جن‌های نوشتن

هنوز غروب نشده، باز مثل این هفته های اخیر یک چیزی توی دلم عین سیر و سرکه می‌جوشید.انگار توی دلم رخت می‌شورند. رنگم به سفیدی می‌برد و دست و پایم بی‌حس می‌شد. نمی‌توانستم یک جا بنشینم. صد دفعه از اتاق به آشپزخانه می‌رفتم و هر بار بدون آنکه چیزی از یخچال بردارم برمی‌گشتم. روی مبل ولو می‌شدم. تنم خیس عرق می‌ شد و تبدار.

انگار کسی وزنه ای روی شانه هایم گذاشته بود. احساس خستگی و ضعف می‌کردم. راه رفتن های بی پایان. ازاین اطاق به آن اطاق. توی سرم پر بود از اندازه و طول عرض اطاقها، قالیها، لکه های روی قرنیز. اوائل فکر می‌کردم که دچار سوءهاضمه‌ای، ثقل سردی، شده ام. خودم را بستم به هزار دوا و درمان.

دکتر جواهری پرسید گفت: «ببینم، تَوهُم هم داری؟ کسی توی فکرت چیزی به تو می‌گه؟ آدمی‌، حیوونی، چیزی می‌بینی؟» وقتی جواب سربالا دادم. نسخه‌ای نوشت و گفت: «اعصابت به‌ هم ریخته. نمی‌خوام بترسونمت، اما با این تنهایی و این زندگی که تو داری، می‌ ترسم اینها نشانه های شیزوفرنی باشه، مواظب خودت باش یه کم، بیرون برو، کمی‌ با مردم گرم بگیر. اینقدر توی اطاقت چمباتمه نزن.»

اما سکینه خانم پیرزن همسایه‌ی بغلی می‌گفت :«دکترها هیچ چی سرشون نمی‌شه.» شک کرده بود که کسی مرا چشم کرده و یا خدای نکرده جن‌ها می‌خواهند تسخیرم کنند.این ها را خودش به من گفت. طاقتش که طاق شده بود، آهسته کاغذی در مشتم گذاشت و زیر گوشم پچ پچ کنان گفت: «دعای باطل السحره. خودم از یه حکیم حاذق واست گرفتم، ننه به ما که دخلی نداره، اما دیدم حیفه جوون نجیبی مثل تو گرفتار قوم یاجوج ماجوج بشه. خدایا توبه.» بعد هم تند بسم الله بسم اللهی گفت و دور خودش را فوت کرد.

نه دواهای دکتر، نه دعای سکینه خانم، هیچکدام افاقه نکرد. هر چند شب یکبار بحال مرگ می‌ افتادم وبه زمین و زمان فحش می‌دادم.

آن اتفاق عجیب روزی افتاد که برای در خواست مرخصی از اداره، به محض آنکه قلم را روی کاغذ گذاشتم تا ضمن شرح بیماری مرخصی استعلاجی بگیرم، یکباره آرام شدم. قلم را رها کردم. دلهره ها دوباره برگشتند. دوباره که شروع به نوشتن کردم، انگار نه انگار که دردی وجود داشته باشد. فهمیدم هرچیزی هست به قلم ربط دارد. مدتی، دلهره هایم را بشکل بسته هایی جیره‌بندی کردم. به محض شروع نشانه ها، قلم و کاغذ را دست می‌گرفتم و یکی دو ساعتی راحت بودم. انگار که به سگی گرسنه غذا می‌ دادم.

یک هفته به این منوال گذشت، تا دوباره تب و لرز و بیحالی سراغم آمد. این بار هرچه قلم و کاغذ را در دست گرفتم فایده نکرد. علت درد، هرچه که بود، دستم را خوانده بود. درد، بیشتر و بدتر می‌ شد.اضطراب سرتاپایم را می‌گرفت. عین یک زائو به خودم می‌پیچیدم. سعی کردم مراحل درد را تشریح کنم. تکه تکه اش کردم، از آغاز تا پایان. پشت کی‌بورد نشستم و تمام نشانه ها را در فایلی نوشتم. وقتی کارتمام شد، دیگر دردی نداشتم دلهره ها پایان گرفته بود.

ماهها از آن قضیه گذشته است. پس از آن بارها و بارها روی کاغذ نوشتم وسعی کردم که همان‌ها را تایپ کنم. اما نمی‌ شد. یک چیزی اختیار مرا در دست خودش می‌گرفت و آن چیزی را می‌ نوشت که می‌خواست. همیشه دور و بر میزم پر از کاغذهای سیاه شده ایست که یک کلمه از آنها در تمام آنچه که بنام من نوشته شده نیست.

حالا می‌ دانم که سکینه خانم شاید حق داشته. دیگر مدت هاست که با جن هایم کنار آمده ام. حتی به یاد صمد، اسم آنها را “آدی” و “بودی” گذاشتم. آنها، آنچه را که می‌خواهند می‌نویسند، در عوض من را راحت می‌گذارند. نشانه‌های بیماری‌ام کاهش یافته، اما وقتی با دکتر از “آدی و بودی ” حرفی زدم. گفت که شیزوفرنی من دارد بشکل حاد خودش نزدیک می‌ شود. سکینه خانم هم هرازگاهی با شتاب از نزدیکی‌های اطاقم رد می‌ شود. تند تند سری تکان می‌ دهد و بسم الله، بسم الله می‌گوید.

[ ]

درباره‌ی نویسنده

چرکنویس

نویسنده ایرانی (نام مستعار)

یک دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • با نوشته ها و داستانهای آقای چرکنویس آشنا هستم و معتقدم ایشان نویسنده ی بسیار خوبی هستند و اگر جن ها عامل و بانی و باعث این همه توانایی در نوشتن هستن ، آرزو می کنم چند تایی هم از این جن ها مهمان خانه ی ما بشوند شاید من و همسرم هم نویسنده های خوبی بشویم .
    گذشته از شوخی باید بگم خیلی خوب و مفید بود . رها و آزاد بودن و به اختیار نوشتن هم می تواند رمز و راز نوشتن یک اثر خوب باشد .

تازه‌ها