عشق حاجی

از افتخارات حاجی یکی هم این بود که هیچ وقت به دست خود رشوه نداده بود و بسیار دوست داشت این موضوع را گاه و بیگاه به رخ شرکاء و رقبا و مشتری‌هایش بکشاند و زیرکانه متقاعدشان کند که با او معامله کنند، غل و غشی در کار نخواهد بود. حرف کوچکی نبود. درست است که دروغ استخوان ندارد که گلوی کسی را بخراشد، اما اینکه کسی چشم در چشم دیگران ادعایی به این بزرگی بکند، به این معناست که یا دروغگویی بزرگتر از دیگران است یا این‌که بدون تردید آدم صادقی باید باشد. به حاجی، با آن ریش تروتمیز و صورت نورانی و تسبیح شاه‌مقصودی‌اش طبیعتا نمی‌خورد که اولی باشد و حاجی این را می‌دانست. واقعیت هم این بود که دروغ نمی‌گفت. حاجی هیچ وقت به دست خودش به کسی رشوه نداده بود. هرچند این نیز واقعیت داشت که حتی اگر با طی مراحل قانونی در مناقصه یا مزایده‌ای برنده می‌شد، ناممکن بود بدون چرب کردن سبیل چند نفر قراردادی امضاء شود. ولی حاجی این موضوعات خورد و کوچک را می‌گذاشت به عهده صوفی‌حلیم، میرزای کارکشته و مورد اعتمادش که وظیفه‌اش این بود که هر طوری شده اسناد قرارداد را بیاورد که حاجی امضایش کند. اینکه صوفی‌حلیم چقدر مایه می‌گذاشت، دخلی به حاجی نداشت و نمی‌خواست حتی بداند به کی چقدر رشوه داده است.

اما حالا که با سلطان‌آغا روبروی مردک امریکایی، میستر تیموتی، و مترجمش نشسته بود، این تشویش که راهی جز آلوده کردن دستش به رشوه ندارد، فکرش را مصروف کرده بود.  مترجم، از آن جوانک‌های مزلف بود که زیرابروهایشان را برمی‌داشتند و موهایشان مثل یال اسب از پیشانی‌شان آویزان بود. اگر به حاجی می‌بود از خیر کل قرارداد به این دلیل می‌گذشت که نمی‌خواست یکصدهزار دالر پول بی‌زبان را بدهد به چنین موجودی که سرتاپایش به ده دالر نمی‌ارزید. اما گپ سر سه میلیون دالر سود بود که پنجاه درصدش به حاجی می‌رسید. به جز آن، مترجم – راست و دروغش به گردن خودش – به سلطان‌آغا گفته بود که دو هزار دالر بیشتر به او نمی‌رسد و باقی می‌رفت برای دو سه نفر دیگر در پشت پرده، از جمله همین مردک آمریکایی که داشت با آب و تاب جزییات و شرایط قرارداد را توضیح می‌داد و لبخند‌های بیجا می‌زد. چهره معصومی داشت؛ با آن صورت سرخ لبویی‌ و چشم‌های سبز و موهای کوتاه خرمایی، به او نمی‌خورد که اهل حرامزادگی و رشوه باشد. شاید هم مترجم به سلطان آغا دروغ گفته بود. خدا بهتر می‌دانست. ولی در کل فرقی به حال حاجی نمی‌کرد که کی چقدر می‌گیرد. در حال حاضر، چیزی که ذهنش را تا حدی می‌آزرد این بود که برای اولین بار باید با دست خودش به کسی رشوه می‌داد. به دلایل اداری، اصرار حاجی که صوفی‌حلیم را به جای خودش بفرستد، قبول نشده بود و خودش باید می‌آمد. مترجم هم هر دوپا را در یک کفش کرده و پیغام داده بود که پول‌چای را بلافاصله بعد از امضاء قرارداد باید بدهند.

میستر تیموتی که از پشت میز بلند شد، حاجی هم به تبعیت از سلطان‌آغا از چوکی‌اش برخاست و دستش را روی سینه‌اش گذاشت و بعد که دید میستر تیموتی دستش را به طرفش دراز کرد، با دستپاچگی دست مرد امریکایی را فشرد و گفت: «تنک یو، میستر تیموتی.»

مرد لبخند ملیحی زد و پاسخ داد: «نو، تنک‌یو، هاژی صاحاب!»

مترجم گفت: «می‌گوید، تشکر، حاجی صاحب!»

حاجی سرش را تکان داد و تا وقتی مرد امریکایی از اتاق خارج نشد، همان‌طور دست به سینه ایستاد. مترجم دسته‌ای کاغذ تایپ شده را که مرد امریکایی با خودش آورده بود و گهگاهی از روی آن می‌خواند، ورق زد تا رسید به صفحه آخر و قلم خود را به سمت سلطان‌آغا گرفت: «بفرمایید، اینجا و اینجا!»

سلطان‌آغا امضاء کرد و قلم را داد به دست حاجی که او هم امضا کند. مترجم‌ کاغذها را دسته کرد و با دقت لای دوسیه گذاشت و بعد با لبخندی به هر دو نفر خیره شد. اینجا بود که حاجی فکری به ذهنش رسید. فورا واسکتش را – که در جیب‌های آن پنج دسته ده‌هزاری دالر بود – از جانش کشید و آن را روی زانوهای سلطان‌آغا ماند.

«آغاصاحب، شما ادامه بدهید، من یک وضو تازه می‌کنم.»

مترجم تشناب را در راهرو نشان داد و حاجی به قدر پانزده دقیقه روی کمود نشست و بعد هم دست و صورتش را آبی زد و وقتی برگشت از صورت بشاش مترجم و طرز لم دادن سلطان‌آغا روی کـَوچ گوشه‌ی اتاق حدس زد که معامله تمام شده است. نفس راحتی کشید و واسکتش را که شریکش با لبخند پیروزمندانه‌ای به سمتش دراز کرده بود، پوشید.

حاجی ترجیح می‌داد تنها کار کند اما حجم محموله‌هایی که باید از بندر تورخم به پایگاه‌های نیروهای خارجی در قندهار و بلخ و هرات انتقال می‌یافت، بیشتر از ظرفیت کمپانی ترانسپورتی حاجی بود و با بی‌میلی پذیرفته بود که با وجود آزردگی از شریک قدیمی و رقیب فعلی‌اش مشترکا این پروژه را عملی کنند.

