الهه | فرزانه انصافی

این داستان یکی از هشت داستان برگزیده «مسابقه‌ی داستان‌نویسی چهارشنبه‌ها»‌ست – درباره این مسابقه و «جایزه ادبی نبشت» بیشتر بدانید 

.

الهه | نویسنده: فرزانه انصافی

.

یک بعدازظهر پائیزی دوست داشتنی با این حس استرس لعنتی دارد به هدر می‌رود. می‌توانستم بدون هیچ ترسی در همین پارک قدم بزنم و خودم را از سرما بغل کنم و بعد به یک کافه بروم و یک فنجان چای داغ بنوشم و از خودم بپرسم واقعا دیگر چه چیزی از این دنیای مزخرف می‌خواهم!

اما حالا منتظر دختری هستم که هرگز ندیده‌امش. دختری که قرار است مدل طراحی من باشد. طوبی خانم که به پارک زیاد رفت و آمد می‌کند و آمار ساقی‌ها و دخترفراری‌ها و بچه‌های فروشی و… را دارد، الهام را به من معرفی کرده است. شماره ی طوبی خانم را به سختی گیرآوردم. وقتی گفتم از طرف آقای رنجبر تماس می‌گیرم راضی شد در پارک من را ببیند. دیروز وقتی آمد، وراندازم کرد و پرسید: دخترجون! دانشجویی؟

گفتم: بله

گفت: دختره رو واسه چی می‌خوای؟

می دانستم حرفم را باور نمی‌کند و برای اینکه یک جواب عادی داده باشم، گفتم: یه آقایی خواسته واسطه بشم. طرف مطمئنه.

گفت: اگه آقا رنجبر معرفیت نکرده بود صدسال دختر دست تو نمی‌دادم.

گونه هایم داغ شده بود. فکر کنم حسابی سرخ شده بودم. به روی خودم نیاوردم و گفتم :خودم می‌خوام چیکارش کنم؟! بیا اینم پول. نصفش رو هم بعد ازاینکه دختره اومد می‌دیم دست خودش. راستی اسمش چیه؟

دیر کرده است… نگرانم. بس که برگ‌های خشک و رنگارنگ زیر پایم را لگد کردم خسته شده ام. به اطراف نگاه می‌کنم. از الهام خبری نیست. با حسرت به سمت بوفه ای که در انتهای پارک نزدیک خیابان است نگاه می‌کنم. چراغ هایش روشن است و سماور بزرگی بیرون آن گذاشته اند. بخاری که از سماور بلند می‌شود به من حکم می‌کند که حتما یک لیوان چای بگیرم اما نمی‌توانم محل قرار را ترک کنم. الهام من را نمی‌شناسد. فقط می‌داند قرار است دختری حدودا بیست و چهار پنج ساله را ببیند با یک کوله پشتی خاکی رنگ. مانتو و شلوار مشکی و شال و سویی شرت طوسی.

حدود نیم ساعت از زمان قرارمان گذشته است و دختری را می‌بینم که نگاهم می‌کند و خرامان به سمت من می‌آید. شک ندارم خودش است. سپرده بودم زیبا باشد بدون هیچ عمل جراحی زیبایی. قد بلند و خوش اندام. گفته بودم آرایش غلیظ نداشته باشد. کم صحبت باشد بهتر است. آدامس نجود. روی این آخری خیلی تأکید کرده بودم. طوبی خانم گفته بود: می‌خوای آنجلینا جولی رو برات بیارم؟

دخترک جلو می‌آید و می‌پرسد: ندا خانم شمایید؟

– بله

– وسیله داری؟

آره ولی اولش بیا بریم این بوفه یه چایی بخوریم. اگه همین الان یه چای از اینجا نخرم و نخورم می‌میرم.

نیشم را باز می‌کنم ولی صورت سرد و سنگی اش انگار من را پس می‌زند.

جلوتر از من می‌رود و برای خودش یک چای می‌خرد. هاج و واج نگاهش می‌کنم. نمیدانم باید چه بگویم. چای خودم را می‌گیرم و روی نیمکت‌های بیرون بوفه می‌نشینیم و منتظر می‌مانیم. هوا کم کم تاریک می‌شود و من از روشنایی بوفه احساس سرخوشی می‌کنم. الهام دست هایش را به دور لیوان داغ حلقه کرده است. به انگشتان بلند و کشیده اش و به پوست لطیف دستش نگاه می‌کنم. هوس می‌کنم دستش را لمس کنم ولی توضیحی برای این کار ندارم. بعد از چای راه می‌فتیم. در ماشین حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زند. زیرچشمی حواسم بهش هست. از پنجره ی کنار خود خیابان را تماشا می‌کند. چقدر این دختر زیباست!

به خانه می‌رسیم. با آسانسور می‌رویم به طبقه ی سوم. در راهرو با زن همسایه سلام و علیکی می‌کنم. نگاهم را از چشمان حیرت زده ی الهام می‌دزدم. حضور یک دختر جوان هم سن و سالم با من در راهروی خانه مان اصلا برای کسی تعجب آور نیست. شاید همسایه فکر کند او دوست یا همکلاسی من است و چون پدر و مادرم چندروزی به سفر رفته اند قرار است پیش من بماند. وقتی وارد خانه می‌شوم حس امنیت همیشگی را ندارم. دهانم خشک شده است. قدرت حرف زدن ندارم. الهام متعجب دم در ایستاده است و بالاخره می‌پرسد: تو قراره یه بند به من وصل باشی؟!به من گفتن تو واسطه ای. قضیه چیه؟ اینجا همه تورو می‌شناسن؟

ترسش را حس می‌کنم. نمی دانم از کجا شروع کنم. نمی دانم چطور آرامش کنم.

مانتوام را روی مبل پرت می‌کنم و گوشی تلفن را به دست می‌گیرم و می‌گویم: ببین! اصلا نگران نباش! همه چیز رو به موقع برات توضیح می‌دم. الان می‌خوام غذا سفارش بدم. چی می‌خوری؟

این بار با خونسردی می‌گوید: من شام نمی‌خورم. ببین دختر جون! من کارمو خوب بلدم. اگه بخواهین اذیتم کنین طوبی خانم مرده و زنده تونو جلوی چشمتون می‌اره. زیر و روی آقای رنجبر دست طوبی خانمه. حالا بگو تا کی باید منتظر بمونم؟

می گویم: الهام خانم! موضوع اینه که تو امشب فقط یه مدلی. . مدل من برای طراحی.

معلوم است الهام یک کلمه از حرف هایم را باور نمی‌کند. نمی‌توانم از چشم هایش چیزی بخوانم. نکند از اینکه قرار نیست امشب به او خوش بگذرد عصبانی شود و بگذارد برود.

دست پیش می‌گیرم و می‌گویم: این یه قرار داده. تو امشب پولت رو برای سه ساعت کار از من می‌گیری. برای تو چه فرقی می‌کنه کارت چی باشه؟ مهم اینه که پول رو می‌گیری.

می گوید: من رو مسخره کردی؟! دختر قحط بود دور و برت واسه مدل شدن؟! این همه پول داری می‌دی واسه اینکه مدلت باشم؟! دختر خاله تم می‌تونه مدلت باشه.

می گویم: خوب مشکل من همینجاست. من دوست ندارم هرکسی مدل من باشه. تو دقیقا همونی هستی که می‌خوام. و البته یه چیز دیگه. .

از خجالت می‌روم به سمت یخچال و گیج و بی هدف بطری ماالشعیر را بیرون می‌آورم.

نیشخندی می‌زند و روی مبل می‌نشیند.

– حالا فهمیدم. . تو یه مدل می‌خواهی که بتونه پیش تو کاملا لخت باشه

بلافاصله جواب می‌دهم: خوب این طبیعیه. .

الهام انگار که خیالش راحت شده باشد مانتو و روسری اش را در می‌آورد. لبخند مرموزی دارد.

می گوید: خوب از روی عکس طراحی کن یا وایسا جلوی آینه از بدن لخت خودت طراحی کن.

برای هردوی مان ماءالشعیر می‌ریزم و می‌برم و در کنارش می‌نشینم. اولین حس نزدیکی در تنهایی به سراغم می‌آید. نکند صدای قلبم را بشنود؟ لیوان‌ها را روی میز می‌گذارم تا لرزش دستانم را حس نکند. می‌گویم: من برای کارم اهمیت زیادی قائلم. لازمه با فیگورهای مختلف تو حالت‌های طبیعی آشنا بشم. ضمنا وقتی جلوی آینه باشم نمی‌تونم به حالت درازکشیده طراحی کنم.

پقی می‌زند زیر خنده و می‌گوید: اوهو. باید لخت جلوی تو دراز بکشم؟!! و دوباره می‌خندد.

وقتی می‌خندد فرصت دارم تا از تماشای تناسب گردن کشیده و صورت زیبایش لذت ببرم. خنده اش که تمام می‌شود می‌گوید: من چیزی نمی‌خورم.

می گویم: ناراحت نشی ها! ولی این وسط کسی که باید بترسه و اعتماد نکنه منم که یک غریبه رو آوردم خونه مون.

انگار دارد کم کم با من کنار می‌آید. گرمش می‌شود و بلوز بافت ظریف خاکستری اش را در می‌آورد. حالا فقط یک تاپ نیم تنه ی مشکی به تن دارد و شلوار مشکی چسبان. سرشانه‌های عضلانی و خوش فرمش را با اشتیاق نگاه می‌کنم و بعد به زمین خیره می‌شوم و نفس عمیقی می‌کشم. عطرش را تا عمیق ترین و تاریک ترین جای ذهنم به درون می‌کشم.

به اتاقم می‌روم و دسته ای کاغذ و چند مداد طراحی و ذغال و سه پایه را با خود می‌آورم و در نقطه ای که به نظر می‌رسد زاویه دید خوبی دارد قرار می‌دهم.

به آرامی می‌گوید: می‌خواهی شروع کنی؟ از اول باید کاملا لخت باشم؟

زبانم بند آمده است. تاپ نیم تنه اش را در می‌آورد. پشتش را به من می‌کند و بی خیال همه ی لباس هایش را در می‌آورد. نفسم را یکجا با فوت محکمی بیرون می‌دهم. دوباره به من می‌خندد. می‌گویم: فعلا برنگرد. بلند تر می‌خندد. می‌گویم: موهات رو با یک گیره بالای سرت جمع کن.

پشت سه پایه می‌ایستم و به آن الهه ی افسونگر خیره می‌شوم…

.

[پایان]

درباره‌ی نویسنده

مسابقه‌ی ‌چهارشنبه‌ها

۷ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • داستان ساده نگارش میشود. یک فلاش بک در ابتدای داستان وجود داشت. انتظار داشتم کمی داستان پهن شود. انگار نویسنده یک سوژه به ذهنش رسیده با چند تیپ در آمیخته باشد. انجام و سر انجامی برای شخصیت داستان مشخص نیست. در واقع شخصیت در نیامده. از این قلم روان و ساده انتظار بیرون آمدن یک شخصیت هم میرفت. فضا ها تا حدی ملموس شده اند اما خواننده از علت ها اطلاعی پیدا نمیکند. اینکه چرا دختر خجالتی است؟ چرا تنها؟ و چراهای دیگری که به ذهن من میرسد. یک پیشنهاد هم دارم. اینکه این طراح بودن شخصیت داستان بیشتر در رفتار و نگاهش از ابتدا مشخص باشد. در انتها نشانه های خوبی ارائه شده بود.
    ممنون و عذر بابت طولانی شدن نظر

  • درود.به نظرم داستان خیلی خوب شروع شد.میانه هم به نحو خوبی پرداخت خورده بود.اما پایان بندی به نظرم از استاندارد مینیمال فاصله داشت.مهارت نویسنده در پیش بردن ماجرا خوب است و اتفاقات داستان درست و بجا ردیف می شوند.برای نویسنده آرزوی بهروزی دارم

    • سلام
      در ابتدای داستان ، قسمت مربوط به “درباره این مسابقه و «جایزه ادبی نبشت» بیشتر بدانید . ” را انتخاب کنید ، توضیحات کافی نوشته شده است .