گاهی یک دلخوشی

شیرین با لباس‌های خیس معطر همه جای خانه سرک می‌کشد. کمد آرایش را زیر و رو می‌کند. زیر تمام لباس‌های زیر و رو را می‌گردد و در کابینت‌های آشپزخانه را عصبی و محکم به هم می‌کوبد ولی فندکش را پیدا نمی‌کند. سینک آشپزخانه بوی ترش تعفن گرفته است و هنوز سوسک‌ها روی ظرف‌های نشسته سه روز پیش ریخت و پاش می‌کنند. شیرین، آخرین باری که غذا خورده است را مثل خیلی از چیزها به یاد نمی‌آورد. حتی سخت‌ترین رنج‌هایش را که در خواب هم کابوس‌وار به جانش می‌افتادند روی این صندلی مربعی و پشت این میز آرایش محقر فراموش کرده است. خودش به همه می‌گفت: لیاقت رنج کشیدن و گریه کردن هم از من گرفته شده است. تمام لباس‌ها بدون رخت‌آویز کف اتاق تلنبار شده‌اند. پرده‌های اتاق مثل سربازان قسم خورده، بدون کمترین قصوری در انجام وظایفشان از تاریکی اتاق نگهبانی می‌دهند. شیرین مثل وقت‌هایی که از حمام بیرون می‌آید خیس است و رنگ روشن بدنش بدون یک چکه نور هم از زیر لباس‌‌های نازک خوابش معلوم است. شیشه‌های خالی چند ادکلن گران‌ قیمت که به ترتیبی خاص پشت سر هم چیده شده‌اند میان این خانه کن فیکون شده ناجور به نظر می‌رسد. ادکلن آرش، ادکلن امیرعلی، ادکلن سپهر، ادکلن مهرداد و ادکلن سیا. شیرین هر کدام را به اسم مردی می‌شناسد که ادکلن را از او هدیه گرفته بود و همه آن‌ها را خودش با سنگدلی تمام دست به سر کرده بود. شیرین به تصویر تاریک خودش در آینه خیره شده است و از خودش می‌پرسد: چگونه ممکن است یک مرده را دوباره کشت؟ من همین لحظه هم مرده‌ام. و ناخودآگاه به یاد داستان بهلول دیوانه و استادی می‌افتد که به شاگردانش می‌گفت: من نمی‌دانم خدا چگونه می‌خواهد شیطان را که خودش هم از آتش است در آتش جهنم بسوزاند؟

سپس به طرز وحشتناکی دیوانه‌وار می‌خندد. شیرین خرافات هدیه دادن عطر و جدایی رابطه‌ها را باوردارد ولی حالا در این شرایط درست به یاد نمی‌آورد که چون آن را باور داشت، برای خودش پیش می‌آمد یا چون بارها اتفاق افتاده بود آن را باور کرده بود. شیرین به یاد نسرین، صمیمی‌ترین دوستش می‌افتد که با همه گرفتاری‌های عجیب و غریبی که در زندگی داشت و هنوز هم دارد همیشه به چیزی دل‌خوش است. گاهی یک موسیقی قدیمی،گاهی گل بنفشه ای که در گلدان می‌کارد، گاهی یک شوخی و گاهی لمس عکس‌های خانواده‌اش که همگی در زلزله بم زیر آوار دفن شدند. نسرین همیشه می‌گوید: گاهی یک درد، دلخوشیست ولی همین هم خوب است. نسرین بعد از این‌که چندین بار چیزهایی درباره خودکشی از شیرین شنید به او گفته بود: کسی که خودکشی می‌کند به اندازه کسی که حاضر است همه را بکشد که تنها خودش زنده بماند خودخواه و حقیر است.تو آدم نمی‌شوی شیرین؟ این عصای سفید را تو هم مثل من نمی‌بینی؟ من هم بعد از آن بلای زمینی که زمین گیرم کرد یک شب تا سر حد مرگ نوشیدم و باید این کار را می‌کردم چون می‌خواستم خودم را بکشم ولی از آنجا که بخت با من یار بود و شاید هم نبود زنده ماندم ولی کور شدم. برای همیشه کور شدم شیرین. فکر می‌کردم خودکشی تنها کاری بود که به تنهایی از عهده‌اش بر می‌آمدم. چرا فکر نمی‌کنی شیرین؟ بعد از خودکشی تو، دیگر کسی پیدا می‌شود که ضامن وام‌های پنج میلیونی پدرت شود؟ فراموش کرده‌ای پدرت همیشه می‌گفت: شیرینی بابا، از وقتی که از خانه رفته‌ای کامم تلخ شده است. دیگر برادرت حمید می‌تواند با دختر دل‌خواهش ازدواج کند؟ دیگر مادرت از خانه بیرون می‌رود تا به خاطر ادای نذرش در تمام مساجد شهر نماز بخواند؟ مادرت دق می‌کند شیرین! دیگر پسران قد بلند سینه پهن که خواهرت نازنین با دیدنشان دلش غنج می‌زند هر شب گل به دست در صف انتظار دل‌باختگانش پاشنه در را از جا خواهند کند؟ چند نفر از پسران فامیلت فقط به خاطر نسبتشان با یک دختر مرده در مصاحبه گزینشی کار رد خواند شد؟چند نفر باید قربانی شوند شیرین ؟ و به خاطر گناه تو، بی‌گناه ،مجازات ‌شوند؟ خودکشی فقط خودکشی نیست. مادرکشیست، پدر کشیست، خواهر کشیست، دوست کشیست. خودکشی فقط خودکشی نیست. خودکشی همه کشیست. خودکشی ترک زمین است. اعلام بازندگیست. خودکشی پایان چیزی نیست شیرین، بلکه نیمه تمام گذاشتن چیزیست. خودکشی خیانت به زندگیست.

حتی اگر شانس با تو باشد و موفق شوی خودت را بکشی نمی‌توانی بازخورد عمل شجاعانه‌ات و من می‌گویم احمقانه‌ات را ببینی. می‌گویی بهتر؟ من هم می‌گفتم بهتر. ولی واقعاً بهتر از چه چیز؟ یا چه موقعی؟ نبودن ما به دست خودمان از چه چیزی بهتر است؟ خودکشی فرار کردن است شیرین نه رسیدن. نسرین با همه درماندگی‌اش عصای سفیدش را روی شانه شیرین گذاشت و گفت: شجاع‌ترین‌ها می‌بینند، می‌ایستند و زندگی می کنند و ترسوها فرار می‌کنند. خودکشی راه‌حل نیست شیرین بلکه پاک‌کردن راه حل است. برای هر آدمی گاهی پیش می‌آید که نه زندگی می کند و نه می‌میرد. حالتی گذار و موقت که بینابین زندگی و مرگ قرار دارد. شیرین از سه روز پیش به همه چیز فکر کرده بود و بارها جزئیات کار را با خودش مرور کرده بود. ولی هنوز نمی‌داند چرا باید خودش را بکشد وقتی که مرگ این همه در مقابل زندگی برایش ناشناخته است؟ و تنها به این دلیل که جواب قانع‌ کننده‌ای برای زندگی کردن پیدا نکرده بود می‌خواست خودش را بکشد. ولی صرفاً هیچ دلیلی برای کشتن خودش نداشت. تا این که دیروز کاملاً رسمی و مصمم ،تصمیم نهایی‌اش را به خودش اعلام کرد. اگر قهرمانانه زندگی نکرده‌ام لااقل فرصت قهرمانه مردن را از دست ندهم. من اشتباه نسرین را مرتکب نمی‌شوم بلکه با تجربه شکست او پیروز می‌شوم. من الکل نمی‌خورم بلکه با آن خودم را می‌سوزانم که روشی مطمأن‌تر است. با یک آتش دو چیز را می‌سوزانم، خودم را و گناهانم را، تا کار نگهبانان دوزخ هم کمتر شود. بله! من خودم به استقبال جهنم می‌روم. شیرین تمام دیروز خانه را گشت ولی ته هیچ قوطی و استکانی قطره‌ای مشروب پیدا نکرد. نقشه‌اش داشت به هم می خورد. شیرین لحظه‌ای خودش را که سراسیمه خانه را می‌‌گشت در آینه کمد چوبی اتاق دید و نا‌امیدانه به خودش گفت: مشروب نیست بدبخت و بلافاصله تصویرش با حالتی خندان و ترسناک گفت: بهتر که نیست بدبخت. مگر با نجاست هم می‌شود پاک شد؟ ناگهان فکر ‌تازه‌ای به ذهنش رسید. حتماً خیلی دراماتیک خواهد شد وقتی که با عطرهای عشاق سینه چاکم خودم را بسوزانم و آن‌ها از رایحه هرز سوختن من چنان مست شوند که از هر گوشه شهر پا برهنه به سمت من پر بکشند و عاشق‌ترین آن‌ها به من، مرا در آغوش بکشد، در حالی که شعله‌های آتش از من بالا می‌روند و زبانه می‌کشند. آه! نمایش واقعی شمع و پروانه.

شیرین می‌خواست روی کاغذی که هنوز بوی سبز زنده درخت می‌دهد دلیل زندگی نکردن را سیاه‌ کند. قلم را روی کاغذ فشار می‌دهد تا چیزی بنویسد ولی نمی‌تواند. شیرین هنوز از شاپرک‌هایی که بال‌های تردشان با لمس حباب شیشه‌ای لامپ هم پودر می‌شود، می‌ترسد و هنوز هم شیشه‌های خالی عطر را با احتیاط روی میز آرایش تکان می‌دهد. آینه ایستاده میز آرایش به همراه این همه دلیل برای زندگی قیام کرده است. چهره‌ شیرین در آینه رنگ پریده است چون امروز سومین روزیست که چیزی جز مشروب نخورده است ولی ابداً زشت نیست. عطرها به سرعت از روی پوست خیسش می‌پرند و گرمای بدنش را می‌گیرند و سرد می‌کنند. شیرین یخ می‌کند. قرار است آن‌ها او را دود کنند ولی حالا خودشان بخار می‌شوند. شیرین هنوز به دنبال فندکش می‌گردد که زنگ در نواخته می‌شود و تصویر پسری جوان با موهای سیاه از پشت آیفون ظاهر می‌شود که با خودش یک دسته رز سفید و یک جعبه روبان دار آورده است. شیرین از شدت هیجان جیغ کوتاهی می‌کشد و سراسیمه‌تر خانه را زیر و رو می‌کند. شیرین دنبال رژ لبش می‌گردد ولی فندک، پاکت له شده سیگار، یک قوطی دست نخورده مشروب،گل‌های خشک و پلاسیده رز و ته مانده سیبی گاز خورده و چند قبض پرداخت نشده آب و برق را پیدا می‌کند. و خیلی چیزهای ریز و درشت دیگر که شما در خانه دختری مجرد و چهل و چند ساله انتظار دیدنش را دارید و من از گفتنش باک دارم.

شیرین رژ لبش را پیدا نکرد ولی نام ادکلن جدیدش، فرزاد است.

برچسپ‌ها

درباره‌ی نویسنده

سید جمال حسینی

بدون دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید