• کامیونی که به برلین می‌رفت

    چیزی که مرا از سفر با کامیون منصرف کرد، این ابزار نبود، بلکه داستان یک جوان افغان به نام علی و ماجرای کشتار در کامیونی بود که به سمت برلین می‌رفت. این افغان در واقع بهترین مورد در میان قصه‌های مهاجرت و قاچاق بود. او ده سال غیرقانونی در...
  • آواز بزها

    مادرم را دیده بودند که گُه به خورد من می‌دهد. یک هفته تمام مدفوع را با برنج یا کچالوی جوش‌داده گَد می‌کرد و به خوردم می‌داد. من کودک مریض سه‌ساله‌ای بودم. پدرم تهدیدش کرد که طلاقش می‌دهد اما مادرم اعتنایی نداشت. قلبش مثل سنگ سخت شده بود. مادرم هیچ‌وقت...
  • بهشت کودکانه

    - پدر جان...- بله، دخترم؟- مه و دوستم نادیه همیشه با هم استیم.- آفرین، دخترجان.- دَ صنف، دَ تفریح و دَ غذاخوری.- عالیس. او دختر نازنین و با ادبی س.- اما د درس دینیات او به یک صنف میره و مه به صنف دگه. ...