بررسی جامعه‌شناختی «خانواده خوشبخت» سارتر

 

یادداشت سردبیر: بعد از نشر این مقاله متوجه شدیم که هیچ یک از منابع معتبر دانشگاهی و کتابداری رمانی به نام une famille heureux از  ژان پل سارتر نویسنده و فیلسوف فرانسوی، ثبت نکرده‌اند. این عنوان رمانی‌ست که مترجم و ناشر این کتاب ادعا می‌کنند اثر سارتر است و به فارسی به نام «خانواده‌ی خوشبخت» ترجمه شده است. مجله نبشت خطای حرفه‌ای خود را در نشر این مقاله، بدون تحقیق بیشتر درباره موضوع می‌پذیرد و بابت آن پوزش می‌خواهد. این مقاله با هدف اطلاع خوانندگان از موضوع در وبسایت نبشت همچنان قابل دسترسی خواهد بود. اگر اطلاع بیشتری در ارتباط با چگونگی نشر این کتاب دارید، لطفا در بخش نظرات بنویسید. 

با سپاس

.

گردآونده: امیر عربلو

.

گاهی برخی افراد چنان خود را وقف اهداف انسان دوستانه خویش می‌کنند که معتقدند هر جرم و جنایت و بدی که در جهان توسط انسان انجام می‌پذیرد اتفاقی نیست و این خود انسان‌ها هستند که این مسائل را برای اهداف شخصی و سود دنیوی ابداع می‌کنند و به طبع عوارض آن به دیگر افراد بر می‌گردد و جامعه طبق همین روال بد پیش خواهد رفت. پس چاره این است که انسان‌ها به درون خود و به جایی که وجدان است رجوع کنند و اینگونه دیگر شاهد چنین صحنه‌هایی نخواهیم بود. سارتر یکی از همین افراد است که در رمان خود به نام خانواده خوشبخت بر این مهم تاکید می‌ورزد.

اگر با دیده‌ی منطق بنگریم متوجه خواهیم شد که هیچ دلیل عقلانی وجود ندارد که یک فرد ثروتمند با یک کارگر ازدواج نکند. چه بسا زندگی آن‌ها با عشق بهتر از هر زندگی با تجملات فراوان باشد. تنها مساله ایی که باعث می‌شود این شرایط در دید عموم ناهنجار به نظر برسد همان قوانینی ست که انسان‌ها از برای خود ساخته اند و به نوعی تلقینی ست که به صورت سنت و باور در نزد عموم درآمده است.

در این گفتار سعی بر آن است که تا حدودی لایه های جامعه شناختی رمان خانواده خوشبخت را بکاویم.

jean-paul-sartre

ژان پل سارتر (۱۹۰۵-۱۹۸۰)

ژان پل ایمار سارتر در ۲۱ ماه ژوئن سال ۱۹۰۵ در پاریس چشم به جهان گشود. پدرش که یکی از افسران نیروی دریایی بود که در هندوچین خدمت می‌کردْ در ماموریتی درگذشت. پس مادرش که فرزندش را بی سرپرست می‌دید به خانه‌ی پدرش برد و ژان کوچک در خانه‌ی پدر بزرگ مادری خود شوایتزر که معلم ربان فرانسوی بود رشد کرد. ابتدا تحصیلات خود را در مدرسه ایی به نام روشه آغاز کرد و پس از آن در حدود سال های ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۷ در مدرسه‌ی هانری چهارم به تحصیل مشغول شد.

وی سپس به خواندن فلسفه روی آورد و در زمانی که تنها بیست سال بیشتر نداشت از آنجا در رشته‌ی فلسفه فارغ التحصیل گردید. در این مدت به تدریس رشته‌ی خود مشغول بود که در سن سی و دو سالگی به گاستون گالیمارْ مقتدرترین ناشر فرانسه معرفی شد و غثیان را در همان رمان به چاپ رساند. در سال ۱۹۳۹ یکی از سردبیران گاستون گالیمار مجموعه داستان اتاق را از وی به چاپ رساند. با نشر این مجموعه سارتر بیش از پیش شناخته شد و نام و آوازه‌ی او در فرانسه پیچید. وی پس از آن با نظر به پدیدار شناسی هوسرلْ روانسناسی ترکیبی را بنیادنهاد. معتقد بود که اندیشه که اندیشه‌ی انقلابی و ترکیبی سوسیالیسم که معتقد به وجود طبقات اجتماعی ستْ فاقد روانشناسی متناسب با این اندیشه است.

سارتر بر آن شد تا این خلاء را مرتفع سازد و ضمناَ پدیدار شناسی را با سوسیالیسم آشتی دهد. چون در پدیدار شناسی انسان که خالق علم استْ موضوع علم نیز است درصدد برآمد تا علوم جدیدی را پایه گذاری کند و به همین منظور کتاب امر تخیلی را در ۱۹۴۰ نوشت که مهمترین نظریه های وی در آن مطرح می‌شود. جنگ جهانی دوم درگرفته بود. سارتر به جبهه رفتْ اسیر شد و چند ماه بعد در سال ۱۹۴۱ آزاد شد و به نهضت مقاومت پیوست و با هفته نامه ادبیات فرانسه به سردبیری آراگون و سایر نشریات ادبی همکاری کرد. به سال ۱۹۴۳ که هنوز جنگ ادامه داشتْ نمایشنامه‌ی مگس‌ها و رمان خانواده خوشبخت را انتشار داد و نخستین اثر عظیم فلسفی وی به نام هستی و نیستی که ریشه های اگزیستانسیالیم را در آن تشریح کرده است انتشار داد.

در ۱۹۴۵ با همکاری سیمون دوبوار و موریس مرلوپونتی مجله‌ی دوران جدید را بنیاد نهاددر سال ۱۹۴۶ نمایشنامه مردگان بی کفن و دفن و کتاب مهم فلسفی دیگرش به نام اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر را نوشت. در ۱۹۵۱ نمایشنامه شیطان خدا‌و در ۱۹۵۴ نمایشنامه نکراسوف در ۱۹۵۹ نمایشنامه مشهور گوشه نشینان آلتونا و در ۱۹۶۰ دوم اثر بزرگ فلسفی اش به نام نقد عقل دیالکتیکی را منتشر کرد. در ۱۹۶۴ سفر های متعددی به کشورهای مختلف از جمله برزیلْ مصر کوبا کرد و در همین سال زنان تروا را نوشت که در همین سال کاندید جایزه نوبل ادبیات شد و آن را رد کرد. سرانجام در سال ۱۹۸۰ و در سن ۷۵ سالگی به دلیل ضعف بینایی و قوای جسمانی حیات را بدرود گفت. وی یکی از اصلی ترین ارکان فلسفه‌ی هستی‌گرایی یا اگزیستاننسیالیسم شناخته می‌شود.

اگزیستانسیالیسم

اگزیستانسیالیسم یا وجود‌گرایی یا فلسفه‌ی هستی‌گرایی ست. اگرچه سارتر آن را بنا نکرد اما پرچم دار مهم این گرایش فلسفی به حساب می‌آید. قبل از او متفکرانی چون سورن کی یر کی گارد و مارتین هایدگر در نظریات شان این اصل را نمود داده بودند اما با ورود ساتر به میدانْ این گرایش فلسفی شکل واحد و بهتری به خود گرفت.

یک اصل کلی که مورد اتفاق همه‌ی اگزیستانسیالیست هاست این است که تجزیه و تحلیل وجود منفرد است. منظور این است که وجود منفرد را واقعیتی می‌دانند که نمی‌شود از بیرون درک کرد و هیچ کس نمی‌تواند از وجود فرد دیگر مطلع باشد و نمی‌تواند آنچه به دقت در وجود خود کشف نموده است در وجود دیگری هم عیناَ بیابد. ساتر معتقد است وجود ما در این جهان اگر چه غیر ارادی بوده است اما زندگی کاملا بر حسب انتخاب و اراده‌ی ما شکل می‌گیرد. به طوری که ما می‌توانیم هر انتخابی بکنیم و مدام در حال انتخاب کردنیم چرا که انتخاب نکردن چیزی هم نوعی انتخاب محسوب می‌شود. وی بر این اعتقاد است که ما در این دنیا مسئولیم و آن هم مسئول کارها و انتخاب‌های خود. همچنین وی زندگی کردن را توام با دلهره ایی ذاتی می‌داند که در این وانهادگی و سرگردانی بشر در درون او بوجود آمده است. و در آخر آزادی برای انتخاب‌هایی که می‌کنیم. فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم معتقد است که هیچ کس نمی‌تواند برای ما تصمیم بگیرد و سرنوشت بشر به دست خودش رقم خواهد خورد.

خانواده خوشبخت

خانواده خوشبخت اثری از سارتر که علی رغم کمتر شناخته شدنش اثری بسیار مهم از حیث طبقه بندی اجتماعی و دیدگاه های سارتر در مورد جامعه به شمار می‌رود. آقا و خانم ثروتمند میرون همراه با دختر جوان و زیبای خود ماگریت در کاخی با شکوه زندگی می‌کنند پدر خانواده کارگاه مبل سازی دارد و ژوزف نورل کارگر ارشد این کارگاه به حساب می‌آید که نسبت به ماگریت عشقی آتشین در سینه دارد اما به دلیل وجود اختلاف طبقاتی فاحش بین خود و ماگریت از ابراز آن خودداری می‌کند.

سرانجام سر و کله‌ی کنتی پیدا می‌شود و ماگریت را به همسری خود بر می‌گزیند. اما بعد‌ها مشخص می‌شود که کنت در گذشته مرتکب جنایتی شده است. ماگریت به جنایت همسرش با کمک ژوزف پی می‌برد اما باز هم برای بی آبرو نشدن خود و همسرش حاضر نمی‌شود به کسی در این مورد حرفی بزند. همسر ماگریت دست نوشته ایی را به فردی کلاه بردار می‌دهد که طبق آن مشخص می‌شود چه و چگونه قتلی را مرتکب شده است.

ژوزف پس از بازپسگیری دست نوشته از آن شیاد و دادن اطمینان خاطر به ماگریت علاقه اش را ابراز می‌کند. اما ماگریت که خود خواسته بود ژوزف هرچه را می‌خواهد بگوید، به یکباره از این حرف جا می‌خورد و از دادن پاسخ مثبت به یک کارگر از طبقه پایین جامعه که زندگی او و شوهرش را به طریقی نجات داده بود امتناع می‌کند و به او می‌گوید که قانون اجتماع هرگز نمی‌گذارد و نباید کارگرانی چون تو ما ارباب زادگان را دوست بدارند. در نهایت ژوزف و او که هرگونه دری را مثل خانوده بسته دیده اند. تصمیم به خودکشی می‌گیرند. این هم انتخاب آنان در شرایط سفت و سخت و قوانین اجتماعی نانوشته است.

طبقه‌ی کارگر و ثروتمند

در ابتدای رمان می‌خوانیم که ژوزف نورل با خود چنین می‌گوید: « قانون اجتماع سرنوشت من و ماگریت را از هم جدا کرده است و حتی اگر او این محبت را در چشم من ببیند باز هم نمی‌تواند پاسخ مثبت به من بدهد. من کارگری هستم که برای پدر او کار می‌کنم و غیر از این نمی‌توانم باشم.» (سارتر، ۱۳۹۰، ۲۲)

در اینجا سارتر اشاره‌ی موشکافانه ایی به پیشرفت نکردن جوامع به اصطلاح فرودست و همان قشر کارگر می‌کند که باز هم اجتماع یا به تمثیل همان ارباب‌ها اجازه‌ی این را به کارگران نمی‌دهند که بتوانند از لاک و قالب خود بیرون آیند. درست وقتی که ماگریت میرون قلبا به خواستگاری کنت ناخوشنود است، مادر ماگریت وارد ماجرا می‌شود. مادری که تجملات و ثروت کنت چشمش را کور کرده و فکر می‌کند که دخترش با کنت حتما خوشبخت می‌شود. سپس به دخترش اصرار می‌ورزد که حتما باید با وی ازدواج کنی تا خوشبخت شوی: «اگر بگویی با او ازدواج نمی‌کنم در برابر خداوند ناسپاسی کرده ایی. ماگریت پاسخ می‌دهد: اگر اراده‌ی خداوند این است چاره ایی غیر از اطاعت ندارم.» (همان، ۳۰)

انسان‌ها چقدر راحت اراده‌ی خود را به جای اراده‌ی خداوند جا می‌زنند و مادری که سعی دارد کورکورانه دخترش را خوشبخت کند. مگر ماگریت در کاخ پدر خود خوشبخت نبود ؟! ساعتی بعد به دروغ به شوهرش می‌گوید که برای هر تصمیمی آزادش گذاشتم! نیچه می‌گوید:« پدر و مادر فرزند خویش را شبیه به خویش می‌کنند و نام تربیت را بر آن می‌گذارند» (نیچه، ۱۳۸۹)

در قدیم الایام هم مثلی برگرفته از قصه ایی کهن در بین مردمان رواج داشته است: دوستی خاله خرس؛ که عده ایی از روی ناآگاهی سعی در کمک دارند اما راهی که انتخاب کرده اند اشتباه و در اصل بیراه است که اوضاع را بدتر می‌کند. قسمتی از رمان به بخشی برخورد می‌کنیم که خود سارتر مستقیماَ به مساله ورود پیدا می‌کند و از زبان ماگریت چنین می‌گوید:« جهان ما جهان رنج و بیداد گری ست. این بیداد گری‌ها از خود ماست و ماییم که به این بیداد گری‌ها تن می‌دهیم. در هر حال کار به دست خودمان خرای می‌شود و این بیداد گری‌ها را خود (انسان‌ها ) در حق خود روا می‌داریم.» (سارتر، ۱۳۹۰، ۴۵)

Simone-De-Beauvoir--Jean--011

نظر اریک فروم روانشناس نام آشنای آلمانی این است که هر انسانی خواه مقدس باشد و یا جانی تمام انسانیت را در درون خود دارد. (فروم، ۱۳۸۷) سارتر در این رمان این مفهوم را برای ما بیشتر از پیش آشکار می‌کند: «کارگر و سرمایه دار یا کنت و صحرا نشین از لحاظ ساختمان انسانی با هم برابرند. کسانی که خوب و بد را تشخیض می‌دهند از نظر من احترام خاصی دارند. تنها کسانی کوچکند که دیگران را تحقیر می‌کنند و اگر کوچک بودند تحقیر نمی‌کردند. سعی کنید بزرگ باشید تا ارزش به دست آورید.» (سارتر، ۱۳۸۶)

متوجه شدیم که سارتر هم به برابری تمام افراد از لحاظ انسان بودن معتقد است و تفاوت را تنها در جایی می‌بیند که افراد‌ی بخواهند با خوب بودن ارزش و یا بد بودن ناپاکی‌ها را از آن خود کنند. اما در نظر او یک کارگر فقیر خوب و یک سرمایه دار کاخ نشین خوب با هم هیچ تفاوتی از لحاظ شخصیت انسانی ندارند. اما در جامعه مردمان بدبخت معمولا بدبخت می‌مانند. چرا که اربابان حاضر به عدول از جایگاه پوشالی خود نیستند و به هیچ قیمتی حاضر نمی‌شوند با فرودستان مهربان تر رفتار کنند و آنان را در حد یک انسان به حساب بیاورند. همچنان که آقا و خانم میرون پس از رفتن ژوزف از کارگاه شان بدترین تهمت‌ها را نثار او می‌کنند و حتی لحظه ایی حاضر به این فکر نمی‌شوند که او هم یک انسان است و حق انتخاب و عشق ورزیدن و حقوق دیگری را هم به غیر از خدمت به آنان دارد.

سارتر گاهی در این رمان خود شخصا به دل داستان ورورد کرده است و نظریات شخصی اش را بیان می‌کند: آه چقدر خوب می‌شد اگر افراد جامعه مطابق فهم و استعداد خود به وظیفه شان عمل می‌کردند. اما اجتماع اینطور ساخته نشده. باید این فاصله‌ها برقرار باشد و عده ایی عرق بریزند تا دیگران راحت بخوابند. (سارتر، ۱۳۹۰، ۱۷۵) طبقات ممتاز در هر کاری افراط می‌کنند. مثل همین زور گویی و نادیده گرفتن قشر پایین دست. و این عادت آنان است که به هر کاری کار دارند. این عادت در همه‌ی جامعه و طبقات نفوذ کرده است تا جایی که سارتر در جایی می‌گوید هیچ کس بدون مزاحمت دیگری نمی‌تواند زندگی کند.

قوانین اجتماعی

در قسمتی که ماگریت به مادرش می‌گوید که طلاق می‌خواهدْ مادرش وحشتزده می‌گوید که مردم چه می‌گویند اگر این حرف را بشنوند و او خوشبختی دخترش را در نظر نمی‌گیرد بلکه به فکر قوانین خودساخته‌ی نانوشته‌ی بشر و آبروی خانواده‌ی خود است. و اینجا سارتر به او می‌تازد: « یک روز آدم سرسام زده پشت میزی نشست و این قوانین را نوشت. دیگران هم از فکر او پیروی کردند. این قانون‌ها برای مردم تبدیل به سنت و باور شد که حالا به صورتی زشت دست و پای ما را بسته است. مردم! چه کلام غلطی. همین قید و بند هاست که اجتماع را بدبخت کرده است. انسانی که ذی وجود نیست و مقررات اجتماعی دست و پایش را بسته و از آزادی محرومش کرده است.» (سارتر، ۱۳۹۰، ۱۶۷)

و باز هم در مزمت قوانین غیر منطقی: « انسان دارای طبیعتی ست که در حین ناامیدی به چیزی امیدوار است. اما قانون اجتماع و قید و بند های ساختگیْ به دست و پایش پابند می‌زنند و آدمی را گیج و کلافه می‌کند. لیکن در همان حال نا امیدی کوچیکتری روزنه‌ی امید این انسان مایوس را به چیزی غیر واقع که برای خودش هم مفهوم خارجی ندارد امیدوار و دلخوش می‌سازد. » (همان) البته این جمله کاملا برعکس فلاسفه ایی مثل شوپنهاور است که می‌گویند انسان از درون موجودی وحشی ست که در تمدن ظاهری آرام به خود گرفته است!
دلخوشی‌هایی تصنعی و ساختگی که باعث می‌شود بدبختی و خوشبختی را از هم تمییز ندهد. سارتر راه حلی نیز برای این مشکل پیشنهاد می‌کند. وجدان!

« وجدان مثل یک پلیس مخفی است نه گلوله دارد و نه شمشیر می‌کشد اما بر سردر خانه‌ی دل سرپا ایستاده و به ما هشدار می‌دهد که مراقب خود باشیم. اگر به جای این کلاف پیچیده ( قانون ) وجدان را جانشین آن کنیم تمام بدبختی‌ها و انحرافات از ما دور می‌شود و خطاکاران با هدایت وجدان از خطای خود دست می‌کشند.» (سارتر، ۱۳۹۰، ۷۱)

«ای انسان‌ها بیایید این قید و بند‌ها را پاره کنید و مثل مرغان در هوای آزاد سیر کنید این قانون را طبیعت برای ما نساخته بلکه ما خودمان آن را به دست و پای خود زدیم. گرگی که انسان می‌درد با کسی که برای سود شخصی دیگری را لگد مال می‌سازد هیچ تفاوتی ندارد.»(سارتر، ۱۳۹۰، ۱۲۵)

ساتر معتقد است که این قید و بند های خود ساخته ایی که بشر از خود درآورده است باعث شده تا افرادی سود و منفعت شخصی خود را طلب کنند و این خود باعث هرج و مرج است. چرا که انسانی مانند همان گرگ انسانی دیگر را لگدمال می‌سازد و شخص قوی و ثروتمند بر ضعیف زورگویی می‌کند.

.

درباره‌ی نویسنده

نویسنده مهمان

مجله‌ی نبشت با همیاری و همکاری داوطلبانه‌ی خوانندگان و نویسندگان فارسی‌زبان پابرجاست. آیا با اشتراک نوشته‌هایی که می‌پسندید، به بهتر شدن کیفیت این مجله کمک خواهید کرد؟

بدون دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید