گزارش مرگ رمان

سالهای بعد از نیمه‌ی قرن بیستم، بیش از همه سال‌های پر از تهدید های پی‌هم برای رمان بود . رمان تازه برای پذیرش و ردگیری ارزش‌هایی کمر می‌بست که زنگ خطری به گوش‌ها رسید. البته چه چیزی می‌تواند خطرناک‌تر و وحشتناک‌تر از این باشد که کسانی بیایند و برای آدم سالمی که می‌خواهد راه برود و زنده‌گی بکند، خبر مرگش را بیاورند وبهش بگویند: «تو مرده ای.»

«رمان مرده است» جمله‌ای بود که به گونه‌ء واضح در سال ۱۹۶۰ از دهان «مارشال مک لوهان» برآمد . اعلام مرگ رمان که به قول میلان کوندرا، نویسنده ء چکی الاصل فرانسوی، از دیرگاه از طرف همه پیشتازان و خصوصاً فوتوریست‌ها و سورریالیست‌ها زمزمه می‌شد دیگر به گونه‌ای وضاحت می‌یافت. سه سال بعد از آن، یعنی در سال ۱۹۶۳ یکی از رمان‌نویسان نام‌بردار فرانسوی، که در کنگره‌ی نویسنده‌گان اتحاد شوروی شرکت کرده بود، پشت تریبون رفت و آخرین حرفها را زد.

این نویسنده «آلن روب گری یه» بود. او گفت که دیگر برای رمان جز فرم چیزی باقی نمانده و رمان به همه چیز پرداخته است. معنای سخنانش در یک مورد این بود که دیگر هر گونه مضمون و موضوع برای رمان تکراری‌ست واگر نویسنده‌ای می‌آید و در اثرش مایه گذاری‌هایی می کند، باید انرژی‌اش را تنها در خدمت شکل قرار بدهد . البته سخنان آلن روب گری یه را می‌توان توجیهی برای روال کاری خودش دانست، ولی به هر حال مشحون از وحشتی تازه بود؛ وحشتی که برای دنیای مصرفی رمان بی‌سابقه بود.

به این ترتیب هر کسی که از راه می‌گذشت، مرثیه‌ای برای «رمان زنده» می‌خواند. صنعتی شدن لگام گسیختهء جهان و مصروفیت آدم‌هایی که وقت نداشتند مسئله‌ی اساسی دیگری بود. یعنی مشغله ها و مصروفیتهای همیشه‌گی و نزدیکی و گره خوردن انسان آن روزگار با صنعت و ماشین فرصت خوانش رمان را از آنها می‌گرفت. چنان‌چه نویسنده‌ی بی غرضی مثل «سامر ست موآم» به گونه‌ی ضمنی در کتاب «رمانهای نویسنده‌گان بزرگ» نوشت که «‌شکیبایی خواننده گان در سابق بیشتر بود و تفریحات شان کمتر، به همین دلیل آنها برای خواندن رمان‌های بلند وقت بیشتری داشتند.»

موقعی که آوازه‌ی مرگ رمان در حلقات ادبی جهان منتشر می‌شد، نوشتن داستان‌های کوتاهی که در این زمان نبشته می‌شدند نیز، اندیشه ء زمان‌زده‌گی و مرگ رمان را تسریع می‌کرد. در واقع رمان با کودتایی مواجه بود. هر چند در آغاز کوشش می‌شد این نظریه جدی پنداشته نشود، اما خواه ناخواه تأثیر خود را کرد. کسانی که نمی‌خواستند حاضر به شنیدن خبر مرگ رمان باشند، کمی هم متردد شدند و حتی به باورمندی به این گفتار نزدیک شدند. «میلان کوندرا» یکی از مدافعین سر سخت رمان با آنکه در کتاب «هنر رمان»‌اش «لبخند نخوت آمیزی که با آن خبر مرگ رمان داده می شود» را جلف و سبک خواند ، پسان‌ها دلیلی آورد که در دفاع از رمان بود، اما آمیخته با یأس و اندوه. او نوشت: «اگر رمان حقیقتاً باید از میان برود به این دلیل نیست که نیرویش تمام شده است، بلکه بدان خاطر است که رمان در جهانی به سر می برد که دیگر از آن او نیست.»

در این جا کوندرا به شدت بر انسانی که باورمندی‌اش را به ارزشمندی‌های هنری از دست داده تاخته است. با نظریه‌ی مرگ رمان نویسنده‌گان و خواننده‌گان به این فکر افتادند که آیا به راستی رمان معدن زغالی بود که حالا ذخایرش به پایان رسیده است؟ آیا سینما و کمره گلیم رمان را از خانه‌ی هنر جمع خواهد کرد؟ آیا سیل صنعت و تکنالوژی رمان را با خود خواهد برد؟ سؤال‌هایی از این دست در آغاز خیلی جدی مطرح می شد، اما پسان‌ها به یک نوع تفریح مبدل شد، زیرا به آسانی پاسخ این پرسش‌ها در دست بود.

پاسخ اول را سالها قبل « هنری جیمز» در مقاله‌ای پیرامون آینده‌ی داستان و رمان در سال 1889 ارائه کرده بود: «بشر زمانی قصه را ترک خواهد کرد که زنده‌گی تماماً با او سر ناسازگاری گذارد، تا زمانی که دنیا خلای رسته از آدمها شود تصویری در آینه یافت خواهد شد.»

از میان تمام جمع و تفریق‌هایی که شده، خیلی به ساده گی فهمیده می‌شود که سینما نه تنها رقیبی برای رمان نیست، بلکه در طول تقریباً سده‌ای که از عمر سینما می‌گذرد، رمان هماره سینما را تغذیه کرده و بهترین فلم‌ها به اساس بهترین رمان‌ها ساخته شده است . گذشت زمان ثابت کرده که همان قدر که یک بیننده مدتی را برای دیدن یک فلم خوب مصرف می‌کند، برای خوانش رمان هم صرف می‌کند. دلیل بهتر را در یک جملهء «گابریل گارسیا مارکز» در سطرهای بعدی خواهم آورد. می‌ماند سؤال سوم که صنعت و ماشین که سروکار با آن نیز وقت‌گیر است، با رمان چه شیوه‌ای در پیش گرفته و خواهد گرفت. این پرسش در واقع یک پاسخ است، پاسخی واضح.

رمان در طول چند سده‌ای که از عمرش می‌گذرد، به اثبات رسانید که در واقع خود بستری برای صنعت و تکنالوژی و پیشرفت‌های ساینسی بوده است. می گویند که آثار«ژول ورن» و« اچ . جی . ولز» و سایر رمانهای علمی – تخیلی برای ساینس و تکنالوژی خیلی الهام بخش بوده‌اند؛ سفر به کره ماه و اعماق زمین و جاهای ناشناخته از برکت رمان های ژول ورن صورت گرفته است. امروز کمپیوتر نیز خطر جدی برای رمان نیست و نمی‌تواند وقت خوانش رمان را از یک خواننده بگیرد. سوزان بایت رمان‌نویس بریتانیایی در این مورد توضیحی دارد . او ضمن یک مصاحبه گفته بود : «فکر نمی کنم تا زمانی که مردم از زبان استفاده می کنند از خواندن رمان دست بردارند […] از جنبه ء نظری، فرق نمی کند که رمان خوبی را از روی دیسک کمپیو تر بخوانید و یا این که آن را در جیب حمل کنید.»

دیده می‌شود که این گونه سؤال‌ها ولو تا حدود «ها» و «نه» پاسخ‌هایی دارد. پس این همه غوغا چرا بر پا شد؟

به نظر می‌رسد بحرانی که دامن‌گیر رمان شده بود، در واقع بحران یک نظام‌مندی و یا نانظام‌مندی خاص غرب بود، نه بحران رمان. اروپا و در مجموع غرب که خود را وارث بی بدیل خزانه‌ی «سروانتس» می‌دانست فکر می‌کرد که رمان یا به قول رولان بارت «کلید شناخت جهان» متعلق به آنهاست و خیلی هم در رد و قبول آن اختیارمند است. غرب با تکیه به رسانه ها که در صدد تبدیل کردن کلمات به کالا و «شیء» بود، ارزشمندی معنوی‌اش را به دست خود به افلاس می‌کشید و این نوع رسانه‌ها، نه تنها مانعی برای رشد رمان که مانع رشد سایر جوانب هنر نیز بودند.

امروزه نیز اکثر مردم به اخبار و تبصره‌های سیاسی و اجتماعی گوش می‌دهند، زیرا رسانه‌ها خیلی خود را به بشر نزدیک کرده است. البته در آن زمان نظام‌های توتالیتر نیز در نضج دادن آوازه‌ی مرگ رمان مؤثر افتادند؛ به گونه‌ی مثال در اتحاد شوروی که فکر می‌شد از رمان با گسترده‌گی تمام استفاده می‌کند ، رمان‌هایی نبشته شد که در آن به جای این که به کشف هستی، که کار اصلی رمان است، پرداخته شود، به تشریح یک‌ دست واقعیت‌ها خیلی برهنه تأکید می‌شد و این کمک می‌کرد که به حرف کوندرا، رمان از تاریخ خود بیرون افتد.

جبهه گیری در برابر رمان، همان گونه که در بالا ذکر شد، کودتایی بیش نبود و این کودتا طرفداران رمان را سخت به غضب اندر کرد. «نجیب محفوظ» برنده ء جایزهء نوبل 1988 یکی از کسانی بود که سرسختانه در برابر «غرب تهی شده از معنویت» ایستاد. او در جایی نوشت: «اگر انسان از ارزش تهی شد، همه موضوع‌هایی که ارزش پرداختن دارند تبدیل به هیچ می شوند… وقتی برای انسان ارزش نماند، زنده‌گی معنای خود را از دست می دهد. بحران‌ اروپا این است که دیگر به چیزی ایمان ندارد و نشانه‌های بحرانی که اکنون در جوامع اروپایی به چشم می‌خورد، پایان یک تمدن است، پایان انسانیت نیست… سرانجام این که من اعتقاد ندارم که آزمون‌های جدیدم در رمان با بحران اروپا رابطه دارند. بحران یاد شده بحرانی است بسیار خاص و در بسیاری از کشورهای جهان که فلسفهء زنده‌گی و عقیده‌ی انسانی داشته باشند، هنوز عرصه در برابر رمان باز است.»

این گپهای نجیب محفوظ صحیح است، به دلیل این که در زمانی که آوازه‌ی مرگ رمان به اپیدمی مزمنی مبدل می‌شد، بهترین رمان‌ها در امریکای لاتین و کشورهای آسیایی و افریقایی نبشته شدند. نویسنده‌گان امریکای لاتین نه تنها منجی‌ای برای رمان شدند بلکه آنها با کار عملی و روشن خود رمان را تطهیر کردند و روحی تازه در آن دمیدند. در این میان «گابریل گارسیا مارکز» آمد و گفت که تعجب می‌کند که رمان‌هایش مثل نان به فروش می‌رسد. این نوع پیشرفت در عرصهء رمان‌نویسی آوازه گران مرگ رمان را نگران ساخت و و دهان شان یخ کرد و رفتند پی دلیل دیگری.

یکی از فیلسوفان بنام و پدیده شناس آلمانی که متوجه بحران زنده‌گی و افیونی‌گری اروپای آن زمان شد «ادموند هوسرل» بود. هوسرل در دههء ۳۰ قرن بیستم طی بیانیه‌هایی، از خطر ابتلای غرب به خودناباوری اطلاع داد و حتی تصریح کرد که این بحران به شدت رو به وخامت می‌رود و ترسی وجود دارد که دیگر انسان غربی نتواند به باورمندی ارزشهای از دست رفته باز گردد. هوسرل نظریاتی هم دربارهء داستان و رمان ارائه کرد و نوشت: «تا زمانی که شور و شوق شناختن بر انسان چیره است، داستان وجود خواهد داشت.»

به این ترتیب مسئله‌ی بحران رمان در یک‌سونگری‌ها و ذهنیت بی‌گوشت و پوست غرب، غربی که هر لحظه بیشتر در کمند صنعت و ماشین فشرده می‌گردید، خلاصه می‌شد. غرب می‌خواست رمان را به خود کشی وا دارد. از یاد نرود که امروز نیز بحران غرب کمابیش ادامه دارد و آن بحران «شیء» شدن معنا و کلمات است. آن دسته علایق محوری که به زنده‌گی معنا می‌بخشند، در غرب از رنگ افتاده‌اند. انسان غربی دیگر عقیده اش را از دست داده است و هرگز تصمیم گرفته نمی‌تواند که به خدا رجوع کند، یا به خلاء، و آن ملکه‌هایی که دکارت کوشید به وسیلهء آن انسان را مالک طبیعت بسازد، از دستش می‌رود.

رمان به گونه ء قابل سرزنشی افشاکننده‌ی حقایق و واقعیاتی است که تاریخ نمی تواند آن را دسته بندی بکند. رمان قوت حرکت و ایستایی را دارد. می تواند به پس و پیش بنگرد، به گذشته و آیندهء وسوسه‌انگیز. با این حال فکر می‌کنم باسواد شدن روز افزون مردم در جهان خود دلیل قوی است برای خوانش و بقای رمان. امروزه رمان از گرو طبقات می‌براید و به گونه‌ای شایسته به میان مردم می‌رود. به نظر می‌رسد که دو و سه قرن برای فرا رسیدن مرگ رمان خیلی زود است. رمان کارهای بزرگی کرده و هنوز وقت کافی برای کارهای بزرگتری دارد.

باری، امروز جنجال ناشی از جنجال‌های جزم‌گرایانه در برابر رمان کمابیش فروکش کرده و هنوز رمان گونه‌ی مسلط در ادبیات خلاق است، اما هنوز در آن طرف دیوار شخصی با نگاه‌های نافذ ایستاده است. این شخص که دست چپش بر اثر زخم شمشیر فلج شده، کتابی در بغل دارد و به آدم‌هایی که غرق در غرایز خواب آلودند، خاموشانه می‌نگرد و نمی داند که آنها در پاسداشت کاری که کرده، چی معامله‌ای با او و میراثش می کنند؛ این شخص «میگل دو سروانتس» است.

 

درباره‌ی نویسنده

خالد نویسا

۴ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • من مسول مجله فرهنگی آزادی ( رادیو آزدی ) بخش دری را بعهده دارم ، زمامی این کار را خالد نویسا انجام میداد و خیلی بهتر از من ! نمیدانم مسول مجله ادبیات داستانی ( نبشت .کام ) اجازه خواهند داد که در مجله رادیو یی (آزادی) هم از شماری از داستانها را با ذکر نام صفحه نشر نمایم ، البته این تنها علاقه ء فردی من نیست ، بلکه علاقه مندان مجله آزدی نیز برین تقاصا شریک اند ،

    • آقای قرداش، مشکلی در نشر داستان‌های نبشت در رادیو آزادی به شرط ذکر منبع و معرفی مختصر نویسنده، وجود ندارد. قبلا نیز پیشنهاد مشابهی از رادیو آزادی دریافت کرده بودیم. برای گفتگو در مورد جزییات، می‌توانید با من تماس بگیرید: aziz.hakimi@gmail.com