چیزهایی نه بـرای همه 

در سلواکی با سیگان‌ها، بخشی از جامعه‌‌ ‌که مردم دید چندان خوبی به آن‌ها ندارند، چند ماهی رفت-و-آمد داشتم. زندِگیِ انارشی‌گونه‌ی‌شان برای‌ام خوشایند بود. بی‌بند-و-باریِ بی‌قید و شرطی که در روزمرِگی‌های‌شان بود، گاهی آنان را با چالش رو-به-رو می‌ساخت و زندگیِ جدی‌شان به شوخی دگر می‌شد. این زندِگی‌شان نزدیک به کارهای روزانه‌ی پناهندگان بود. تنگ‌دستی و از سوی دیگر دید حقیرانه‌ی بلوندها به سیاه مو‌ها هم گرفتاریِ دیگری؛ ولی در این کشور پناهندگان قدرشان بیش‌تر از مجارها و سیگان‌ها بود.

این را نوشتم که بگویم چه‌گونه‌گیِ من پناهنده در آن کشور هم چندان دستکمی از آن بخش از جامعه‌ی رانده شده نداشت. من‌هم گرفتاری‌های ویژه خود را داشتم و در تنگنا به‌سر می‌بردم و هر باری که مانند، پناهندگان سرگردان از این کشور به کشوری دیگر می‌رفتم، بیش‌تر مغزم پر از واژه‌ی نو می‌شد.

جرقه‌های نوشتن در مغزم، بیش‌تر پیوند با روزمرگی‌های‌ام دارد. منِ روزنامه‌‌نگار محلی، گاهی به سوژه‌هایی برمی‌خورم که همانند زندگیِ بسیاری از ماست و بی‌آن‌که به آن توجهی داشته باشیم از کنار-اش می‌گذریم.

گاهی که می‌نویسم همان واقعیت‌های زندگی‌من یا کسانی‌ست که با آن‌ها سر-و-کار دارم؛ گاهی هم در نوشتن یک داستان، گمان می‌کنم که دارم روید‌ادی را می‌نگارم و تا آن‌اندازه به راستینه‌ها نزدیک و حساس می‌شوم، که به‌پندارم بیش‌تر گزارش می‌شود تا داستان! ولی این‌ها بهانه‌ای نمی‌شود که این واژگان را به‌دور اندازم؛ پس آنان را در پوشه‌ای گرد می‌آورم و در نوشته‌های پس از آن، به‌کارشان می‌برم.

به عنوان نمونه، نوشتنِ «همه بی‌خانه‌مان‌ایم» همین‌گونه آغاز شد. در نخست می‌خواستم نوشته‌یی خرده‌گیرانه بنگارم؛ از زندگی منِ پناهنده و مو سیاه‌های همانند من. ولی هر چه پیش می‌رفتم، نزدیک به داستان شده بود و زمانی‌که به پایان رسید؛ دیدم نه نوشته است و نه هم داستان. ویرایش‌اش کردم و باز نگاهی انداختم؛ نزدیک به داستان شده بود؛ دو بار، سه بار نمی‌دانم چند بار دیگر، این‌کار را انجام دادم _شاید در هر شهر سد واژه‌ی تازه در آن سه-چهار سال به مغزم می‌آمد_تا شد این.

من هرگاه خواستم نوشته‌یی _که دوستان مهر دارند و داستان می‌خواندندش_ بنویسم، چارچوبی را برای‌اش در دید می‌گیرم و در پندارم برای‌اش ته‌بنا می‌ریزم، ستون و آسمانه می‌سازم. همین که آغاز به نوشتن می‌کنم ستون‌ها خود-به-خود، جا-به-جا می‌شوند و آسمانه گاهی از شکل چارگوشه‌یی به دایره‌یی دگر می‌شود و در پایان هم می‌بینم که با آن چیزی که می‌خواستم تا این چیزی که شده زمین تا آسمان دگرسان است. چکیده سخن این‌که هر نوشته‌یی را که نوشتم، پایان‌اش آنی نیست که در چارچوب‌بندی نخست در دید گرفته بودم. گاهی گمان می‌کنم برای خودم می‌نویسم و نه برای دیگران. برای همین، این گزاره همیشه در مغزم می‌چرخد که این‌هایی که می‌نویسی هنوز برای همه نیست!

 

درباره‌ی نویسنده

آصف جاهد

بدون دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید