ناحیه ششم : بخشی از رمان «فوق‌العاده بلند و بی‌نهایت نزدیک»

بابا همیشه منو توی تختم می‌خوابوند و برام قصه می‌گفت. گاهی با هم نیویورک تایمز می‌خوندیم و بعضی وقتا آهنگ «من والروز هستم» رو با سوت می‌زد،‌ چون آهنگ...

بابا همیشه منو توی تختم می‌خوابوند و برام قصه می‌گفت. گاهی با هم نیویورک تایمز می‌خوندیم و بعضی وقتا آهنگ «من والروز هستم» رو با سوت می‌زد،‌ چون آهنگ مورد علاقه‌اش بود، ولی نمی‌تونست معنی‌شو توضیح بده. یه چیزی که بابا خیلی بلد بود، این بود که می‌تونست توی هر کدوم از مقاله‌هایی که توی نیویورک تایمز می‌خوندیم، حداقل یه اشتباه پیدا کنه. بعضی وقتا اشتباه دستور زبانی بود، بعضی وقتها اطلاعات جغرافیایی یا چیزهای دیگه‌ اشتباه بود و بعضی وقتها مقاله همه ماجرا رو توضیح نمی‌داد. کیف می‌کردم می‌دیدم بابای من از نیویورک تایمز هم باهوش‌تره و خیلی خوشم میومد که وقتی سرم رو می‌ذاشتم روی سینه‌اش، نوک موهای سینه‌‌اش که از لای تی‌شرتش بیرون زده بود، به صورتم می‌خورد. از این هم خوشم میومد که همش بوی ریش‌تراشی می‌داد، حتی غروبها. وقتی با او بودم، مغزم آروم بود. لازم نبود چیزی اختراع کنم.

اون شب، یعنی شب قبل از بدترین روز، وقتی بابا منو داشت می‌خوابوند،‌ازش پرسیدم، آیا جهان مثل یه بشقاب صافه و روی لاک یه لاک‌پشت قرار داره؟

چشماش گرد شد: «چی!؟»

«آخه پس چرا زمین همیشه یک جا هست و نمی‌افته پایین؟»

«ببینم تو اسکار، پسر منی یا یکی دیگه؟ نکنه موجودات فضایی مغزت رو دزدیدن که روش تحقیقات کنن؟»

گفتم: «ما که به موجودات فضایی اعتقاد نداریم.»

بابا گفت: «زمین یک جا ثابت نمی‌مونه و در واقع داره توی فضا می‌افته. تو که اینو می‌دونی، پسر! زمین خیلی آهسته داره می‌افته به سمت خورشید.»

گفتم: «خب، معلومه. ولی خب چرا جاذبه است؟»

«منظورت چیه، چرا جاذبه است؟»

«یعنی دلیلش چیه؟»‌

«کی میگه باید دلیل داشته باشه؟»‌

«هیچ کس. و دقیقا منظور من هم همینه.»

«سوالی که پرسیدم، استعاری‌ بود!»

«استعاری چیه؟»

«منظورم اینه که سوال رو نپرسیدم که جواب بدی! می‌خواستم روی یه نکته تاکید کنم.»

«چه نکته‌ای؟»

«این‌که لازم نیست دلیلی وجود داشته باشه.»

«ولی اگه هیچ دلیلی وجود نداره، پس چرا اصلا دنیا و کهکشان وجود داره؟»

«به خاطر شرایط سمپاتیک.»

«خب، پس چرا من پسرت هستم؟»

در سال ۲۰۱۱ فیلمی بر اساس رمان فوق‌العاده بلند و بی‌نهایت نزدیک با همین نام به کارگردانی استیون دالدری ساخته شد که در آن تام هنکس نقش پدر و سندرا بولک نقش مادر اسکار شل (با بازی توماس هورن) را ایفاء می‌کنند. این فیلم هرچند فیلمی تحسین‌برانگیز است اما در واقع فقط یک سوم رمان را نشان می‌دهد. خواندن رمان «فوق‌العاده بلند و بی‌نهایت نزدیک» حتی به کسانی که این فیلم را دیده‌اند، توصیه می‌شود.

«چون مامان و من همدیگر رو دوست داریم، بعد یکی از اسپرم‌های من یکی از تخمک‌های مامان را بارور کرد.»

«ببخشید، من می‌رم بالا بیارم و برگردم!»

«بچه نباش!»

«خب، من نمی‌تونم درک کنم چرا وجود داریم. نپرسیدم چه جوری به دنیا اومدیم، سوال من اینه که چرا اصلا وجود داریم؟»

حدس می‌زدم الان افکار بابا مثل کرم‌ شب‌تاب توی مدار مغزش می‌چرخن. گفت: «خب، وجود داریم که وجود داشته باشیم.»‌

گفتم: «چی!؟»

«ببین،‌ می‌تونیم همه جور عالمی توی ذهنمون تصور بکنیم، ولی اینی که توش هستیم، عالمیه که اتفاق افتاده!»

می‌دونستم منظورش چیه و مخالف نظرش نبودم ولی موافق نظرش هم نبودم. چون فقط به دلیل این‌که یکی اتئیست هست، نمی‌شه که دوست نداشته باشه که دلیلی برای همه چیز وجود داشته باشه.

رادیوی موج کوتاهم رو روشن کردم و بابا بهم کمک کرد که یه ایستگاه رادیویی پیدا کنم که یکی داشت یونانی حرف می‌زد که قشنگ بود. نمی‌دونستیم چی داره می‌گه، ولی دراز کشیدیم و به  ماکت صورت فلکی شب‌نما که از سقف اتاقم آویزان بود،‌ نگاه کردیم و به رادیو گوش دادیم.

بابا گفت:‌«بابابزرگت یونانی بلد بود.»

گفتم: «منظورت اینه که بلده؟»

«آره. ولی دیگه حرف نمی‌زنه.»‌

«شاید هم اینی که توی رادیو حرف می‌زنه، بابابزرگه.»‌

صفحه اول نیویورک تایمز مثل ملافه روی ما پهن بود. روش عکس یه بازیکن تنیس بود که از پشت گرفته بودن. فکر کنم توی مسابقه برنده شده بود، اما نمی‌تونستم حدس بزنم، خوشحاله یا ناراحت.

«بابا!»

«بله.»‌

«می‌شه برام قصه بگی؟»

«البته که می‌شه.»

«یه قصه‌ی خوب!»

«منظورت اینه که برخلاف قصه‌های بدی که تا حالا بهت گفتم؟»

گفتم:‌ «آره،» و بعد خیلی محکم بغلش گرفتم و نوک بینی‌ام چسپید به زیر بغلش.

«حرفمو قطع نمی‌کنی؟»‌

«سعی می‌کنم.»

«چون سخته وقتی هی حرفمو قطع می‌کنی، قصه بگم!»

«و اعصابت هم خورد می‌کنه!»

«و اعصابم هم خورد می‌کنه!»

لحظه‌ی قبل از شروع قصه، از لحظه‌های مورد علاقه منه.

«در زمانهای قدیم، شهر نیویورک یک ناحیه ششم هم داشت.»

پرسیدم: «ناحیه چیه؟»

«اینو بهش می‌گن حرف قطع کردن!»

«می‌دونم. ولی اگه نفهمم ناحیه چیه که داستان رو متوجه نمی‌شم.»

«ناحیه یعنی محله. یا دقیق‌تر، یه مجموعه از محله‌ها در یک شهر.»

«خب، اگه یه زمانی نیویورک شش تا ناحیه داشته،‌ پنج‌تایی که الان داره، اسمشون چیه؟»

«منهتن، که معلومه. بروکلین، کویینز، استیتن آیلند، و برونکس.»

«خب، من تا حالا کدوم محله‌هاش بودم؟»

«باز شروع شد!»

«فقط می‌خوام بدونم!»‌

«یه بار، چند سال پیش، با هم باغ وحش برونکس رفتیم. یادته؟»‌

«نه.»

«و بروکلین هم رفتیم که توی باغ گیاه‌شناسی گل‌ رُز ببینیم.»

«کویینز هم رفتم؟»

«نه، فکر نکنم.»

«استیتن آیلند چطور؟»

«نه.»

«واقعا اون قدیما نیویورک شش تا محله داشته؟»‌

«عه! خب، دارم همینو می‌گم که.»‌

«باشه. دیگه حرفتو قطع نمی‌کنم. قول می‌دم.»

جاناتان سفران فوئر، نویسنده‌ی رمان فوق‌العاده بلند و بی‌نهایت نزدیک. نشر نبشت امتیاز رسمی ترجمه و نشر فارسی این رمان را به دست آورد و در ماه جون، همزمان با آغاز رسمی کار نشر نبشت و اپلیکشن کتابخوان این انتشارات به بازار عرضه خواهد شد. جاناتان سفران فوئر از علاقه‌مندان و حامیان مجله ادبی نبشت است.

پدر ادامه داد: «خب، البته توی هیچ کتاب تاریخی این موضوع نوشته نشده، چون به جز قرائنی که توی سنترال پارک هست، هیچ نشونه‌ی دیگه‌ای وجود نداره که ثابت بکنه که ناحیه ششم وجود داشته. به همین دلیل، مردم خیلی راحت وجود داشتن این ناحیه رو فراموش کردن. هرچند خیلی‌هاشون میگن که نه وقتشو دارن و نه دلیلی، که بخوان به این موضوع فکر کنن، یا میگن باورشون نمی‌شه که ناحیه‌ ششمی توی نیویورک وجود داشته، باز هم از کلمه «باور» استفاده می‌کنن. یعنی با اطمینان نمی‌گن، نبوده. ولی ناحیه ششم هم یه جزیره بود،‌ که از منهتن با یه رودخونه جدا شده بود و کمترین عرض این رودخونه در جایی که می‌شد ازش گذشت،‌ اتفاقا برابر بود با رکورد جهانی پرش طول. طوری فقط یه نفر در دنیا می‌تونست از رودخونه بپره و از منهتن بره به ناحیه ششم، بدون این‌که پاهاش تر بشه و اون هم معلومه کی بود:‌ قهرمان پرش طول دنیا. و مردم نیویورک هر سال به مناسبت این پرش یه جشن بزرگ راه می‌انداختن و از این‌ ساحل رودخانه تا ساحل مقابل آش رشته می‌بستند که ازش شیرینی بیگل آویزون بود، و سمبوسه رو توی نون باگت می‌ذاشتن که ساندویچ بشه، سالاد یونانی رو مثل کاغذ رنگی توی هوا پخش می‌کردن. بچه‌های نیویورک یه عالمه کرم شب‌تاب می‌گرفتن و توی شیشه می‌کردند و با خودشون به جشن می‌بردن و شیشه‌ها رو توی رودخونه می‌ذاشتن که همه جا روشن بشه. و کرم‌های شب‌تاب توی شیشه همش می‌گفتن: Asphyxiate, Asphyxiate…»

«Asphyxiate؟»

«یعنی دارم خفه می‌شم! دارم خفه می‌شم!»‌

«خب چرا در شیشه رو سوراخ نمی‌کردن که کرم‌های شب‌تاب بتونن نفس بکشن؟»

«چون کرم‌های شب تاب در چند دقیقه آخر عمرشون خیلی به شدت بال می‌زنن و نورشون زیاد می‌شه و وقتش رو طوری تنظیم می‌کردن که تو اون چند دقیقه آخر، رودخونه خیلی روشن بشه که قهرمان پرش جهان از روش بپره و همه ببینن.»

«چه باحال!»‌

«زمانش که می‌رسید، قهرمان پرش طول دورخیزش رو از رودخانه شرق شروع می‌کرد و تمام طول منهتن را رو می‌دوید و همه‌ی نیویورکی‌ها کنار خیابون‌ها، یا پشت پنجره‌های خونه و اداره‌هاشون جمع می‌شدن یا از شاخه‌های درختا آویزون می‌شدند که بتونن قهرمان جهان رو تماشا کنن که از خیابان دوم،‌ سوم و لگزینتگتون، خیابان پارک، مدیسون و خیابان پنجم و خیابان کلومبوس، آمستردام،‌ خیابان هفتم، هشتم و نهم و دهم… به سرعت رد می‌شد و وقتی می‌رسید به پای رودخونه، از روش یه پرش بلند می‌کرد و همه نیویورکی‌هایی که دوطرف ساحل رودخانه توی منهتن و ناحیه ششم جمع شده بودن، دست می‌زدن و بالا و پایین می‌پریدند و قهرمان رو تشویق می‌کردن. نیویورکی‌ها توی همون چند ثانیه‌ای که قهرمان تو هوا بود، احساس می‌کردن که می‌تونن پرواز کنن. البته شاید ٬حس معلق بودن در هوا٬ کلمه‌ی بهتری باشه. چون چیزی که برای همه جالب بود، این نبود که قهرمان از یه ناحیه نیویورک می‌پرید به یه ناحیه دیگه‌اش، بلکه جالبی‌اش به همون چند ثانیه‌ای بود که قهرمان توی هوا معلق بود.»

«آره، این هم است!»

«یه سال، خیلی خیلی سال پیش، وقتی قهرمان از روی رودخونه پرید به سمت ناحیه‌ی ششم، وقت فرود نوک شست پاش آب رودخونه رو لمس کرد و یه موج کوچولو روی سطح آب به وجود اومد. مردم نفسشون رو تو سینه حبس کردن و به موج روی آب خیره شدن که از سمت ناحیه ششم داشت می‌اومد به طرف منهتن و سر راهش همه شیشه‌های کرم شبتاب رو چپه کرد. یه عضو شورای منهتن از این طرف رودخونه داد زد: «فکر کنم دورخیزت رو بد شروع کردی!»‌ قهرمان سرشو تکون داد و گیج بود که اصلا چطور همچین اتفاقی افتاد. یه عضو شورای ناحیه ششم به قهرمان گفت: «احتمالا باد در جهت مخالف پرش تو می‌وزیده!» و بعد بهش یه حوله داد که انگشت پاشو که خیس شده بود،‌ خشک کنه. قهرمان باز هم فقط سرشو تکون داد. یکی از تماشاچی‌ها به بغل‌دستی‌اش گفت:‌ «شاید ناهار خیلی خورده، سنگین شده!» یکی دیگه که بچه‌هاشو آورده بود که پرش رو تماشا کنن، گفت: «من می‌گم پیر شده. مثل سال‌های قبل نیست.»  یه تماشاچی دیگه گفت: «شاید هم از ته دل نپریده! نمی‌شه که آدم بتونه از روی رودخونه بپره، بدون این‌که یه احساس واقعی خوب توی دلش باشه.»‌

قهرمان گفت: «نه! همه‌تون اشتباه می‌کنید. پرش من درست بود!» اون وقت بود که مردم حدس زدن چه اتفاقی افتاده، اما هیچ‌کس جرات نمی‌کرد به زبون بیاره. تا این‌که شهردار نیویورک با صدایی بلند، طوری که همه بشنون، گفت که چه اتفاقی افتاده: «ناحیه ششم داره حرکت می‌کنه!»

پرسیدم: «واقعا؟ حرکت می‌کنه؟»‌

«آره! ناحیه‌ی ششم  میلیمتر به میلیمتر داشت از منهتن دور می‌شد. سال بعد پای قهرمان توی آب رودخونه فرود اومد و سال بعد از اون، تا زانو تو آب رفت و خیلی سال بعد، که مردم دیگه حتی یادشون نمی‌اومد یه زمانی تو جشن خوشحال بودن، نه نگران، قهرمان وقتی داشت فرود می‌اومد، دستاشو دراز می‌کرد که برسه به اون وَر رودخونه و سال‌های بعد، حتی دستش رو هم که دراز می‌کرد، به اون سمت رودخونه نمی‌رسید. بالاخره، هشت تا پلی که روی رودخونه بین منهتن و ناحیه ششم ساخته بودن، کش اومد و یکی یکی خراب شد و ریخت توی روخونه. تونل‌های زیر رودخونه هم کش اومدن و از وسط پاره شدن و  آب اونا رو پر کرد. سیم‌های تلفن و برق هم پاره شدن و مردم ناحیه ششم مجبور شدن برگردن به تکنولوژی قدیم که یه چیزی شبیه اسباب‌بازی‌های بچه‌هاشون بود. مثلا از ذره‌بین استفاده می‌کردن که آتیش روشن کنن. یا به جای ایمیل، نامه‌های اداری‌شون رو هواپیمای کاغذی درست می‌کردن و از پنجره یه اداره به اداره دیگه پرواز می‌دادن و از اون شیشه‌های کرم شب‌تاب که زمانی فقط توی جشن برای تزیین استفاده می‌شد، حالا به جای لامپ توی خونه‌هاشون استفاده می‌کردن.  شهردار نیویورک مهندسایی رو که روی برج کج پیزا کار می‌کردن… که کجاست؟»

«ایتالیا!»

«آره! شهردار مهندسای ایتالیایی رو دعوت کرد که بیان و ببینن وضعیت از چه قراره. مهندسا اومدن یه نگاهی انداختن و گفتن: ناحیه ششم خودش می‌خواد بره! شهردار نیویورک پرسید: خب، چطور می‌شه توضیحش داد؟ مهندسا گفتن: توضیح لازم نداره. خودش داره می‌ره. البته همه سعی کردن که ناحیه ششم رو نجات بدن، هرچند «نجات» شاید کلمه خوبی نباشه؛ چون ناحیه ششم خودش داشت می‌رفت، به زور که نمی‌بردنش. شاید بهتره بگیم سعی کردن نگهش دارن. واسه همین زنجیر‌های کلفتی درست کردن و یه سرش رو میخ زدن توی ناحیه ششم و سر دیگه‌شو توی منهتن به زمین نصب کردن. اما چند روز بعد زنجیرا هم پاره شدن. اطراف ناحیه ششم رو بتون ریختن، ولی کار نکرد. افسارش زدن، کار نکرد. حتی براش دعا خوندن، ولی هیچ فایده‌ای نداشت. بچه‌های هر دو ناحیه که با تلفن نخ و قوطی با هم حرف می‌زدن، هی نخ تلفن‌هاشون رو باید درازتر می‌کردن. انگار بادبادک دستشون بود و نخ ول می‌کردن که بالاتر بره. بعد یه شب، یه دختر کوچولو که از توی اتاق خوابش توی منهتن با تلفن نخ‌وقوطی‌اش داشت با دوستش که یه پسر همسن خودش تو ناحیه‌ی ششم بود، حرف می‌زد، بهش گفت:«صدات نمی‌رسه. چی گفتی؟» و بعد با دوربین باباش از پنجره به خونه‌ی دوستش تو ناحیه ششم نگاه کرد. دوستش هم، که از توی اتاق خوابش تو ناحیه ششم داشت با تلسکوپ نگاش می‌کرد، توی قوطی داد زد: «می‌خوای داد بزنم که بشنوی؟»

دختر کوچولو هی نخ پیدا می‌کرد و به تلفنش می‌بست: نخ یویو، نخی که از کمر عروسکش آویزون بود و وقتی می‌کشید، عروسکه حرف می‌زد، نخ دور دفتر خاطرات باباش، نخ گردنبند مروارید مادربزرگش. خلاصه هر چی نخ پیدا می‌کرد، به نخ تلفنش گره می‌زد. اما دختر کوچولو و دوستش هرچی از هم دورتر می‌شدن، حرفایی که می‌خواستن به هم بگن، بیشتر می‌شد. بالاخره یه روز پسر کوچولو به دختر گفت که توی قوطی بگه «دوسِت دارم!» و بهش نگفت که چرا باید اینو بگه و دختر کوچولو هم ازش نخواست که توضیح بده چرا! و نگفت، نه، ما هنوز بچه‌ایم. یا حتی اینو هم نگفت که چون پسره ازش خواسته که بگه «دوسِت دارم»، این رو می‌گه. عوض همه این‌ها، دختر کوچولو توی قوطی داد زد: «دوسِت دارم!»‌ و بعد صداش از نخ یویو، و نخ عروسکش و نخ دور دفتر خاطرات باباش و نخ گردنبند مروارید مادربزرگش و نخ گیتار و نخ دور هدیه تولدش و نخ طناب رختشویی و نخ راکت تنیس و نخ لبه دامنی که قرار بود روزی پسر از تنش دربیاره، عبور کرد و رسید به قوطی پسر.  پسره داد زد: «یسسس! گرفتمش!» و فوری درب قوطی تلفنش رو محکم بست و نخش رو هم کند و قوطی رو که حالا توش پر عشق بود، گذاشت روی طاقچه. البته که نمی‌تونست هیچ وقت درب قوطی رو باز کنه، چون عشق از توش فرار می‌کرد. ولی همین براش کافی بود که بدونه توی اون قوطی روی تاقچه چیه.

از طرف دیگه، توی ناحیه ششم، بعضی‌ها مثل خانواده پسره، نمی‌خواستن از محله‌شون برن یه جای دیگه زندگی کنن. می‌گفتن، ما چرا بریم؟ ناحیه ما سرجاشه. بقیه دنیاست که داره حرکت می‌کنه. مردم باید از منهتن و جاهای دیگر اسباب‌کشی کنن و برن. ببینم، تو حاضری با آدم‌های اینجوری بحث کنی و بهشون ثابت کنی که اشتباه می‌کنن؟»

«نه! من سعی نمی‌کنم بهشون ثابت کنم که اشتباه می‌کنن!»

«خب، من هم سعی نمی‌کنم. خلاصه، بیشتر ناحیه‌ششمی‌ها به هیچ عنوان این واقعیت روشن رو قبول نمی‌کردن که ناحیه‌ اوناست که داره حرکت می‌کنه. ولی هیچ دلیلی هم برای این لجاجتشون نداشتن. فقط نمی‌خواستن برن. زندگی‌شون رو توی ناحیه ششم دوست داشتن و نمی‌خواستن تغییر بکنه. و این‌جوری بود که ناحیه ششم میلیمتر به میلیمتر توی آب حرکت کرد و رفت. و حالا می‌رسیم به قضیه سنترال پارک. سنترال پارک اون زمانی جایی که حالا هست، نبود…»

«منظورت سنترال پارک توی قصه است، نه؟»

«حالا گوش کن! سنترال پارک وسط ناحیه ششم بود و مردم ناحیه ششم خیلی این پارک رو دوست داشتن. اما وقتی همه فهمیدن که ناحیه ششم داره می‌ره، و نه می‌شه نجاتش داد و نه می‌شه نگهش داشت، شهردار نیویورک تصمیم گرفت رفراندوم برگزار کنه که پارک رو بذارن بره، یا نذارن بره.»

عزیز حکیمی، مترجم رمان: «فوق‌العاده بلند و بی‌نهایت نزدیک داستان پسرکی ده ساله به نام اسکار است که پدرش در حملات یازدهم سپتبمر به شکلی غیرمنتظره کشته می‌شود. اسکار که رابطه‌ای نزدیک با پدرش دارد، تحت تاثیر این حادثه به تخیل پناه می‌برد. او اندوه خود را به «سنگین شدن کفش‌هایش» تشبیه می‌کند و دائم در ذهنش مشغول اختراع کردن چیزهای متفاوت است که تداعی‌کننده‌ی رنجی‌ست که در نبود پدر به آن دچار شده. یک سال پس از مرگ پدر، اسکار در پستوی اتاق خواب پدرش در یک گلدان آبی‌رنگ کلید مرموزی پیدا می‌کند و به امید یافتن نشانه‌ای از پدر هشت ماه تمام در محله‌های نیویورک به دنبال قفلی می‌گردد که کلید اسرارآمیز آن را باز خواهد کرد. جاناتان سفران فوئر نویسنده‌ی این کتاب، با ظرافتی تحسین برانگیز احساسات و طرز فکر و گفتار پسربچه‌ای ده‌ساله‌ای را بیان می‌کند که هنوز با مفهوم اندوه و از دست دادن به آن شکلی که بزرگسالان آن را درک می‌کنند، آشنا نیست. و همین امر ارتباط او با مادرش را نیز پیچیده می‌کند که به گمان اسکار به خاطر مرگ پدر «باید هر شب آن‌قدر گریه کند که دریاچه‌ی سنترال پارک پر از اشک شود.» نشر نبشت امتیاز ترجمه و نشر فارسی رمان «فوق‌العاده بلند و بی‌نهایت نزدیک» به دست آورده و این کتاب (همراه با شش کتاب دیگر که ترجمه‌ی آن‌ها به پایان رسیده) همزمان با آغاز رسمی کار نشر نبشت و اپلیکشن کتابخوان آن در ماه جون ۲۰۱۷ عرضه خواهد شد.»

«رفراندوم یعنی چی؟»

«یعنی رای‌گیری. و بعد همه رای دادن که پارک رو نذارن بره. حتی ناحیه‌ششمی‌های لجباز هم قبول کردن که پارک بمونه. بعد قلاب‌های خیلی بزرگی انداختن روی پارک و همه‌ی مردم نیویورک جمع شدن که طناب‌های قلاب‌ها رو دستشون بگیرن و با تمام قدرتشو بکشن و پارک رو مثل یه فرش بیارن توی منهتن. به بچه‌ها هم گفتن که وقتی پارک رو دارن می‌کشن،‌ برن توی پارک دراز بکشن. یه جوری سر این موضوع به توافق جمعی رسیدن و هیچ‌کس نمی‌دونست چرا همچین توافقی لازمه. یا اصلا این‌که بچه‌ها برن توی پارک دراز بکشن، چه ربطی به قضیه داره. ولی یه توافق‌ جمعی کردن و کار شروع شد. وقتی مردم شروع کردن به کشیدن طناب‌ها، بزرگترین آتش‌بازی تاریخ نیویورک راه افتاد و ارکستر فیل‌هارمونیک نیویورک هم رفت وسط مردم و ارکستر برگزار کرد. بچه‌های نیویورک هم همه توی پارک دراز کشیدن، کنار هم، و دیگه جای سوزن انداختن هم نبود. انگار پارک واسه همین درست شده بود که همه‌ی بچه‌ها توش جا بشن. تکه‌های آتش‌بازی توی آسمان پراکنده می‌شد و قبل از رسیدن به زمین خاموش می‌شد و مردم پارک رو با بچه‌ها داشتن می‌کشیدن توی منهتن با سرعت یک میلیمتر در ثانیه. وقتی پارک رسید به منهتن،‌ جایی که الان هست، همه بچه‌ها خوابشون برد و پارک شبیه یه لحاف چهل تکه از رویاهاشون شد. بعضی‌هاشون توی خواب جیغ می‌زدن، بعضی‌ها می‌خندیدن و بعضی‌ها هم ساکت ساکت بودن.»

«بابا؟»

«بله.»‌

«می‌دونم که ناحیه ششم واقعا وجود نداشته. یعنی اگر از نظر عینی به قضیه نگاه کنیم!»

«بگو، ببینم! تو خوشبینی یا بدبین؟»

«یادم نیست. چی بودم؟»

«اصلا یادته خوش‌بین و بدبین یعنی چی؟»

«نه!»‌

«خب، خوشبین کسیه که مثبت فکر می‌کنه و امیدواره. بدبین کسیه که منفی فکر می‌کنه و ناامیده از همه چی.»

«پس من خوشبینم.»

«عالی. خیلی خوبه. پس باید بگم که هیچ مدرک تردیدناپذیری وجود نداره که ناحیه ششم وجود داشته. به عبارت دیگه، هیچ راهی وجود نداره که بشه کسی رو متقاعد کرد که ‌خودش نمی‌خواد متقاعد بشه که ناحیه‌ ششم وجود داشته. اما نشونه‌های زیادی وجود داره که کسی که می‌خواد باور کنه، می‌تونه اون‌ها رو ببینه.»

«مثلا چه نشونه‌ای؟»

«مثلا اون فسیل عجیب توی سنترال پارک. یا مثلا این واقعیت که پی. اچ. آب دریاچه‌‌ی سنترال پارک که با محیط اطرافش مطابقت نداره، یا مثلا اون مخزن‌های آبی که توی باغ وحش گذاشتن که در واقع دقیقا روی سوراخ‌هاییه که از قلاب‌های بزرگی که باهاش پارک رو کشیدن، به جا مونده.»

«خوزه!»

«بله! تازه، یه درخت هم توی پارک هست که دقیقا بیست و چهار قدم از دروازه‌ی شرقی پارک به سمت چرخ‌وفلک، فاصله داره. روی تنه این درخت دو تا اسم کنده شده که اصلا معلوم نیست اسم کیه. چون توی هیچ بیمارستانی ثبت نشده و نه هم توی اداره‌ی مالیات، نه توی سیستم رای‌گیری. و به جز اون درخت، دیگه هیچ سندی وجود نداره که نشون بده اون دو تا اسم، اسم کسانی هست که توی ناحیه ششم زندگی می‌کردن. و تازه یه واقعیت جالب علمی هم برات بگم: کمتر از پنج درصد اسم‌هایی که روی درخت‌های سنترال پارک کنده شدن، ناشناخته نیستند.»

«واو! چه جالب!»

«تازه، تمام اسناد و شواهد اداری ناحیه ششم با خود ناحیه ششم از دست رفته و واسه همین ما هیچ وقت نمی‌تونیم ثابت کنیم که اون اسم‌ها اسم دو نفر از اهالی ناحیه ششم بوده که اسمشون رو وقتی سنترال پارک هنوز وسط محله‌ی ششم بوده، روی اون درخت کندن. بعضی مردم فکر می‌کنن که اون اسم‌ها من‌درآوردیه و این‌طوری، در واقع دارن می‌گن که عشق بین اون دو اسم هم یه عشق من‌درآوردی بوده. بعضی‌‌ها هم یه جور دیگه فکر می‌کنن!»‌

«خب، بابا، تو چی فکر می‌کنی؟»

«راستش، همه مردم، حتی بدبین‌ترین بدبین‌ها هم وقتی چند دقیقه می‌رن توی سنترال پارک احساس می‌کنن که یه زمان علاوه بر زمان حال وجود داره، و اون زمان رو هم تجربه می‌کنن! درسته؟»‌

«آره، فکر کنم!»

«خب، شاید اون حس به خاطر اینه که ما انسان‌ها دلمون برای فقط چیزایی تنگ می‌شه که از دست دادیم. شاید هم توی زمین سنترال پارک،‌ رویاهای بچه‌هایی که وقتی مردم پارک رو می‌کشیدن، اونجا خوابیده بودن، ته‌نشین شده. شاید ما دلمون برای همون بچه‌ها تنگ شده که دیگه نیستن و شاید هم امیدواریم همون چیزی اتفاق بیفته که اونا امیدوار بودن اتفاق بیفته.»

«خب، ناحیه ششم چی شد؟»‌

«منظورت چیه؟»

«یعنی چه اتفاقی برای ناحیه ششم افتاد؟»‌

«آها، آره! ناحیه ششم.  وقتی که پارک رو کشیدن توی منهتن، جای خالی پارک توی ناحیه ششم مثل یه سوراخ بزرگ باقی‌ موند. و بعد که جزیره‌ی ناحیه ششم توی آب‌های جهان شناور شد ، اون سوراخه شبیه یه قاب بود که نشون می‌داد زیر جزیره چیه.»

«الان ناحیه ششم کجاست؟»‌

«تو قطب جنوب!»

«واقعا؟»‌

«آره. همه پیاده‌روهاش با یخ پوشیده‌ و سقف شیشه‌ای کتابخانه‌ عمومی‌شون زیر ده خروار برف داره غیژ غیژ صدا می‌کنه. فواره‌های آب توی پارک‌های یخ‌زده‌ی محله‌های یخ‌زده، یخ‌زده‌ و بچه‌های یخ‌زده توی تاب‌های یخ‌زده‌ نشستن و زنجیر‌های تاب یخ‌زده و همون‌جوری اونا رو توی هوا معلق نگه‌داشتن،‌ اسب‌های درشکه…»

«اسب درشکه؟»

«آره، اسب‌هایی که به درشکه‌های تو پارک می‌بندن و مردم سوار می‌شن که اطراف پارک بگردن! اون اسب‌ها هم وسط یورتمه رفتن یخ زدن، فروشنده‌های دوره‌گرد وسط چونه زدن با مشتری‌‌هاشون یخ‌زدن، زن‌های میانسال، وسط زندگی‌شون یخ زدن، چکش قاضی‌ها توی هوا، وسط حکم مقصر یا بی‌گناه، یخ زده. روی زمین پره از کریستال‌های اولین نفس یه نوزاد و آخرین نفس یه آدم پیر. روی یه طاقچه یخ‌زده، توی یه پستوی یخ‌زده،‌ یه قوطی‌ یخ‌زده است که توش هنوز یه صداست.»

«بابا!»

«بله.»

«نمی‌خوام حرفت رو قطع کنم. ولی قصه تموم شد؟»

«آره، قصه‌ی ما به سر رسید!»

«خیلی قشنگ بود.»

«خوشحالم که خوشت اومد.»

«بابا؟»

«جانم!»

«یه چیزی به ذهنم رسید. فکر می‌کنی اون‌ چیزایی که من توی سنترال پارک پیدا کردم،‌ واقعا از ناحیه ششم ممکنه باشن؟»

بابا شانه‌هایش را بالا انداخت. خیلی این کارشون دوست دارم.

«بابا؟»‌

«جانم!»

«هیچی!»



۹ دیدگاه
  • مژگان
    ۱ اردیبهشت/ثور ۱۳۹۶ at ۲۰:۴۱
    پاسخ

    چه داستان شیرینی. چقدر ساده و روان و صمیمی. از بس خوب بود دوبار خوندمش. امیدوارم کتابش زودتر بیاد بیرون. خسته نباشید آقای مترجم

  • رضایی
    ۳۱ فروردین/حمل ۱۳۹۶ at ۱۴:۵۸
    پاسخ

    با سلام. من این فیلم رو دیدم. خیلی قشنگه. حالا که گفتید کتابش بهتره حتما می خرم و میخونم. ممنون بابت معرفی این کتاب.

  • مریم معتمدی
    ۳۰ فروردین/حمل ۱۳۹۶ at ۰۹:۰۲
    پاسخ

    تبریک عرض میکنم به بروبچه های نبشت. پس پشت پرده خبرهایی بوده که وبسایت یه مدت تعطیل بود. خسته نباشید. این بخش از کتاب که عالی بود و خیلی قشنگ ترجمه شده. دست شما درد نکند آقای حکیمی. من خواننده همیشگی نبشت هستم و تو این مدت که وبسایت تعطیل بود هر روز چک میکردم ببینم داستان تازه چی دارین. خوشحالم که الان برگشتین

  • نرگس
    ۳۰ فروردین/حمل ۱۳۹۶ at ۰۸:۵۹
    پاسخ

    چه داستان خوبی. چه ترجمه‌ ی شیرینی. خیلی لذت بردم. منتظرم که کتابش رو بخونم و ممنون از معرفی این کتاب و نویسنده اش

  • رفیعی
    ۳۰ فروردین/حمل ۱۳۹۶ at ۰۳:۵۳
    پاسخ

    کاش دراین خراب آباد به نام افغانستان میشد چنین کتاب هایی به دست آورد . زنده باشید شما که لااقل معرفی میکنید . داستان فوق العاده بود .

    • عزیز حکیمی
      ۳۰ فروردین/حمل ۱۳۹۶ at ۰۶:۱۳
      پاسخ

      سلام آقای رفیعی، این کتاب و کتابهای زیادی دیگری به زودی توسط نشر نبشت منتشر می‌شود. نشر نبشت اپلیکشن کتابخوان خود را خواهد داشت و روی آن می‌شود همه این‌کتابها را از همه جای دنیا یافت و خواند.

  • علی گلستانی
    ۳۰ فروردین/حمل ۱۳۹۶ at ۰۰:۰۷
    پاسخ

    تا حالا از این نویسنده چیزی نخونده بودم. این بخش از رمان خیلی خوب بود. ممنون از سایت خوبتون

  • الهه
    ۳۰ فروردین/حمل ۱۳۹۶ at ۰۰:۰۵
    پاسخ

    خیلیییییی قشنگ بود. دوست داشتم. حتما کتابشو می‌خرم. ممنون از زحمتی که کشیدین.

  • پاسخ

    *

    *

    از همین نویسنده:

    • عشق نابینا و ناشنواست

      آدم و حوا چند روزی را با شادمانی با هم زندگی کردند. آدم،‌ که نابینا بود، هرگز مجبور نبود لکه دراز ماه‌گرفتگی روی گونه‌، یا دندان پیشین کمی چرخیده‌،...