تیر بابا خطارفت، اما احتمالا خیلی نزدیک به گربه خورده بود. چون گربه چنان خیزی برداشت که انگار یک موش کوچولو کونش را دندان گرفته باشد، و بعد تعادلش را از دست داد. پاهایش کج شد و از روی سقف لیز خورد. چنگال هایش که روی فلز سقف کشیده می‌شد، ویییییییپ صدا می‌کرد و بعد … تالاپ.

آقای هنلی یک مرد ساده‌دل امریکایی بود، اما بچه‌هایش آخر خط بودند. آقای هنلی در یک شرکت بیمه کار می‌کرد و کارش تفکیک مرده‌ها از زنده‌ها بود. همه‌شان در کابینت‌های پرونده در اتاق کارش بودند. همه به آقای هنلی می‌گفتند که آینده درخشانی دارد. یک روز که از سر کار برگشت، بچه‌هایش منتظر بودند که قضیه را یکسره کنند: یا باید یک تلویزیون نو می‌خرید و یا آن‌ها می‌رفتند و جرمی مرتکب می‌شدند. بچه‌ها تصویر پنج نوجوان بزه‌کار را در حال تجاوز به یک پیرزن به پدرشان نشان دادند. یکی از آن نوجوان‌های بزه‌کار داشت با زنجیر بایسکل به سر و صورت زن پیر می‌زد.

وحشتی سرتاپای خانم والپول را در بر گرفت. صبح بدی را آغاز کرده بود. تا آن وقت حتی یک فنجان قهوه هم نتوانسته بود بنوشد. بعد هم که تلفن زنگ زد و او را درگیر وضعیت غیرمنتظره‌ای کرد. ولی انگار هیچ کدام این‌ها کافی نبود که آن زن با عبارت «یه فکری…» او را واقعاً ‌ترساند. خانم والپول بعد از مکثی پرسید: «چه جوری؟ منظورم اینه که انتظار دارید من چکار کنم؟»

زندگی آقای جرونیمو تا آن لحظه به سفر می‌ماند که در جهان کوچنده‌ی اجداد ما نامعمول نبود. جهانی که در آن مردم به سادگی از مکان‌ها و باورها و اجتماعات و کشورها و زبان‌ها و حتی از چیزهای مهمتری، مثل غرور و اخلاق و قضاوت سالم و حقیقت، دل می‌کندند. جهانی که در آن مردم از روایت اصیل زندگی خود دور می‌شدند و سپس باقی‌مانده‌ی عمرشان را صرف یافتن آن روایت و یا جعل روایتی تازه می‌کردند.

بابا همیشه منو توی تختم می‌خوابوند و برام قصه می‌گفت. گاهی با هم نیویورک تایمز می‌خوندیم و بعضی وقتا آهنگ «من والروز هستم» رو با سوت می‌زد،‌ چون آهنگ مورد علاقه‌اش بود، ولی نمی‌تونست معنی‌شو توضیح بده. یه چیزی که بابا خیلی بلد بود، این بود که می‌تونست توی هر کدوم از مقاله‌هایی که توی نیویورک تایمز می‌خوندیم، حداقل یه اشتباه پیدا کنه. بعضی وقتا اشتباه دستور زبانی بود، بعضی وقتها اطلاعات جغرافیایی یا چیزهای دیگه‌ اشتباه بود و بعضی وقتها مقاله همه ماجرا رو توضیح نمی‌داد. کیف می‌کردم می‌دیدم بابای من از نیویورک تایمز هم باهوش‌تره

یک فیلسوف عمرش را به تعمق در ذات دانش پرداخته بود و در نهایت آماده بود تا نتیجه‌گیری‌هایش را به رشته‌ی تحریر درآورد. یک برگ کاغذ سفید و یک خودکار برداشت. اما حین بلند کردن خودکار، متوجه رعشه‌ی خفیفی در دستانش شد. چند ساعت بعد یک اختلال عصبی عضلانی در او تشخیص داده شد که بی‌درنگ شروع به تخریب بدن او کرده بود؛ گرچه طبق تشخیص پزشک، ظاهرا ذهنش آسیبی ندیده بود.

در سال ١٩٢٨ وقتی که نه سال داشتم، عضو سازمانی به نام کلوپ کومانچی‌ها بودم. هر روز بعد از مدرسه سر ساعت سه بعد از ظهر، رئیس، ما بیست و پنج کومانچی را سوار اتوبوس می‌کرد و به بیرون خروجی پسران پی — اس ١۶۵ در خیابان صد و نهم نزدیک خیابان آمستردام می‌برد. ما با هل دادن و مشت زدن راهمان را به داخل اتوبوس سیار رئیس باز می‌کردیم. او (طبق توافقی مالی که با والدین کرده بود) ما را به پارک مرکزی می‌برد. بقیه بعد از ظهر، اگر هوا خوب بود فوتبال یا بیس‌بال بازی می‌کردیم، البته بستگی به فصل داشت. رئیس، بعد از ظهرهای بارانی ما را به موزه تاریخ طبیعی و یا موزه هنر متروپولیتن می‌برد.

«قصه‌ی عامیانه‌ای است که می‌گوید روح هر انسان تمام راز‌های زندگی و مرگ و کائنات را می‌داند. اما لحظاتی قبل از تولد فرشته‌ای انگشت خود را روی لب‌های نوزاد می‌گذارد و می‌گوید: هیسس!» هریس نوک انگشتش را روی گودی زیردماغش را می‌گذارد. «می‌گویند این جای انگشت همان فرشته است. هر انسانی یکی دارد.»

آقای چیو و نوعروسش در حال خوردن ناهارشان در میدان روبروی ایستگاه قطار موجی بودند. روی میز آنها دو بوتل نوشیدنی بود که کف قهوه‌ای رنگی از آن بیرون می‌آمد و دو جعبه کاغذی حاوی برنج، با خیار تف‌داده و گوشت خوک. آقای چیو به همسرش گفت: «بخوریم!»‌ و انتهای به هم چسپیده نی‌های غذاخوری خود را شکست، با آنها تکه‌ای از گوشت لعاب‌دار خوک را برداشت و به دهانش گذاشت. وقتی می‌جوید، روی چانه‌اش چروک‌های ریزی تشکیل می‌شد. سمت راستش میز دیگری بود که دو مامور پلیس ایستگاه قطار آن را اشغال کرده و در حال نوشیدن چای و خندیدن بودند. ظاهراً مامور درشت‌اندام میانسال برای همکار جوانترش که قدبلند بود و اندامی ورزیده داشت، جوکی تعریف کرد. آن‌ها گه‌گاهی نگاهی به میز آقای چیو می‌انداختند.

جیم تروسدیل کلبه‌ای در غرب مزرعه لم‌یزرع پدرش داشت و همانجا بود که کلانتر بارکلی و چند نفر از اهالی که سمت معاون کلانتر را داشتند، او را یافتند. تروسدیل با با بالاپوشی کثیف به تن، روی یکی از چوکی‌ها، کنار بخاری خاموش نشسته بود و داشت یک شماره قدیمی روزنامه بلک هیلز پایونیرز را زیر نور چراغ هریکین می‌خواند؛ در هرحال، نگاهش به روزنامه بود.