• خداحافظی

    و اینک او از درون، شکلی از توفان شده بود، شکلی از یک گردباد عظیم، با بوی تند صندل مرطوب روی پوستش. اما سعی داشت، حرکاتش موزون، تراشیده و خیال‌انگیز باشد. لبخند را روی لبانش حفظ کرد و روی کاناپه نشست؛ پاهایش را به سمت جلو کش داد و...
  • به جای رویا، خواب را به من هدیه کن

    چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم به بوی عطرش فکر کنم. بوی آدم‌ها همیشه یکی از مهم‌ترین دلایل من برای دوست داشتن یا نداشتن آدم‌ها بوده‌اند. بی آن‌که بخواهم، عطر آدم‌ها احساساتم را نسبت به آن‌ها تحت تاثیر قرار می‌دهند. انگار مهم‌ترین چیزی هر آدمی، قبل از چشم‌ها و...
  • بشر

    یک گیلاس نوشیدنی جلو او، یک فنجان اسپرسو جلو رضا، یک بشقاب میوه تزیین شده در وسط میز. یک طرف میز میترا و طرف دیگر رضا. رو به روی هم. دور از همهمه کافه! میترا در چشم رضا نگریست و گفت: رضا یک چیزی می‌خوام بهت بگم. امیدوارم که...
  • سرباز سربازکش

    مثل غروب پاییز یک روز خدمت، رسول بند پوتینش را که ۱۷ ماه و پنج روز، پا درون کفشش کرده است گره ای کور می‌زند. رسول بازدیده، سرباز یگان حفاظت زندان مشهد تنها بازمانده ای از اوست که با سر تاس و صورت آفتاب سوخته، شانه به شانه صدها...
  • بی‌وزن

    یک سطل آلومینیومی را داد دستم و گفت:«اگر دوست داشتید می‌توانید همین جا پای این درخت بریزید. حتی می‌توانید با خودتان ببریدش خانه و هرجا که دوستش داشتید نگهش دارید.» در سکوت زل زدم به سطل کوچکی که درش بسته بود. از سکوت من نه جا خورد و نه...
  • گلدان بابا جان

    حاج آقا احتشام معتمد بابا جان بلندبلند وصیتنامه را می‌‌‌خواند. بابا جان هیچ بدهی‌ای به هیچ کس نداشته، از هیچ کس هم طلبکار نبوده! سهم هر کسی هم معلوم است! حتی تکلیف صندوق چوبی ته زیرزمین را هم معلوم کرده و آن را به من که نوه بزرگش هستم...
  • دو بالِ ناهمگونِ وحشی

    خمِ انگشتِ اشاره‌ی مردانه‌ای به شانه‌ام می‌کوبد .نباید حدس بزنم که باباست. باید بدانم. باقطعیت. بویِ سیگارِ وینستون‌اش قبل از لمسِ انگشتِ پهن و سنگین‌اش آمد. دختر، دوباره چکارش کردی که آمده خِرت را بچسبد؟ حواست را خوب جمع کردی؟ کاغذی ماغذی، یادداشتِ نفرت انگیزی چیزی؟ زیر مژه‌ای نگاهش...
  • نان و عشق

    آناهیتا از در خانه بیرون می‌آید. موهای بلند که تا گودی کمرش می‌رسد در پرتو خورشید می‌درخشند و صورت کشیده واستخوانی‌اش را از دو سو دربرگرفته‌اند. پیراهن حریر گل بهی که تا بالای زانوانش می‌رسد انگار با اندامش سرجنگ دارد. مغرور، زیبا و بی اعتنا در انتظار تاکسی به...
  • دارالامان

    روی صندلی لم داد‌ه‌ام  در حالت سرگیجه و تهوع. چند دقیقه پیش از جایم بلند شدم و کمی راه رفتم. قبل از آن حالم چندان خوش نبود. حالا حالم بدتر هم شده است. حالت تهوعم شدیدتر شده و سرم به شدت گیج می‌رود. صندلی‌ام طوری است که نگاهم برخلاف...
  • دانشگاه

      چشمانم می‌سوزند. انگار دود سیگار با هرپکی که می‌زنم، به جای ریه، وارد چشمانم می‌شود. پک هایم را تندتر می‌کنم و آب از چشمانم می‌ریزد. سیگارم را هنوز به ته نرسیده، زیرپایم له می‌کنم و به طرف در ورودی می‌روم. چند سرفه‌ی پشت سرهم می‌کنم تا کمی از...
  • اشرف نمی‌آید

    صدای به هم خوردن در حیاط پیرمرد را از جا پراند. پسربچه به ایوان دوید و از آن‌جا به حیاط سرک کشید. باد لنگه‌های در حیاط را به هم می‌زد. پیرمرد گوش تیز کرد و نرمه دماغش را که زردی می‌زد خاراند. “هیچ‌وقت سابقه نداشته اشرف انقد دیر کنه....
  • ممد گربه | عباس پوراحمدی

    دستمو کردم توی جیبم. دستمالمو درآوردم و کشیدم رو دهنم. دستمال خیس شد. بابام بهم گفته این کارو بکن. بابا! دلم برات تنگ شده. کجا رفتی؟ چرا منو نبردی؟ دیروز تو دست یه بچه ای پشمک دیدم. پشمکِ سفید. من هم از اونا می‌خوام. می‌خوام برم خدا رو پیدا...
  • چرا پدر که این‌همه کوچک نیست | مهسا بنی‌اسدی

    تنها دخترم آدم عجیبی است. می‌ترسم. می‌ترسم یک روز صبح از خواب بیدار نشود و وقتی بالای سرش می‌روم ببینم خون از مچ دستش جاری شده و رنگش سفید سفید شده است. یا ببینم دهانش بازمانده و سیاهی چشم‌هایش بالا رفته و پاکت‌های قرص دور تا دورش ریخته است....
  • چشم‌هایش

    به صورت لطیف و مهربانش نگاه می‌کنم. چین و چروک صورتش را پوشانده، قشنگی لطیفی در چهره‌اش دیده می‌شود. چشمان مشکی بادامی و دهانی کوچک و مهربان. از همه جا و از همه چیز صحبت کرده‌ایم، از زندگی تلخ و سرگذشتش، از این که در زمان‌های قدیم چطور دخترها...
  • گلی | مسعود ریاحی

    همین‌ها را می‌گویم، این ترک‌ها، نه اینکه ازشان بترسم ها، نه، اصلا. فقط نگرانم.آن هم نگران خودم که نه، نگرانِ گلی‌ام وگرنه من که از درد ِخوردنِ آجر، توی سرم واین‌ها نمی‌ترسم، این درد‌ها که درد نیست، وقتی آقام افتاد به جانِ گلی، دردم آمد. گلی را می‌زد ها،...
  • درد را نکشیدم

    چشمانم دارند می‌سوزند. انگار چیزی دارد گلویم را خراش می‌دهد. سردردِ خفیفی دارم که مثل یک دست نامرئی دارد جمجمه‌ام را آرام‌آرام فشار می‌دهد. دلم می‌خواهد محکم سرفه کنم تا هر چیزی که دارد در سرم سنگینی می‌کند، از دهانم بیرون بریزد و من یک نفس راحت بکشم. بوی...
  • دست‌های پر از پولکی | مهدیه زرگر

    «بچرخ! صبر کن! صبر کن! یک لحظه صاف بایستی تمام می‌شود.»سعی می‌کنم تندتر چسب‌ها را به سمت هم بکشم تا محکم تر بسته شود. لبان چروکش را با زبان تر می‌کند. کناره لب‌ها خشکی زده است. قول داده که پوسته‌ها را نکند اما هر بار قطره خونی روی...
  • اما آهو را ندید

    جوامیر روی علفهای سبز کنار چشمه تفنگ شکاری گرانبهایش را زیر سر گذاشته و زیر آفتاب تاقباز دراز کشیده و در آغوش خوابی عمیق فرو رفته است. هانجی هم مانند سگ نری که کنار لاشهای چمباتمه زده باشد، در پناه خرسنگ بالای چشمه کز کرده، خوش خوشک جوامیر را...
  • عزیز | هاتف هیدجی

    در آن بعد از ظهر خوش آب و هوای بهاری لم داده بودم کتاب می‌خواندم که طوطی آمد و روبروی من نشست روی دسته‌ی مبل. آنقدر سبک بال زد و راحت از جلوی چشمم عبور کرد که تنها فرصت کردم خودم را به خاطر نصب نکردن توری پنجره‌ها سرزنش...
  • خواب زمستانی | لیلا امانی

    صدای یکدست زنبورهای بابا یعقوب را می‌شنید، صدایی که همیشه و هروقت به کلبه می‌آمدند همراهشان بود، وقتی توی تراس لم می‌دادند، دنبال هم می‌دویدند، سیگار می‌کشیدند، فیلم می‌دیدند، صدا همیشه بود. مطمئن بود محمد هر جا که باشد، هرجا که برود اگر جایی کندوهای زنبور را ببیند و...
  • الهه | فرزانه انصافی

    اما حالا منتظر دختری هستم که هرگز ندیده‌امش. دختری که قرار است مدل طراحی من باشد. طوبی خانم که به پارک زیاد رفت و آمد می‌کند و آمار ساقی‌ها و دخترفراری‌ها و بچه‌های فروشی و... را دارد، الهام را به من معرفی کرده است. شماره ی طوبی خانم را...
  • می‌گویند جنگ تمام شده | مسعود ریاحی

    این داستان یکی از هشت داستان برگزیده «مسابقه‌ی داستان‌نویسی چهارشنبه‌ها»‌ست – درباره این مسابقه و «جایزه ادبی نبشت» بیشتر بدانید .  . نویسنده : مسعود ریاحی اصلا قرار نبود آدم داستان من یک زن باشد، او یک مرد بود، مردی با یونیفرم خاکستری نظامی، اما حالا یک زن است، زنی اسلحه...
  • دیمیتری

    این شاید چهارمین یا پنجمین و یا حتی ششمین فنجان قهوه‌ای بود که از قهوه فروشی‌ها یا هر جای دیگری که می‌شد قهوه تهیه کرد، تهیه کرده بود، در اوج سرمای زمستان آدم‌های عاقل همه در خانه می‌مانند و بیرون نمی‌آمدند آن هم با آن سرمای کشنده‌ی مسکو. ولی...
  • بوی شکوفه‌های بهی

    من به بوی تن آدم‌ها عادت کرده‌ام. همیشه وقتی نوبت به من می‌رسد فکر می‌کنم این‌بار چه بویی خواهد آمد؟ بوی عرق، بوی عطر، بوی گندیدگی، بوی خون؟ گوشه‌ی سمت راست حیاط مسجد خانه‌ی من است. هرچند روز یک‌بار راه بین مسجد و گورستان را طی می‌کنم. قدم به...
  • روز سومِ قاعده‌گی‌م است

    زن‌هایِ باکلاسِ دست کج، عینِ گهِ غلتان هرچی سرِ راه‌شان باشد می‌چسبانند. دخل‌اش را آورده‌اند. بی بروبرگرد! یکی‌شان خم می‌شود و از آن زیرمیرها از زیرِ پایِ زنِ چاقی یک کرست کش می‌رود. قرمزش را برمی‌دارد. ازانگلیسیِ یقه‌ی مانتوش می‌چپاندش لای پستان‌هاش. به پسرِکوچیکه‌ی هول که دست و پاش...
  • دوباره بگو

    سیگارش را تند‌تند دود می‌کرد. هر پکی که می‌زد، چشمانش پر می‌شدند از عذاب وجدان و پک بعدی را تندتر می‌زد که این لعنتی هرچه زودتر تمام شود. او، همه چیز را به خاطر آخرش می‌خواست. غذایش را تند‌تند می‌خورد که تمام شود. سرِ کار می‌رفت که برگردد. می‌خوابید...
  • مگس‌ها

    خسته و خرد مثل سگی که درون کیسه انداخته‌اند و حسابی با چوب زده‌اند تا استخوان‌هایش له و برای پخت غذایی مخصوص آماده شود بر روی تخت افتاده‌ام. نور خورشید از میان شیارهای پرده فلزی، برش خرده و تکه‌تکه بر روی زمین و دیوار اتاق پاشیده است، رطوبت سرد...
  • مهمان‌های پسرخاله‌ی من

    سلام… دیروز که مامانم داشته اتاق من رو جارو می‌کرده دیده که یه‌چیزِ سیاهی افتاده پشت کامپیوتر. آورد نشونم داد گفت، «ببین این چیه؟ نندازم دور بعداً بگی چیز مهمی بوده و چرا انداختی دور.» گرفتم ازش می‌بینم یه رَمِ دوربین ِکه افتاده بوده پشت میزِ کامپیوتر. اولش هرچی...
  • کاش اینجا بودی

    کف‌های روی قهوه را با قاشق بهم زدم و گفتم: «خیلی راحت در مورد جدا شدن‌تون حرف می‌زنی!» مهرداد سیگار را توی جا سیگاری مچاله کرد و گفت: «به این راحتی هم نبود. اما نمی‌تونستم زندگی خودمو نابود کنم.» مقداری از شیر را توی فنجان خالی کردم و بهم...
  • عکس رخ یار

    یک پیاله گرد بود. پیاله مقدسی که ناگهان از دل تاریخ بیرون آمده بود و می‌خواست سرنوشت من و باقی مجردهای فامیل را رقم بزند. می‌گفتند صاحب آن نجفقلی خان، پدربزرگ مادرم بوده که بعد از فوت مادر بزرگ مادرم دیگر ازدواج نکرد و تا آخر عمر طولانی‌اش تنهای...