• فرش سالن

    با چهارده سال سنم ، باید بابت هزینه‌ی خورد و خوراک و تنفس هوای کوهستان برای او چوپانی می‌کردم. اوائل همه چیز به خوبی پیش می‌رفت. پیرمرد، دوستی به نام ماریون داشت که برای ما غذا می‌پخت. با من مهربان بود. کارم این بود که دنبال بزها این طرف...
  • کارلو نمی‌داند چطور کتاب بخواند

    برای همین هربار که کارلو در کتابی به لغتی نظیر «ریموند» می‌رسد، تشخیصش نمی‌دهد -اصلا آن را نمی‌بیند-  تنها یک  سری کارهایی می‌بیند که در صحنه‌ای رخ می‌دهند، و نمی‌فهمد -یعنی نمی‌تواند بفهمد- ریموند است این کارها را انجام داده، همان ریموند که با واژه‌ی ریموند نشان داده شده...
  • استخر

    چطور می‌توانید خود را توصیف کنید؟ آدمید، و همین حالا کنار استخر ایستاده‌اید و برگ‌ها را از رویش جمع می‌کنید. غرقِ کارتان هستید. پیراهنی که به تن دارید، خیسِ خیس است، همین‌طور کراواتتان. لبه‌ی استخر ایستاده‌اید. توریِ خاصی در دست دارید که همه چیز را از روی آب جمع...
  • چرا خود را به بلبل مسخ کردم؟

    به منظور عمل به باورهایم، خود را به بلبل مسخ کردم. از آنجا که علت و عزمِ لازم جهت چنین اقدامی هیچ یک در قلمرو امور عادی نمی‌گنجد، گمان می‌کنم ماجرای این مسخ ارزش نقل داشته باشد.پدرم جانورشناس بود. از آنجا که تصور می‌کرد دانشِ شناختِ دوزیستان، ناقص و...
  • تبعید : بریده‌ای از «به زبانی دیگر» نوشته‌ی جومپا لاهیری

    هر زبانی مربوط به یک مکان خاص است. می‌تواند مهاجرت کند، می‌تواند پخش شود. اما معمولا با یک اقلیم جغرافیایی گره خورده است، با یک کشور. ایتالیایی به صورت کلی، متعلق به ایتالیا است و من در قاره دیگری زندگی می‌کنم، جایی که به ندرت سروکار کسی این زبان...
  • قمارباز بزرگ

    کشیش تاس را ریخت. شرط را روی کلیسا بسته بود. همین که تاس ریخته شد جمعیتی که در کازینو دور میز قمار جمع شده بود، نفس را در سینه حبس کردند: چهل و دو چشم سیاه کوچک به دو مکعب کوچک قرمز دوخته شد که توی هوا رفت و...
  • امپراتوری حس

    دوریس دوری ترجمه حضرت وهریز «… گذشته ازین، هزینه‌ی اتاق هوتل را من می‌پردازم، او که یک شانزده پولی ندارد، این دانشجوی پزشکی! چه چیزی در او یافته‌ام، در این پسرک کوچک ابله؟ من ناامیدم، من خوشبختم. من شادم، من ضجه می‌زنم- وضعیت وحشتناکی است، اما از ترس می‌لرزم...
  • پوزش‌خواه

    در ذهن تو، یک زن بی‌ناف یک فرشته است. برای من، چنان زنی، «حوا» است؛ اولین زن. او نه از شکم زنی دیگر، بلکه از هوسی آنی متولد شد؛ هوس آفریدگار. از بطن او بود، از بطن آن زن بی‌ناف، که اولین بندناف شکل گرفت و اگر قصه‌های...
  • معجون عشق

    او در را، همان طور که بهش گفته بودند، تیله کرد تا باز شود و خود را در اتاقک کوچکی یافت که در آن از هیچ نوع مبلی خبری نبود جز میز ساده آشپزخانه، یک چوکی جنبان و یک چوکی عادی. روی یکی از دیوارهای کثیف به رنگ زرد...
  • آفتاب آن بالا، سمت راست

    دوریس دوری ترجمه حضرت وهریز … در تمام عمرم فقط سه بار دزدی کرده‌ام: هشت ساله بودم که یک جفت کفش عروسک باربی دزدیدم، در هژده سالگی یک اثر نادر هنری و در بیست و سه سالگی مردی را که زن داشت. کفش‌ها را برای عروسک خودم ندزدیده بودم....
  • مثل یک خواب بد 

    آن شب آقا و خانم زومپن را برای شام دعوت کرده بودیم. آدمهای خوبی بودند. به واسطه پدرزنم بود که با آنها آشنا شده بودیم. از وقتی ازدواج کرده بودیم همیشه کمکم می‌کرد تا باکسانی که مراوده با آنها در معاملاتم سودمند بود، آشنا شوم و زومپن یکی...
  • در مستعمره مجازات

    افسر به مسافر که با نوعی تحسین به دستگاه خیره شده بود، گفت: «وسیله غریبی‌ست.». خود افسر البته کاملا با دستگاه و نحوه کار آن آشنا بود. به نظر می‌رسید که مسافر به دعوت فرمانده فقط از سر ادب پاسخ داده بود. از او خواسته شده بود که در...