سلطان‌آغا گهگاهی در جمع کنایه‌هایی می‌زد که مثل خنجری به قلب حاجی می‌خلید و جوابی هم نداشت که بدهد، بخصوص وقتی سلطان‌آغا در ظاهر در مقام تحسین یادآوری می‌کرد که بیست  سال پیش حاجی راننده‌ی یکی از صدها لاری شرکت سلطان ترانسپورت بوده و دو سال بعد از رفتن طالبان به یـُمن سخت‌کوشی و صداقتش خودش صاحب یک شرکت ترانسپورتی شده بود. حاجی البته می‌دانست کجای رقیبش می‌سوزد؛ سه سال پیش سلطان‌‌آغا قطعه‌ی زمینی در منطقه شیرپور را به حساب طلب یک میلیون دالری حاجی از یک قرارداد ترانسپورتی مشترک رسما به نام او کرده بود و ظرف کمتر از یک‌سال قیمت آن زمین دوبرابر شد.

خانه‌های این محله به خاطر معماری عجیب و پرزرق برق و رنگ‌های شادشان مضمون جوک‌های زیادی بود و خانه‌ای که حاجی در آن زمین ساخت هم چیزی از زرق و برق کم نداشت؛ نمای آن ترکیبی بود از قطعات بزرگ شیشه‌ به رنگ زمرد و سنگ مرمر سفید و خانه مثل نگین رنگینی در حصار دیوارهای کانکریتی مجهز به نرده‌ حفاظتی – که شبیه ردیفی طولانی از سرنیز‌ه تفنگ‌های قدیمی بود – قرار داشت. خانه هشت اتاق خواب داشت با دو نشیمن بزرگ، دو آشپزخانه، چهار تشناب، یک برنده بزرگ با شش ستون قطور ساخته شده از جنس گرانیت صورتی و حالا بیشتر از دوازده میلیون دالر می‌ارزید. این‌گونه بود که حاجی شد یکی از معدود آدم‌های خوش‌شانسی که صاحب ملکی در شیرپور شده بودند، بدون آنکه جزو جنگ‌سالارهای ریش‌دراز، قاچاقچی‌ها مواد مخدر و تکنوکرات‌های طرفدار دموکراسی و یا وزیر و وکیل باشند.

سلطان‌آغا اول با چرب‌زبانی و حیله‌گری و بعد هم با توسل به قضا و محکمه زور خود را زده بود که خانه را از چنگ حاجی بیرون کند، ولی حاجی از میدان به‌در نرفت و هر چند حق با او بود، اما صوفی‌حلیم دو لک دالر خرج ثارنوال و قاضی و پولیس کرد تا محکمه قضیه را به نفع حاجی فیصله داد. این موضوع باعث شد حاجی و شریک قدیمی‌اش مدتی از هم آزرده باشند، هرچند سلام و علیک‌شان را حفظ کرده بودند، چون هر دو می‌دانستند دشمنی به نفع‌شان نیست.

از اداره خارجی که بیرون آمدند، حاجی اصرار سلطان‌آغا برای صرف نان چاشت با او را نپذیرفت و بعد از صحبت مختصری درباره اجرای قرارداد از او خداحافظی کرد و به طرف قرار بعدی خود را افتاد.

پشت دروازه آبی دفتر برنامه غذایی جهان پهره‌دار پیر از کیوسک چوبی‌اش بیرون آمد و با لبخند متملقانه‌ای احوال‌پرسی مفصل و گرمی کرد. حاجی  با او دست داد و همزمان چند تا اسکناس له شده در مشتش گذاشت.  پیرمرد با نگاهی حاکی از حق‌شناسی چند لحظه دست راستش را روی سینه‌اش قرار داد و بعد میله‌ای را که در انتهای آن یک آینه نصب شده بود، زیر موتر لندکروزر حاجی نگه‌داشت و سرسرکی آن را دوره زد.

منشی اداره، خانم شکریه، که زنی مسن با حجابی سیاه بود، چای تعارف کرد. حاجی با متانت تشکر کرد و گفت که قبلا صرف شده و خانم شکریه وارد اتاقی شد و لحظه‌ای بعد با زن جوانی برگشت.  زن مقبول و خندان بود، قطیفه‌ای به رنگ سفید و مانتوی قهوه‌ای روشن روی شلوار تنگ آبی پوشیده بود و کفش‌های پاشنه بلندی به رنج سرخ – همرنگ لاک ناخن‌هایش – به پا داشت.

«بفرمایید، حاجی صاحب، بسیار خوش‌ آمدید. من تهمینه هستم.»‌

چند لحظه طول کشید که حاجی خود را جمع و جور کند و دست زن جوان را که به سمتش دراز کرده بود، بفشارد. تهمینه او را به داخل اتاق هدایت کرد و حاجی روی چوکی مقابل میز زن نشست.

«سعادت صاحب، تشریف ندارند؟»

«نی، حاجی‌ صاحب، آقای سعادت دیگر اینجا کار نمی‌کنند- (زن از روی میز دوسیه‌ای را برداشت و بازش کرد) اما قبل از رفتن اسناد شرکت شما را به من تحویل دادند.»

حاجی در ده‌دقیقه‌ای که تهمینه درباره مناقصه انتقال گندم به بدخشان حرف می‌زد، محو لب‌های سرخ و دندان‌های سفید تهمینه بود. در شصت سال زندگی‌اش دندان به آن قشنگی ندیده بود، و هیچ‌وقت هم یادش نمی‌آمد که دندان‌های ریز و زردش تا آن‌روز به او احساس خودکم‌بینی داده باشد. حالا دستش را متفکرانه روی دهانش قرار داده بود، تا هرازگاهی که مجبور می‌شد حرفی بزند، دندان‌هایش نمایان نشود.

چند روزی طول کشید تا حاجی متوجه شد که چهره تهمینه از ذهنش خارج نمی‌شود. طبق روال، به دفترش رفت و آمد می‌کرد، با مشتر‌ی و راننده و مکانیک سروکله‌ می‌زد، به اداره‌ها و شرکت‌های مختلف تلفن می‌کرد و با زبانی چرب به آن‌ها اطمینان می‌داد که محموله‌های‌شان به زود خواهد رسید و بابه‌علی هم پی‌در‌پی برایش چای می‌ریخت. اما وقتی به خود می‌آمد متوجه می‌شد که تهمینه، خندان و بشاش، با آن قطیفه سفید و لباس قهوه و کفش‌های سرخ پاشنه بلند، همچنان در ذهنش است. چندباری بر شیطان لعنت فرستاد، اما ته دل چندان هم از این حس ناراضی نبود. دو هفته بعد، وقتی صوفی‌حلیم فرم‌های تکمیل‌شده مناقصه را برای امضاء پیشش آورد که بعد بدهد به بابه‌علی، پیاده شرکت که به اداره ملل متحد برساند، حاجی کاغذها را امضاء کرد و گفت خودش آن‌ها را روز بعد تحویل خواهد داد. صوفی‌حلیم نگاهی با تردید به او انداخت، اما چیزی نگفت و منتظر ماند که حاجی اگر حرف دیگری ندارد، رخصتش کند.

«صوفی‌صاحب، کدام تا را یافتی که غم این قرارداد را بخورد؟»

«به زور خدا، حاجی‌صاحب، گپ خلاص است. یک کارچلان پخته یافتم.»

حاجی سری تکان داد: «مقصد نشود که کاغذبازی بیجا کنیم و قرارداد را به کسی دیگر بدهند.»

«بی‌غم باش، حاجی صاحب. گپ خلاص است.»

حاجی هرچند علاقه‌ای نداشت که جزییات را بداند اما کنجکاو شده بود که بداند این کارچلان پخته کیست.

صوفی‌حلیم پا به پا کرد و پرسید: «کدام امر دیگر نیست؟»

«زن است یا مرد؟»

صوفی‌حلیم منگ نگاهش کرد. حاجی دوباره پرسید: «کارچلان را می‌گویم. زن است یا مرد؟»

صوفی حلیم دستی به ریش نسبتا بلندش کشید و با خنده گفت: «زن و کارچلانی، حاجی‌صاحب؟ خواب دیدی، خیر باشد.»

«صحیح! همین‌قدر می‌خواستم بدانم.»

صبح روز بعد، حاجی با شور عشق در سر – چیزی شبیه ملودی ترانه «موسم هی عاشقانا» – از خواب برخاست. نماز را که خواند، دریشی‌ سیاهی را که دو سال پیش خریده بود و هیچ وقت پیش نیامده بود که بپوشد، به تن کرد و رفت روبروی آینه قدنما ایستاد. تصمیم گرفته بود برای اولین بار لباس معمولش را، که عبارت بود از یک جلیقه تیره رنگ از پارچه تویید انگلیسی، پیراهن و تنبان افغانی و لونگی ابریشمی طوسی و سفیدش با صندل‌های لاهوری از چرم اعلا، کنار بگذارد.  کمی خود را خم و راست کرد اما کورتی به جانش تنگ بود. شلوار هم احساس چندان خوشایندی نداشت. گذشته از آن، قدش کوتاه‌تر جلوه می‌کرد  و از آنجا که حاجی هیچ‌وقت بدون کلاه یا دستار نبود، حالا سرکچلش به او احساس برهنگی می‌داد.

با انگشتانش ریش جوگندمی‌اش را شانه زد و همزمان به این فکر کرد که آیا تراشیدن ریش او را جوانتر، به عبارت دیگر، کمتر پیر، نشان نخواهد داد. به پهلو ایستاد و به قامت خودش در آینه نگاه کرد. با آن شکم آماسیده و بزرگ شبیه مثلث منفرجه‌ای شده بود که روی یکی از زاویه‌هایش ایستاده باشد. کمی دلخور شد و شانه‌های قوز کرده‌اش را راست کرد، اما برخلاف انتظارش، این کار شکمش را برجسته‌تر ساخت.

وقتی پشت فرمان موتر لندکروزرش نشست، به یاد سلطان‌آغا افتاد. با خود حساب کرد که نه سلطان قدوقامت بهتری از او دارد و نه هم او بیشتر از رقیبش کچل است. با وجود این، سلطان‌آغا اخیرا تجدید فراش کرده بود و حاجی شنیده بود که زن جدیدش بیست ساله است. حاجی و زنش، زینت‌گل، به عروسی،که در یک تالار مجلل متعلق به یک هتل پنج‌ ستاره در کابل در دو محفل مردانه و زنانه برگزار شد، دعوت شده بودند. در راه بازگشت به خانه، زینت‌گل طعنه‌هایش را با کنایه همیشگی‌اش آغاز کرد: «چرا شما مردها تا تنبان‌تان دو تا می‌شود، به فکر زن دوم می‌افتید؟» زینت‌گل که طبیعتا عروس را دیده بود، حرفی از سن و سالش  نزد، اما طعنه‌های نیش‌دارتر از معمولش به سلطان‌ آغا، حاجی را تقریبا مطمئن ساخت که شایعه بیست ساله بودن عروس حقیقت دارد. یک هفته بعد از عروسی، حاجی سلطان‌آغا را با ریش کاملا تراشیده و سبیل‌های کلفت رنگ‌کرده در رستوران هرات دید. سلطان‌آغا،‌ کم از کم پانزده سال جوانتر از سنش به نظر می‌رسید. هر دو طبق معمول به هم پرزه‌پرانی کردند و از آن روز به بعد حس رقابت حاجی با سلطان‌آغا با رشکی جان‌سوز آمیخته شد.

پشت دروازه اداره ملل متحد حاجی بعد از خوش و بش کوتاهی با نگهبان پیر، موترش را در پارکینگ اداره توقف داد و قبل از اینکه از موتر خارج شود، داخل بینی، گوشه‌ چشم‌ها و ریشش را در آینه راهنما وارسی کرد و بعد به طرف پله‌های دفتر به راه افتاد.

منشی دفتر، خانم شکریه، در حالی که به وضوح سعی می‌کرد به کت و شلواره حاجی نگاه نکند، با او احوالپرسی کرد و بعد پرسید آیا چای میل دارد یا نه. حاجی تشکر کرد و منشی از او خواست چند دقیقه‌ای انتظار بکشد و خودش وارد اتاق تهمینه شد و در را بست.

حاجی روی یک صندلی، روبروی دفتر تهمینه نشست. تصور آنکه زنی که دلش را برده، پشت در روبرویش بود، حسی نشئه‌گونه به او می‌داد. در دو هفته گذشته چندبار تهمینه را در لباس‌های سنتی افغانی تجسم کرده بود: پیراهن کمرچین بلند با قطیفه‌ی بزرگ جیفون و شلوار ابریشمی سفید که تا زانو با خامک‌دوزی هراتی تزیین شده بود. البته لازم نبود تهمینه کفش‌هایش را عوض کند. همان کفش‌های سرخ پاشنه بلند عالی بود. حاجی هربار این تصویر را تجسم می‌کرد، آب در دهانش جمع می‌شد.

نوک مثلثی دستمالی را که جیب روی سینه کتش دوخته شده بود، داخل جیب فرو کرد و یک لحظه پشیمان شد که دریشی پوشیده بود. نگران بود که لباس جدیدش او را متظاهر و سطحی نشان دهد. جای شکر داشت که در مقابل وسوسه کراوات زدن مقاومت کرد هرچند نتوانست خود را از شر دستمال همرنگ کراوات جیب کت خلاص کند.

خانم شکریه که در را باز کرد، حاجی فورا از ور رفتن با دستمال روی جیب کتش دست برداشت و بعد آن اتفاق ناگوار رخ داد. در کسری از ثانیه، از لای در نیمه‌باز دفتر تهمینه، چشم حاجی به صحنه‌ای افتاد که خشکش زد؛ پسر جوان لاغری، در شلوار چسپان و کفش‌های نوک تیز که به صورت قابل‌توجهی دراز بودند، نوک بینی تهمینه را کشید. او جیغ کوتاهی کشید و با دست روی دست جوانک زد. واقعیت این بود که اگر وقتی که آن پسرک از اتاق تهمینه خوش و خندان بیرون آمد، حاجی در شوک به سر نمی‌برد، قطعا سیلی آبداری بیخ گوشش و لگدی هم به عقبش می‌زد. مردک بادسر! خودش را چی فکر کرده که با یک زن محترم از این شوخی‌ها می‌کند.

«حاجی صاحب، بفرمایید.»

صدای دل‌نواز تهمینه او را به خود آورد. وقتی از جا بلند شد، سرش دور خورد، اما بر خود حاکم شد و روی صندلی روبروی میز کار تهمینه نشست. با قیافه‌ای جدی، سعی کرد ذهنش را متوجه حرفهای تهمینه کند که بریده بریده به گوشش می‌رسید. آنچه فهمید این بود که هنینگ شارف، رئیس آلمانی دفتر ناخوش بوده و روند مناقصه پروژه کمی طولانی‌تر از معمول خواهد شد.

حاجی فورم‌های امضاء شده مناقصه را از بکس چرمی‌اش بیرون آورد و به تهمینه داد. او نگاهی مختصر به آن‌ها انداخت و بعد از دوسیه دیگری چند کاغذ دیگر بیرون آورد و روبروی حاجی قرار داد: «می‌بخشید که کاغذبازی‌های ما تمامی ندارد ولی این دو فورم هم لازم است که پر شود و اگر ممکن باشد برایتان که تا روز پنج‌شنبه برگردانیدشان، بسیار خوب خواهد شد.  نتیجه مناقصه را یک هفته تا ده روز بعد به شما اطلاع خواهم داد.»

حاجی بی‌اختیار و فقط برای آنکه حرفی گفته باشد، تکرار کرد: «پنج‌شنبه.»

«بله، پس فردا.»

حاجی سرش را تکان داد و سعی کرد لبخند بزند. کاغذها را برداشت و تهمینه هم مودبانه او را تا دم در دفترش بدرقه کرد.

داخل موتر، چند دقیقه‌ای پیشانی‌اش را روی فرمان گذاشت تا آنکه همان اندازه سر خود حاکم شد که بتواند تا شرکت رانندگی کند. بابه علی، پیاده دفتر که پیرمرد ریش سفیدی بود، چند بار کتری مخصوص حاجی را از چای سیاه تیره پر کرد اما چای هم نتوانست حال خرابش را بهتر سازد.  تصویر جوانک در حالی که بینی تهمینه را می‌کشید، در ذهنش نقش بسته بود و هروقت به آن فکر می‌کرد خونش به جوش می‌آمد. و انگار این همه دلخوری حاجی کافی نبود که یادش آمد حرکت ناشایست آن پسرک سبک‌ مغز آنقدر اعصابش را خراب کرد که یادش رفته بود یک دل سیر تهمینه را تماشا کند و تصویر جدیدی از صورت و لباس‌هایش به ذهن بسپارد. در ذهن حاجی، تهمینه هنوز هم همان قطیفه‌ای به رنگ سفید به سر داشت و مانتوی کوتاه قهوه‌ای روشن روی شلوار جین آبی و کفش‌های پاشنه بلند سرخ.

قبل از این هم حاجی اعتمادی به این جوانک‌ها با آن پتلون‌های چسپ پاچه تنگ و موهای سیخ‌سیخی‌شان نداشت؛ آدم‌های لاابالی که دائم بینی‌شان به صفحه موبایل‌های عجیب و غریب‌شان چسپیده بود و کوچکترین نشانی از احترام به بزرگتر در رفتار و گفتارشان دیده نمی‌شد.  چیزی که اعصاب حاجی را بیشتر خراب می‌کرد این بود که این‌ جوانک‌ها همه جا حضور داشتند؛ از دپارتمنت‌های دولتی گرفته تا دفاتر سازمان و کمپانی‌های تجاری، هرجا می‌رفت آنها را می‌دید ‌که پشت مونیتور‌های رنگی روی میز نشسته بودند و تمام روز به کی‌بوردهایشان ناخنک می‌زدند.

در واقع، یکی از دلایلی که نمی‌خواست در شرکت خودش از کمپیوتر استفاده کند، این بود که تحمل روبرو شدن با این جوانک‌های مزلف کمپیوتردان را هم نداشت چه رسد به اینکه آنها را در شرکت خودش استخدام کند. هرچند این هم واقعیت داشت که کمپیوتر‌ حاجی را دچار یک ترس غریب می‌کرد و به او احساس خود کم‌بینی می‌داد.

حاجی بابه‌علی را یک بار دیگر صدا زد و وقتی پیرمرد دست به سینه در آستانه در ظاهر شد، به پتنوس چای و پیاله اشاره‌ کرد و گفت: « اینها را جمع کن و بعد هم بگو سیاه بیاید اینجا.»

«چشم.»

وقتی بابه علی پتنوس و پیاله‌ها را جمع کرد و خواست بیرون برود، حاجی با لحنی شوخ پرسید: «راستی، شنیده‌ام دو زن داری، بابه علی.»

پیرمرد لبخندی زد و جواب داد. «داشتم، صاحب. اما زمستان پار، زن اولم عمرش را داد به شما.»

«خدا بیامرزدش.»

«مهربان هستید.»

لحن حاجی دوباره شوخ شد: «چطور بود زندگی همراه دو زن؟»

بابه علی خندید. «برای ما غریب‌ها یک زن هم زیاد است. سرم را مار گزیده بود که خودم را به مصیبت گرفتار کردم. چهل سال تمام، این دو زن نگذاشتند یک قطره آب خوش از گلویم پایین برود.» بعد کمی سرش را خارید و گفت: «مرغ کم، گُهش کم، حاجی صاحب. با اجازه رخصت می‌شوم که غفارخان را بگویم بیاید.»

حاجی به این فکر کرد که عکس‌العمل زینت‌گل چه خواهد بود اگر او به گوید که می‌خواهد برای بار دوم، مثلا با تهمینه، ازدواج کند.  زینت‌گل زن آرامی بود و سرش گرم زندگی خودش؛ به خانه‌ و شوهرش رسیدگی می‌کرد و روزانه با جوانترین پسرشان که در دانشگاهی در هند درس می‌خواند و یا دختر و پسرشان که هر دو ازدواج کرده و در آلمان زندگی می‌کردند،‌ با تلفن حرف می‌زد. خیلی که بیکار می‌شد دیدن اقوام و دوستان می‌رفت. زن حاجی هرچند به ندرت اعصابش خراب می‌شد، اما طعنه‌های نیش‌دارش برنده‌ترین سلاحش‌ بود. جوان‌تر که بودند زیاد اتفاق می‌افتاد که سروصدایشان بالا رود. ولی بعد‌ها دعواهایشان کمتر و کمتر شد.  دلیلش بیش از آن‌که تفاهم باشد، یک نوع بی‌تفاوتی مصلحت‌آمیز بود که وقتی لازم می‌شد نسبت به هم رعایت می‌کردند. بعد از نزدیک به چهل سال زندگی، حاجی هم با زخم‌زبان‌های زنش کنار آمده بود و تا حدی یاد گرفته بود چطور خودش را در معرض آن قرار ندهد. از طرف دیگر، حاجی از زمانی که سلطان‌آغا را با ریش‌تراشیده و بروت‌های کلفت سیاه که حداقل پانزده‌سال جوان‌تر نشانش می‌داد، دید، حسرت می‌خورد که با وجود ثروت و دارایی که در دوازده سال گذشته خدا نصیبش ساخت، چندان از زندگی‌اش لذت نبرده است. شرکتش مالک هفتاد لاری خرد و کلان بود و بیشتر از صد نفر نفر به عنوان راننده و منشی و میرزا و مکانیک برایش کار می‌کردند. هرچند، حاجی ناشکری نمی‌کرد و متواضعانه می‌گفت که ثروتش را بیشتر مدیون لطف خدا می‌داند تا هوش و ابتکار خودش، اما نمی‌دانست جز سرمایه گذاری بیشتر روی کمپانی که نتیجه‌اش پول بیشتر بود، چه کاری می‌توانست برای خوشی خودش انجام دهد.

ورود غفار سیاه، درحالی‌ که دستهای روغنی‌اش را با پارچه‌ای پاک می‌کرد، حاجی را از افکار پراکنده اش بیرون آورد. سیاه، مکانیک چهارشانه‌ی سیه چرده‌، با دهان نیمه باز و چشم‌هایی که همیشه خواب‌الود به نظر می‌‌رسیدند، دم در منتظر ماند تا حاجی به اشاره دست به او اجازه داد داخل بیاید.

«با من کاری داشتید، حاجی صاحب؟»

«بله، یک موضوع خصوصی است که به کمکت احتیاج دارم.»

***

روز بعد، داخل کیوسک چوبی، نگهبان پیر هرچه درباره جوانک لاغراندام می‌دانست به حاجی گفت؛ هرچند معلومات زیادی نبود. گارد نام او را نمی‌دانست. می‌گفت که فقط سه بار او را دیده که با موتر یک اداره دیگر سازمان ملل به آنجا آمده و بعد  انگشـتان دو دستش را خم کرد طوری که نوک دو انگشت وسطی به هم چسپید، که به حاجی بگوید نمادی که روی در آن موتر دیده چه شکلی داشته است.  حاجی لبخندی زد، انعامی به پیرمرد داد و نزد غفار سیاه بازگشت که در موتر منتظرش بود. نیم ساعت بعد سیاه موتر را در فاصله‌ای مطمئن از دروازه آبی‌رنگ دفتر کمیساریای عالی سازمان ملل در بخش دیگری از شهر توقف داد.

چنددقیقه‌ای از ساعت چهار گذشته بود که جوانک لاغر اندام که حاجی او را از کاکل‌های بلند و پتلون تنگ و تی‌شرت نارنجی‌اش شناخت، با بایسکل از دروازه خارج شد. حاجی غفار سیاه را محض احتیاط با خود آورده بود، مبادا جوانک جرات کرده در ملاء عام به او توهین و یا خدای نکرده دست بلند کند. قصد نداشت بگذارد سیاه او را بزند، فقط خودش می‌خواست یکی دو سیلی جانانه به جوانک بزند که حساب کار به دستش بیاید.

موتر به دنبال جوانک سوار بر بایسکل  وارد یک کوچه خلوت شد و سیاه، انگار که ذهن حاجی را خوانده باشد، کمی سرعت گرفت، از بایسکل‌ پیش شد و چند متر جلوتر موتر را با ترمزی پر سر و صدا نگه‌داشت. سیاه میله آهنی را از سیت عقب موتر برداشت و همراه با حاجی از موتر پیاده شدند. جوانک، که توقف ناگهانی موتر باعث شده بود که کنترل بایسکل را از بدهد، از روی زمین برخاست، لباس‌هایش را  تکان داد و بعد حیرت‌زده به حاجی و سیاه که میله آهنی را به صورت ارعاب آمیزی به کف دستش می‌زد، نگاه کرد.

حاجی پا پیش گذاشت و بدون یک کلمه حرف، سیلی محکمی به صورت جوانک نواخت. او منگ‌تر از پیش، رد سرخ دست حاجی را روی گونه‌اش نوازش کرد و با چشم‌های از حدقه درآمده به آن دو نگاه کرد کرد. حاجی دست خود را بار دیگر بلند کرد،‌ اما چون جوانک خود را دور داده بود که بگریزد، دست حاجی به شکل یک پس‌گردنی بر گردن لخت او فرود آمد. مرد جوان توانست فرار کند اما نه پیش از آنکه حاجی لگدی هم به عقب او بزند. حاجی چند قدمی دنبال جوان دوید اما نفسش بند آمد و به موتر بازگشت.

آن شب هنگام خواب، با خود اندیشید که شاید بهتر بود اول به آن مردک می‌گفت که چرا سیلی‌کاری‌اش می‌کند. در آن‌صورت درس می‌گرفت و می‌فهمید که متوجه رفتار خود با زن‌ها باشد. اما اگر می‌گفت، ممکن بود جوانک پشت سرش مزخرف بگوید و آبروی شصت‌ساله‌اش را ببرد. گذشته از آن، پای عزت و حیثیت یک زن نجیب و عفیف هم در میان بود. بالاخره بعد از مدتی اندیشه به این نتیجه رسید که همان بهترکه چیزی نگفته و پیش خودش فکر کرد که بالاخره آن جوانک سبک‌مغز وقتی قضیه تهمینه با حاجی جدی شد، خواهد فهمید که دلیل لت خوردنش چه بوده است.

هرچند سیلی زدن به جوانک دل حاجی را تا اندازه‌ای یخ کرده بود، اما به این معنا نبود که از تهمینه آزرده نباشد.  البته که او هم باید بیشتر متوجه رفتار خود می‌بود که مردی جرات نکند در حضورش به حرکت ناشایستی دست بزند. با وجود دلخوری، حاجی وظیفه‌اش می‌دانست که تهمینه را ببخشد. بالاخره جوانی و بی‌تجربگی از این خطاها  داشت. شاید بهتر بود روز بعد که می‌رفت تهمینه را ببیند، حرف دلش را  بزند. از خیالبافی که چیزی حاصل نمی‌شد. می‌شد با سوال‌های ساده شروع کند؛ از این بپرسد که از کارش خوش هست یا نه، یا از خانواده اش. بخصوص خانواده‌اش. چون وقتی حرف وصلت در میان باشد، حاجی به تجربه دریافته بود که خانواده عروس اندازه خود عروس مهم است.

به طرف راست غلتی زد و در تاریکی به زینت گل که پشت به او کنارش به خواب رفته بود، نگاهی انداخت.

حاجی شنیده بود که ازدواج با یک زن جوان قوه باه مردهای پا به سن گذاشته را به آنها باز می‌گرداند و تابستان گذشته اتفاقی افتاد که باعث شد به این نتیجه برسد که قضیه بازگشت قوه باه خیلی هم نباید چرند باشد. آن روز رفته بود دیدن یکی از دوستانش که فروشگاه لوازم خانگی داشت و آنجا متوجه زنی جوان با اندامی گوشت‌آلود شد که لباس گشاد تابستانی با یقه نسبتا بازی پوشیده بود و همراه زنی مسن‌تر در حال وارسی وسایل خانه بود. دستکول زن جوان درست روبروی حاجی، که روی یک چوکی نشسته بود، از دستش افتاد و وقتی که خم شد که آن را بردارد، چشم حاجی به آرامش‌بخشترین تصویری افتاد که در تمام عمرش دیده بود: چاک بین دو پستان خوش‌تراش و بزرگ به رنگ مهتاب که لطافتش حاجی را بی‌اختیار یاد ابریشم انداخت. همان لحظه، گویی چیزی در درونش جان گرفت، حسی از قوت که سال‌ها پیش فراموش کرده بود، به تنش دوید و به پاهایش رسید و چنان خلسه لذت بخشی به او داد که وقتی زن جوان با ترشرویی نگاهی تند و منزجر به او انداخت و با گام‌های بلند از آنجا خارج شد، ذره‌ای احساس شرم به حاجی دست نداد.

بین خواب و بیداری، حاجی به شیطان لعنت فرستاد و در مقابل کنجکاوی هیجان‌آمیز تجسم برجستگی‌های بدن تهمینه مقاومت کرد. در عوض به چشمهای‌ براق و بینی مقبول و لب‌های درشتش اندیشید و به خودش یادآوری کرد که روز بعد حتما با دقت بیشتر به تهمینه نگاه کند.

***

صبح روز بعد، در آخرین دقیقه تصمیم گرفت کت و شلوار را کنار بگذارد و لباس افغانی خود را بپوشد. در دریشی معذب بود و گذشته از آن تصور نمی‌کرد لباس رسمی او را خوش‌پوش‌تر نشان دهد. به خود گفته بود آدم باید خودش باشد. وقتی به دفتر رسید، خانم شکریه به نظر عصبی می‌آمد. وقتی حاجی را دید، مثل دفعه‌های قبل از جا بلند نشد، بلکه نگاه سردی به او انداخت و در مقابل سلامش هم فقط سر تکان داد. حاجی، کمی متعجب، روی چوکی روبروی دفتر تهمینه نشست. شکریه برخلاف دفعه‌های قبل، چند دقیقه‌ای معطل کرد و بعد رفت که به تهمینه بگوید که حاجی آنجاست. حتی بازگشتنش هم ده دقیقه‌ای به طول انجامید.  رفتار سردش حاجی را کمی به تشویش انداخت و فکر‌های زیادی به ذهنش رسید. شاید صبح آن روز با شوهرش دعوا کرده بود یا شاید هم سر کار از چیزی ناراحت بود.

وقتی تهمینه در اتاق را باز کرد و با اشاره دست به او فهماند که داخل شود، تشویشش بیشتر شد. به گرمی احوالپرسی کرد، اما تهمینه با لحنی جدی و بی‌تفاوت تشکر کوتاهی کرد و فورم‌های تکمیل‌شده‌ را که حاجی از بکس سیاهش درآورد، ورق زد و بعد آنها را داخل دوسیه ماند.

حاجی پرسید: «اسناد درست است؟»

«اسناد مشکل ندارد، مگر یک گپ است که می‌خواستم از شما پرسان کنم.»

حاجی با لبخندی بزرگتر و صدایی صمیمی‌تر از معمول گفت: «بفرمایید، تهمینه جان.»

« شما دیروز به جمشید سیلی زدید؟»

حاجی احساس کرد سطل بزرگی از آب یخ رویش ریختند. حالا می‌دانست نامش جمشید بود، ولی باز هم پرسید: «جمشید کیست؟»

«جمشید شوهرم است. دیشب به من می‌گفت که شما و یک آدم سیه‌چرده—»

کمر حاجی از عرق خیس شده بود و گوشهایش جز تپ تپ شدید قلبش صدای دیگری نمی‌شنید. از کجا می‌توانست حدس بزند که شوهر دارد؟ این‌ روزها همه دخترهای مجرد ابرو بر‌می‌دارند و سایه چشم می‌کشند. همانطور که روی چوکی بی‌حرکت نشسته بود، محو تماشای دستهای سپید و  انگشت‌های کشیده‌ تهمینه شد که هنگام حرف زدنش انگار در هوا می‌رقصیدند. حاجی حیران بود که چطور قبلا آن حلقه ظریف را در انگشت او ندیده بود.

سرانجام، تمام نیرویش را جمع کرد. از جا برخاست و بدون یک کلمه از اتاق خارج شد. با زانوهایی لرزان از جلو شکریه گذشت، پله‌ها و طول حویلی را پیمود و خود را به موترش رساند. ساعتی بعد خود را در کافه‌ای یافت که قبلا هرگز آنجا را ندیده بود.  یادش نمی‌آمد چطور و چرا آنجا آمده بود. وقتی حالش جا آمد، دستور داد یک چاینک دبل چای سیاه برایش بیاورند. اولین پیاله چای را که نوشید یادش آمد که بکس سیاه چرمی خود را همانجا روی میز تهمینه جا گذاشته بود. با خود فکر کرد یکی از میرزاها را خواهد فرستاد که آن را بیاورد. دومین پیاله چای به یادش آورد که باز هم فراموش کرده بود که یک دل سیر تهمینه را تماشا کند. در ذهنش، دختر ظریف و تکیده هنوز هم مانتوی قهوه‌ای روشن و شلوار آبی جین و کفش‌های پاشنه بلند سرخ به پا داشت؛ خواستنی و جذاب، درست مثل آن‌که تازه از یک شعر عاشقانه قدم به بیرون گذاشته باشد.

دستی روی شانه‌ حاجی او را به خود آورد. برگشت و صوفی حلیم را کنار خود دید.

«اینجا چی می‌کنی حاجی صاحب؟ طرف شرکت می‌رفتم که موترت را اینجا دیدم. خیریت است؟»

«هیچ! سر راهم گفتم یک چای بخورم.»

صوفی‌حلیم روی چوکی مقابل حاجی نشست و خودش را کمی به جلو خم کرد و پرسید: «چی کردی، حاجی صاحب؟ مردکه را چرا سیلی زدی؟»

«کدام گپ بود، تیر شد. به قصه‌اش نشو.» بعد از مکثی افزود: «تو از کجا فهمیدی؟»

«مردک گل صبح به من تلفون کرد. کم بود قرارداد را از دست بدهیم، حاجی صاحب. همان‌وقت خود را رساندم خانه‌اش و مرهمش کردم. گفتمش حاجی حتمی تو را همراه کسی دیگر غلط کرده. خودت هم یک تلفون کن همین گپ را بگو.» بعد خندید و گفت: «مقصد یک سیلی زدنت ده‌هزاردالر نقد مصرف داشت. دفعه بعد که کدام تا را می‌خواستی بزنی، یک مشوره همراه من بکن.»

حاجی لبخندی زد و سعی کرد به تهمینه و آن جوانک دیگر فکر نکند.  نگاهی به اطرافش انداخت و تازه آن وقت بود که متوجه شد کافه پر است از جوانک‌هایی لاغر با کاکل‌های بلند و پتلو‌ن‌های پاچه‌تنگ، غرق در گفتگو و خنده با دخترانی خوش‌قدوبالا با کفش‌های پاشنه بلند.

پایان

.

[پایان]

درباره‌ی نویسنده

عزیز حکیمی

عزیز حکیمی

اهل هرات، ساکن جزایر مالت،‌ روزنامه‌نگار، علاقه‌مند ادبیات فارسی و انگلیسی و برنامه‌نویسی وب. از عزیز یک رمان به زبان ایتالیایی ترجمه و منتشر شده و در حال حاضر روی رمان دوم و یک مجموعه داستان کوتاه کار می‌کند. او مقالاتی در رسانه‌های مختلف فارسی‌زبان و نشریات خارجی منتشر کرده است. عزیز بنیان‌گذار و سردبیر مجله‌ی ادبی نبشت و نشر نبشت است.

۱۷ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • سلام جناب حکیمی عزیز!
    دستان تان نویسا باد
    راستش من درمورد بدنه ی داستان سخنی برای نبشتن ندارم اما؛ اینکه پیش از داستان نگارشی را لازم میدانم که خلاصه یی از رمان را بیان کند.
    من مجری برنامه های داستانی رادیویی هستم، برای خودم بحیث یک خواننده وعلاقه مند رمان این خیلی مهم است که کدام رمان ها به طبع خومدم ومخاطبانی که برایشان داستان میخوانم چه خوب میخورد وچه نوع داستانی میتواند علاقه به ادامه دادن وبلاخره همراهی تا آخر داستان را دارد. ممکن شماری ازکسانی باشند که رمان های تخیلی – عشقی دوست داشته باشند برعکس خیلی ها هم واقعیت گرایی را در داستان بیشتر از تخیل ترجیح بدهند یاهم شماری باشند که وقایع تاریخی را در رمان یا داستان بیشتر بپسندند لذا سیاه ساختن فضای سفید با چند سطرسیاه ازخلاصه داستان یا خواننده را دراول مجذوبش میکند تا ختمش کند ویاهم درهمان اول بدون ضایع شدن وقت ترک صفحه کرده بدلش میکند.
    با سپاس

    • نه – این یکی از داستان‌های مجموعه‌ای است که به انگلیسی نوشتم. هر وقت فرصت کنم ترجمه‌شان می‌کنم. تکت لاتری و خون امریکایی هم جزو همین مجموعه است.

  • من از خوندنش خیلی حال کردم!خیلی شفاف و بدون ایجاد”حس حوصله سربردن”.یه چیز تو مایه های داستانهای اون سالهای بزرگ علوی، حتی افسردگی منفی اون سالها رو هم نداره …یه طنز خیلی ظریف و مخفی هم داره که اگه خواننده حتی با کاراکتر خودت هم آشنا نباشه میتونه لبخند نویسنده رو موقع جاری کردن اون کلمات بطور ناخودآگاه حس کنه!. حتی بهتر بنظرم فارسی خیلی خوب مینوسی،شاید بهتر از انگلیش!!البته به لهجه شیرین خودتون .از من بهتر می نویسی …حس نوشتن رو در آدم بر می انگیزی…

    • درود داکترجان 🙂 باعث دلگرمی‌ست. ولی این هم ترجمه است. به فارسی ممکنه خوب ترجمه کنم. اما نوشتن داستان یک کمی سخت است. ممنونم از لطفت

  • داستان يدون مبالغه جالب و زيباست.
    انعكاس زيركانه و واقعيتهاى جامعه افغانستان و تسلسل وقايع بزبا داستانى رسا موفقيت ديگر نويسنده گرامى را به نمايش مى گزارد.
    تصوير پردازى جالب و بجا از خوبيهاى ديگر اين داستان بشمار مىرود.
    از مدتها باينسو داستانى به اين زيبايى نخوانده بودم، از خواندن داستان حظ بردم .

  • 🙂 داستانی جالب که میتوان گفت متاسفانه در اطراف خود میتوانیم نمونه هایی واقعی آنرا ببینیم. در جریان خواندن، وقتی حکایت از عشق حاجی و نتیجتا” رسیدن به سرووضعش بیان میشد، گفتم عشق است دیگر، سن وسال نمیشناسد. باز وقتی به قسمت تصورات حاجی در مورد نوع لباس تهمینه و بوت های سرخش رسید گفتم: آخ جون!. و بلاخره وقتی فهمید تهمینه شوهر دارد، گفتم: آدم بیجاره اول آدم میخوانه باز امضا میکنه.
    و شاید اگر این داستان ادامه میداشت، حاجی که حالا هوس تجدید فراش را کرده یکی دیگر را پیدا خواهد کرد. 🙂

  • داستان آنقدر با جزئیات نوشته شده بود که میتونستم چشم هام رو ببندم صحنه ها و شخصیت ها رو تو ذهنم تجسم کنم. هر چند آخرش رو میشد حدس زد ولی کنجکاو بودم تا اخرش بخونم. در کل داستان جالبی بود.

  • عشق حاجی داستانی خوب با نثری روان و پخته است. طرح آن یک ایده بکر نیست. قبلا هم داستانهایی با مضمون عشق سرپیری نوشته شده. با این وجود این داستان چند بعدی‌ست و عناصر باارزشی در خود دارد. توصیف‌های خلاقانه و طنز‌آمیز (مثلا تشبیه قامت حاجی به مثلث منفرجه) داستان را خواندنی‌تر کرده بدون آنکه از جدیت اثر بکاهد. ولی نمی‌دانم تا چه حد یک خواننده غیرآشنا با افغانستان و بخصوص کابل می‌تواند کنایه‌های این داستان را دریابد. فضا‌ی این داستان به شدت واقعی‌ست. از محله رنگارنگ شیرپور و گذشته آن گرفته تا وضعیت رشوه‌خواری در سازمان‌های بین‌المللی و پول‌های بادآورده‌ای که خیلی‌ها را میلیونر کرده. ولی این همه ابعاد داستان نیست. داستان به خوبی تغییر اجتماعی سریع و اجتناب ناپذیر جامعه افغانی را به تصویر کشیده. جوانک‌هایی که حاجی از آنها متنفر است، و زنان در کفش‌های پاشنه بلند نمادی از این تغییرات است که به طبع حاجی و نسل گذشته اش خوش نمی‌خورد. حاجی از هرچیزی که آن را درک نکند (مثل کامپیوتر) متنفر است. بخشی که حاجی از دیدن چاک پستان یک زن بیگانه منقلب می‌شود ولی حاضر نیست برجستگی‌های بدن تهمینه را تجسم کند، کنایه‌ زیرکانه‌ای به استاندارد‌های دوگانه در میان برخی مردان افغان نسبت به زنها دارد. داستان به خوبی پایان می‌یابد، با صحنه‌ای معنادار. و تنها ایرادی من می‌توانم بگیرم این است که احساس می‌کنم این داستان می‌توانست جذاب‌تر آغاز شود. خواننده (یا حداقل من) بعد از چند پاراگراف، حس کنجکاویم برانگیخته شد. با آرزوی موفقیت برای نویسنده.

  • داستان را خواندم . داستان مردی که دل در گروی عشق دخترکی شوخ و شنگ دارد . روایتی قدیمی از اول تا کنون . روایتی برگرفته از باورهایی استوار که ریشه در فرهنگ ما شرقی ها دارد. فرهنگ برحق بودن مردها در همه چیز حتی تسخیر غیر مجاز روح و احساس زنان . و هیچوقت جوابی به این سئوال داده نشده است که چرا این حق فقط برای مردان مجاز است؟ مگر نه اینکه زنان هم سرشار از احساس هستند ؟ حس مالکیت به همسر .حس انحصار طلبی در قلب و روح جفت خویش . حس لذت بردن از شریک زندگی .حس نیاز به داشتن امنیت عاطفی و…
    کدام بخش از قصه های ما شرقی ها گم شده که زن در میان آن بوده و دیده نمی شود ؟
    بگذریم که دردهای زنانه به قدمت خلقت اوست .
    داستان خوبی بود. آنقدر خوب که مرا اینگونه برآشفت .
    در ادبیات داستانی معاصر ایران ، رمانی وجود دارد به نام” شوهر آهو خانم” که نخستین رمان آقای علی محمد افغانی است و در زمان انتشار با استقبال بسیار خوبی از طرف منتقدین و مخاطبین ایرانی روبرو شد . در این کتاب، نویسنده به همین مقوله پرداخته است . به اینکه مرد حتی در کهنسالی هم به خود اجازه میدهد خانه و کاشانه را بهم ریزد و آمادگی آن را دارد که تمام نعمت های زندگی اش را به پای زن جوانی بریزد که بی شک او را فقط به خاطر همان نعمتها پذیرفته .
    در مورد داستان جناب حکیمی عزیز که قلم و داستانهایشان را به شدت می پسندم باید بگویم اگر از بعضی ایرادات جزیی نگارشی بگذریم داستان بسیار خوبی ست . نسبت توصیف به روایت تقریبا متناسب است . داستان مدرن است و ارزش مطالعات فر هنگی دارد . شرح وضعیت منطقه شیرپور و تبدیل شدن آن به منطقه ای جدید و اعیانی تمثیل خوبی ست برای نشان دادن وضعیت تازه به دوران رسیده هایی که به خود اجازه می دهند چنین توقعی داشته باشند .
    هر چند ضربه ی نهایی داستان قابل پیش بینی بود ولی به قدرت قلم نویسنده توی ذوق نمی زنه و در داستان جا افتاده .
    در انتها لازمه که گفته شود بعضی از کلمات و عبارات ها در زبان فارسی که در ایران وجود دارد به گونه ی دیگری نوشته می شود .
    متلا ما در زبان فارسی از خواب بیدار شدن را “از خواب برخاست ” می نویسیم و یا ملودی را معمولن برای توصیف صوتی دلنشین به کار می بریم نه جریان خون در رگها که بیشتر ازتوصیفات حرارتی یا حرکتی مثل گرم ،شتاب ، جوشان و ….استفاده می کنیم و البته موارد کوچک دیگری هم وجود دارد که به همان دلیل اختلافات گویشی نمی نویسم .
    در انتها تشکر می کنم از نویسنده ی بسیار محترم داستان که خواندن داستانهایشان همیشه فرصت خوبی ست برای آشنا شدن با ویژگیهای زندگی در کشور محترم افغانستان و مردمان دوست داشتنی آن .
    شاد و پاینده باشید .

    • پروانه عزیز، بسیار سپاسگزارم از نظری که دادید. در مورد از “خواب برخاستن” حق با شماست. املاء نادرست بود و اصلاحش کردم. تشکر می‌کنم که گفتید.