قواره‌ی ما به منتقد می‌ماند؟

عبدالله: ما مردها، گاه و بیگاه نی، که سال از دوازده ماه، در مورد هر چیز، هر چیز می‌گوییم. بحث می‌کنیم. گپ می‌زنیم. جای را دیده، حتی یگان دلیل هم می‌آوریم. خودپسندی تلقی نشود، اعتراف کنم که بدبختانه، همیشه حق به جانب هم هستیم. مگر نام ما را بد کرده‌اند که گویا فقط به بحث‌های سیاسی علاقه داریم و خوش نداریم در باره‌ی چیز‌های دیگر بحث کنیم.

یما: بحث‌های سیاسی هم در قدیم‌ها مزه می‌داد. سیاستی بود؛ سیاستمداری بود؛ حکومتی بود. حالی کو سیاست که آدم بحث سیاسی کند؟ کو سیاستمدار که آدم کارهایش را تحلیل کند؟ کو دولت که آدم کار و بارش را نقد کند؟ می‌فهمی چه می‌گویم؟ نقد!، نقد! اصلاً کو نفر که آدم در باره اش گپ زده و نَسَقش کند و اگر چوب طلب بود، چوب در کونش بزند؟

عبدالله: اَی خیر ببینی همرای این گپِ زدنی‌ات!  تنها مُلک ما نی که دنیا آهسته آهسته از آدم خالی می‌شود. همین که در دنیا یک خروار زبان وجود دارد، خودش به این معنا است که هر چیز را به هر زبان نمی‌توان گفت. برای هر طرز فکری زبانی ساخته شده و در زبان ما و شما ببین که همین لفظ گپ با خود یک زدن دارد و نقد هم یک کردن. بی زدن و بی کردن، نه گپ است و نه نقد.

یما: شاید از همین خاطر بوده که بسیاری از زبانشناسان بزدل نخواسته اند با ما و با زبان ما کار داشته باشند.

عبدالله: حالی که در خارج هستی، لااقل نان همو نوام چامسکی را خو یاد بگیر…

یما: به نظر من باید سه خاصیت مهم در نقد باشد: نقد باید گزنده مثل نیش مار، درنده مثل دندان شیر و بَسنده مثل… مثل… مثل کمک‌های نظامی روسیه و امریکا باشد. یعنی اینکه برای هفت پشت ما بس باشد.

عبدالله: قبول کنیم که ما این سه خاصیت را، کُوری و کَبودی کرده پیدا کردیم، اما چطور کنیم که اصلاً ما قوارۀ نقد کردن را نداریم. باز اگر تنقید می‌گفتی خو یک کاری…

یما:  نقد به قواره و حسن و جمال چی ارتباط دارد؟

عبدالله: چطور ندارد؟ خوب صحیح هم دارد. از همین خاطر من، تنقید ما را که همان نقد شما باشد، تقسیم کرده ام به گفتۀ شما به نقد زنانه و نقد مردانه…

یما: شعر زنانه و مردانه را شنیده بودم حالی نقد مردانه و زنانه هم برآمده؟

عبدالله: نقد زنانه را مردهای می‌نویسند که دست به ایزاربند شیشته، خیسته، ایستاده، راهی هستند و سیگنال پشت سیگنال می‌فرستند که چه وقت، در کجا و چگونه می‌توان ادبیات را به سکس تبدیل نکرد؛ البته فقط در همان نیم ساعت اول ملاقات. پس از نیم ساعت، منتقد تبدیل خواهد شد یا به مِسی و یا به رونالدو: بزن که نمی‌زنی!

یما: دوازده ـ صفر…

عبدالله: نقد مردانه، نقدی است که پنج انگشت دست راستت، پنج کلاشنیکوف روسی، و پنج انگشت دست چپت، پنج شمشیر هندی و سرت در هوای داشتن تانک امریکایی، مثل پُل لرزانک واری بلرزد که بتوانی نفر را، به هفتاد و دو دلیل تحریری و تقریری، به گُه خوردن پشیمان کنی. با نوشتن یا بی نوشتن.

یما: اِی خو همو گپ من شد! فرقش همین قدر است که در نظریۀ تو یگان چیز‌ها هم خورده می‌شود یا که خورانده می‌شود…

عبدالله: بچیش! از شهر بَرای، از نرخ شهر نی! من برابر به دهان تو و دهان مُلکت همرایت گپ می‌زنم.

یما: اینه ولا. داکتر بودنت کم بود که حالی به ما، ملا امام هم شدی. والله اگر سرود ملی ما همینقدر تعرضی باشد که نظریه‌های تو است. نکند که تا به بخارای شریف را می‌خواهی به زور نقد دوباره فتح کنی؟

عبدالله: کورِ خود، بینایِ مردم! خاصیت نقد همین است. چه در خارج باشد، چه در داخل. تا نزنی، کس آدم شدنی نیست. تو به خیالم انتظار داری که مردم، بینوایان خوانده، خوانده، بینوایی و گدایگری خود را فراموش کنند؟

یما: پیش ما و شما است که نقد نام کشیده. در خارج کسی سنۀ نقد را نمی خواند. در اینجا، منتقد‌ها خودشان در لست بینوایان راجستر هستند نه در لست ویکتورهوگوها. کدام دفعه شنیده ای که کسی به کدام منتقد کدام دانه اسکار یا نوبل داده باشد؟ در خارج، اعتبار منتقد برابر است با اعتبار مجاور زیارت در مُلک ما. همانطور که مجاور، به خداوند و مقامات بالا شیطانی می‌کند که فلان نفر احترام زیارت را کرده و آمده بود و فلان نفر دیگر بی‌احترامی کرده و غیرحاضر بود، همانطور…

عبدالله: منتقد در ملک ما، حیثیت رئیس باغ وحش را دارد. خودش هیچ وقت با شیر حتی یک سلفی هم نگرفته ولی اگر یک دفعه دیوانگیش تور خورد، تا فردا صبح در باره شیر بیخ گوشت یاسین خواهد خواند. زیره و پودینه‌ی شیر را همینطور دُورادُور برایت گفته گفته، دلت را از شیر اصلی بیخی سیاه خواهد کرد.

یما: شاهان ما، هر جای دنیا را که غارت می‌کردند، هر چه را با خود آورده بودند، نقد را نمی آوردند. از همین خاطر هم ما بزرگان مبارکی داریم که به مجرد شنیدن نام شان، آدم فوراً هر چهار عیب شرعی خود را فراموش می‌کند. به راستی هر بلایی که بودند، همان بزرگان ما بودند. شما داکتر‌ها در مقایسه با آنها پشم هم نیستید.

عبدالله: گپت را قبول ندارم. درست است که آنها منتقد را دور دیده و بزرگ بودند. ولی هر چه نباشد، ما هم بزرگ هستیم. فرزندان ما هم بزرگ و بزرگ زاده خواهند بود. بادار جان! افغانستان. کشور بزرگان. قدیم‌های دور را نمی‌دانم، ولی سند بزرگی ما دقیقاً از پنج هزار سال پیش، با تاپَه و مُهر وزارت خارجه و شاگردانَگیِ وزارت فرهنگ در سرای لیلامی یافت می‌شود.

یما: بچیش در خانۀ زنبور چوبک می‌زنی؟ بزرگان ما هر چه بودند، مردمان صاف و سادۀ بودند. هیچ کدام شان لقب داکتر و پروفیسور و استاد نداشت. آنقدر ساده بودند که اگر مثلاً حافظ را داکتر حافظ می‌گفتی، نه تنها که حافظ خود را توهین شده احساس می‌کرد بلکه حتی به سعدی  و مولانا و سنایی هم چنین احساسی پیدا می‌شد.

عبدالله: شما نویسنده‌ها را خدا دیده که منتقد را دَ جان‌تان فرستاده. پیغمبران هم وقتی نازل شده اند که قوم‌ها به چهار کتاب کافر شده بودند. زور پیغمبر‌ها خو به شما نرسید، حالی مگر همین منتقد‌ها چارۀ شما جفنگ‌گو‌ها را بکنند…

یما: اگر همین نقد‌های من از تو نمی بود، شاید تو در تطبیق حتی بیست درصدی پروژۀ خود ناکام می‌ماندی.

عبدالله: کدام پروژه؟

یما: پروژۀ قتل عام مسالمت آمیز نفوس کابل و شش کروهی در یک روند داکترانه!

عبدالله: تو هم اگر تنقید من از کارت نبود، حالا شاید عکس هایت را در رستوران‌های چینایی در آلمان می‌زدند و می‌نوشتند: گوشت سگ تازه از قلب آسیا داریم.

.

برچسپ‌ها

درباره‌ی نویسنده

کاکه تیغون

بدون دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها