارج کرد اما نمیشود شرق را از شرقی خارج کرد.  گفتگوی راننده سیه‌چرده من طبق معمول به شدت ملا‌ل‌آور و تکراری بود. کاملا مشخص بود راننده من چه چیزی را می‌خواست به یک برادر مسلمان دیگر ثابت کند.

– مسلمانها باید متحد باشند، برادر.  اگه ما متحد می‌بودیم، فکر می‌کنی امریکا و ناتو جرات حمله به افغانستان و عراق را داشتند؟  الله پاک در قرآن می‌فرماید که یک روز مسلمانان تمام جهان را تسخیر می‌کنند و وعده خداوند برحق است، برادر.  چیزی که گفته حتما اتفاق می‌افتد، اما وقتی که زمانش برسد. وقتی که ما مسلمانها ظرفیتش را داشته باشیم و بتوانیم جهان را مدیریت کنیم. و من، برادر، ایمان دارم که آن روز خواهد رسید.

پرسیدم آیا تا حالا به کشورش سفر کرده. خندید و گفت:‌ نه برادر. من اینجا به دنیا آمده ام. اما انشاء الله، برنامه ام این است که این تابستان بروم پاکستان. می‌خواهم با یک دختر مسلمان خداترس از کشور خودم ازدواج کنم و بیارمش اینجا.

من هم گفتم انشاء الله. وقتی نزدیک خانه رسیدم، نگاهی به تاکسی متر انداختم و دو اسکناس بیست پوندی از کیفم بیرون کشیدم.

– مهمان من باش،‌ برادر.

– لطف شماست. ممنون می‌شوم اگر رسید به من بدهید.

– چرا که نه، برادر.  چقدر می‌خواهید بنویسم؟

– چقدر؟

راننده نگاه مستاصلی به من انداخت و گفت: منظورم این است که هزینه تاکسی را به شما پرداخت می‌کنند، نه؟‌ میتوانم هر مبلغی که بخواهید…

– آه، منظورتان…؟ یعنی… فهمیدم.  نه متشکرم. همان ۳۴ پوند را بنویسید لطفا.

***

صبح زود زنم یه تکه کاغذ و کتم را داد به دستم. قرار ملاقاتی با یکی از معلم‌های مدرسه کیومرث، پسر نه ساله‌ام داشتم که تازگی‌ها بچه های مدرسه آزارش می‌دادند. ظاهرا قضیه از آنجا شروع شده بود که پسرم به دوستانش گفته بود که معنی “حلال” را نمی‌داند.  زنم قبلا با خانم هریسون مدیر مدرسه در این مورد تلفنی صحبت کرده بود و مدیر گفته بود آقای انجم چوهدری از موضوع باخبر است و توصیه کرده بود که با او صحبت کنیم.

وقتی وارد دفتر آقای چوهدری شدم، از جایش بلند شد و به پیشوازم آمد. با من دست داد: السلام و علیکم، وِل کُم، برُدِه…

باید اعتراف کنم که آقای چوهدری را با یک ریش مرتب، کلاه عرقچین سفید و عینک گرد سیمی تجسم نکرده بودم. به نظر میرسید که خیلی مراقب است چهره یک مسلمان خوب بریتانیایی از خود نشان دهد.  تلفظ ته‌حلقی “ع”‌ علیکم‌اش با لهجه کاکنی شرق لندن‌اش چندان جور در‌نمی‌آمد، اما معلوم بود با این خوش‌آمدگویی اطمینان برادر مسلمانش را به دست بیاورد. از من خواست که روی صندلی روبروی میزش بنشینم و سریع رفت روی اصل مطلب. گفت که خودش شخصا قضیه کیومرث را دنبال کرده و به من اطمینان داد که از مشکل آگاهی کامل دارد.

– ما به محیط پرتنوع مدرسه مان افتخار می‌کنیم. ماشاءالله، شاگردان ما از کشورهای مختلف و فرهنگهای متفاوتی هستند. پاکستانی، بنگلادشی، هندی و حتی بچه‌هایی از شمال افریقا هم اینجا داریم. البته مستحضر هستید که بچه ها در یک محیط چندفرهنگی بهتر یاد می‌گیرند. اما همین چندفرهنگی بعضی وقتا میتواند یک چالش هم باشد. معمولا اگر مشکلی پیش بیاید، ما پدرومادرها را اطلاع می‌دهیم و با کمک آنها موضوع را حل می‌کنیم.

سعی کردم مثل خودش قلمبه سلمبه حرف بزنم: البته، جناب چوهدری، کاملا درست می‌فرمایید. کیومرث می‌گوید بچه ها اذیتش کردند چون نمی‌دانسته معنی کلمه حلال چیست. ظاهرا اسم روی پسرم گذاشته‌اند و به او میگویند بچه بی دین.

– بله برادر. من هم شنیده‌ام و خودم شخصا آن بچه‌ای که این اسم را روی کیومرث گذاشته، توبیخ کردم. با این‌حال، خوشحالم از اینکه شما تشریف آوردید که بتوانیم در مورد یک راه حل دراز مدت صحبت کنیم.  می‌دانید، بیشتر دانش‌آموزان ما، الحمدالله، مسلمان هستند و در کنار مدرسه، هفته‌ای یکی دوساعت هم به مسجد می‌روند و امام مسجد در مورد مسائل دینی برایشان توضیح می‌دهد.  این کلاسها کاملا رایگان هست و امام هم ماشاءالله، مرد متقی هست. با بچه ها درباره نماز و وضو و روزه حرف میزنه و کمکشان می‌کند که واجبات دین‌شان را یاد بگیرند. مطمئنم اگر کیومرث با بچه ها در این کلاسها در مسجد شرکت کند، برایش مفید خواهد بود.

کمی جا خوردم. نمیدانستم دقیقا عصبانی هستم یا باید بخندم. احساس آن روزی را داشتم که  یک طالب شانزده هفده ساله لاغرِ مردنی، با چشم‌های سرمه کرده و عمامه سیاهی که با شلختگی روی سرش بسته بود، وسط خیابان جلو مرا گرفت و اصرار میکرد که الا و بالله باید دعای قنوت را همان‌جا برایش بخوانم. گفتم: چوهدری صاحاب، با کمال احترام، فکر نمی‌کنید از نقطه نظر آموزشی مفیدتر این بود که بچه ها یاد بگیرند که به اعتقادات همدیگر احترام بگذارند؟ من مطمئن هستم که بچه‌های غیرمسلمان هم در مدرسه شما درس می‌خوانند و مطمئناً آنها هم از حلال و حرام سر در نمی‌آورند…

حرفم را قطع کرد و گفت: بله، البته. ما دانش آموز غیرمسلمان هم داریم. اما موضوع آنها فرق می‌کند.  کیومرث، الحمدالله مسلمان است و من فکر می‌کنم همکلاسی‌هایش تعجب کرده بودند که کیومرث پاستیل‌هایی می‌خورد که در آن ژلاتین خوک دارد. ظاهرا وقتی به او تذکر داده بودند که این پاستیل‌ها حلال نیست، کیومرث نفهمیده معنی حلال چیست. دقیقا به همین دلیل است که فکر می‌کنم کلاسهای مسجد برای پسر شما مفید باشد. هرچه نباشد، هنوز بچه است و کم کم یاد می‌گیرد که حلال و حرام چیست.

– اما جناب چوهدری، این مسائل دقیقا همان چیزهایی‌ست که من و همسرم نمی‌خواهیم کیومرث در این سن به آن فکر کند. ما ترجیح می‌دهیم وقتش که رسید کیومرث خودش در مورد اسلام و دیگر ادیان تحقیق کند و اگر به این نتیجه رسید که نیازی به دین دارد، خودش تصمیمی آگاهانه بگیرد.

نگاه آقای چوهدری چند ثانیه ای روی صورتم خیره ماند:‌ برادر، اگه پسر شما روزی تصمیم بگیرد که یهودی شود، چی؟

– من و مادرش به تصمیمش احترام خواهیم گذاشت.

آقای انجم، نگاه ناباورانه‌اش را از من گرفت و عینک سیمی‌اش را از چشم برداشت، و لحظه‌ای به من خیره شد. سرش را به نشانه افسوس تکان داد و درحالی که لنز‌های عینک‌ را با دستمالش می‌کرد، به سردی گفت: بسیار خوب، سعی می‌کنیم طوری که لازم است به قضیه کیومرث رسیدگی کنیم.

***

خانم و آقای آصفی، همسایه افغان ما، پنچ تا بچه قد و نیم قد دارد. خانه‌ای که زندگی می‌کنند چهار اتاق خواب و باغچه‌‌ای بزرگ دارد. خانم آصفی به پیشواز من و خانمم آمد و ما را به اتاق نشیمن راهنمایی کرد. آقای آصفی هم، دست به سینه، خوش‌آمد گفت و با کیومرث دست داد. اتاق نشیمن بزرگ و دل‌باز خانه با فرش‌های دستباف ایرانی و پرده‌های روشن تزیین شده بود. آقای آصفی، تا وقتی من و خانمم روی مبل چرمی ایتالیایی نشستیم، همانطور دست به سینه ایستاد و بعد کنار خانمش روی مبل روبرو نشست. بعد از خوش و بش معمول خانم آصفی برخاست و کیومرث رو با خود به اتاقی برد که از جایی که من نشسته بودم می‌توانستم نیمی از صفحه یک تلویزیون بزرگ را ببینم که روبرویش چند تا بچه دراز کشیده بودند.

چند دقیقه بعد، خانم آصفی با سینی چای و بیسکویت برگشت و درحالی‌که سینی را روی میز می‌گذاشت، گفت که خانواده‌های افغان در آن محله زندگی نمی‌کنند.  آقای آصفی حرف خانمش را ادامه داد و گفت که حدود هفت سال در غرب لندن زندگی کرده‌اند و تازه به این محله آمده‌اند. وقتی خانمم با خانم آصفی در مورد کار من صحبت می‌کرد، او با صدایی بلند گفت: چقدر خوب است که کار اداری دارید. پدراولادها مدتی تاکسی داشت. اما می‌دانید که درآمدش چقدر کم است و بدتر از آن، اگر کار کنید کمک دولتی قطع می‌شود.  به همین دلیل، برای ما بهتر است که پدر اولادها کار نکند و کمک دولتی بگیریم.

آقای آصفی که وجناتش از حرفهای خانمش کمی سرخ شده بود، سعی کرد بحث را عوض کند و از من پرسید که از کدام مسیر به بریتانیا آمده‌ام. و وقتی فهمید متوجه منظورش نشدم گفت: از طریق ترکیه یا بلاروس؟

– آه، راستش من…

مکث کردم تا عبارت بهتری برای «ورود غیرقانونی» پیدا کنم: راستش…درواقع… من برای کار اینجا آمدم. پناهنده نیستم.

خانم آصفی با تعجب نگاهم کرد و پرسید: جدی؟ یعنی شما سوار هواپیما شدید و در لندن پیاده شدید؟

– بله، قبل از اینکه بیایم ویزا و اجازه کار گرفته بودم.

خانم آصفی سرش را با حسرت تکان داد و گفت: آه،  پس اصلا خبر ندارید ما چه مصیبتی کشیدیم تا رسیدیم اینجا. سی چهل هزار دلار ما از دست رفت. به چند قاچاقچی پول دادیم که ما را از مرزها عبور بدهند. بعضی وقتا با قطار، بعضی وقتا با ماشین،‌ حتی پیاده. باورتان نمیشود.  کدام کشور بود که در جنگل گم شده بودیم؟

آقای آصفی هم درحالیکه سرش را تکان میداد و تبسمی بر لب داشت، گفت: هنگری…

– بله هنگری، تا رسیدیم هلند. دوسال در کمپ پناهنده‌ها بودیم اما درخواست‌مان قبول نشد. بعد یکی از اقوام ما، خدا خیرش بدهد، توصیه کرد که بیاییم انگلیس. دوباره یک قاچاقچی پیدا کردیم که ما را بیاورد اینجا. خلاصه، چی سرتان را به درد بیاورم؟ من و پدراولادها با سه تا بچه،  همه‌مان را چپاندند در یک فضای کوچک بین جعبه های یک کانتینر و رویمان را هم با یک ترپال پوشاندند… کجا بود آنجا که سوارلاری شدیم؟

آقای آصفی با تبسم گفت: کالی

– بله کالی، مرز فرانسه بود. البته خدا رو شکر که بدون مشکل رسیدیم اینجا. بعد هم در ظرف یک سال درخواست پناهندگی ما قبول شد. اول به ما یک خانه سه خوابه در غرب لندن دادند. چند سالی آنجا زندگی کردیم، اما خیلی جادار نبود. از یک‌سال پیش که درخواست کردیم خانه‌امان را عوض کنند، چند خانه به ما نشان دادند تا وقتی که همین را انتخاب کردیم. جایش بد نیست. راستی شما از خانه‌اتان راضی هستید؟

خانمم به جای من جواب داد: خانه ما دولتی نیست. یک آپارتمان کوچک هست که کرایه کرده‌ایم.

خانم آصفی با تعجب پرسید:‌ راستی؟ یعنی دولت به شما خانه نمیدهد؟

بعد از آن تا وقتی خداحافظی کردیم می‌توانستم حس دلسوزی و ترحم را در نگاه آقا و خانم آصفی حس کنم.

***‌

زنم فکر میکند من دست و پا چلفتی و خوش‌باور هستم و بعضی وقت‌ها خودم هم موافقم.  داشتم با دست به دو طرف تلویزیون ضربه می‌زدم که بلکه تصویر معوجش درست شود و در همان حال می‌توانستم حس کنم که زنم، دست به کمر، باعصبانیت، به من نگاه می‌کند.

داد زدم: کر هستی، کیومرث؟ میگم اینقدر ورجه وورجه نکن. درست بشین.

کیومرث روی سوفا نشست و زانوهایش را بغل کرد. زنم کنارش نشست و به تندی گفت: چرا عقده‌ات سر بچه خالی می‌کنی؟ گفتم تلویزیون دست دوم نخر. نگفتم؟

– می‌شود شروع نکنی؟

– تو هیچ‌وقت گپ گوش نمیدی. صدبار گفتم دست دوم بخری دوبرابر باید پول بدهی.

باعصبانیت ضربه‌ای به  پشتی از حال رفته کَوچ زد و گفت: همه چیز دست دوم. تمام زندگی من دست دوم شده. ما را آوردی در این قوطی که کرایه‌اش کمتر باشه. خیال می‌کنی چقدر کرایه اش کمتره؟ صد پوند؟ فکر نکرده بودی که کرایه هرماه قطارت از اینجا صدپوند بیشتره؟ حداقل خانه قبلی، کیومرث اتاق خودش را داشت.

بعد سر راهش به آشپزخانه بالشی را از کف اتاق برداشت و پرت کرد روی تخت پایه بلند کیومرث گوشه اتاق نشیمن و دوباره داد زد:‌ دست دوم…

به کیومرث لبخند زدم و او هم با چشمانی نگران به من لبخند زد. زنگ آپارتمان به صدا درآمد و کیومرث از جا پرید. چند ثانیه بعد برگشت و گفت:‌ بابایی، دوست‌تان کارتان دارد.

– کدوم دوست؟

– نمی‌دانم. تا حالا ندیدمش.

پشت در، مرد جوانی دستش را دراز کرد و گفت: روزتان بخیر. نام من مایک است. من از پلیس محل شما هستم، و کارتش را نشانم داد.

بزاق دهانم را قورت دادم و پرسیدم: مشکلی پیش آمده؟

– نه نگران نباشید. هیچ مشکلی نیست.  نام شما را همکاران ما در فرودگاه به ما دادند. شما اخیرا به آمستردام مسافرت کردید؟

– بله درست است.

– فکر میکنم به شما گفته بودند که ممکن است از پلیس محل با شما تماس بگیرند.

– بله یادم هست.  بفرمایید داخل. چیزی دوست دارید بنوشید؟

– ممنونم. زحمت‌تان نمی‌دهم.

– زحمتی نیست. میتوانم برایتان چای بیاورم.

مایک روی کَوچ نشست و من کیومرث را به آشپزخانه بردم و از خانمم خواستم که برای‌مان چای بیاورد.

– کیست؟

– از دوستان. نگذار کیومرث بیاید به اتاق نشیمن.

وقتی برگشتم مایک لبخندی زد و گفت که آپارتمان قشنگی داریم. تشکر کردم و او یک دفترچه کوچک و یک قلم از جیبش بیرون کرد.

– نگران نباشید. من سوال خاصی ندارم. شما اهل افغانستان هستید، درسته؟‌

باقی سوالات مایک هم همان سوالاتی بود که همکارانش در فرودگاه از من پرسیده بودند؛ اینکه چرا پاکستان رفته بودم و آیا در آن‌جا دوستانی دارم  یا نه، تا اینکه سوالی پرسید که انتظارش را نداشتم.

– شما به مسجد هم می‌روید؟

نمی‌دانستم چه بگویم. لبخندی زدم و تصمیم گرفتم ساده ترین جواب ممکن را بدهم.

– خیر. من به مسجد نمی‌روم.

مایک، تا چای‌اش را تمام کند، نظرم را در مورد آب هوای انگلیس هم پرسید و قلم و کتابچه‌اش را برداشت و در جیبش گذاشت: ممنونم از مهمان نوازی‌تان.

دستش را دم در فشردم و گفتم: خواهش می‌کنم.

وقتی برگشتم به اتاق نشیمن، کیومرث روی سوفا نشسته بود و به تصویر موج دار تلویزیون نگاه می‌کرد. با دست ضربه دیگری به بغل تلویزیون زدم. هیچ فایده ای نداشت.

– بابایی؟

– بله، بابا

– وقتی پولدار شدی، برایم لپ‌تاپ می‌خری؟

– البته که می‌خرم.

– فیصل برایم ای‌میل درست کرده. میخواهم به دوستانم ای‌میل بفرستم.

– فیصل؟  فیصل همانی نیست که به تو گفته بود بچه بی‌دین؟

– بله بابایی، اما حالا باهم دوستیم. برایم ای‌میل آدرس درست کرده و می‌گوید وقتی من هم لپ‌تاپ داشته باشم میتوانیم با هم چت کنیم.

– عالی است بابا. حالا آدرس ای‌میل‌ات چی هست؟

ذوق‌زده گفت:‌ الله اکبر اَت هات میل دات کام.

.

[پایان]

 

درباره‌ی نویسنده

عزیز حکیمی

عزیز حکیمی

اهل هرات، ساکن جزایر مالت،‌ روزنامه‌نگار، علاقه‌مند ادبیات فارسی و انگلیسی و برنامه‌نویسی وب. از عزیز یک رمان به زبان ایتالیایی ترجمه و منتشر شده و در حال حاضر روی رمان دوم و یک مجموعه داستان کوتاه کار می‌کند. او مقالاتی در رسانه‌های مختلف فارسی‌زبان و نشریات خارجی منتشر کرده است. عزیز بنیان‌گذار و سردبیر مجله‌ی ادبی نبشت و نشر نبشت است.

۸ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید