هرچه بادا، باد

 

cover-w-b
«هرچه بادا، باد» از اولین مجموعه داستان کوتاه وسیمه بادغیسی زیر عنوان «کلمه را باد می‌برد»‌ انتخاب شده است. این مجموعه در زمستان ۸۸ توسط انتشارات فدایی هروی نشر شد. وسیمه بادغیسی استاد دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه هرات است و دوره کارشناسی ارشد در رشته حقوق را در دانشگاه واشنگتن ایالات متحده به پایان رسانده است. خانم بادغیسی در حال حاضر در انستیتوت ماکس پلانک در شهر هایدلبرگ آلمان مشغول پژوهش در زمینه حقوق است. دومین مجموعه داستان‌های کوتاه خانم بادغیسی با عنوان «به وقت بخارا» به تازگی در کابل نشر شده است.

آنجاست. وسط جاده. توبره‌ای‌ زردرنگ بدست دارد. این توبره زمانی‌ کیسه برنج بوده. مادرم هم از کیسه برنج خریطه درست می‌کند. اما من کی‌ دست می‌گیرم؟ دستکولی چرمی دارم که پارسال خواهرم از جاده لیلامی‌ها برای خودش خریده بود، حالا او رفته و این مانده برای من. عجب سرگذشتی دارد این دستکول، دست کم سه‌ زن آن را به دست گرفته‌اند. می‌رسیم به هم. وسط جاده.

– سلام خیلی‌ وقت است منتظری؟

– نه زیاد، زود رسیدم و رفتم ترکاری خریدم.

در جاده ناجوها روانیم، بی‌آن‌که چهره‌ی هم را ببینیم. عصر پنجشنبه است و فرصتی برای دیدار. دیدار که نه، چون بیشتر وقت‌ها همدیگر را نمی‌بینیم، فقط با هم حرف می‌زنیم و در کنار هم راه می‌رویم. مثل دونفر که پشت تلفن باشند. گاه رکشایی‌ می‌گذرد و آواز احمد ظاهر را به همراه می‌آورد و می‌برد. یک بار دریا رکشایی را ایستاد کرد. پنج روپیه به او پول داد، در عوض او هم انجین رکشا را خاموش کرد و ماند که احمد ظاهر بخواند. آن آهنگ «‌ای دل، ‌ای دل» بود. ما هم گوش دادیم و از وسط تور خاکستری به درختان بلند ناجو و مینا‌ها و کبوترها و آسمان ابری چشم دوختیم که صدای موتور بلند شد. رکشاء داشت حرکت می‌کرد. دریا گفت: هی‌، برار!
رکشا‌والا گفت: سواری‌ پیدا شده، همشیره، شما پیاده شوید.

گفتم: ما را مسخره می‌کند، دریا.

رکشا رفت و صاحبش نفهمید که دریا لگد محکمی به تایر‌ش کوبید. اما حالا دریا شانه‌هایش می‌لرزد و هی‌ آب بینی‌‌ا‌ش را بالا می‌کشد.

می‌پرسم: چی‌ شده؟

– هیچی‌، دیشب یک شعر نوشتم.

– خب چرا گریه می‌کنی‌؟

– کتابچه‌ام را پاره کرد. کتاب‌چه شعرم را…

– باز هم به خاکی‌!

دریا فین می‌کند و می‌گوید: همین شعر تازه‌ام را پاره کرد.

شانه‌هایش باز می‌لرزد. می‌نشیند روی زمین و هق هق گریه می‌کند. مردی پتوبه‌سر می‌گذرد و چپ چپ نگاه می‌کند. می‌گویم: برخیز،‌ گریه نکن… با این وضع مردم فکر میکنند گدایی؟

می‌گوید: ها. رفتم کچالو بخرم، برای ساحل چیپس کنم، پولم نکشید بجایش برایش گشنیز خریدم. آخه کدام مادری برای بچه سه‌ ساله‌ا‌ش گشنیز میخرد؟ ها؟‌‌

و بلندتر گریه می‌کند. زنی‌ چادرنمازی می‌گذرد. می‌پرسد: مشکلی‌ پیش آمده، همشیره؟

می‌گویم:‌ نه، شما بفرمایید.

با کنجکاوی و خیره نگاهم می‌کند و می‌رود.

زیر لب می‌گویم: باید یک کار تازه پیدا کنیم.

دریا می‌گوید: نمی‌شود. نمی‌گذارد.

– آخه چرا؟ برای او هم خوب است. کمک خرج میشوی.

– دیشب گفت با این کفش‌های پاره و این چادر کهنه میخواهی‌ کار کنی‌ که هر کس به تو دل بسوزاند و کمکت کند؟ بعد هم از تو بخواهد که…

– همه که اینطور نیستند.

– پارسال یادت هست؟ مردَکه هرزه‌ از من شوهردار خواستگاری کرد. به خیال خودش من برای آن همه زحمت حیف بودم، باید در خانه می‌نشستم و خربزه می‌خوردم.

هنوز روی زمین نشسته است، در یک کوچه فرعی در خیابان ناجو‌ها. من هم ایستاده‌ام و اطراف را می‌پایم.  یک‌دفعه‌ای‌ بلند می‌شود و می‌گوید: با من میائی‌ برویم انجمن؟

– انجمن ادبی‌؟

– ها، خواهش می‌کنم برویم.

به سر تا پایش نگاه می‌کنم. او هم از زیر تور خیره نگاهم می‌کند: سر و وضع‌ام خوب نیست؟ چادرش را دست می‌کشد و می‌گوید: تو خجالت نکش، پروا ندارد. روبند‌م را بالا نمی‌‌اندازم.

در دل میگویم تو را از طرز خرامت می‌شناسند. ساکت می‌شود.

می‌‌گویم: خدا مرا بکشد، من منظوری ندارم.

دریا می‌گوید: تو چیزی نگفتی. خدا مرا کشته است، بس است.

– بیا، اصلا برویم انجمن.

– نه، مهم نیست تو راست میگویی‌.

– من غلط می‌کنم من… من که چیزی نگفتم.

– هوم، چیزی نگفتی. سکوت کردی. ازسکوتت فهمیدم… خیلی‌ تلخ است.

حالا من‌ می‌نشینم روی زمین. چند لحظه بعد دست می‌گذارد روی شانه‌ام و می‌‌گوید: می‌‌بخشی که آزارت میدهم.

– تو دیوانه شدی.

صدای فرشته می‌‌آید: چرا روی زمین نشسته‌ای؟ پیشترکه می‌‌آید، می‌‌گوید: تو را چی‌ بلا زده؟

برمی‌‌خیزم، می‌‌ایستم دوباره می‌‌پرسد: چی‌ شده؟

عوض جواب می‌گویم: چرا اینقدر دیر کردی، خاک به سر؟

-‌ قصه دراز دارد. برویم می‌‌گویم برایتان.

آمده‌ایم غرب پارک ناجو‌ها، در یک رستوران زنانه نشسته‌ایم. به دریا نگاه می‌کنم. دو طره سیاه مو از دو طرف قدیفه ا‌ش بیرون زده، پلک‌هایش سنگین است و دسته گیلاس روی میز را با انگشت چرخ می‌‌دهد. دستم را می‌گذارم روی دست ا‌ش و می‌‌گویم: می‌‌خواهی‌ برویم؟

فرشته می‌پرسد: کجا؟ چی‌ شده؟ چرا به من نمی‌‌گویید؟

می‌ گویم: هیچی،‌ دریا دلش تنگ شده. یک شعر نوشته.

– خب؟

به دریا نگاه می‌کنم چشم‌های سبز‌ش لبریز اشک است. فرشته برمی‌‌خیزد، سر دریا را می‌گیرد کف دست‌هایش و می‌‌گوید: چرا آخه گریه می‌کنی‌؟

دریا مثل کودکی سر روی سینه فرشته می‌‌گذارد: امروز می‌‌خواستم بخوانمش تا یادم نرود.

من مثل آدم‌های گنه‌کار، عذاب وجدان دارم و برای اینکه خودم را تبرئه کنم، می‌‌گویم: دیشب بین دعوا، قادر شعر‌ش را پاره کرده.

دریا می‌‌گوید: همین شعر تازه‌ا‌ش را؟ خب اینکه چاره دارد. حالا خودم برایت می‌‌نویسم.

قلم و کاغذ از دستکولش بیرون می‌‌آورد و می‌‌گذارد روی میز. زن آشپز می‌‌آید جلو و می‌‌گوید: شما چیزی نمی‌‌خواهید؟

همیشه همین را می‌‌پرسد و همیشه هم، همه ما به دستکول‌هایمان فکر می‌‌کنیم که تقریبا خالی‌ِ خالی‌ است. اما اینبار فرشته می‌‌گوید: چرا سه‌ تا بولانی گندنا بیاورید و سه‌ بشقاب منتو.

هر دو به دهان فرشته نگاه می‌کنیم. فرشته خط راستی‌ روی کاغذ می‌‌کشد و می‌‌گوید: خب؟

دریا می‌‌گوید: حالا بماند. نمی‌‌خواهد بنویسی‌. بولانی‌ات را بخور.

– تو چرا نمیخوری؟

– می‌‌برم برای ساحل خیلی‌ خوش دارد.

فرشته داد میزند: لطفا یک بولانی کچالو بیاور. بعد رو می‌کند به دریا: تو این را بخور. تنهائی‌ نمی‌‌چسپد.

می‌‌گویم: چه شده؟ خراج شده‌ای!

می‌گوید: صبح وقتی‌ که می‌‌رفتم مکتب، کاکایم پنجصد روپیه را با روی خوش به من داد.

هر دو باز هم به او نگاه می‌کنیم که بولانی می‌‌خورد و حرف می‌‌زند. می‌ گویم: پیشانی ات را چه شده؟

قدیفه‌اش را پائین می‌‌کشد: هیچی‌.

دریا می‌‌گوید: راست می‌‌گوید. من هم از آن دم پیشانی‌ات را می‌‌بینم ذهن‌ام نمی‌‌کشد که بپرسم…

فرشته می‌‌گوید: چیزی نیست.

دستم را جلو می‌‌برم. سرش را عقب می‌‌کشد: زمین خوردم.

می‌گویم: زمین خوردی یا زمینت زدند؟

می‌گوید: هیچکس نمی‌‌تواند فرشته را زمین بزند… مگر اینکه…

زن آشپز می‌‌گوید: نوشابه هم می‌‌خواهید؟

من سرم را پائین می‌‌اندازم. دریا می‌‌گوید: نه‌. فرشته می‌‌گوید: چرا. یک سیاهش را بیاور.  و رو می‌کند به ما: باید این پول حق السکوت را خرج کنم یا نه‌؟

می‌گویم: درست گپ بزن. کشتی ما را.

– من همیشه می‌‌گویم ما زن‌ها یک نقطه ضعف بزرگ داریم.

– یکی‌ نه،‌ صد تا. خب که چی‌؟

– یکی‌. فقط یکی‌.

– ای بابا، خب چی‌؟

– زن بودن.

می‌گویم: خلاصه کن.

فرشته دست می‌کشد به شیشه نوشابه و می‌گوید: خلاصه‌اش این‌است خواهر خوانده‌ی خوب، عزیز، مهربان و خرابات شما…

هر سه‌ به هم لبخند می‌زنیم.

– قرار است…

– خب؟

– قرار است بشود زن یک مرد… که… صاحب…

اشک به چشما‌ش حلقه می‌‌زند. چهره ا‌ش در هم می‌‌شکند و گریه می‌‌کند. من و دریا حیران شده‌ایم که چه بگوییم. وسط گریه می‌‌گوید: مردی که زن دارد و سه‌ دختر همسن خودم.

– خب، چرا؟

سرش را گذشته است روی میز و گریه می‌‌کند و حرف می‌زند.

– مرا از مکتب می‌کشد.

هر دو می‌‌گوییم: خب، چرا؟

– مرا از این شهر می‌‌برد.

ما دست‌هایمان را دور شانه‌هایش حلقه می‌‌کنیم. هق هق می‌کند و اشک‌ها تا گردن و گلویش سرازیر شده است. می‌‌گوید: دیشب گفتم نه! مرا زدند موهایم را کندند و گفتند کی‌ از تو پرسید.

بعد با هر دو دست به سرش می‌‌زند و قدیفه ا‌ش را پائین می‌کشد. می‌‌بینم که به اندازه یک ناخن موهای ته سرش کنده شده، دلم ریش می‌‌شود و لب می‌‌گزم و موهایش را مرتب می‌‌کنم.

می‌گوید: اوف

می‌گویم: ببخش.

ناغافل دستم را روی پوست نازک ابرویش که به اثر ضرب خوردگی سیاه شده کشیده‌ام و در دل می‌‌گویم ابرو کمان بیچاره. او نشسته و اشک می‌‌ریزد و من و دریا حالا ایستاده‌ایم با چشم‌های پف کرده و گونه‌های ملتهب از اشک زار و شکسته چون مرگ. آن‌طرف‌تر، درست روبروی‌مان پیرزن بولانی پز، روی زمین چمباته زده و قدیفه‌ا‌ش را به دهان برده و خیره نگاهمان می‌‌کند. می‌دانم ته چشم‌هایش برای‌مان اشک است و ته دلش برایمان سوز. اما چه فایده دارد که او برای‌مان دلسوزی کند. از رستوران بیرون می‌آییم.

دریا می‌گوید: اگر شما را امروز نمی‌دیدم دلم خالی‌ نمی‌‌شد.

فرشته می‌‌گوید: چی‌ فایده؟ دوباره دلت پر می‌‌شود.

من می‌‌گویم: خب دوباره قرار دیدار می‌‌گذاریم.

فرشته می‌‌گوید: شاید این آخرین دیدار باشد.

می‌گوییم: خدا نکند.

در حالی‌ که کنارم راه می‌‌رود و دستکولش را تکان تکان می‌‌دهد، می‌‌گوید: خدا نکنه نداره. تا پنجشنبه دیگر مرا می‌‌برند به چمن.

– چمن؟ چمن کجاست؟

– جائی‌ که در جغرافیا نمی‌گنجد.

– یعنی‌ کجا؟

– پی‌ا‌ش نگرد. فکر کن ناکجاآباد است.

می‌گویم: تو را می‌‌برند ناکجاآباد و تو هم می‌‌روی؟

می‌گوید: هوم، چاره‌ای‌ نیست. میروم، هر چه بادا باد.

من و دریا در بهت مانده‌ا‌یم اما آنچه را که می‌‌شنویم باید باور کنیم راه دیگری نداریم. دوباره به جاده ناجو‌ها رسیده‌ایم. جائی‌ که ما را از هم جدا می‌‌سازد. سه‌ خواهرخوانده در امتداد آن قدم می‌زنیم‌. جاده خلوت است. رو بر می‌گردانیم و یکدیگر را در آغوش‌ می‌‌گیریم و در دل با فرشته خداحافظی می‌‌کنیم. او سریع می‌‌گوید به امان خدا و می‌‌رود، چند قدم که برمی‌‌دارد، بر می‌‌گردد و تقریبا فریاد می‌زند:‌ دریا، شعرت را برایم نخواندی.

و دریا بلند بلند می‌خواند: ‌

تمامی‌ چیزهایی که می‌‌بینم

و تمامی‌ چیزهایی که می‌‌شنوم

و تمامی چیزهایی که می‌‌گویم

مرا به بند می‌‌کشند

چون زنجیر

زنجیر

زنجیر

و آنگاه فرق سرم

و شمشیر

شمشیر

شمشیر…

فرشته دور می‌شود. گوشه‌ چادرش را باد می‌‌زند و تصویرش روی آب جاری جاده باران خورده می‌‌شکند. دریا هم از من جدا می‌‌شود و می‌‌رود. من در امتداد جاده خیس به راه می‌افتم.  بیچاره تر از آنها. من درد خود را می‌‌خورم و می‌‌برم ته تاکسی‌ها، لند کروزر‌ها، کروزین‌ها و …

این بار هم می‌‌ایستم کنارِ جاده، هر چه بادا باد.

.

[پایان]

مطالب مرتبط:

داستان کوتاه پامیرجان

موسیقی زیر پوست متن: نگاهی به داستان‌های وسیمه بادغیسی

 

درباره‌ی نویسنده

وسیمه بادغیسی

۱۰ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید