ادبیات افغانستان

در زمان شوروی‌ها

رفیق زیارمل در جای خود ایستاد؛ درآغاز طبق معمول گلویش را تازه کرد. گره نکتایی را بار دیگر به قانقرتکش نزدیک ساخت. با دست راست پیک را به موازات قلبش بالا گرفت و دست چپ را برای بیان احساسات آزاد گذاشت: «رفقای گرامی! این...

نفوس بد نزن

داستانی که می‌خواهم تعریف کنم شبیه به بررسی یک مرگِ مشکوک به قتل است. مربوط به حادثه‌ای می‌شود که دریک بعد ازظهرگرم ودم دمای غروب درمحله ما اتفاق افتاد. ازآن اتفاق‌هایی که دراین سال‌های اخیرهمه جا وهرزمان امکان دارد رخ...

پیراهن مادر

کمی آن طرف‌تر دراز کشیدم. پاهایم را مثل پاهای پدر روی هم ماندم. چشمم به انگشت‌های کوتاه و ناخن‌های گردش افتاد. انگار دورشان را چرکی سیاه قاب گرفته بود. حس می‌کردم بند بینی‌اش زیر سنگینی دست‌هایش در حال شکستن است. روی...

دانه‌گی

بازپرس مردی بود میانسال با چهره‌ای موش‌مردگی که از یک چشم کمی قیچ بود. ازپشت عینک گرد وضخیمش طوری به نفر مقابلش خیره می‌شد که گفتی داخل چشمش در جستجوی ریگی است. در همان حال، هرازگاهی ناخودآگاه گره نیکتایی سیاهش را چنگ...

حسنات

قاضی از همان روز اول وصله ناجوری بود به لباس این شهر و این خانواده. چرا که آن خانواده که قاضی میشناختش واز خودش بود، رفت پشت کارش. هم خود قاضی و هم تمام اعضای خانواده می‌دانستند که قاضی دیگر یک چیزی اضافی‌ست که مانند...

شریک

پرده‌ی کرم رنگ پذیرایی را کنار می‌زند، از پنجره به حیاط نگاهی می‌اندازد، آسمانِ بدون ماه، سایه‌ی درخت انجیر و لباس‌های سر طناب در سکوت حیاط انگار دلتنگی‌اش را دو چندان می‌کند. دخترانش را که جلوی تلویزیون به خواب رفته...

از مرز تا مرز

شنیدم صدای کفشم را که بر سنگ فرش کوچه می‌‌نشست...  سه روز گذشته...  سه روز!...  یعنی تا به حال فهمیده باشند...  فهمیده هم باشند، چه می‌دانند کدام طرف به ردمان بگردند...  اگر وکیل گذر ردمان را زده باشد... اگر خبر داده...

بیرون از جهان

نفهمید چگونه پیراهن خود و آن زنی که رو به رویش ایستاده بود را بیرون کرد. دست‌ها و پاهایش به شدت می‌لرزیدند، گپ‌های که دیگر زندانی‌ها می‌گفت او را در خود گرفته بود. همه یک باره هجوم آورده بودند، آن چه که از لذت گفته...

دختر شهر ارمن

 بانوی کمر باریکی به من چای می‌آورد که لباس تنگ سیاه پوشیده و موهایش را آنقدر محکم بسته که حتی من احساس ناراحتی می‌کنم وبه این فکر می‌کنم که وقتی ساعت کاری اش تمام شود چطور این لباس‌ها را بیرون می‌کند و موهایش را باز...

جعفر

جعفر بود. نمی‌توانست کس دیگری باشد. با همان زهرخند، همان چشم‌های کوچک، همان گونه‌های لاغر و فرو رفته و سینه‌اش را راست گرفتن. همان گونه بود که وقتی راه می‌رفت شانه‌هایش را پهن می‌گرفت. دو مرد ریش‌دار دستار به سر به...

گاو شیری

عصر تنگ برادر ما مثل مرمی طرف دهلیز دوید و فریاد زد: «گاو  به دور درخت میچرخه، درد خور یاد کرده». پدر، دنبال وَتَرنَر دوید و مادر که به زنان پرتجربه بیشتر اعتماد داشت تا کسانی که چند سال از عمر‌شان را در فاکولته‌ها هدر...

مارخور

مردم می‌گفتند پنج روز بعد از بمباران او را کنار جسد بی‌تنبان ملای مسجد و مردی لاغر یافته‌ بودند که همان‌طور زانو به بغل مرده بود. کسی هرگز نفهمید آن مرد کی بود. او را هم همراه ملا در قبرستان قریه دفن کردند. اما نورالدین...