بعد، همه چیز با یک رویا شروع شد. خوابی کوتاه و پراکنده درباره مادرش که مرده بود. در خوابش هر دو روی یک حصیر در فضایی سفید و تمیز، که نه آغازش پیدا بود و نه پایانش، نشسته بودند. کنار آنها، در آن فضای لایتناهی سفید یک ماشین آدامس بود که بالای سرش یک حباب شیشه‌ای بزرگ پر از آدامس‌های توپی رنگارنگ داشت. از آن ماشین‌های قدیمی که یک سکه توش می‌انداختی و دسته‌اش را می‌چرخاندی و یک آدامس بیرون می‌افتاد.

همه چیز با بوسه آغاز شد. تقریبا همه چیز با بوسه آغاز می‌شود. الا و تسیکی لخت توی رختخواب بودند و زبانشان توی دهان همدیگر بود که ناگهان الا احساس کرد شیء تیزی دهانش را برید. فوری سرش را عقب برد. تسیکی پرسید: «اذیتت کردم؟» و وقتی الا سرش را تکان داد که یعنی نه، گفت: «داره از لبت خون میاد.» و واقعا هم از لب الا خون می‌آمد.

چیزی که مرا از سفر با کامیون منصرف کرد، این ابزار نبود، بلکه داستان یک جوان افغان به نام علی و ماجرای کشتار در کامیونی بود که به سمت برلین می‌رفت. این افغان در واقع بهترین مورد در میان قصه‌های مهاجرت و قاچاق بود. او ده سال غیرقانونی در استانبول زندگی کرده بود، کار سیاه می‌کرد و مواد مخدر می‌فروخت تا پولی را که به دست می‌آورد، برای فاحشه‌های روس و دادن رشوت به پلیس مصرف کند.

مادرم را دیده بودند که گُه به خورد من می‌دهد. یک هفته تمام مدفوع را با برنج یا کچالوی جوش‌داده گَد می‌کرد و به خوردم می‌داد. من کودک مریض سه‌ساله‌ای بودم. پدرم تهدیدش کرد که طلاقش می‌دهد اما مادرم اعتنایی نداشت. قلبش مثل سنگ سخت شده بود. مادرم هیچ‌وقت مرا به خاطر کاری که کرده بودم، نبخشید و من نیز هرگز او را به خاطر ظلمی که به من کرد، نخواهم بخشید.

سرگئی گورالیک از غریبه‌‌ای که در خانه‌اش را بزند، چندان خوشش نمی‌آید. بخصوص اگر آن غریبه سوال‌های عجیب هم از او بپرسد. در شوروی سابق، زمانی که سرگئی جوان بود، در زدن و پرسیدن سوال‌های عجیب زیاد اتفاق می‌افتاد. ک‌.جی.‌بی چندبار در خانه آنها را زده بود. پدر سرگئی یک صهیونیست بود و به همین دلیل ماموران ک‌.جی.‌بی گاه و بیگاه به خانه‌ آنها سر می‌زدند.

چهار سال پیش، چند هفته‌ قبل از این که پسرمان، لیو، به دنیا بیاید، دو مسئله عمیق فلسفی ذهن‌مان را به خود مشغول کرده بود. مسئله اول، اینکه آیا شبیه مادرش خواهد بود یا پدرش، به سرعت حل شد و تردیدی باقی نگذاشت: نوزاد خوشگل بود. و یا طوری که همسر عزیزم به درستی اشاره کرد، «تنها چیزی که بچه از تو به ارث برده موهای کمرش است.»

اجساد کسانی را که در حمله‌های تروریستی کشته می‌شوند به انستیتوت طب عدلی ابوکبیر برای کالبدشکافی انتقال می‌دهند. خیلی از افراد و مقام‌های شاخص در جامعه اسراییل هم از این کار سردر‌نمی‌آورند و حتی کسانی که در ابوکبیر کار می‌کنند همیشه دلیل این کار را نمی‌دانند. چون، هر چی‌ نباشد، دلیل مرگ کسانی که در آن حملات کشته می‌شود، واضح است و بدن آدم که تخم مرغ شانسی نیست که بازش کنی، بدون اینکه بدانی داخلش چیست

ناگهان، احساس می‌کند که کسی پایین تخت لحاف را می‌کشد. بیدار می‌شود. چه می‌تواند باشد؟ آیا گربه‌ای در اتاق است؟ یا سگ؟ با چشمانی خواب‌آلود، چراغ کنار تخت را روشن می‌کند. خیر. کسی آنجا نیست. احتمالا خیالاتی شده است. چراغ را خاموش می‌کند و به خواب می‌رود. اما کسی بار دیگر لحاف را به طرف خود کش می‌کند، به نحوی که موریس مجبور می‌شود آن را محکم نگه‌دارد. از خود می‌پرسد «این چه حسابی‌ست؟»

در کافه بغل خانه من یک دختر مقبول کار می‌کند. بِنی، آشپز کافه، به من گفت که اسم آن دختر شیکما است، دوست پسر ندارد و گهگاهی چرس می‌زند. تا قبل از شیکما، من حتی یک بار هم به آن کافه نرفته بودم. اما حالا هر روز صبح یکی از چوکی‌های آن‌جا را اشغال می‌کنم و کافی اسپرسو می‌نوشم و با دخترک حرف می‌زنم؛ در مورد چیزهایی که در روزنامه خواندم، یا در مورد باقی مشتری‌ها یا کیک و کلوچه‌های کافه. بعضی وقت‌ها حتی موفق می‌شوم که بخندانمش.

مرد ریش‌داری که روی کَوچ اتاق نشیمن من نشسته بود با تحکم می‌گوید: «حالا یک داستان تعریف کن.» باید عرض کنم که چنین وضعیتی هر چیز می‌تواند باشد، به جز یک وضعیتی خوشایند. من داستان می‌نویسم تعریف نمی‌کنم، و حتی اگر می‌توانستم، داستان چیزی نیست که به دستور کسی بشود تعریف کرد.