داستان کوتاه

قُمو بیشتر دوست داری یا نیویورکو؟

خاله قدسی که مجموعه پارادوکس‌های جهان بود، همیشه روی مد بود. حتی مدهای عجیب غریب. مثلا وقتی عمل دماغ مد شد،جز اولین نفرها بود اما چون یکی از سوراخ‌ها از دیگری بزرگتر شده بود برای دومین بار دماغش را عمل کرد و دومین بار...

چای تلخ

پتو را کنار زد و روی تخت نشست. چنان قطره‌های عرق از صورتش می‌چکید که روی بالشت صورتی رنگش هم کمی خیس شده بود .، آفتاب تا نیمه‌های اتاق آمده بود بلند شد تا پنجره را کمی باز کند گرمای روز اول تابستان کمی صورتش را مالِش...

خط تیره

جمله اش را ناتمام گذاشت.  نمی‌دانم باید چه کار کنم یا به او چه بگویم؟ قطعاً  نمی‌توانم او را به زور به انجام کاری وا دارم. از سویی میدانم که او مردی کاملاً جدی است و از حرفهایش و حال بدش واقعاً باید ترسید. از چارچوب دَر...

خون بد

از میان فاصله دو پرده که خطی باریک و عمودی بود به نور ثابت لامپی که از پشت شیشه‌ی پنجره، درست از بالای شاخه‌های درختی که در باد می‌لرزید؛ نگاه می‌کردم. روشنایی برای عبور نیازی به حرکت و گذر از موانع نداشت. بی هیچ حرکتی،...

تصادف حادثه پاره ها

چند دقیقه ای می‌شد که نماز تموم شده بود. به جز من و چند نفر دیگه کسی تو مسجد نبود. بچه هنوز به شدت گریه  می‌کرد و با همه تلاشی که  می‌کردیم آروم نمی‌شد. اصلا موقع نماز کنار خودم نشسته بود و هرکاری که  می‌کردیم اونم زود...

بگو در دنیای تازه، خنده‌هایت را هم آورده‌ای؟

حالا خوبی‌‌‌‌‌ها و بدی‌های مهاجرت باشد برای یک وقت دیگر اما از آن روزی که پوریا را وسط خیابان برادوی دیدم، فهمیدم کشف من بزرگتر از تمام کیفیات و کمیات مهاجرت است. کشف بزرگم این بود، آدم ‌‌‌‌ها نمی‌میرند. فقط از دنیایی...

عدل مظفر

دایی مظفر در سالگردِ پسرش قاسم، گوسفند کشت و حلیم داد. بعد ازخوردن حلیم، رفتیم سرِخاک. عکسِ بالای قبر همان بود که روز مرگش وسط تاج‌های گل گذاشته بودند. آن روز از هر قماشی آمده بودند. دوستان قدیمی، داش مشدی‌ها. زندان...

بازتاب

مدام در حال نعره کشیدن، توپ و تشر زدن و بد و بیراه گفتن بود. پشت سرش ناسزاها بود که ردیف می شد؛ خوک کثیف، آشغال، پیشوا...غیر از این هم البته از آن ها انتظاری نمی رفت.  در مقابلش چاپلوسی و تملق، کرنش وخوش رقصی می کردند...

زجرآور است

خیلی زجرآوره. برای همین زدمش. و حالا چه کار کنم؟ شاید از مدرسه اخراجم نکرده باشن. حالا شاید این طورها هم نباشه. شاید نباشه. البته که هست. هست. حتما اخراجم کردن. حالا چه کار کنم؟ فکر کنم همه چیز وقتی شروع شد که یک آن هم...

دست های «اوا» و رازی توی سیگار اسپانیایی‌اش

دست استخوانی‌اش را جلو آورد و تعارف کرد.  بد بود اگر قبول نمی‌کردم، مخصوصا که توی خیابان فشن هم ایستاده بودیم و دیده بودم که اوا با چه ذوق و سلیقه‌ای توتون‌ها را ریخت توی کاغذ سفید و با یک دستگاه کوچک کاغذ را پیچاند...

دانه‌گی

بازپرس مردی بود میانسال با چهره‌ای موش‌مردگی که از یک چشم کمی قیچ بود. ازپشت عینک گرد وضخیمش طوری به نفر مقابلش خیره می‌شد که گفتی داخل چشمش در جستجوی ریگی است. در همان حال، هرازگاهی ناخودآگاه گره نیکتایی سیاهش را چنگ...

آوازخوان نیمه شب

دختر پادشاه فهمید که او سرش به کار خودشه. جلو رفت و پرسید: جوان اسم تو چیه. جوان دستپاچه سربلند کرد. لبخند زیبایی زد و با مهربانی سلام کرد و گفت: نوکر شما پشنگ باغبان. زرین پرسید از کی مشغول به کارشدی که تا حالا تو رو...

تازه‌ها