عید آمد و هر کس پی کار خویش است

پس از رفتن عید وقتی دوباره مکتب می‌رفتیم، اولین چیزی که دخترک‌های همصنفی ما در مورد آن گپ می‌زدند، ماجرای حنا یا همان خینه بود. اگر چه در واقعیت امر آن ماجرا را می‌شد خینۀ بعد از عید نامید اما برای کودکان که هنوز معنای این ضرب المثل را نمی‌دانستند، مهمتر از ضرب المثل، ماجرای حنا بود. دخترک‌های همصنفی ما در اولین ساعت‌های که بعد از عید به مکتب آمده بودند، به آخر صنف می‌رفتند.

هر بار که عید خرامان خرامان می‌آید، پیشتر از عید این مصرع بیدل، مثل تک تک دروازه و دینگک دینگک ستاره پیش چشم‌های ما منتشر می‌شود. هر بار هم با خود می‌گوییم: شاعر هم همان شاعر‌های قدیم!

گاهی که یگان شعر مغلق و پیچیده را جایی می‌شنویم و یا می‌خوانیم، با خود می‌گوییم، اگر دیوان بیدل اینقدر سنگین، قطور، پُر ابهام  و دیرفهم نمی‌بود، شاید که با آن هم همان فال حافظ می‌گرفتیم.

تقریباً با آمدن هر عید مادر ما با تکرار کردن این مصرع بیدل می‌گفت: «ببینید، چقدر واضح و روشن گفته است؛ عید آمد و هر کس پی کار خویش است. چه بگویم؟ مثلاً… مثلاً شما پنج برادر هستید، بلی! پنج تا و هر کدام به یک راهی روان.»

با آنکه از بزرگان تحلیل‌های دیگری را نیز اینجا و آنجا شنیده بودیم اما شنیدن اینکه بیدل حتی در بارۀ ما پنج برادر هم شعری گفته، ما را سرشار از کیف برادرانه می‌کرد. واقعاً که یک تحلیل دلسوزانه و مادرانه بود آن تحلیل. کس چه می‌داند که خواندن شعر‌های قدیم و شنیدن تفسیر‌های جدید بر آن، چقدر به طول عمر شاعر و طول عمر خود ما خواهد افزود.

جدا از این فضای شاعرانه، آمدن عید‌های کودکی ما با کارروایی‌های بچه‌ها و رفتن آن با قصه‌های دختر ها، آغاز و پایان می‌یافت.

شاید برای بسیاری از امروزی‌ها کمی عجیب و شاید بسیار غریب باشد اگر بگوییم که ما در کابل نه بلکه در ولایت قندوز، دو سه صنف ابتدایی مکتب را با دختر‌ها یکجا درس خوانده ایم.

پس از رفتن عید وقتی دوباره مکتب می‌رفتیم، اولین چیزی که دخترک‌های همصنفی ما در مورد آن گپ می‌زدند، ماجرای حنا یا همان خینه بود. اگر چه در واقعیت امر آن ماجرا را می‌شد خینۀ بعد از عید نامید اما برای کودکان که هنوز معنای این ضرب المثل را نمی‌دانستند، مهمتر از ضرب المثل، ماجرای حنا بود. دخترک‌های همصنفی ما در اولین ساعت‌های که بعد از عید به مکتب آمده بودند، به آخر صنف می‌رفتند.

آهسته آهسته گپ می‌زدند و بلند بلند می‌خندیدند. بعد کف دست‌های خود را به همدیگر نشان داده و با نگاه کردن دزدانه به سوی ما بچه ها، یکی پشت دیگری می‌دویدند و فریاد شان در هوا پشت صدای پای عید گم می‌شد. دو سه ساعت که می‌گذشت از صحبت با یکدیگر خسته می‌شدند. از نگاه‌های شان می‌فهمیدیم که اگر ما بچه‌ها هم در مورد ماجرا پرسشی داشته باشیم، ما را در جواب شنیدن نا امید نخواهند گذاشت.

ما بچه‌ها در ظاهر با اکراه اما در دل باشوق جانگداز منتظر جواب آن‌ها می‌بودیم. بعد از یکی دو سه ناز و نمی‌گویم، نمی‌گویم، بالاخره می‌گفتند که دست‌های خود را پیش از عید خینه می‌کنند و دست هر کدام که پر رنگ تر و تیره تر شد، شوهر او او را بیشتر دوست خواهد داشت. هر کدام در پر رنگ کردن کف دست حیلۀ خاص خود را به کار می‌بست که به هیچ قیمتی حاضر نبود همسالان دیگر او از آن باخبر شود. یکی بعد از خینه کردن دست‌ها را چرب می‌کرد و دیگری قبل از خینه کردن دست‌ها را به خاک می‌مالید. آن دیگر هم شاید حیله‌های از همین جنس را به کار می‌بست که از بزرگ‌تر‌ها شنیده بود.

دل‌های کوچک و سادۀ آن‌ها “قانون منع خشونت علیه زنان” را در رنگ حنا می‌جست؛ قانونی که بود و نبود آن در آن لحظه، در دست‌های دخترک‌ها بود. برای ما بچه‌ها  اما دست‌های همه دخترک‌ها یک رنگ داشت: حنایی.

دنگ دنگ زنگ رخصتی که بلند می‌شد هر کدام به قصد خانه به راهی روان می‌شدیم تا قصه‌های تازه را در خانه با همه شریک سازیم. اینگونه بود که پس از چند روز عید را فراموش می‌کردیم؛ دست‌های پر خینه را فراموش می‌کردیم  تا که چند وقت بعد باز مادر می‌آمد و می‌گفت:

“عید آمد و هر کس پی کار خویش است”.



دیدگاهی وجود ندارد

پاسخ

*

*

آخرین دیدگاه‌ها

از همین نویسنده: