ادبیات، جامعه، سیاست

  • تازه‌ترین‌ها
  • پرخواننده‌ها
2021-05-26_165221

عنوان فیلم: بابل

کارگردان: الخاندرو گونسالس اینیاریتو

فیلمنامه‌: گی‌یرمو آریاگا

هنرمندان: برد پیت، کیت بلانشت، رابرت فایف

سال اکران: ۲۰۰۶

امتیاز: ۷/۴

سینما و نقد فیلم |

بابل: ناتوانی در برقراری ارتباط

راجر ایبرت

کودکِ چوپانی تیراندازی کرده و یکی از مسافرین اتوبوس، سوزان (زن آمریکایی) زخمی شده است. خبر بین‌المللی می‌شود. مقامات آمریکایی بلافاصله تیراندازی را اقدامی تروریستی می‌خوانند، و داستان در رسانه‌ها مدام تکرار می‌شود. دولت مراکش از ارسال هلیکوپتر خودداری می‌کند چون اصرار دارد که هیچ تروریستی در کار نیست. توریست‌های دیگر در اتوبوس، به‌خصوص یک انگلیسیِ عصبانی، می‌خواهند زوج آمریکایی را رها کنند، و رانندهٔ اتوبوس هم می‌خواهد با روشن‌نکردنِ کولر، در مصرف بنزین صرفه‌جویی کند ‌ــ‌ در این سرزمینْ مردم مجبورند گرما را تحمل کنند. واقعهٔ اصلی بسط پیدا می‌کند تا این‌که واقعیتِ اصلی گم می‌شود.

ریچارد و سوزان، زوجِ آمریکایی (با بازیِ برد پیت و کیت بلانشت)، با بچه‌های‌شان در فاصلهٔ ۴۵دقیقه‌ایِ شمال مرز مکزیک زندگی می‌کنند. پرستارِ مکزیکیِ بچه‌ها (آدریانا بارازا) باید به عروسیِ پسرش برود، و برای همین، سوزان ترتیبی می‌دهد تا خواهرِ خودشِ مراقب بچه‌ها باشد. اما خواهرش نمی‌تواند بیاید، و پرستار هم نمی‌تواند جایگزینی برای او پیدا کند و از روی ناچاری، از برادرزاده‌اش (گائل گارسیا برنال) می‌خواهد همهٔ آن‌ها را با ماشین به عروسی ببرد. در بازگشت به آمریکا در مواجهه با مامورانِ مرزی، برادرزاده‌اش که هم مست است و هم می‌داند که عمه‌اش کارگرِ غیرقانونی است، با ماشین به زور از مرز رد می‌شود؛ آن‌ها تحت تعقیب قرار می‌گیرند، تا این‌که او، پرستار و بچه‌ها را در بیابان رها می‌کند. سوال این است که پرستار چرا بچه‌ها را به مکزیک برد؟ چون نمی‌توانست در عروسی پسرش نباشد. ولی، برادرزاده‌اش چرا آن‌ها را در بیابان رها کند؟ چون مست بود (در عروسی مست کرده بود).

خلافِ انتظار ما، ماموران مرزیِ آمریکایی، تبهکار نیستند. پرستار هم همین‌طور. زوجِ آمریکایی هم کارِ خلافی مرتکب نشده‌اند. سوزان اساسا قربانیِ تضارب فرهنگی شده است. شوهرش نمی‌تواند میلِ پرستار بچه‌ها را برای شرکت در عروسیِ پسرش درک کند، چون خودش هم درگیرِ زنش بود (مثل آن‌جایی که می‌گوید، «من برای عروسیِ بزرگ‌تری پول می‌دم».). پرستار که بچه‌ها را دوست داشت، خیال می‌کرد جای آن‌ها در کنار خودش و خانواده‌اش امن است. برادرزاده نباید مست می‌کرد، اما عروسیِ پسرعمویش بود و این چیزها در عروسی پییش می‌آید. مامورانِ مرزی حق داشتند از این دو مکزیکی پرس‌وجو کنند، به‌خصوص که یکی از آن‌ها مست است و نصفه‌شب با بچه‌هایی که مالِ خودشان نیست سفر می‌کنند.

می‌توانم همهٔ این ماجراها را تک‌تک مرور کنم و نشان دهم که اینیاریتو (کارگردان) با چه دقتیْ انگیزه‌های شخصیت‌هایش را به تصویر می‌کشد. ریچارد (همسرِ سوزان، شخصیت برد پیت)، از یک نظر مثل یک آمریکاییِ زشت رفتار می‌کند، و از یک نظر، مردی‌ست که از مرگِ زنش هراسیده. او به میزبانانِ مهربانش توهین می‌کند، ولی گاهی متوجه نیست. و نباید هم فرض کند که در مراکش هیچ‌کس انگلیسی بلد نیست. وقتی مقامات مراکشی دنبالِ تیرانداز می‌گردند، همان‌طور که انتظار داریم رفتار می‌کنند؛ خانوادهٔ چوپان هم همان‌طور که انتظار داریم رفتار می‌کنند؛ و بچه‌ها به‌هرحال بچه‌اند.

در فیلم دیگرِ اینیاریتو، «۲۱ گرم»، اول حس می‌کردم داستان‌های درهم‌تنیدهٔ فیلم کمی از دستش در رفته‌اند. دست‌آخر اما همه‌چیز جفت و جور شد، و فیلم خوبی درآمد، اما گاهی حس می‌کردی بیشتر از آن‌چه که خودِ فیلم واقعا می‌خواسته، سردرگم شده‌ای. «عشق سگی» و داستانِ سه‌گانهٔ آن، راحت شما را دنبال خود می‌کشاند، و حالا فیلمِ «بابل»، نقطهٔ بلوغ کامل اینیاریتو در تکنیک خودش است: نوشتن و نگارش، با شفافیتِ منطقی و عاطفی، بین این داستان‌ها حرکت می‌کند، و در مجموع فیلم فوق‌العاده تاثیرگذار است، چون کلی قهرمان و تبهکار را سرِمان نمی‌ریزد، بلکه از ما می‌خواهد تا با همهٔ شخصیت‌ها همدردی کنیم. همهٔ آن‌ها دلایل خودشان را دارند، همهٔ آن‌ها باید بر اساس اطلاعاتی اندک تصمیم‌گیری کنند، و همهٔ آن‌ها هم همدلیِ ما را به خود جلب می‌کنند.

وقتی فیلم اکران شد، گلایه‌هایی بود مبنی بر این‌که بخش ژاپنی داستان، خلاف میلش، به فیلم تحمیل شد. اصلا. نکتهٔ «بابل» این است که هر چه‌قدر هم که شانسِ چنین وقایعی اندک است، اما باز هم شاهد آن‌ها هستیم. همچنین از مضمونِ ناامنیِ جنسیِ نوجوانی در ربط‌دادنِ ژاپن به مراکش استفاده شده است. و رفتارِ ماموران پلیس در هر دو کشور، که بر اساس اطلاعاتی که در اختیار دارند، کارشان را بی‌نقص انجام می‌دهند. و در مورد بسیاری از بزرگسالان، از جمله مسافران اتوبوس فیلم، این واقعیت نشان داده می‌شود که مردان عادت کرده‌اند راه خودشان را بروند و از جاهایی سر در بیاورند که هیچ‌کس نمی‌داند و اهمیتی هم نمی‌دهد.

 

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print