زندگی آقای جرونیمو تا آن لحظه به سفر می‌ماند که در جهان کوچنده‌ی اجداد ما نامعمول نبود. جهانی که در آن مردم به سادگی از مکان‌ها و باورها و اجتماعات و کشورها و زبان‌ها و حتی از چیزهای مهمتری، مثل غرور و اخلاق و قضاوت سالم و حقیقت، دل می‌کندند. جهانی که در آن مردم از روایت اصیل زندگی خود دور می‌شدند و سپس باقی‌مانده‌ی عمرشان را صرف یافتن آن روایت و یا جعل روایتی تازه می‌کردند.

بابا همیشه منو توی تختم می‌خوابوند و برام قصه می‌گفت. گاهی با هم نیویورک تایمز می‌خوندیم و بعضی وقتا آهنگ «من والروز هستم» رو با سوت می‌زد،‌ چون آهنگ مورد علاقه‌اش بود، ولی نمی‌تونست معنی‌شو توضیح بده. یه چیزی که بابا خیلی بلد بود، این بود که می‌تونست توی هر کدوم از مقاله‌هایی که توی نیویورک تایمز می‌خوندیم، حداقل یه اشتباه پیدا کنه. بعضی وقتا اشتباه دستور زبانی بود، بعضی وقتها اطلاعات جغرافیایی یا چیزهای دیگه‌ اشتباه بود و بعضی وقتها مقاله همه ماجرا رو توضیح نمی‌داد. کیف می‌کردم می‌دیدم بابای من از نیویورک تایمز هم باهوش‌تره

یک فیلسوف عمرش را به تعمق در ذات دانش پرداخته بود و در نهایت آماده بود تا نتیجه‌گیری‌هایش را به رشته‌ی تحریر درآورد. یک برگ کاغذ سفید و یک خودکار برداشت. اما حین بلند کردن خودکار، متوجه رعشه‌ی خفیفی در دستانش شد. چند ساعت بعد یک اختلال عصبی عضلانی در او تشخیص داده شد که بی‌درنگ شروع به تخریب بدن او کرده بود؛ گرچه طبق تشخیص پزشک، ظاهرا ذهنش آسیبی ندیده بود.

به منظور عمل به باورهایم، خود را به بلبل مسخ کردم. از آنجا که علت و عزمِ لازم جهت چنین اقدامی هیچ یک در قلمرو امور عادی نمی‌گنجد، گمان می‌کنم ماجرای این مسخ ارزش نقل داشته باشد.

پدرم جانورشناس بود. از آنجا که تصور می‌کرد دانشِ شناختِ دوزیستان، ناقص و فاقدِ دقت لازم است، زندگی‌اش را صرف نگارش رساله‌ای چندجلدی پیرامون این موضوع کرد که در محافل علمی مقبولیت یافت. به واقع این کار، هرگز نظرم را جلب نکرد. اگرچه قورباغه و سمندرهای فراوانی در منزل داشتیم که زندگی و الگوی رشدشان می‌توانست برای مطالعاتم ارزشمند باشد.

همه چیز با بوسه آغاز شد. تقریبا همه چیز با بوسه آغاز می‌شود. الا و تسیکی لخت توی رختخواب بودند و زبانشان توی دهان همدیگر بود که ناگهان الا احساس کرد شیء تیزی دهانش را برید. فوری سرش را عقب برد. تسیکی پرسید: «اذیتت کردم؟» و وقتی الا سرش را تکان داد که یعنی نه، گفت: «داره از لبت خون میاد.» و واقعا هم از لب الا خون می‌آمد.

چیزی که مرا از سفر با کامیون منصرف کرد، این ابزار نبود، بلکه داستان یک جوان افغان به نام علی و ماجرای کشتار در کامیونی بود که به سمت برلین می‌رفت. این افغان در واقع بهترین مورد در میان قصه‌های مهاجرت و قاچاق بود. او ده سال غیرقانونی در استانبول زندگی کرده بود، کار سیاه می‌کرد و مواد مخدر می‌فروخت تا پولی را که به دست می‌آورد، برای فاحشه‌های روس و دادن رشوت به پلیس مصرف کند.

در سال ١٩٢٨ وقتی که نه سال داشتم، عضو سازمانی به نام کلوپ کومانچی‌ها بودم. هر روز بعد از مدرسه سر ساعت سه بعد از ظهر، رئیس، ما بیست و پنج کومانچی را سوار اتوبوس می‌کرد و به بیرون خروجی پسران پی — اس ١۶۵ در خیابان صد و نهم نزدیک خیابان آمستردام می‌برد. ما با هل دادن و مشت زدن راهمان را به داخل اتوبوس سیار رئیس باز می‌کردیم. او (طبق توافقی مالی که با والدین کرده بود) ما را به پارک مرکزی می‌برد. بقیه بعد از ظهر، اگر هوا خوب بود فوتبال یا بیس‌بال بازی می‌کردیم، البته بستگی به فصل داشت. رئیس، بعد از ظهرهای بارانی ما را به موزه تاریخ طبیعی و یا موزه هنر متروپولیتن می‌برد.

هر زبانی مربوط به یک مکان خاص است. می‌تواند مهاجرت کند، می‌تواند پخش شود. اما معمولا با یک اقلیم جغرافیایی گره خورده است، با یک کشور. ایتالیایی به صورت کلی، متعلق به ایتالیا است و من در قاره دیگری زندگی می‌کنم، جایی که به ندرت سروکار کسی این زبان می‌افتد.

مادرم را دیده بودند که گُه به خورد من می‌دهد. یک هفته تمام مدفوع را با برنج یا کچالوی جوش‌داده گَد می‌کرد و به خوردم می‌داد. من کودک مریض سه‌ساله‌ای بودم. پدرم تهدیدش کرد که طلاقش می‌دهد اما مادرم اعتنایی نداشت. قلبش مثل سنگ سخت شده بود. مادرم هیچ‌وقت مرا به خاطر کاری که کرده بودم، نبخشید و من نیز هرگز او را به خاطر ظلمی که به من کرد، نخواهم بخشید.

«قصه‌ی عامیانه‌ای است که می‌گوید روح هر انسان تمام راز‌های زندگی و مرگ و کائنات را می‌داند. اما لحظاتی قبل از تولد فرشته‌ای انگشت خود را روی لب‌های نوزاد می‌گذارد و می‌گوید: هیسس!» هریس نوک انگشتش را روی گودی زیردماغش را می‌گذارد. «می‌گویند این جای انگشت همان فرشته است. هر انسانی یکی دارد.»