حمید

حمید که عکسش را اگر بگذارد اینستاگرام، یک لایک هم نمی گیرد، عاشق ژینا شده که هرکدام از عکس هایش بیش تر از هزارتا لایک می خورد و دو سه هزار فالوور دارد. 

حمید وقت و بی وقت به ژینا فکر می کند. شب ها، روزها، وقت هایی که بیدار است، وقت هایی که خوابیده.

خواب می بیند با ماشینی شاسی بلند و لوکس جلو پای ژینا ترمز کرده. ژینا که همیشه ی خدا ژست عکس گرفتن دارد، با لب هایی در حالِ سیب گفتن، سوار می شود.

حمید ماشین را که به راه می اندازد، تازه یادش می افتد جایی را بلد نیست که برود. می بیند که مقصدی در کار نیست. ماشین بی هدف جلو می رود، بر می گردد از ژینا نظر بخواهد، ژینا نیست، به جایش ارمیا کوچولو نشسته، پسرِ دختر خاله یِ حمید که با اشتها بستنی می خورد.

حمید که پاک گیج شده، ارمیا را از ماشینِ در حال حرکت، پایین می اندازد. یکهو خودش را هم پیاده می بیند. بدون ژینا، بدون ماشین، وسط برهوتی بی سر و ته!

چشم هایش را می مالد، صبح شده. به آشپزخانه می رود. مادرش تا کمر رفته توی یخچال. پدرش از راه می رسد و مادر را که در آن وضعیت می بیند، می رود نیم دیگر مادر را هم می اندازد توی یخچال، در را محکم می بندد.

حمید بیرون می آید از آشپزخانه، ذهنش درگیر ژینا است، نمی تواند به چیز دیگری فکر کند. ژینا همین لحظه توی اینستا با پسری آشنا می شود که فیتنس کار است، هر کدام از عکس هایش بیش تر از هزارتا لایک خورده.

باهم قرار می گذارند، توی کافه ای که بوی قهوه و طالبی می دهد. حمید که مدام مراقب ژیناست و همه جا دنبالش می رود، وقتی می فهمد توی کافه چه خبر است، با لب و لوچه ی آویزان بر می گردد.

می رود پیش تنها دوستش که دارد با موتورش ور می رود. همه چیز را به او می گوید، می گوید که چقدر دلش شکسته و غمگین است، دوستش می گوید: چرا نمیای مسجد؟

حمید می گوید پاک ناامید شده، ولی نمی تواند از ژینا دل بکند. دوستش می گوید: چرا نمیای مسجد؟

حمید می گوید ژینا را خیلی می خواهد، نمی داند باید چکار کند!

دوستش جواب می دهد: چرا نمیای مسجد؟

حمید بلند می شود می رود، اما نه به مسجد! به خانه که می رسد، بی معطلی می رود سروقت یخچال. مادرش هنوز آن جاست، انگار دنبال چیزی می گردد. حمید سس مایونز  و کالباس بر می دارد. قبل از آن که در را ببندد، می پرسد: نمی خوای بیای بیرون؟

مادرش که قوزکرده نشسته، جواب می دهد: اون بیرون خبریه؟

-سردت نیست اینجا؟

-نه اندازه ی اون بیرون!

حمید سر در نمی آورد مادرش از چه حرف می زند، در یخچال را می بندد. می نشیند به خوردن کالباس همراه یک عالمه سس مایونز. هروقت حسابی کلافه و دلتنگ می شود، همین کار را می کند. برای همین صورتش پر از جوش های بزرگ صورتی و قرمز شده.

نمی تواند از فکر ژینا بیرون بیاید، تصویر آن پسر خوش تیپ بدن ساز هم اضافه شده، این بیش تر اذیتش می کند.

جلوی آینه بدن خودش را برانداز می کند. جز صورت پف کرده اش که شبیه کیکی کشمشی است، بقیه ی بدنش آب رفته!

به جای شمردن پَک های شکم، پکِ دنده های لاغرش را می شمارد که از زیر پوست رنگ پریده اش بیرون زده اند.

با این حال نمی تواند به ژینا فکر نکند، فکر و ذکرش شده او.

چیزی نمی گذرد که دیگر کسی مادر را توی یخچال نمی بیند، توی آشپزخانه هم نیست. یک روز پدر می گوید: احمقا! مادرتون اینجاست.

به پاکت شیرِ توی یخچال اشاره می کند: خودشه، اینجاست!

آن را تا ته، سر می کشد و پاکتِ خالیِ شیر را سر جایش می گذارد.

پاکتِ خالی شیر برای همیشه آن جا، توی یخچال می ماند، حتی وقتی که بوی ترشیدگی اش همه جا را بر می دارد. کسی دلش نمی خواهد داوطلبِ دور انداختنِ مادر شود.

حمید به یاد می آورد وقتی بچه بوده، مادر برایش آبنبات شیبابا می خریده، طعم شان را دوست نداشته، ولی از رنگ و شکل شان خوشش می آمده.

اما او که فرصت فکر کردن به چیزهای دیگر را ندارد، بر می گردد به ژینا، به لب هایش که سیب ترش و ملسی است.

خواهر حمید، جای مادر را توی آشپزخانه پر می کند. پدر همچنان توی آشپزخانه سرک می کشد تا یخچال یا قابلمه ی روی اجاق را با کسی پر کند!

خواهر حمید که دلش یک زندگی بهتر می خواهد، درهای قلبش را به روی پسرها باز می کند. پسرها هم با آغوش باز او را می پذیرند.

آن ها می آیند، می روند، می اندیشند که شاید خواب بوده اند. شاید خواب بوده اند ولی شکمِ خواهرِ حمید در بیداری بالا می آید. او که فکر می کند حالا فرصت خوبی است تا به چیزی که می خواسته، برسد، به یکی از پسرها، خنگ ترین و دست و پا چلفتی ترین شان گیر می دهد که پدر بچه است، باید با هم ازدواج کنند. با هم ازدواج می کنند.

حمید این روزها ژینا را با پسر دیگری می بیند. پسری که موهای فرفری دارد، عینک اِتینای قاب چوبی درشت روی صورت کوچکش می گذارد.

آن ها را می بیند که با هم بستنی می خورند، گپ می زنند، دست های همدیگر را می گیرند. حمید نگاه می کند، گاهی به گریه می افتد، گاهی بلند بلند می خندد.

یک روز به سرش می زند برای ژینا نامه بنویسد. چیزی توی سرش نیست، دست به دامن کتاب های درسی اش می شود. اولین نامه را می نویسد. از روی کتاب ادبیات فارسی سال چهارم.

“نخستین بار گفتش کز کجایی؟

بگفت از دار ملک آشنایی

بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند؟

بگفت انده خرند و جان فروشند”

شعر را تا آخر روی یک برگه می نویسد، با دست خطی که خودش هم از خواندنش عاجز است!

با هزار دوز و کلک آن را توی کیف مدرسه ی ژینا می اندازد.

نامه ی دوم را هم می نویسد، نامه ی سوم را هم، نامه ی چهارم، پنجم، ششم.. همین طور نامه می نویسد. آن ها را لای در خانه شان، توی ماشین، کیسه زباله ی دم در، کیف، کفش، لباس، همه جا می چپاند.

آخر سر خانواده ی ژینا خانه را می فروشند، از آن محله می روند. چون چاه مستراح شان دائم کیپ می شده.

حمید که پاک دمغ شده، همان طور که گاز می زند به ساندویچ کالباسش با سس مایونز فراوان، می رود سراغ تنها دوستش که دارد با موتورش ور می رود. حمید از پریشانی اش می گوید، از ژینا که دیگر نیست. دوستش جواب می دهد: چرا نمیای مسجد؟

حمید از تنهایی اش می گوید، از بیچارگی اش، دوستش جواب می دهد: چرا نمیای مسجد؟

حمید بلند می شود می رود، به مسجد. مدتی بعد طلبه می شود. هشت نُه سال به ژینا، گاهی هم به خدا فکر می کند، آخرسر مُعَمَم می شود، بر می گردد به محله و خانه ی پدری.

خانه ای را که قبلاً خانواده ی ژینا می نشست، حالا دخترخاله ی حمید و پسرش ارمیا توی آن زندگی می کنند. حمید بیش تر وقت ها ارمیا را می بیند. ارمیا حالا دوازده سیزده ساله شده، لب هایش همیشه ی خدا در حالِ سیب گفتن است.

حمید، ارمیا را که روی زانوهایش می نشاند، به ژینا فکر می کند. زیرلب می گوید: اِنَ الأَبرارَ لَفی نَعیم.

وقت هایی که دخترخاله را روی زانو می نشاند هم به ژینا فکر می کند. زیر لب مدام می گوید: رَبَنا لا تُؤاخِذنا اِن نَسینا أو أخطَأنا.

درست همین وقت ها، یعنی سال ۱۴۰۴، قانونی تصویب می شود که می گوید همه ی مردم مجرم و گناهکارند، مگر آن که خلافش ثابت شود. دستگاه قضایی که حسابی سرش شلوغ شده، چرا که تعداد متهمان و پرونده ها چند میلیون برابرِ تعداد قاضی هاست، از افراد مورد اعتمادش دعوت به همکاری می کند.

حمید و دوستش قاضی می شوند.

ژینا همراه دو تا بچه اش به محله بر می گردد. شوهرش که نمایشگاه اتومبیل داشته، به خاطر حمایت از گروهک های سیاسیِ منحرف اعدام شده!

حمید دست مهر روی سر بچه های ژینا می کشد. ژینا را روی زانوهایش می نشاند و به چیزی فکر نمی کند. زیرلب مدام می گوید: هذا مِن فضلِ ربی.

حمید هر روز مشغول قضاوت است. هر روز حکم اعدام چند نفر را صادر می کند که بیش ترشان موهای فرفری دارند، یا بدن های ورزیده یا عینک یا همه ی این ها را با هم.

هر روز به مسجد می رود. روی منبر همان طور که دست های سرخ و سفیدش را آرام روی زانوها می کوبد، می گوید: یُضِلُ بِهِ کَثیراً وَ یَهدی بِهِ کَثیراً وَ ما یُضِلُ بِهِ اِلَّا الفاسِقین.

یک روز غروب، همان طور که خورشید پایین می رود، ژینا همراهِ چادرِ سیاهش از کوچه پس کوچه ها پایین می رود، دیگر هیچ وقت بالا نمی آید.

بچه هایش با حمید تنها می مانند. حمید نمی تواند حکم اعدام بچه ها را صادر کند، آن ها را به کانون اصلاح و تربیت می فرستد تا به سن قانونی برای مُردن برسند.

حمید تا آخر عمر بیش تر از هزار نفر را روی زانوهایش می نشاند، به ژینا، ارمیا، گاهی هم به خدا فکر می کند. تا آن موقع حکم مرگ بیش تر از هزار نفر را صادر می کند، دو سه هزار پرونده ی در دست اجرا هم دارد.

درباره‌ی نویسنده

حسین فلاحی

کورد است و در ایران زندگی می‌کند. علاقه‌مند ادبیات فارسی و نوشتن است و به زبان فارسی داستان کوتاه می‌نویسد.

۱۴ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • قبل از اظهار فضل باید بگویم خسته نباشید و دست مریزاد/ از یک لحاظ داستان شما را تحسین و از یک جنبه انتقاد دارم
    برداشت من از داستانتون
    الف- حمید نماد ایرانه- پدر حمید رئیس حکومت و خواهر و ژینا و دختر خاله طیفهای مختلف مردم با گرایشهای نووین و مادر حمید مام میهن هستش. بچه ها هم نسل آینده ما هستن. حکومت سرد و ناراضی که پدر صاحب مام میهنو دراورده. ادمای بالا شهری و پایین شهری و متوسط (بترتیب ژینا و دخنر خاله و خواهر حمید) هر کدام یه سبک مخصوص بخود دارن ولی نتیجه یکسان و نتیجه در نهایت گریبان ایران رو میگره. هرکی هر کاری می کنه چه خوب و چه بد به مام میهن توجهی نداره. و میهن که می تونه غیر از مردم محیط زیست و منابع طبیعی ما هم باشه داره نابود میشه.
    سال ۱۴۰۴ افق آینده ایران نووین است که در آن موقع حکومت بدست نسل بعد میافته ولی انها هم هنوز از قوانین ۵۰ سال پیش استفاده می کنن. پس اون افق هم تاریکه. دروغ و ظاهر بینی و نارو و خیانیت بی عاطفه بودن کار عادیمون شده. ئ هر کاری هم که بکنیم مقصرش حکومت هستش.
    اگه روی شخصیت حمید بیشتر کار می کردید و همچنین برای خواهر حمید و دختر خالش نام انتخاب می کردید با توجه روند داستان بهتر میشد.
    یه سری از جملاتتون اضافی بود (در حد یکی دو جمله) چند بار روی یک موضوع تاکید کردید.
    روند داستانتون مستقیم نبود و با فراز و فرودهایی همراه بود و این امر بعضی جاها تعلیق و ضعیف می کرد ولی کشش داستان باندازه کافی بود که دیده نشه. نومدرن گرایی رو با اوردن شعر و آیه و بسیاری از اصطلاحات جدید رعایت کردید و در کل نثرتون عالی بود.
    یکی دو مورد با زرنگی و بازی با کلمات به ضرب المثلهای عامیانه و رایج اشارهکردید که جالب بود برام مثلن:
    (واسه یه لیوان شیر که آدم نمیره یه گاو بخره).
    اوج داستانتون دو جا بود (موقعی که خواهر بجای مادر در اشپزخونه بود و یکی هم موقعی که حمید به مسند قضاوت نشست).
    این دو جا عمق شکاف میان مردم و حکومت رو بیان می کنه.
    یجایی گفتید یه چیزایی رو بزاره تو یخچال یه چیزایی رو بریز تو قابلمه (اینم از اون جاهایی بود که کیف کردم) یعنی حکومت با سرد کردن آدمای داغ و داغ کردن آدمای سرد بجای حل مساله اختلاف جنسیتی سعی در پاک کردن صورت مساله داره. نگاه تبعیض امیز جنسیتی رو خوب بیان کردید.
    اینها اغلب زاویه پنهان داستان شما بود که اگه کسی اونا رو در نظر نگیره فکر می کنه شما سی چهل تا جمله خوب و بی ربط رو کنار هم گذاشتین با یه موضوع نخ نما شده که بگید داستان تون دارای نگاه اگوسنتری و نوپست مدرنه. بخاطر ریسکی که کردین کارتون قابل تقدیره
    یه ایراد کوچیک هم که دیدم یکی دو مورد داوری کردید و به من خواننده جهت دادید اونجا همون یکی دو جمله اضافی شما بود که به نظرم اگه اونا نباشن داستانتون وسطش سکته نمیزنه و خواننده تا انتها توی اوج نعلیق نگه می داره و بیشتر سوپرایز میشه در پایان کار.
    در مجموع داستانتون و نثرتون عالی بود و دستتون درد نکنه لذت بردم.
    اون تحلیل منو هم جدی نگیرید. همینجوری خودم با متن داستانتون بازی کردم.
    خودم هم یه داستان نوشتم البته فک نکنم چاپ بشه ولی اگه چاپ شد میخوام تلافی بکنید.
    امیدوارم داستانهای بعدی شما رو هم بخونم و لذت ببرم
    ممنون که می نویسید و می خوانید و منو هم تشویق به خوندن می کنید. با سپاس فراوان . جهان

    • واقعاً سپاسگزارم بابت وقتی که گذاشتین و نگاه دقیق و موشکافانه تون.
      حتماً هنگام بازنویسی، نقد و پیشنهادهای ارزنده ی شما رو مدنظر خواهم داشت.
      خیلی خوشحال می شم که بتونم داستان تون رو بخونم و منتظر نشر اون هستم.
      باز هم ممنون، زنده باشید.

  • تا به این جا بهترین داستانی که در نبشت خوندم. اگرچه یک بار نوشتن چنین اثری به خودی خود جذاب هست، اما مهمتر و جذاب تر از اون، تکرار همین کیفیت و ساختار نوشتاری در داستان های آینده نویسنده هست که امیدوارم اتفاق بیفتن.

    • نظر لطف تونه.
      راستش این اولین داستانیه که در این سبک و سیاق نوشتم، داستان های دیگه م فرم و محتوای کاملاً متفاوتی دارن اما سعی می کنم که این روند رو ادامه بدم و باز هم با این ساختار تازه خودم رو به چالش بکشم.

  • به نظرم تا تموم شدن داستان مسیر عجیب و خیال برانگیزی رو طی کردیم و من خودم بعضی جاها گیج شدم که جالب هم بود با این حال نویسنده تو بعضی قسمت ها خیلی خوب عمل کرده مثل شروع داستان که بی مقدمه خواننده رو جذب میکنه.

  • نمیدانم چه بگویم ، گاهی خیلی کوچه بازاری شبیه داستان های عامه پسند به نظرمی آید ولی بعضی قسمت های خوب اش خوشبختانه این نظررا نقض می کنه . به هرحال زنده باشی

  • داستان عجیبی بود. یه جورایی فانتزی جالبی داشت که گاهی خشن می شد و گاهی خیلی رمانتیک. خیلی متفاوت تر از داستان هایی بود که تا الان خوندم و توی ذهنم موند؛ به نظرم از این لحاظ خیلی خوبه.