به منظور عمل به باورهایم، خود را به بلبل مسخ کردم. از آنجا که علت و عزمِ لازم جهت چنین اقدامی هیچ یک در قلمرو امور عادی نمی‌گنجد، گمان می‌کنم ماجرای این مسخ ارزش نقل داشته باشد.

پدرم جانورشناس بود. از آنجا که تصور می‌کرد دانشِ شناختِ دوزیستان، ناقص و فاقدِ دقت لازم است، زندگی‌اش را صرف نگارش رساله‌ای چندجلدی پیرامون این موضوع کرد که در محافل علمی مقبولیت یافت. به واقع این کار، هرگز نظرم را جلب نکرد. اگرچه قورباغه و سمندرهای فراوانی در منزل داشتیم که زندگی و الگوی رشدشان می‌توانست برای مطالعاتم ارزشمند باشد.

هر زبانی مربوط به یک مکان خاص است. می‌تواند مهاجرت کند، می‌تواند پخش شود. اما معمولا با یک اقلیم جغرافیایی گره خورده است، با یک کشور. ایتالیایی به صورت کلی، متعلق به ایتالیا است و من در قاره دیگری زندگی می‌کنم، جایی که به ندرت سروکار کسی این زبان می‌افتد.

کشیش تاس را ریخت. شرط را روی کلیسا بسته بود. همین که تاس ریخته شد جمعیتی که در کازینو دور میز قمار جمع شده بود، نفس را در سینه حبس کردند: چهل و دو چشم سیاه کوچک به دو مکعب کوچک قرمز دوخته شد که توی هوا رفت و روی پارچه فلانل سبز فرود آمد. کشیش همین که تاس ها را انداخت چشمهایش را بست و خاطرات به آرامی در دهلیزهای سرد ذهنش به گردش در آمد: اینکه این همه چطور رخ داده و چراکارش به اینجا کشیده بود.

در ذهن تو، یک زن بی‌ناف یک فرشته است. برای من، چنان زنی، «حوا» است؛ اولین زن. او نه از شکم زنی دیگر، بلکه از هوسی آنی متولد شد؛ هوس آفریدگار. از بطن او بود، از بطن آن زن بی‌ناف، که اولین بندناف شکل گرفت و اگر قصه‌های انجیل را باور کنم، بند‌ناف‌های زیاد در بطن حوا شکل گرفت که در انتهای هرکدام از آنها مرد و زنی کوچک چسپیده بودند.

او در را، همان طور که بهش گفته بودند، تیله کرد تا باز شود و خود را در اتاقک کوچکی یافت که در آن از هیچ نوع مبلی خبری نبود جز میز ساده آشپزخانه، یک چوکی جنبان و یک چوکی عادی. روی یکی از دیوارهای کثیف به رنگ زرد تیره، دو رف بود و روی آن انواع گوناگون بوتل و مرتبان، که تعدادشان به یک درجن هم نمی‌رسید.

آن شب آقا و خانم زومپن را برای شام دعوت کرده بودیم. آدمهای خوبی بودند. به واسطه پدرزنم بود که با آنها آشنا شده بودیم. از وقتی ازدواج کرده بودیم همیشه کمکم می‌کرد تا باکسانی که مراوده با آنها در معاملاتم سودمند بود، آشنا شوم و زومپن یکی از آن آدمهای سودمند بود. او رئیس کمیته‌ای بود که مناقصه پروژه‌های بزرگ تولید مسکن را برگزار می‌کرد و من با حرفه «گودبرداری» وصلت کرده بودم.

افسر به مسافر که با نوعی تحسین به دستگاه خیره شده بود، گفت: «وسیله غریبی‌ست.». خود افسر البته کاملا با دستگاه و نحوه کار آن آشنا بود. به نظر می‌رسید که مسافر به دعوت فرمانده فقط از سر ادب پاسخ داده بود. از او خواسته شده بود که در مراسم اجرای حکم اعدام یک سرباز محکوم به سرپیچی از دستور و توهین به مافوقش حضور یابد.