خیالتان راحت! نویسنده شدید!

snobs

معمولا در نوجوانی به این نتیجه می‌رسید که گاهی به جای وقت گذراندن با دوستان، چرخیدن در کوچه یا رفتن به کلاس‌های فوق برنامه دوست دارید کتاب بخوانید. چند وقت قبل در مکانی نه چندان خاص کتابی را دست کسی دیده‌اید. مثلا  دست یکی از همکلاسی‌هایی که پدر و مادر کتابخوان یا اهل هنر و فلسفه و سیاست دارد. در راه مدرسه دیده‌ایدش، در اتوبوس وقتی داشته کتاب می‌خوانده و یا در زنگ تفریح وقتی گوشه‌ای کز کرده بوده. شاید هم در فیلم یا سریالی یک شخصیت کتاب خوان را دیده باشید و از او خوشتان آمده باشد.

به هر حال والدین چندان فرهنگ دوستی نداشته‌اید که کتاب خواندن را از کودکی بهتان آموخته باشند و حالا فکر می‌کنید وقت‌هایی که حوصله تان سر می‌رود، از دیگران بیزار می‌شوید و طبعا میلی به درس خواندن ندارید می‌شود کتابی غیردرسی خواند.

اینجا شاید دختران و پسران کمی از هم جدا شوند. دخترها رمان‌های خیالبافانه و عاشقانه بخوانند و پسران رمان‌های معمایی و عاشقانه. شاید سراغ داستان کوتاه‌های نویسنده‌های هم وطنتان بروید. آنهایی که بهشان می‌گویند «غول‌های ادبی» اما به ندرت رمان قطوری نوشته‌اند. بعد احساس می‌کنید دوست دارید خودتان هم بنویسید. فکرهایی در طول روز دارید، با آدم‌هایی برخورد می‌کنید و وقایعی برایتان رخ می‌دهد که گمان می‌کنید می‌تواند مثل کتاب‌هایی که خوانده‌اید جذاب باشند.

خاطرات روزانه می‌نویسید. اگر بدشانس باشید احساس می‌کنید عاشق شده‌اید و اگر خوش شانس احساس می‌کنید خشمی در خود می‌پرورانید که دلیل واضحش را نمی‌دانید. رفته رفته از نوشتن خاطره دست می‌کشید، شعر یا داستان می‌نویسید. آنهایی که همچنان به شعر گرایش بیشتر دارند اغلب به سراغ شاعران ایرانی می‌روند اما آنهایی که به داستان علاقه مند شده‌اند معمولا خیلی بیشتر از نویسنده‌های ایرانی از خارجی‌ها می‌خوانند.

بعد از خوابیدن قائله‌ی کنکور سعی می‌کنید بیشتر به یکی دو مجله‌ی ادبی کشور اهمیت بدهید. برای نشریات اینترنتی داستان می‌فرستید و دنبال بهترین کارگاه نویسندگی در شهرتان می‌گردید. اما معمولا کلاس خوبی را انتخاب نمی‌کنید. می‌روید به کلاسی که یک نویسنده‌ی سرخورده‌ی میان سال آن را برگزار می‌کند.

برای اولین بار در زندگی احساس می‌کنید به دنیای ادبیات و نویسندگی نزدیک شده‌اید. هفته‌ای دو یا سه داستان می‌نویسید و گاهی هر روز یک داستان. آنهایی که رمان‌های خارجی ِ زیادی خوانده‌اند در یکی دو سال اول احساس می‌کنند دلشان راضی نمی‌شود روی شخصیت‌هایشان نام‌های ایرانی بگذارند، برای همین چهار نعل به سوی آن کتاب‌ها می‌تازید و از هر چه که تجربه‌ی زندگی خودتان است دور می‌شوید. از آدم‌های افسرده و مرموزی می‌نویسد که یک روز صبح تبدیل به مارمولک دو سری شده‌اند و دیگر نمی‌توانند از اتاقشان بیرون بیایند.

اگر واقع گرا‌ترباشید از پسر نوجوان عقب افتاده‌ای می‌نویسید که عاشق دختر بزرگ مدیر مدرسه شده و آخر سر وقتی آن دختر شوهر می‌کند، از پسر عقب افتاده چیزی باقی نمی‌ماند جز گل سرخی روی نیمکت مدرسه. اینجاست که دلباخته‌ی رئالیسم جادویی می‌شوید. بعد از آن داستان موفق که دو سه نفر از دوستان و فامیل را کیفور کرده می‌روید سراغ خواندن افسانه‌های سرخپوستی. احساس نزدیکی عجیبی با آنها می‌کنید. در این بین معمولا هیچ توجهی به ادبیات معمایی و پلیسی نشان نمی‌دهید.

چند تا رمان فلسفی می‌خوانید و یک روز وقتی معلم سرخورده‌ی کلاس نویسندگی از داستانتان انتقاد می‌کند با او درگیری لفظی پیدا می‌کنید. دیگر به آن کلاس نمی‌روید؛ در عوض هر طور شده نویسنده‌ی نه چندان سن و سال داری را پیدا می‌کنید که بتوانید چند کلمه‌ای باهاش حرف بزنید. به او می‌گویید که عاشق ادبیات هستید؛ خواب و خوراک ندارید و تا روزی که یک نویسنده‌ی موفق نشده باشید آرام نمی‌گیرید. او داستان‌های شما را در رودربایستی می‌گیرد. یکی دو تا را می‌خواند و به شما می‌گوید با استعداد هستید. یواش یواش متوجه می‌شوید آدم‌هایی که چند سالی از شما بزرگتر هستند در کافه‌ی تاریکی هفته‌ای یک بار جمع می‌شوند و داستان‌هایشان را می‌خوانند.

از وقتی به آن کافه می‌روید امیدوارتر می‌شوید و روز شماری می‌کنید تا نوبت به شما برسد داستانتان را بخوانید. اما در زندگی واقعی آرام آرام پس رفتن را تجربه می‌کنید . نمره‌های خوبی در دانشگاه نمی‌گیرد، دوست دختر یا دوست پسر ندارید. اگر هم دارید زود از دستش می‌دهید. به ندرت پول درمی آورید و وقتی با دوست‌هایتان به کافه می‌روید با ترس و لرز چای سفارش می‌دهید. چند هفته بعد نوبت ِ شما می‌رسد. داستانتان که تمام می‌شود اغلب حضار به شما می‌گویند که با استعداد هستید. وقت جمع کردن یک مجموعه داستان می‌رسد. دیگر آدم‌های نزدیک‌تردر و همسایه و فامیل می‌دانند شما نویسنده‌ای جوان و جویای نام هستید.

همیشه در فامیل یک آدم کتاب خوان وجود دارد. با او که حرف می‌زنید احساس می‌کنید بین تمام خویشاوندانتان فقط او حرف شما را می‌فهمد. اگر راننده تاکسی تحویلتان بگیرد از پایین بودن آمار کتاب خوانی جامعه شکایت می‌کنید و شاید حتی شروع به نوشتن نقد کتاب کنید. یک وبلاگ راه می‌اندازید. نامش را می‌گذارید «پیاده روهای ابری» یا «روزنوشت‌های یک نویسنده‌ی هنوز گم نام» .با کتاب‌هایی که از نوجوانی تا امروز جمع کرده‌اید چند عکس از خودتان می‌گیرید. و اگر سیگاری شده باشید عکس‌هایی هم با سیگار و کتاب، قهوه و دفتر یادداشت. حواستان هست آن عکس‌ها را از دید پدر و مادرتان دور نگه دارید. وقتی دارید لیسانستان را می‌گیرید به این فکر می‌کنید که حالا وقت چاپ کردن مجموعه داستانتان رسیده. اعتماد به نفس ندارید سراغ یکی دو ناشر بزرگی که دوستشان دارید بروید. سراغ ناشرهای خرده پا را می‌گیرید و از اینکه متوجه می‌شوید خودتان باید پول انتشار کتابتان را بدهید دلزده می‌شوید.

کمی دیگر صبر می‌کنید. دیگر به آن کافه نمی‌روید چون جلسه هفتگی تان به هم خورده. سه چهار نفر عاشق هم شده‌اند، دو سه نفر با هم کارد و پنیر شده‌اند و کسی که نمی‌دانید کیست اخبار سری حلقه‌ی ادبی تان را به بیرون درز می‌دهد. با اینکه نمی‌دانید این بیرون کجاست که انقدر نگران درز کردن خبرها به آن هستید، به این نتیجه می‌رسید که دیگر نباید در آن گروه ماند. چند هفته‌ای طول می‌کشد که یک حلقه‌ی دیگر پیدا کنید. اما بالاخره پیدا می‌کنید.

چون دیگر به جوانی گذشته نیستید زودتر از قبل می‌گذارند داستانتان را بخوانید. از سربازی نوشته‌اید که در اولین روز مرخصی اش است اما نمی‌داند کجا برود. همین طور در پارک می‌نشیند هِی سیگار می‌گیراند و به زن‌ها نگاه می‌کند. داستان که تمام می‌شود اعضای حلقه به شما می‌گویند که با استعداد هستید. خوشحال می‌شوید. در این حلقه‌ی ادبی  دو سه نویسنده‌ی تک کتابی هم هستند. با آنها دوست می‌شوید. ترتیبی می‌دهید که با آنها دوست‌ترشوید اما کسی خیال نکند نوچه‌ی آنها هستید.

داستان‌هایی را که در کافه نخوانده‌اید به آنها می‌دهید. چند بار زنگ می‌زنید تا نظرشان را بپرسید و بالاخره آنها به شما می‌گویند که بااستعداد هستید. نقدهای بیشتری می‌نویسید. یکی دوتا از نقدهایتان در روزنامه‌های «دنیای آبادگران اقتصادی» یا « روابط عمومی خراسان رضوی» منتشر می‌شود. حالا در وبلاگتان هم مخاطب بیشتری دارید و عادت کرده‌اید که دیگرانی که هیچ وقت ندیدیدشان به شما بگویند «همیشه نویسا باشی» یا «سرت سلامت و قلمت گرم».

شما بدشانس هستید. علی رغم استعدادی که دارید ناشر بزرگی که دوستش هم دارید مجموعه داستانتان را رد می‌کند. به همه می‌گویید آنجا بهتان گفته‌اند داستانهایت شبیه فضای ادبی کشور نیستند و به لحاظ اقتصادی صرفی برای ناشر ندارند. اما شما ناامید نمی‌شوید. به نوشتن و دوستی با آن نویسنده‌های تک کتابی که حالا کتاب دومشان را منتشر کرده‌اند ادامه می‌دهید. برای نویسنده‌های دیگری که نمی‌شناسیدشان نقد می‌نویسید و از کتابشان تعریف می‌کنید. حالا با آنها هم دوست می‌شوید. به نوشتن و دوستی با دوستان تازه تان ادامه می‌دهید اما در اوج این دوستی حلقه‌ی ادبی تان از هم می‌پاشد. دو سه نفری عاشق هم شده‌اند، سه چهار نفری در وبلاگ‌های یکدیگر به هم فحش داده‌اند و یک یا چند نفر جاسوس از آب درمی آیند. شما همچنان می‌نویسید و به دوستی با نویسنده‌ها ادامه می‌دهید. شما خوش شانس هستید. نتیجه ممارست در نوشتن و نگه داشتن دوست‌های مهم می‌شود پذیرفته شدن اولین کتابتان توسط همان ناشری که یکی دو سال پیش شما را نادیده گرفته بود.

شما از هر زمانی خوشحال‌ترهستید. اعتماد به نفس بیشتری دارید. عاشق یا معشوقی پیدا می‌کنید و از دوستانتان کلید آپارتمانشان را می‌گیرید و هر بار به خودتان می‌گویید باید خودم را جمع و جور کنم و مستقل شوم  نگرانی پدر و مادرتان موقتا خاموش می‌شود. هنوز کتاب چاپ نشده به شما افتخار می‌کنند. آرام آرام به جای وبلاگ به جای جدیدی به اسم فیس بوک می‌روید. دیگر چیزی در آن سایت‌های ادبی نمی‌نویسید. شما علاوه بر اینکه با استعداد هستید خیلی هم زیرکید.

می‌خواهید در سکوت دورخیز کنید تا یکهو به عنوان یک پدیده ادبی خودتان را به دنیای ادبیات معرفی کنید. دیگر با خیال راحت در کتابفروشی‌ها پرسه می‌زنید. با خودتان می‌گویید سه چهار ماه دیگر….اما این سه چهار ماه خیلی بیشتر طول می‌کشد. در حلقه‌های ادبی جدید می‌شنوید دیگران شما را به دوستانشان معرفی می‌کنند و می‌گویند یک سال و نیم است کتابتان در ارشاد مانده. در فیس بوک لغزواره می‌نویسید. به طور متوسط سی پنج مخاطب ثابت دارید. اما گاهی سر یک مطلب با آدم‌ها دعوایتان می‌شود. فحش می‌دهید و فحش می‌خورید اما شخصیت فرهنگی تان را حفظ می‌کنید.

یک روز به شما تلفنی می‌شود و می‌فهمید اصلاحیه کتابتان آمده. نمونه‌های اصلاحیه خورده را در فیس بوک می‌گذارید. کسی زیر عکسی که گذاشته‌اید می‌نویسد: «گیرم که می‌زنید، می‌کشید، با جوانه‌های روییده از خاک چه می‌کنید؟» رابطه دوستانه تان با یکی از آن دوستان نویسنده به هم می‌خورد چون برداشت شما از ادبیات با آن رفیق شفیق گذشته متفاوت است. چند ماه بعد بالاخره رسما نویسنده می‌شوید. شب انتشار کتابتان با سه چهار تا از دوستانتان جمع می‌شوید و شاید حتی از اینکه دیگر یک نویسنده‌ی گمنام نیستید اشک می‌ریزید. حالا دیگر جهان ادبیات فارسی یک پدیده‌ی نوظهور معرفی کرده است. شما به کتابفروشی‌ها می‌روید و کتاب خودتان را مثل یک خواننده‌ی مشتاق سفارش می‌دهید. چند نفری از حلقه‌ی ادبی‌ای که در حال حاضر عضو آن هستید به شما می‌گویند می‌دانسته‌اند که بااستعداد هستید و از امروز به بعد باید منتظر سیل توجهات دیگران باشید.

شما منتظر می‌مانید و حواستان نیست که تیراژ کتابتان هزار و دویست نسخه است در کشوری که هفتاد میلیون نفر جمعیت دارد. چند هفته و بعد چند ماه می‌گذرد. جز دوستان نزدیکتان کسی چیزی راجع به کتابتان ننوشته. وقتی به یک حلقه‌ی ادبی جدید که یازده عضو دارد و از تمام حلقه‌های قبلی پر جمعیت‌تراست می‌پیوندید، می‌شنوید که دوستان به دیگران می‌گوید فضای ادبی کشور در برابر کتاب شما سکوت کرده تا فرصت رشد را از شما بگیرد. شما ناامید نمی‌شوید. می‌نویسید و می‌نویسید و می‌نویسید.

با اینکه سخت در انتظار چاپ کتاب دومتان هستید اما در فیس بوک از دوستانتان می‌خواهید همان دو سه نقد مثبت که رفیقانتان نوشته‌اند را به اشتراک بگذارند. کتاب اول باعث می‌شود مخاطبان فیس بوکی شما از سی و پنج و هفتاد نفر برسد. از چند هفته پیش از انتشار کتاب دومتان در به در دنبال جایی برای برگزاری رونمایی می‌گردید. یکی از دوستانتان دوستی دارد که صاحب یک کافه است. همان جا می‌شود محل رونمایی از کتاب دومتان که شمارگانش دویست تا از کتاب قبلی کم‌تراست.

در فیس بوک به جای نوشتن «جلسه رونمایی» می‌نویسید «جشن امضای…» چون رونمایی دیگر کمی کهنه شده و از بس همه برای خودشان رونمایی گرفته‌اند شما مایل بودید نامش را عوض کنید. یک غول ادبی به چنگ می‌آورید که در روز جشن امضای شما درباره دست آورد‌های ادبی تان و اینکه چگونه فضای مسموم ادبی کشور کتاب اولتان را مسکوت گذاشت حرف بزند. هر که را می‌شناسید برایش پیام دعوت می‌فرستید. بالاخره روز رونمایی چهل پنجاه نفر آدم سر و کله شان پیدا می‌شود. شما خوشحال می‌شوید، دوستانتان یک ساعت و نیم ترافیک را تحمل می‌کنند و صاحب کافه دویست هزار تومن بیشتر از روزهای قبل پول در می‌آورد. فردا عکس‌های رونمایی را می‌گذارید توی فیس بوک.

از آنهایی که آمده‌اند کمال تشکر را به عمل می‌آورید و با آنهایی که نیامده‌اند قهر می‌کنید. کمپین نوشتن نقد برای کتابتان را خیلی جدی‌تراز نوبت قبلی به راه می‌اندازید. سر و کله‌ی اولین نقد که پیدا می‌شود آن را در صفحه تان به اشتراک می‌گذارید و زیرش می‌نویسید: « نقد ساختارگرایانه‌ی دوست عزیزم [….] به کتاب بنده‌ی حقیر». سال خوبی را می‌گذرانید. شما دیگر آپارتمان مستقلی دارید. دوست‌های بیشتری پیدا کرده‌اید، عاشق و معشوق درست و حسابی دارید و شاید یکی دو باری هم سعی کرده باشید استعدادتان را از راه تخت خواب یه یک عاشق ِ ادبیات جوان منتقل کنید و اگر دختر باشید با چندتا از غول‌های ادبی می‌روید کافه و انتظار ندارید در پنجاه و چند سالگی شان با آن همه استعداد، سیگار و تریاک و احوالات افسرده، زن و بچه، خودارضایی و بی پولی به خانه شان دعوتتان کنند. با وجود بودن در دوران درخشان زندگی تان با چند نویسنده‌ی هم طراز خودتان دعوایتان می‌شود. به مافیاهای ادبی اعتراض می‌کنید و آخر شب‌ها از هر ده اس ام اس آدم تازه کاری که داستانش را برایتان فرستاده به یکی جواب می‌دهید.

با این حال آنطور که انتظار داشتید جامعه‌ی ادبی از شما استقبال نمی‌کند. اگر خودتان پیشقدم نشوید به ندرت جایی برایتان جلسه‌ی نقد برگزار می‌کند. آرام آرام به این نتیجه می‌رسید که یا خودتان باید جلسه‌ی ادبی برگزار کنید و یا با «خانم جلسه ای»‌های ادبی رفیق شوید. «خانم جلسه ای»‌ها خیلی زود با شما دوست می‌شوند چون هر چه نباشید لااقل استرس آنها را برای پیدا کردن مهمان هفته‌ی بعد جلسه‌ی ادبی از بین می‌برید. «خانم جلسه ای»‌ها اغلب مردند اما چند تایی شان هم زنند. در جلسه‌هایی که از این به بعد می‌روید بیشتر از قبل پاچه می‌گیرید. دیگر مثل آب خوردن داستان‌های مردم را نقد می‌کنید. اوستا کار شده‌اید. گاهی آدم‌هایی را که در این جلسات با هم دعوا کرده‌اند آشتی می‌دهید و گاهی کاری می‌کنید با هم بدتر شوند.

در این بین کمی مشکل مالی پیدا می‌کنید. پول درآوردن برای شما سخت است. چون مجبورید بیشتر کار کنید کمتر می‌نویسید اما با این حال هر طور شده چند وقت یک بار در روزنامه یا مجله‌ای چیزی می‌نویسید تا اعلام موجودیت کنید و به همه اطمینان خاطر دهید که از پا درنیامده‌اید. گاهی اوقات از کسانی می‌شنوید که چند تا از هم صنفی‌هایتان حرف‌هایی پشت سرتان زده‌اند. باخبر می‌شوید آدم‌هایی که جلوی رویتان از کتابتان تعریف کرده‌اند پیش دوست‌هایشان گفته‌اند که حالشان نه تنها از کتاب شما بلکه از هیکل شما هم به هم می‌خورد.

شما اما به این رفتارهای زشت تن نمی‌دهید. سعی می‌کنید پشت کسی حرف نزنید و اگر هم می‌زنید اسم کسی را نبرید اما این فضا آرام آرام شما را دلگیر می‌کند. به هر حال ظرفیت شما هم مثل هر آدمی حدی دارد. به راننده‌های تاکسی می‌گویید که نویسنده هستید. آنها می‌پرسند کدام سریال تلوزیونی را شما نوشته‌اید. شما اسم یکی از سریال‌هایی که پارسال پخش شده‌اند را می‌گویید. اگر بچه پول دار باشید افسرده می‌شوید و اگر بچه پولدار نباشید افسرده و بدبخت می‌شوید.

دیگر چند ماه به چند ماه می‌نویسید. اما سعی می‌کنید تکانی به زندگی تان بدهید. به خودتان می‌گویید هر چه نباشید لااقل مثل زن‌هایی نیستید که تازه در میان سالی از سر بی کاری در خانه‌ی شوهر نویسنده شده‌اند و یا می‌گویید هر چه نباشم لااقل از آن جوجه خروس‌هایی نیستم که با سر و صدا آمدند دو تا کتاب نوشتند و بعد ناپدید شدند. با وجود این افکار امیدوارکننده دیگر در هیچ حلقه‌ی ادبی، مراسم رونمایی، جلسه‌ی نقد و بررسی و این چیزها شرکت نمی‌کنید. زن می‌گیرید یا شوهر می‌کنید. خودتان یا زنتان که می‌زاید، دهن مردم را با عکس‌هایی که از بچه تان می‌گیرید سرویس می‌کنید. حالا نوبت کودکتان است که جلوی کتابخانه بایستد و ژست بگیرد. شما آرام آرام چیزهایی می‌نویسید. سرعتتان قابل مقایسه با گذشته نیست اما بازهم راضی کننده است.

مدتی بعد کتابی آماده‌ی چاپ دارید. دوباره به فضاهای ادبی علاقه نشان می‌دهید اما حلقه‌های کافه‌ای خیلی کمتر از قبل شده‌اند. انگار جوان تر‌ها نسبت به زمان شما خیلی کمتر به ادبیات علاقه نشان می‌دهند. برای همین می‌روید سراغ دوست‌های قدیمی تان. یکی دو تاییشان مُرده‌اند. بقیه سرشان به کارهای دیگری مشغول است اما به شما که می‌رسند خود را مشغول ادبیات نشان می‌دهند. دو رمان پلیسی شروع کرده‌اند به نوشتن. یکی از کتاب‌هایشان در دانمارک، سوئد یا سوییس چند هفته دیگر چاپ می‌شود و مجموعه مقالاتشان دیروز از ارشاد مجوز گرفته. شما به آنها غبطه می‌خورید. به زن یا شوهرتان می‌گویید نیاز به کمی وقت دارید که آن را برای عشق ابدی زندگی تان یعنی ادبیات بگذرانید.

دولت عوض می‌شود. یک دولت تند رو به یک دولت میانه رو تبدیل می‌شود یا برعکس. یا یکسری کتاب توقیف می‌شوند و یا یک سری کتاب یکهو چاپ می‌شوند و شما با خودتان می‌گویید پس چرا چاپ شدن یا نشدن کتاب‌ها فرقی به حال کسی نمی‌کند. از رانندگی مردم بیشتر از قبل ایراد می‌گیرید. روزنامه‌ها را برای مقالات سطحی شان مسخره می‌کنید. از برنامه‌های تلوزیون بیزار‌تراز هر زمان دیگری می‌شوید. با راننده تاکسی‌ها سر هزار تومن که حالا به لعنت ابلیس هم نمی‌ارزد دعوا می‌کنید. با بچه تان خوب نیستید و با زن یا شوهرتان بدترید. شما میان سال شده‌اید. کتابتان یا پیش ناشر معطل می‌ماند و یا ارشاد آن را می‌بلعد. شما خیلی بیشتر از آنچه حقیقت دارد احساس پیری می‌کنید. با این همه کتابتان بالاخره منتشر می‌شود.

افتخار می‌کنید از اینکه کتاب شما برای پنج هفته‌ی متوالی در صدر آمار فروش کتابفروشی‌های کشور بوده به خود می‌بالید اما هفت ماه طول می‌کشد که کتاب هفتصد و پنجاه شمارگانی تان نایاب شود. یک نشریه با شما مصاحبه می‌کند و شما از اینکه چند دختر یا پسر جوان به شما پیام اینترنتی می‌دهند و می‌گویند کتابتان را خوانده‌اند و خوششان آمده کیفور می‌شوید. با اینکه دوباره در ادبیات سر و صدایی به پا کرده‌اید اوضاع زندگی خانوادگی تان خوب نیست. شما نمی‌دانید چرا اما اگر زن باشید با پسرهای بیست و دو سه ساله خیلی خوش اخلاق هستید و اگر مرد باشید دخترهای هجده نوزده ساله قلبتان را از جا می‌کنند. چند ماه یا چند سال طول می‌کشد اما بالاخره به این نتیجه می‌رسید که تنها راه بیرون آمدن از این ملال این است که سر و گوشتان بجنبد و کمی شیطنت کنید.

به دخترهای کم سن و سال می‌گویید که زیباییشان را تحسین می‌کنید. به پسرهای کم سن و سال می‌گویید که چه قدر خوب می‌نویسند یا حرف می‌زنند یا راه می‌روند یا هر کاری که می‌کنند چه قدر خوب آن را انجام می‌دهند. وقتی به جلسه‌های کم شمار ادبی به عنوان مهمان ویژه دعوت می‌شوید حواستان هست شکاری به چنگ بیاورید. مادامی که همیشه هستند کسانی که شیفته‌ی قربانی شدنند شما با اینکه خیلی دون ژوان یا ولنگار خوبی نیستید اما با این حال اغلب موفق عمل می‌کنید. زن یا شوهرتان از رفتارتان سر درمی آورد اما چون او هم احتمالا به همین کار مشغول است اتفاق خاصی نمی‌افتد. در اوج سردی رابطه‌ی زناشویی‌تان یک روز متوجه می‌شوید ناشری فاخر در ایتالیا، آلمان یا فرانسه می‌خواهد کتابتان را منتشر کند. شما یک بار دیگر بعد از اولین روزهای به دنیا آمدن فرزندتان دهن مردم را سرویس می‌کنید چون حالا دیگر جهانی شده‌اید.

مقروض و رنجور و افسرده‌اید وقتی برای مراسم معارفه‌ی کتابتان به خارج دعوت می‌شوید. کتابتان با تیراژ هزار نسخه در یک دانشگاه چاپ شده تا دانشجوهایی که رشته‌ی ادبیات فارسی یا مطالعات فارسی می‌خوانند با نمونه‌ی نابی از ادبیات معاصر ایران آشنا شوند. شما هنوز هم خوشحال هستید اما نه به‌اندازه‌ی قبل چون کلا بیست و نه نفر در مراسم معارفه‌ی شما به عنوان یک نویسنده‌ی مهجور مانده‌ی خاورمیانه‌ای شرکت کرده‌اند و از این تعداد نصفشان از شما امضا می‌خواهند.

خبرنگار یک سایت ادبی بین المللی هم آنجاست. از شما می‌خواهد برایش از محدودیت‌های یک نویسنده کهنه کار در کشوری با محدودیت‌های متعدد حرف بزنید. شما چیزهایی می‌گویید که نه سیخ بسوزد نه کباب. خبرنگار از شما می‌پرسد کتاب‌هایتان چه تاثیراتی در جامعه‌ی ایرانی داشته است. شما بارها قبل از کار تیراژ کل کتاب‌هایتان را با خودتان شمرده‌اید. نمی‌فهمید الان چه موقع به یاد آوردن آن عدد است. چهارده هزار و پانصد جلد کتاب کوچولو در مغزتان رژه می‌روند. همین دیروز بود که شنیدید انجمن علاقه مندان به هواپیماهای کوچک ِ کنترل از راه دور در کشورتان صد و چهارده هزار عضو دارد.

می‌خواهید زودتر جواب گزارشگر را بدهید اما نمی‌دانید چرا حالا باید یاد جوانی تان بیفتید. یاد روزهایی که هنوز کتابی منتشر نکرده بودید. یاد جلسه‌هایی که در کافه‌ها می‌گذاشتید، نقدهایی که می‌نوشتید تا حال کسی را بگیرد یا با کسی متحد شوید. یاد رونمایی‌هایی که برگزار کردید و امضاهایی که به آشنایانتان دادید. فحش‌هایی که خوردید و کارشکنی‌هایی که کردید.

گزارشگر می‌گوید: «آیا برای پاسخ دادن به این سوال از چیزی هراس دارید؟» شما تازه متوجه شده‌اید گزارشگر چه دختر جوان‌ترگل ورگلی است و یا چه پسر جوان بااستعدادی به نظر می‌رسد. به او لبخند می‌زنید و او هم به شما لبخند می‌زند. مانده‌ای چه بگویی اما چهره ات این بلاتکلیفی را نشان نمی‌دهد.

یکهو جوابی به ذهنت می‌رسد که می‌تواند نجاتت دهد. آرام در گوش خبرنگار می‌گویی: « وقتی در خاورمیانه زندگی می‌کنی یاد می‌گیری به بعضی سوال‌ها جواب ندهی.» خبرنگار خوشش می‌آید. او یک نویسنده‌ی قدیمی را جلوی خودش می‌بیند که از سرزمین رازآلودی آمده و گذشته‌ی مملو از اسراری با خود آورده.

برچسپ‌ها

درباره‌ی نویسنده

مهام میقانی

۱۶ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها