• جعفر

    جعفر بود. نمی‌توانست کس دیگری باشد. با همان زهرخند، همان چشم‌های کوچک، همان گونه‌های لاغر و فرو رفته و سینه‌اش را راست گرفتن. همان گونه بود که وقتی راه می‌رفت شانه‌هایش را پهن می‌گرفت. دو مرد ریش‌دار دستار به سر به دوطرفش راه می‌رفتند. دست‌های جعفر را به پشتش...
  • گاو شیری

    عصر تنگ برادر ما مثل مرمی طرف دهلیز دوید و فریاد زد: «گاو  به دور درخت میچرخه، درد خور یاد کرده». پدر، دنبال وَتَرنَر دوید و مادر که به زنان پرتجربه بیشتر اعتماد داشت تا کسانی که چند سال از عمر‌شان را در فاکولته‌ها هدر داده و داکتر حیوانات...
  • مارخور

    مردم می‌گفتند پنج روز بعد از بمباران او را کنار جسد بی‌تنبان ملای مسجد و مردی لاغر یافته‌ بودند که همان‌طور زانو به بغل مرده بود. کسی هرگز نفهمید آن مرد کی بود. او را هم همراه ملا در قبرستان قریه دفن کردند. اما نورالدین را که هنوز نفس...
  • مادر آل

    با کف دست‌اش روی صورت شوهر را تکان داد. شـوهر تکـانی به خود داد و به خیال آنکه بی‌خوابی دخترک را دلتنگ کرده، دستش را که همیشه زیر سر دخترک دراز بود، از آرنـج دور گـردن او حلقـه کرد و او را در تنش فشرد. دخترک صورت شوهر را...
  • خاتون

    آن روز بی‌بی پیاله چای زیره از چاینک نقره‌ای ریخته بود و گفته بود خوابت را به زن بیوه یا به دختر شوهرندیده یا به مرد جوان ویا به ملای پیر قصه نکن. خوابت را ببر پیش آب روان قصه کن. برای آب زلال وصاف بگو. آب زلال خوابت...
  • واسکت بَرَگ

    ‌دروازه‌ی مرده‌خانه‌ی مسجد زنجیر بود. سلیمان در را باز کرد. یکی‌یکی رفتیم داخلِِ مرده‌خانه که اتاق کوچکی بود در دهلیز مسجد‌. روی تخته‌ی مرده‌شور جنازه‌ی یک مرد گذاشته شده بود‌. دیشب اهالی رفته از دشت آورده گذاشته بودند و خودشان رفته بودند که بخوابند‌. ترسیده‌ترسیده به دور جنازه حلقه...
  • زیر آفتاب داغ

    آفتاب به شدت بر دشت می‌تابید و بی‌تابی طیب‌آغا لحظه به لحظه بیشتر می‌شد، نه به خاطر گرمی، بلکه به این دلیل که همین چند دقیقه پیش سوالی را که باید از ذاکرخان بمب‌ساز می‌پرسید، فراموش کرده بود. ذاکرخان خم شده و نیم تنه‌اش را داخل صندوق عقب موتر...
  • ماه‌جان

    دست خودم نیست. چشمم که به او می‌آفتد رغبتم بسته می‌شود از دنیا. دل پیش نمی‌کنم سر سفره بنشیند یا پَر رختش به رخت دیگری بگیرد. فهمیده خودش. روز در پناه پَسغوله‌‌های خانه خودش را گم می‌کند یا می‌نشیند گوشه مطبخ، خیره به آتش زیر دیگدان. آتش که...
  • یک شهر آدم

    هردو باهم عادت کرده بودند چون هردو همانند هم بودند، از شهری دیگری به این شهر آمده بودند و پس از آن دو رویداد غیر از خودشان کسی دیگر را نداشتند. پس از آن که یکی یکی از خانواده‌های شان کم شده بود می‌فهمیدند که دیگر تنها کسانی که...
  • چاه آخر

    اولین باری بود که خلیفه غژدی و چاه را برای ساعت‌های متوالی، به امانِ خدا رها کرده بود. آفتابِ تابستان کم‌کم غروب کرد. ساعت‌ها گذشت و دوباره صبح شد. باز هم هر کس با شگردهای مختص به خودش، دنباله‌ی ماجرای چاهِ هفدهم را گرفت. موی‌سفیدها، به بهانه‌ی وضو...
  • همان شب همان چهل نفر

    قومندان گفت که همه را میندازیم بعد مرمی باران می کنیم، بعد هم دو سه دانه نارنجک میندازیم. اما تاجی از بین همه بیرون شد و یک رقمک با لرزه و بلند گفت که حیف این مرمی ها نکرده که بالای این مردگاو ها مصرف کنیم. بعد یکی...
  • ظاهرشاه

    از زمانی‌که نجیبه به سن جوانی رسیده بود ، وقتهای زیادی می‌گذشت. چندین فصل پَخته چینی تیرشد و چندین بار پالیز های دایمه و للمی به ثمر نشست؛ اما یکبار هم کسی خواستگار گفته دروازه ماما عبدالحق و گلچهره خاتون را تک تک نزد. اول خو...
  • بدرود دل‌باخته

    - گاهی که مغز آدم سوت می‌کشد، بهترین راه، زدنش به دیوار کناری‌ست. نمی‌دانم هر کاری که نکردی می‌توانی انجام بدهی! یا شاید بهتر است دستانت را مشت کنی و سخت بکوبی به جایی که گمان می‌کنی، مغز سرت همان جاست. می‌دانی؟! ...
  • ملنگ

    هرسه دَور یک صندلیِ که با لحافِ نازک و کمپل شُتری‌رنگ پوشیده شده بود؛ نشسته بودند. کلکینِ چوبیِ موریانه‌خورده با رنگِ روغنیِ سبز و یک تاق‌چه‌ی گلی، قالینِ کهنه و نم‌دارِ جیگری، سه تُشک و سه بالشِ قهوه‌ای با نقش‌های از برگِ چنار، تمام چیزهای بود که با یک...
  • شاه کابل، مطرب خرابات

    ایستاده‌ای پشت به کاج‌های این سرای قدیمی‌ و بـه ایـن فکـر می‌کنی کـه از در کهنـه‌ی چـوبی وارد شـده‌ای. اول دق‌البـاب کرده‌ای، غلامگردشی را دور زده‌ای و درست روبه‌روی مـن و پشت به کاج‌ها ایستاده‌ای. قبلاً مرا در کجـا دیـده‌ای؟ چشـمان سـیاه مـوربم را، ابـروان کمـانی کشـیده‌ام را، بینـی...
  • سایه

    ساعتی از غروب گذشته و سیاهیِ شب درخشش ماه را نمایان‌تر ساخته بود و نسیم سرد پاییزی، هر ازگاهی برگ‌های خشک درختان را به رقص درمی‌آورد. وقتی پا به کوچه‌ی تنگی گذاشتم که تاک‌های انگور از لبه‌ی دیوار‌های‌ خانه‌هایش به درون کوچه سرک کشیده‌ بودند، صدای گام‌هایی از پشت...
  • اگر تفنگ من صدا کرده بود

    گلوله‌ها صفیرکشان بر در و دیوار فرو می‌نشینند و خمپاره‌ها گاهی پشت‌هم و گاهی هر چند لحظه بعد، زمین و زمان را می‌لرزانند و با اصابت بر در و دیوار، دود‌های سیاه رنگ و سمارق شکلی بلند می‌کنند. بوی دود و باروت در همه جا پیچیده است و باد...
  • دستهایم قوی، پاهایم لرزان

    امروز یک نفر را می‌کُشم و تو هم می‌شوی شریک جرمم. می‌شوی. هیچ که نباشد، مَه و تو یک‌جای هستیم. نیستیم؟ چی بخواهی، چی نخواهی، تو هم در این کشتن شریک استی. اما چی فایده‌ش؟ تو خُو نمی‌فامی کشتن یعنی چی. کشتن؟ تو هیچ نمی‌فامی زنده‌گی ‌چی است، کشتن...
  • فالبین

    در آن بعد از ظهر دوشنبه سیزده جدی ۱۳۷۲ که شبح مرگ در هیکل‎های بی‎شمار می‎توانست ظاهر شود، پدری با دخترش می‎بایست چهار کیلومتر را طی کنند؛ از رو به روی پوسته‎ای که در حقیقت اتراق‎گاه موقتی یکی از نیروهای درگیر آن روزهای کابل بود، بگذرند و جاده‎ای متروکی...
  • دامن سرخ کتانی‌ام 

    از خانه بیرون می‌دوم و زیر آسمان ابری و خاک آلود، زیر چادر برقعی زردرنگ که مال بی‌بی ماهروی آشپز است، زمین را گز می‌کنم. حال عجیبی دارم. حسی نزدیک به ترس و وهم. حس کسی را دارم که دستی به یکباره زیر گلویش را فشرده و نفس‌هایش رابه...
  • کابل بلوز

    پُک محکمی به سگرتم می‌زنم و به ستونی از دود خاکستری آن نگاه می‌کنم که در پس‌زمینه ابرهای تیره‌ محو می‌شود. باران بند آمده، اما آسمان عبوس‌تر از قبل است. چشمانم را می‌بندم. باد نوروزی مثل لحافی سرد مرا در خود می‌پیچد و شمه‌ای از بوی بهار، بوی علف و...
  • رویا و امید

    گاهی فکر می‌کنم که شاید همه فراموشم کرده باشند. یعنی ممکن است؟ ممکن است مادرم مرا فراموش کرده باشد؟ شب‌ها در تاریکیِ محض از خواب بلند می‌شوم و روی تخت‌خوابم می‌نشینم و با خود می‌اندیشم که چرا یک‌باره اینطور شد؟ براستی مرا دیگر به خاطر ندارد؟ ...
  • اتاق چهارم

    تا جایی که بیاد دارم، اولین روزی بود بعد از چاشت می‌خوابیدم. نشود یک نظم فامیلی که پدرم به جای گذاشته برهم بخورد، آنوقت در آن دنیای بی‌نظم من گم می‌شدم. گم شدنی که وسوسه‌ام می‌کرد، وسوسه هر چیزی، اما نمی‌دانم چی. حتی اندکی تغییر برایم ترسناک بود. چهارمین...
  • هر روز مردن

    به زودى مرا ذبح می‌کنند. چیزى نمانده که از رنج زندگى راحت شوم. چهار روز است که مرا آورده‌اند و اینجا زندانى کرده‌اند . فردا مثل یک گوسفند مرا می‌خوابانند، یک نفرشان پاهایم را محکم خواهد گرفت. یکى دیگرشان دست هایم را، تا مبادا چنگ بزنم و...
  • استحاله 

    زانو زده‌ام. لوله‌ی تفنگ‌چه‌اش درست پشت گردنم است. چشم‌براهم تا فیر کند. مرگ نزدیک است. با خود می‌گویم کاش زودتر می‌آمد. سخت گذشت این روزها.  می‌گویند در چنین زمان‌هایی شاش آدم می‌رود، من اما استوار زانو زده‌ام و به پیش‌واز مرگ می‌روم. سرم گیج می‌رود. انگار زمین زیر پایم...
  • گردنه‌گیر

    ۱ قوماندان فولاد با نوک ناخن‌هایش، آهسته آهسته چرس را ریزه می‌کرد. روی تختی دراز کشیده بود و سایه‌ی درخت توت از آفتاب می‌پوشاندش. کله‌اش را با تیغ تازه تراشیده بود و آثار چاقو و چره، این‌جا و آن‌جای کله‌اش به چشم می‎خورد. بروت ‌های کلفت و هیکل بزرگی...
  • آن سوی دنیا

    روستاشهر«بیگدا»، که تازه به آن کوچیده‌ام، خاموش و زیباست. در یک جا کشتزارها وتپه‌های پخچ و بلند با سه رنگ زردگون، سبز روشن و سبز تاریک؛ مثل امواج با هم گره خورده‌اند. جنگل پشت مزرعه را پر کرده و درختان سوزن برگ «گران» دامن آسمان را دندانه‌یی بریده است....
  • آمده‌ام که بروم

    تیرماه بود که باد آمده بود و موهایت را پریشان کرده بود روی پیشانی.  بادی تند ومواج که از شمال آمده بود و پیشانی ات را روفته بود و از لای موهایت گذشته بود و رفته بود به سمت درختان چنار، از لای شاخ و برگ‌های سپید و سبز...
  • تکت لاتری

    مردهای مندرس‌پوشی که روبروی مغازه جمع شده‌ بودند تا پخش زنده اعلام نتایج قرعه‌کشی را روی تلویزیون بزرگ داخل ویترین تماشا کنند،‌ کمی جابجا شدند و شیربهادر موچی روی پیاده‌رو غلطید و زیر نگاه متعجب تماشاچیان صورتش به لجن یخزده خیابان چسپید. ...
  • فرح

    وارد سرا که می‌شوی برگ‌های نهال‌های شگوفه‌زده درخت بهی نگاهت را پر رنگ سفید و گلابی می‌کند. عطر شگوفه بهی که  به دماغت می‌پیچد با خود می‌گویی:  شاید رسیده باشد. کلکین بازرا که می‌بینی این بارمحکم‌تر می‌گویی او برگشته است و به کفش‌هایش می‌نگری که دم در جفت شده...