بابا همیشه منو توی تختم می‌خوابوند و برام قصه می‌گفت. گاهی با هم نیویورک تایمز می‌خوندیم و بعضی وقتا آهنگ «من والروز هستم» رو با سوت می‌زد،‌ چون آهنگ مورد علاقه‌اش بود، ولی نمی‌تونست معنی‌شو توضیح بده. یه چیزی که بابا خیلی بلد بود، این بود که می‌تونست توی هر کدوم از مقاله‌هایی که توی نیویورک تایمز می‌خوندیم، حداقل یه اشتباه پیدا کنه. بعضی وقتا اشتباه دستور زبانی بود، بعضی وقتها اطلاعات جغرافیایی یا چیزهای دیگه‌ اشتباه بود و بعضی وقتها مقاله همه ماجرا رو توضیح نمی‌داد. کیف می‌کردم می‌دیدم بابای من از نیویورک تایمز هم باهوش‌تره

در رمان زندگی به سفارش پشه‌ها زنان مادران آل هستند و مایه فساد و باید کشته شوند و چند تن مانند ابی خلیفه، ابن سامان، ملازم، شیخ درس‌خانه کاه‌گلی دستور به هرکاری می‌دهند و هرکاری که بخواهند انجام می‌دهند. از سوی دیگر حصاری در دور کابل کشیده‌اند که آن‌طرف آن به روایت شان جز نابودی و جهنم چیز دیگری نیست.

نصفەهای شب، توی اتوبوسی کە من را از شیکاگو بە آیووا می­‌رساند با پدرم در مورد طلاقم حرف زدم. هیچ حسی برای بە تعویق انداختنش نداشتم. پدرم از اصفهان تلفن زده بود. چند ماهی می­‌شد کە با هم صحبت نکرده بودیم. می­‌خواست تصمیم نهایی­‌ام را از زبان خودم بشنود. با صدای کلفت­ش کە لکنت پیدا کردە بود، مدام سوال می­ک‌رد کە طلاق «حالمو خوووب می­‌کنە؟»

«کافه‌ای کنار آب» نام رمانی است از جعفر مدرس صادقی که در زمستان نود و چهار منتشر شد. این کتاب داستان پرکششی را روایت نمی‌کند اما همانند دیگر آثار مدرس صادقی نوع روایت و سادگی زبان به گونه‌ای است که خواننده تا پایان با داستان همراه می‌شود. مهم‌ترین نقطه قوت رمان«کافه‌ای کنار آب» مثل دیگر آثار مدرس صادقی زبان داستان است. ده صفحه اول را می‌خوانی و می‌دانی در ده صفحه دوم هیچ اتفاق خاصی قرار نیست بیافتد اما باز هم می‌خوانی و همین طور ادامه می‌دهی تا کتاب تمام شود.