چارپای

کاکه تیغون

.

از روزی که آب و دانه پای مرا به آلمان کشاند، یکی از آرزوهایم داشتن میز بود؛ نه هر میزی، بلکه میز نویسندگی. این آرزو در آپارتمان یک اتاقه به دلیل تنگی جا، مانند بسیاری از آرزوهای دیگر من جامۀ عمل نمی پوشید و شده بود آرزوی برنیامده.

می دیدم و از دیگران می‌شنیدم که آنهایی که صاحب میز برای نوشتن شده‌اند به کارهایی دست می‌زنند و به جاهایی می‌رسند که مپرس.

همین دو منظور را من هم داشتم. هَی هَی! داشتن فقط یک میز چارپا چه راه‌هایی را که به چارسو باز نمی کند. یاد آن روزها به خیر که وقتی گناهی از من سر می‌زد، پدر با برافروختگی می‌گفت: چار پای!

با درماندگی، سرخ می‌شدم و تا دو روز دیگر از هر چه لبلبو و ملی سرخک بود، متنفر می‌بودم. اگر چه پدر هیچ گاهی واضح و صریح نگفته بود که مقصود او از چارپای کدام نوع آن است اما خِرد جمعی جامعه حکم می‌کرد که جدا از گاو و خر و گوساله، چیزی دیگری نمی‌توانست باشد.

سال‌ها از روزی گذشت که پدر از جهان کمیدی‌ها به سرای تراژدی‌ها شتافت و من شدم یک یتیم بچۀ مسافر. با مسافر شدن، آهسته آهسته مزه‌های قدیم هم رفت و دیگر کسی مرا چارپای نخواند.

دیگران پناه‌شان به خدا ولی من بعد از سال‌های سال به یک نتیجه هیجان‌آور شاید اجتماعی و شاید هم فرهنگی رسیده بودم. کلمۀ چارپای  را که پدر در حق ما استفاده می‌کرد، می‌شد در پناه فهم مدرن چنان معنا کرد که با گاو و گوسالۀ پدری، از اینجا تا لندن فاصله داشته باشد. به سادگی هم می‌شد آن را قرائت مدرن از چارپای نامید. قرائتی که هم رنگ و بوی زمان داشته باشد و هم احترام چارپای پدر و عنعنۀ پدران  در آن حفظ  شود.

از تزهای دوران کمال عقل یکی هم این که اصلا ً  خود «دوپا» جز معادل ضعیف و کم پا برای انسان، چیزی بیشتر نیست.

راست ِ گپ، این مطلب وقتی برایم واضح شده بود که ضرورت به چارپای افتاد و فکر می‌کردم بی چارپای، به تعبیر جدید خودم یعنی همین میز، کارها شدنی نیست. این ضرورت پیشتر از آن نیز وجود داشت ولی زمان می‌خواست تا در ضرورت شناسی تبحر پیدا شود. میز در قرائت تازه و مدرن من شد چارپای و صد البته که برعکس. بلی، همین میزی که یکی بر آن می‌نویسد، دیگری بر آن کچالو پوست می‌کند و کسی هم بالایش بوت چینایی می‌فروشد و آن دیگری زیرش دالر مالر و از این چیزها رشوت می‌دهد و می‌گیرد.

یکی از روزها یا شب‌ها که به یاد ندارم با خود گفتم، حال که میز نداری، بدون آن دست به کاری بزن. بسم الله! چیزی باید شوی. مثلاً… مثلاً… مثلاً، نویسنده شو، مردکه، نویسنده!

به یگانه کاری که می‌خواستم دست بزنم گویا نویسندگی بود. بی‌همۀ مقدمات لازم و بی‌پروا دست انداختم به قلم و کاغذ. در قدم اول دار و ندار همین دو تا بود. برای شروع بس بود. عجله داشتم. شنیده بودم که برق هم سرعتی دارد. شور خوردنی خود را در جایگاهی دیدم که فکر کردم  دست من بند شده به گریبان پارۀ نویسندگی. پیش از این شروع، ابداً نمی دانستم که این نویسندگی بیچاره چه نیست که از دست ما مردم بر سرش نیامده است.

در جامعۀ ما نویسندگی برابر است با مرگ مفاجات. در بهترین حالت، نویسنده به مرتبۀ می‌رسد که او را با مجنون مقایسه  کنند و حرف هایش راجدی  نگیرند. البته این گپ در مورد نویسنده هایی صدق می‌کند که حرفکی برای گفتن داشته باشند؛ در ضمن نافک شان چرب شده باشد و دُم شان هم به جایی مطمئن‌تری بند شده باشد. باقی‌مانده‌ها  در حسرت مقایسه شدن با مجنون، خواب لیلاهایی را می‌بینند که مجنون هم نمی‌دید.

من، به گمانم در یک مسیر برگشت ناپذیر طی طریق کرده بودم. کسی که نزد خودش به نویسندگی متهم و باز نزد خودش در یکی دو سال مشهور شده باشد، هیچ راهی ندارد جز نوشتن. سخت وقت‌گیر بود این نوشتن. وقتی ندانی که آدم با چشم و هوش و شعور و مغز و چنین چیزهای می‌نویسد، همان است که منتظر حرکت انگشت هایت می‌مانی. بالای انگشت‌های از همه جا بیخبر، فشار می‌آوری که بنویس! پدرلعنت، بنویس. چقدر مظلوم است انگشت های کسی که باید نویسنده شود و نمی‌داند چطور.

از تنگی جا و یکی دو مجبوریت دیگر کار نویسندگی را درآشپزخانه آغاز کرده و ادامه دادم. البته که در آشپزخانه هم میز نبود. یک تخته بود بدون چارپا که به زور می‌توانستی میزش بخوانی ومن می‌خواندم. بر روی آن گوشت را ریزه می‌کردم. پیاز پوست می‌کردم. مرغ را برای سرخ کردن آماده می‌ساختم خلاصه تمام کارهای را که یک آدم مجرد می‌تواند در یک آشپزخانه برای تهیۀ یک لقمۀ حلال بکند، می‌کردم.

هَی به امید صاحب ِ میز شدن نوشتم و نوشتم و چارپای‌دار نمی‌شدم که نمی‌شدم؛ و اما می‌نوشتم و می‌نوشتم و خود می‌پنداشتم که اگر چربدستی گاهی درکار من دیده شود، سببش این است که من در آشپزخانه می‌نویسم. در همان آشپزخانه درمورد چارپای‌ها، دوپای‌ها و حتی بی‌پای‌ها، هرچه پیش آمد و خوش آمد، نوشتم و دل خوش کردم و روز گذراندم.

حرف ها و کلمات را حساب نکردم؛ شمار کردن روزها نیز حوصلۀ فیل می‌خواست، ولی در برابر آنچه که نمی شد تجاهل کرد، سال‌ها بود. شانزده سال گذشت. حساب کنی، نکنی، می‌گذرد. شانزده تخم طلایی که یک وقتی می‌بینی، گندیده؛ شانزده پوقانۀ هوایی که پُف ناکرده سوراخ شده؛ مثل آن بود که شانزده تار ریش بر زنخت افزوده باشند یا اینکه شانزده تار مو از سرت کاسته باشند ( شانزده دوم را می‌توانید به راحتی ضرب هزار یا هم صدهزار کنید).

بعد از شانزده سال میز نداشتن سرانجام در آستانۀ یک کوچ‌کشی حس کردم که با داشتن میز چندان فاصله ندارم. یعنی اینکه به شدت تصمیم گرفتم، البته بدون تعیین کدام ضرب‌الاجل، که عن‌قریب میزی بخرم و بعدش چیزهای بنویسم که مپرس.

تصورات زیباشناسانۀ خود را فرا خواندم. عقده های شانزده سال میز نداشتن، خود با پای خود آمد. عینیات و ذهنیات را درهم و برهم ترکیب کردم وچنانکه رسم فرنگ است، اندازه‌ها را به سانتی‌متر و میلی‌متر گرفتم و نوشتم و رفتم. پالیدم، پالیدم و پالیدم. نیافتم آنچه را سال ها نداشتم. یا تصورات من شانزده سال عقب مانده بود ویا اینکه از دیگران شانزده سال پیش تر بود. میزی که هم به دل من برابر باشد و هم به اندازۀ اتاق من، پیدا نمی‌شد.

بعد از کوچ کشی، در خانۀ جدید، ادامه دادن به نویسندگی دیگر در آشپزخانه ممکن نبود و هر صاحب عقل سلیم می‌داند که نویسنده بودن و میز نداشتن چقدر کار غیر پروفشنل است. از یک سو میز نداشتن و از سوی دیگر نگرانی داشتن.

نویسنده‌هایی که چنین نگرانی نداشته‌اند، نمی‌دانند که داشتن این نگرانی، چقدر نگران کننده است؛ نگرانی از این که مبادا همان چربدستی‌های کمی هم که به گمان خودم در کارها و آثارم بوده، در فضای نو و شرایط نو، از قلمم، رخت بر بندد و پُشت ِ کلاه خود رود. نگرانی از این که مبادا نقل مکان نمودن از آشپزخانه، بر اشتهای قلمم شگون بد داشته باشد. نگرانی از این که نوشته‌ها خام بماند. نگرانی از این‌که تناسب‌های شور و شیرین در نوشته‌ها دیگر مراعات نشود.

هیچ وقت فکر نمی‌کردم که نشستن یک دوپای، پشت یک چارپای  این همه دلهره به همراه داشته باشد. یک ترکیب ِ شش پای و یک جهان نگرانی.

امروز  که با خود فکر می‌کنم  چه مدت است ننوشته‌ام، می‌دانم که اگر مصالح کار مهیا نباشد، نمی شود چیزها نوشت و چربدستی‌ها نمود. چنانکه همین دَم شما می‌خوانید

و می‌بینید و سپس می‌دانید که بی چارپای، یعنی میز، کار نویسندگی هیچ رونق ندارد.

تا پیدا کردن میز شاید مصلحت باشد که چارپای را به همان معنای که پدر به کار می‌برد، به کار برم. ظاهراً مصالح لازم برای قرائت‌های مدرن هنوز مهیا نیست.

.

درباره‌ی نویسنده

کاکه تیغون

۴ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها