ادبیات، جامعه، سیاست

  • تازه‌ترین‌ها
  • پرخواننده‌ها
The_Handmaiden_film

عنوان فیلم: ندیمه

کارگردان: پارک چان-ووک

فیلمنامه‌: پارک چان-ووک

هنرمندان: ها جونگ-وو، کیم مین-هی، کیم تائه-ری

سال اکران: ۲۰۱۶

امتیاز: ۸/۱

سینما و نقد فیلم |

ندیمه: ضربانِ زندگی و گاهی خون

مت زولر سایتس

نمونه‌ای از برهم‌کنشِ سینمای شرق و غرب، در سطحِ اقتباس‌های آکیرا کوروساوا از شکسپیر، داستایوسکی و دَشیل هَمِت به‌خاطر توانایی‌اش در پنهان‌کردنِ منبعی مورد احترام و همزمان حفظ طرح داستانی آن. داستانِ فیلم آدم را قدری یادِ تریلرهای گوتیک می‌اندازد (به‌خصوص «ربِکا»، «جِین اِیر» و «چراغ گاز») و همین‌طور چند تا از فیلم‌های نوآر؛ منبعِ الهامِ پارک چان-ووک (کارگردان فیلم)، رمانِ «جیب‌بر» اثر سارا واترز است که سال ۲۰۰۲ منتشر شد و مربوط به انگلیسِ زمانِ دیکنز بود و سال ۲۰۰۵ هم یک مینی‌سریال از روی آن ساخته شد. نتیجهٔ کار، هم خیلی انگلیسی است، و هم خیلی کره‌ای، و انگار اصلا به این دنیا تعلق ندارد؛ این فیلم هم مثل بهترین آثارِ پارک چان-ووک، کاری اکسپرسیونیستی است که گاهی سورئال هم می‌شود و در مرزِ تیزِ رویا حرکت می‌کند. در هر فرِیمی، ضربانِ زندگی و گاهی خون را حس می‌کنید.

ماجرای فیلم، داستان یک دخترِ جیب‌برِ پرانرژی به اسم سوکی است، با اسم واقعیِ تاماکو (با بازیِ کیم تائه-ری)، که در عمارتِ یک کلکسیونرِ کتاب پیر و ثروتمند (با بازی لی یون نیِئو) به شغلِ خدمتکاری مشغول می‌شود، و به او و خواهرزادهٔ همسرِ متوفایش، که خانم هیدِکو نام دارد (با بازیِ کیم مین-هی) خدمت می‌کند؛ سوکی برای دسیسه‌ای به خدمت گرفته می‌شود تا کمک کند یک کُنتِ قلابی با خواهرزاده ازدواج کند و بعد با فرستادنش به تیمارستان، ثروتش را بالا بکشد. کلکسیونرِ کتاب، که کُنتِ قلابیْ شاگردِ اوست، خودش هم نقشه‌ای مشابه در سر دارد. کُنتِ قلابی زیر دست یک ماهیگیر بزرگ شده و ادعا می‌کند ژاپنی است و خود را فوجی‌وارا می‌نامد (با بازی ها جونگ-وو)؛ او در جایی می‌گوید «راستش، چندان به پول علاقه ندارم. چیزی که می‌خواهم … سفارش شراب بدون توجه به قیمت آن است».

نقشهٔ کار شرورانه و پیچیده است، اما وقتی غامض‌تر می‌شود که سوکی/تاماکو عاشقِ قربانی‌اش می‌شود. رابطهٔ عاطفیِ دو زن به آرامی شکل می‌گیرد، اما مدتِ ملموسی از فیلم می‌گذرد تا در یک سکانسِ غافلگیرکنندهٔ سکس به نمایش درمی‌آید. کُنتِ قلابیْ خوش‌تیپ و گاهی پررو است، اما خوکی‌ست که ظاهرا از خوک‌صفتیِ خود لذت می‌برد، و قربانی او هم بلافاصله این را می‌فهمد. وقتی به زن جوان می‌گوید که او «مسحورکننده» است، زن جواب می‌دهد که، «مردها وقتی می‌خواهند به سینه‌های زنی دست بزنند این کلمه را استفاده می‌کنند». مرد بی‌پرده می‌گوید که علاقه‌ای به خانم هیدِکو ندارد، و این‌که او [هیدِکو] گلی خشکیده است که از بچگی زندانیِ کلکسیونر بود. فیلم، طرح داستانیِ عمیقی دارد که به‌خوبی هم اجرا شده است، و بیننده هر لحظه نمی‌داند که بعدش چه اتفاقی قرار است بیفتد، و تقریبا همیشه غافلگیر می‌شود و مجذوبِ پیچش داستان و نحوهٔ نمایشش در فیلم می‌شود.

در این فیلم هیچ چیز آن‌طور که به‌نظر می‌رسد نیست، و چیزهایی که ظاهرشان با باطن‌شان فرق می‌کند، باطن‌شان هم قابل‌پیش‌بینی نیست؛ که البته ممکن است الان بی‌معنی به نظر برسد اما مطمئن باشید این‌طور نیست. بیشترِ داستان در عمارت ویلاییِ کلکسیونر و اطراف آن رخ می‌دهد، که یکی از بهترین عمارت‌های تاریخ سینماست و همتای آن را در فیلم‌های اخیر، فقط در یک فیلمِ گوتیکِ رمانتیکِ دیگر به اسمِ «قُله‌ای به رنگ خون» می‌توان دید؛ این عمارت درعین‌حال استعاره‌ای از کل فیلم است. به‌نظر می‌رسد بسته به زاویهٔ تماشای آن، اندازه و شکلش عوض می‌شود، و وقتی داخل آن هستید، فضاهای داخلی ابتدائا چنان روشن به‌نظر می‌رسند که انگار نقشهٔ آن را به‌راحتی می‌توانید ترسیم کنید، اما بعد از گذشتِ چند سکانسْ متوجه می‌شوید که فقط بخشِ کوچکی از خانه را دیده‌اید: اتاق‌ها و بخش‌هایی هست که هنوز چشم‌تان به آن‌ها نخورده است، و درهای مخفی و راهروهای پنهانی هم هست که فقط بعضی از شخصیت‌ها از وجودشان خبر دارند، و به جاهایی راه دارد که می‌توانند آن‌جا سکس کنند، کارهای سادیستی انجام دهند، یا جاسوسی همدیگر را بکنند. خیلی زود فیلم به شما یاد می‌دهد که چه‌طور تماشایش کنید، و مثلا گاهی از خودتان می‌پرسید که «این آدم از مخفی‌شدن در این‌جا، یا از انجام این کار، یا دزدیدن این چیز، چه منظوری دارد؟» و «آیا واقعا مخفیانه جاسوسی می‌کنند، یا کسانی که هدفِ جاسوسی هستند، می‌دانند کسی آن‌ها را می‌پاید؟» و «آیا ابراز احساساتِ فلانْ شخصیت واقعی است، یا دارد تظاهر می‌کند، یا این‌که مثلا تظاهر می‌کند ولی این احساسش واقعی‌ست؟»

در بسیاری از لحظات فیلم، حسِ شما ناشی از حرف‌های شخصیتِ گوینده نیست، بلکه ناشی از نگاه‌های شخصیت‌های دیگری‌ست که آن‌ها را می‌شنوند و در مورد آن‌ها تامل می‌کنند یا به‌خاطر تصاویری‌ست که همراه آن‌ها می‌آید. یکی از صحنه‌های تاثیرگذار فیلم، خواندنِ داستانی شهوت‌انگیز از کتابی در کتابخانهٔ کلکسیونر است که با یکی از غریب‌ترین نمایش‌های سکس در سینمای جریان اصلی همراه می‌شود، اما بیشترِ قدرتِ مرموز این سکانس، مربوط به سیمای مجذوبِ مردانی‌ست که برای شنیدنِ داستانِ شهوانی جمع شده‌اند. چیزی که همان‌قدر تاثیرگذار اما بسیار ظریف‌تر است، سکانس‌های موازی است که شبیهِ داستان‌های کوتاهِ مستقلی عمل می‌کنند. دیالوگ‌ها یا بخش‌هایی از نامه‌ها یا داستان که بازخوانی و با تصاویر ترکیب می‌شوند، به روایتِ واقعیِ فیلم بدل شده‌اند، و چونگ چونگ-هون (فیلمبردار) همهٔ آن‌ها را به‌شکلی ماهرانه در نمایی گسترده تلفیق کرده است، و موسیقیِ متنِ هیپنوتیزم‌کننده و درعین‌حال ملودارمِ جو یئونگ-ووک آن‌ها را همراهی می‌کند، و وقتی شخصیت‌ها دچار مصیبت، سرمستی یا ترس می‌شوند این معجون به اوجی اوپرایی می‌رسد.

گویی پارک چان-ووک مثل یک نقاشْ حسی شهودی نسبت به بافت و رنگ دارد، اما ساختارِ رواییِ فیلم ‌ــ‌ مثل بعضی از فیلم‌های کریستوفر نولان ‌ــ‌ محصول نیمهٔ راست مغز است. «ندیمه» به دقت به سه بخشِ تقریبا ۴۵دقیقه‌ای تقسیم شده که هرکدام را یکی از شخصیت‌های اصلی روایت می‌کند، و گاهی شامل خرده‌روایت‌های جاسازی‌شده‌ای درون هرکدام می‌شود که سبک چندلایه دارد. در بخشِ میانی، لحظاتی و تصاویری را دوباره اما از زوایایی متفاوت می‌بینید که از نقطهٔ برتری نسبت به دفعات قبل دیده یا شنیده می‌شوند، یا قدری زودتر یا دیرتر از دفعات قبل رخ می‌دهند، و این معنای آن‌ها را عوض می‌کند یا اطلاعاتی را که قبلا پنهان بود آشکار می‌کند. نتیجه، یک فیلم نادر است که می‌توان آن را کولاژی از عکس‌های تصادفیِ بزرگ و یک فلوچارت دانست. در عمقِ فیلم، یکی از شخصیت‌ها به ما هشدار می‌دهد که، «افراد مختلف، با شنیدنِ داستانی واحد، به تصوراتِ مختلفی دچار می‌شوند» ‌ــ‌ و این دیگر نوعی رازگشایی نیست، بلکه تاییدی‌ست بر آن‌چه از تماشای فیلم در درون‌مان حس می‌کردیم.

 

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print