شام خوش

ویکتور اکولف 

ترجمه‌ی حضرت وهریز

.

ما در روز روشن آشنا شدیم. دقیق‌تر بگویم، ساعت ۱۴ و صفر دقیقه و صفر ثانیه به وقت مسکو وارد اتاقت شدم. در اتاقت کوهی از بوتل‌های خالی ودکا بود و شیشه‌های شکسته و گیتار.

تو آن درهم‌وبرهمی را چنین توجیه کردی: چون من مرد وحشی ام. مثل شما «اجتماعی» نیستم!

متوجه شدم روی تخت تو جز تشک سوراخ سوراخ چیز دیگری نیست: چرا ملحفه و روتختی نگرفتی؟ ندادند؟

– به خاطر این چیزها باید دو صد روبل تضمین بگذارم. با این مبلغ می‌شود چار بوتل ودکا گرفت!

– هوم… راستی، صبح بخیر!

– نه، ممکن نیست صبح‌ها به خیر باشند- معلوم بود که مستی دیشب اوقاتت را تلخ کرده- وانگهی، صبح پشت کلاهش رفته، برادرجان!

تو ته مانده‌های سگرت را از پنجره بیرون ریختی.

– هی! اگر کسی در آن پایین باشد؟

– بد می‌کند کسی که زیر پنجره‌ها راه می‌رود.

اینجا بود که نگاهت نرم و نوازشگر شد.

– خب، دانشجو، تعریف کن حالت چطور است، کار و بار و هیجانهایت در چه حالی‌اند؟ می‌بینم که دل و درونت برای یافتن گوشی تا ترا بشنود، بی قرار است. خب بگو، دیگر…

تو همین که ودکا و بعد فوری ماست نوشیدی، حالت جا آمد و باز شدی برای صحبت.

مثل این که در کلیسا و برای اعتراف آمده باشم، برایت تعریف کردم که چه دردهایی دارم. این که امتحان هایم مانده. پول ندارم. دوست دخترم ترکم کرده. خلاصه، نمی‌شود بد حال تر از آنی شد که من بودم. و مهمتر از همه این که نیروی مبارزه به خاطر خوشبختی در من ناپدید شده. درست مثل سبزی برگ‌ها که با نخستین سرما جایش را به زردی پاییزی می‌دهد.

تو به انگلیسی گفتی: دُنت وُری. بی هاپی.

من که هیچ زبانی غیر از روسی نمی‌دانستم، معنای جمله‌ات را پرسیدم. راستش، همان روسی را هم به خوبی نمی‌دانم. اما در حضور دیگران تأکید می‌کنم که فقط بنابر دلایل سیاسی نمی‌خواهم زبان خارجی بیاموزم. دروغ می‌گویم. البته.

تو سخنم را قطع کردی: خلص کلام، رَی نزن!

پس از این تو گیتار را برداشتی. و خواندی. و نجاتم دادی. یک دقیقه هم نگذشت که همه غمهایم فراموش شدند. مستی‌ات، لاف زدن‌هایت، چشم سفیدی‌هایت، دیوانگی‌هایت، همه چیز از یاد رفتند. فقط صدایت ماند. فقط طنین صدای بی‌مانندت آنجا بود. صدایت سرخوشم می‌کرد. مرا به هیجان می‌آورد. می‌خواستم بشنوم، بشنوم و همیشه بشنوم. فقط همین را می‌خواستم! با اندوه سبک و شیرینی از واقعیت نگرانی برانگیز، دور و دورتر می‌شدم. از مسایل همین لحظه‌ای  و بی پایان. از پوچی و بی معنایی زندگی ما دور و دورتر می‌شدم.

ما با وجود فاصله ی سنی به تفاهم رسیدیم. دو نیم سال.

اما قرار معلوم، هنر قربانی می‌خواهد. از همین جاست که تعداد هنرمندان واقعی زیاد نیستند. همه که نمی‌خواهند قربانی بدهند. عده‌ای آوازخوانی ما را محکوم می‌کردند. در ابتدا فقط به کوبیدن دیوار با مشتهایشان قناعت می‌کردند. بعدها با گپ‌های عجیبشان به اتاقت می‌آمدند:

– یورا، بگیر این سیب را. و لطفن دهنت را ببند.

بعدتر با بی حیایی بیشتر:

– یورا! دهن داری؟

– من…(در حالی که سیب را تمام می‌کردی) …گیتار دارم.

– همین دیگر، دهن گیتار و دهن خودت را ببند!

عجیب نبود که نگهبان خوابگاه در چارچوب در اتاقت قرار گرفت. مرد استوار در لباس سبز نگهبانی. او گفت که فاتحه شما خوانده شده! در اینجا خوانده شده. ازین به بعد گور ترانه‌خوانی‌تان را به بیرون ببرید! بیرون ساختمان خوابگاه!

من به او پیشنهاد کردم: بیایید به صورت مسالمت آمیز به توافق برسیم. در غیر آن ما عوام‌الناس را به اعتصاب فرا می‌خوانیم… حتی می‌توانیم تظاهرات راه بیندازیم!
نگهبان خندید و در حالی که ما را از خوابگاه بیرون می‌کرد، گفت: شما می‌توانید حتی خودسوزی گروهی را در برابر خوابگاه راه بیندازید!

نشد که به صورت مسالمت آمیز به توافق برسیم. نخستین چیزی که به ذهن ما رسید این بود که به بس برقی بنشینیم. بعدش را می‌گذاریم سرنوشت تصمیم بگیرد. تقدیر تغییرپذیر نیست. هرچند معلوم است که با این بس برقی کسی ما را به «دیسنی لند» نمی‌برد. اما تا قرارگاه بس‌های برقی می‌رسیم.

در جیب‌های ما یک کپک نیست. و در این حال این زن از ما کرایه می‌خواهد.

– پول تکت را بدهید!

– ما مسافر نیستیم- این را تو به سرعت برق می‌گویی و در این حال گیتار را پیش پایت می‌گیری، گویی می‌خواهی با آن از خود دفاع کنی- ما هنرمندیم… از آن تیاتر… به این ترتیب، هموطنان، درجاهای تان محکم بنشینید!

– حالا دیگر رها کردنی نیستند! بی جهت آنها را اجازه سوار شدن دادید!

این صدای یکی از مسافران بود که بعدش فوری اعلان کرد که ما هموطن او نیستیم چون او از سرزمین دوری آنجا آمده است.

تو همان طور که نکتایی سرخ جل‌وبلی با خرگوشک‌های نقاشی شده روی آن را درست می‌کردی، گفتی: نه، برادرجان! ما همه در یک زمین زندگی می‌کنیم.

زنی که دنبال پول تکت آمده بود، گفت: بله، این حرفت راست است.

آن مسافری که ادعا داشت هموطن ما نیست، خیلی می‌خواست کار را به فحش و دشنام بکشاند. می‌خواست خشمی را که درونش انباره شده بود، بر سر کسی بیرون کند. از کجا معلوم، شاید زنش ترکش کرده. و یا حقوقش را نپرداخته‌اند. و یا هم اتفاق دیگری افتاده…. اما سخنان گرم تو بر آن جهانگرد نیز تأثیر کردند. او بود که نخستین ترانه را سفارش داد. ترانه‌ای از روزگار جوانی او. البته که بابت این سفارش پول هم پرداخت.

پس از او دیگران هم این کار را کردند.

ایستگاه آخر دور نبود. همین که ما کافه‌ای  را دیدیم، بیرون شدیم. از اثر این کنسرت کوچک، در ما حس گرسنگی عجیبی پیدا شده بود و نیز در من نیروی عجیبی بیدار شده بود که من آن را خرج پرگویی کردم. مهم نبود روی چه موضوعی گپ می‌زدم. مثلن همین که چطور آن روز صبح ورزش کردم و ماهیچه هایم را ورز دادم.

– بگیر فشار بده، اگر باورت نمی‌آید!

– این هم ماهیچه است به نظر تو؟ -تو از جیبت یک مشت اسکناس ده روبلی را که با لاستیکی کلوله شده بود، بیرون کردی و بهم نشان دادی و ادامه دادی:- این است ماهیچه ی اصلی!

ما نزدیک کافه رسیدیم که بوتلی از پنجره ی آن پرتاب شد و با سر و صدا به اسفالت اصابت کرد و شکست.

تو آهسته گفتی: بد می‌کند کسی که زیر پنجره می‌رود.

مشتریان کافه تا گلو مست بودند. فحش از هر سو می‌بارید. صدای بهم خوردن گیلاس‌ها به گوش می‌رسید. ابری از دود هوای کافه را آلوده بود. اما همراه با همه ی اینها موسیقی هم بود. دخترکی می‌خواند که نه صدا داشت و نه استعداد و نه هم هیچ چیز دیگر. آنجا بود که به ذهنم گذشت: چرا ما بچه‌های با استعداد و کاکه اینجا نخوانیم؟ به نظر می‌رسید که موسیقی استرادِ تمام دنیا دچار تحول عمیقی می‌شود همین که ما استعداد خود را آشکار کنیم. و ستاره ی جدیدی در آسمان موسیقی درخشیدن می‌گیرد! و تمام آوازخوانانِ دیگر، آوازخوانی را بس می‌کنند زیرا از رقابت با ما عاجزند. فکرهایم به شدت در حال شکلگیری و رشد بودند. سر جوانم را این فکرها به چرخش آورده بودند. من دیگر نام‌های مان را با حروف غول پیکر در پرده‌های بزرگ بزرگ تبلیغات بازرگانی می‌دیدم.

های، جوان ساده لوح! خیال پلو زدی ، نوش جانت، اما بس است. اما این طرحم واگیردار بود. با خوشبینی شروع کردم:

– من حالا اینجا برایت کاری دست و پا می‌کنم. اما پیش از آن خوب است اگر از نوشیدن دست برداری.

تو صد گرام ودکایت را نوشیدی و تا سرخ شدن صورتت مست شدی و گفتی: این ممکن نیست! اگر من نوشیدن را بس کنم از دیدن این همه بی عدالتی در دنیا دیوانه می‌شوم. فکر می‌کنم بهتر است، دایم الخمر بمانم…. اما در مورد کار، یک فکری می‌کنیم.

– خب، باشد. هر طور میل داری.

از بارمن سراغ صاحب کافه را گرفتم.

او به زنی که در نزدیکی آنجا بود، اشاره کرد.

تو در حالی که موهای سرخ رنگت را شانه می‌کردی، گفتی: حالا ببین! چنان بیخ گوشش بچسپم که حظ کنی!

ما مدت درازی را صرف کردیم تا او را قناعت دهیم که یک ترانه را، حد اقل یکی را بشنود. او روی حرف خودش ایستاده بود: وقت ندارم. بعدتر بیایید. ما هر دو به یک صدا اعلان کردیم که: زندگی کوتاهست! شاید بعدن دیر شود.

بالاخره طالع ما گل کرد. او ما را به اتاق خلوت برد تا بشنود.

– از ابتدا بگویم که این گیتارتان به هیچ دردی نمی‌خورد.

تلاش کردم وضعیت را جمع و جور کنم: ما با شما کاملن موافقیم. اما شما که حرفه ی تان را خوب می‌شناسید، احتمالن می‌توانید با همین گیتارهم سطح ما را ارزیابی کنید.

– خب، بنوازید!

ترانه‌های گوناگونی را خواندی: از خارجی گرفته تا ترانه‌های محلی روسی. بازهم دلم خواست مدام بشنوم و چشمهایم را ببندم و گوش بسپارم به موسیقی تو. دلم خواست تو جاودانه بخوانی. همان طور جاودانه که آفتاب هر روز طلوع می‌کند و بدون آن روز هم- روز نیست.

او مرا مخاطب قرار داد. مثل این که با مدیر برنامه‌های تو گپ می‌زند. با سخنان او، دوباره به زمین پایین شدم: کافی است… خوب است. اما او دندانهای پیشینش نیست. و مست هم که هست!…تیلفون تان را بگذارید. شاید برایتان زنگ بزنم.

این طوری بود که باغچه ی تو سنگباران شد. صورت تو حالتی گرفت گویی دچار عذاب ابدی است. اما به زودی این حالت از صورتت کوچید.

فوری از آنجا بیرون شدیم. در راه تلاش کردم ترا سر حال بیاورم:

– نگران نباش. تو خوشبختی به خاطر این که می‌توانی آواز بخوانی. دل من هم می‌خواست اما استعداد ندارم.- این‌ها را قسم می‌خورم که صادقانه گفته بودم- اما من در مورد تو داستان کوتاه می‌نویسم.

– دست کم می‌گیری… در مورد من باید رمان‌ها نوشته شوند.

– باشد. این اولین فصل رمان خواهد بود.

– این طوری بهتر است.

تو زیر پایت، اسفالت خاکستری را نگاه کردی تا پایت میان آب نرود، و ادامه دادی: در این صورت وعده می‌دهم ترانه‌ای  برایت هدیه کنم.

ما تصادفی به چارراه، جایی که فواره سیمین آب بود، رسیدیم. چنان غرق صحبت بودیم که متوجه نشدیم کجا آمده ایم. به سوی فواره دویدم. بر دستم که دراز شده بود، قطره‌های آب سرد می‌ریختند. آب کف کرده بود. احتمالن کسی شامپو انداخته بود. یا کدام مواد دیگر.

برنامه ی بعدی برای شب به صورت مغشوشی در ذهن ما بود. بعید نیست که در ایستگاه قطار بمانیم. ماموریت پولیس هم از امکان دور نیست. بالاخره ما شخصیت‌های قابل ملاحظه هستیم. علاوه بر اینها مست هم که هستیم. و هیچ سندی هم با خود نداریم. هرچند، هرچه باداباد! به هر صورت، اطمینان داشتم که پس از سالیان دراز این شب از حافظه‌های ما پاک نخواهد شد. شبی که همیشه راه را برای روح گناهکار و بی پناهم روشن خواهد کرد. حتی در آن دنیا نیز. البته اگر «گمرک» دنیای پس از مرگ اجازه ورود به این خاطره را بدهد. خدا کند که بدهد. فکر می‌کنم فقط به خاطر چنین لحظاتی است که می‌ارزد زندگی کرد.

اما تو با خوشحالی نیم بوتل را در آن ظرفک آهنی انداختی و بعد آن را در جیب داخل کرتی سبز نخ نمایت پنهان کردی. و گفتی: برای این که فردا سر درد نشویم. می‌دانی اگر شب حال آدم خوب باشد، مثل حالا، صبح فردا حتمی خراب است. دقیق برعکس. این اکسیوم زندگی است.

– هی، اکسیون زندگی، بهتر است بگویی شب را کجا سر کنیم؟

تو آدرسی را از بریده ی روزنامه ی پر چین و چروک نشانم دادی و گفتی: در این نزدیکی هوتل است.

دیدم که این هوتل آدرس محلی است برای جهانگردان و آنانی که دنبال سرگرمی هستند…: این که هوتل نیست.

– چه بهتر! همین وقتش است تا غم و اندوه کهنه را دور بریزیم.

ماه دیوانه‌ای می‌درخشید. باید شتاب می‌کردیم زیرا باد نافذ و شدیدی می‌وزید. از درختهای بی‌پناه و بی‌دفاع مانند آوارگان جنگ، برگهای پاییزی را می‌ریخت. زرد بودند. سرخ بودند. تک و توک سبز رنگ هم بودند. گوناگون بودند.

برگ‌ها می‌ریختند و می‌ریختند مثل این که تعهد کرده بودند برنامه‌ی ریختنشان را زودتر از موعد به انجام برسانند.

.

[پایان]

.

ویکتور اکولف در سال ۱۹۸۵ به دنیا آمد. او در دانشکده روزنامه‌نگاری دانشگاه ورونیژ و در انستیتوت ادبیات گورکی درس خواند. ازین نویسنده جوان رمان‌های کوتاهی به نام‌های «رسانه»، «پرواز با بال‌های شکسته»، «شیشه پاره‌های آرزوی اروپایی» و «فرار از بیمارستان ایدز» منتشر شده اند.

درباره‌ی نویسنده

ویکتور اکولف

بدون دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها

پرخواننده‌ترین‌ها