• میز

    شهر زیر بختکِ گرمایی نفس گیر دست و پا می‌زد. ساعت یک و نیم بعد اظهر دورِ میدان تره بار، چرخ یک گاری اسبی، داخل جویی متعفن افتاده بود. اسب نحیف گاری که گویا پایش شکسته بود، دمر افتاده بود روی آسفالت و نفس‌های آخر را می‌کشید. انبوه مگس...
  • تخیلات

    ناگهان، احساس می‌کند که کسی پایین تخت لحاف را می‌کشد. بیدار می‌شود. چه می‌تواند باشد؟ آیا گربه‌ای در اتاق است؟ یا سگ؟ با چشمانی خواب‌آلود، چراغ کنار تخت را روشن می‌کند. خیر. کسی آنجا نیست. احتمالا خیالاتی شده است. چراغ را خاموش می‌کند و به خواب می‌رود....
  • مارخور

    مردم می‌گفتند پنج روز بعد از بمباران او را کنار جسد بی‌تنبان ملای مسجد و مردی لاغر یافته‌ بودند که همان‌طور زانو به بغل مرده بود. کسی هرگز نفهمید آن مرد کی بود. او را هم همراه ملا در قبرستان قریه دفن کردند. اما نورالدین را که هنوز نفس...
  • زیر آفتاب داغ

    آفتاب به شدت بر دشت می‌تابید و بی‌تابی طیب‌آغا لحظه به لحظه بیشتر می‌شد، نه به خاطر گرمی، بلکه به این دلیل که همین چند دقیقه پیش سوالی را که باید از ذاکرخان بمب‌ساز می‌پرسید، فراموش کرده بود. ذاکرخان خم شده و نیم تنه‌اش را داخل صندوق عقب موتر...
  • کامیونی که به برلین می‌رفت

    چیزی که مرا از سفر با کامیون منصرف کرد، این ابزار نبود، بلکه داستان یک جوان افغان به نام علی و ماجرای کشتار در کامیونی بود که به سمت برلین می‌رفت. این افغان در واقع بهترین مورد در میان قصه‌های مهاجرت و قاچاق بود. او ده سال غیرقانونی در...
  • دیمیتری

    این شاید چهارمین یا پنجمین و یا حتی ششمین فنجان قهوه‌ای بود که از قهوه فروشی‌ها یا هر جای دیگری که می‌شد قهوه تهیه کرد، تهیه کرده بود، در اوج سرمای زمستان آدم‌های عاقل همه در خانه می‌مانند و بیرون نمی‌آمدند آن هم با آن سرمای کشنده‌ی مسکو. ولی...
  • مگس‌ها

    خسته و خرد مثل سگی که درون کیسه انداخته‌اند و حسابی با چوب زده‌اند تا استخوان‌هایش له و برای پخت غذایی مخصوص آماده شود بر روی تخت افتاده‌ام. نور خورشید از میان شیارهای پرده فلزی، برش خرده و تکه‌تکه بر روی زمین و دیوار اتاق پاشیده است، رطوبت سرد...
  • آواز بزها

    مادرم را دیده بودند که گُه به خورد من می‌دهد. یک هفته تمام مدفوع را با برنج یا کچالوی جوش‌داده گَد می‌کرد و به خوردم می‌داد. من کودک مریض سه‌ساله‌ای بودم. پدرم تهدیدش کرد که طلاقش می‌دهد اما مادرم اعتنایی نداشت. قلبش مثل سنگ سخت شده بود. مادرم هیچ‌وقت...
  • پس از مرگ

    «قصه‌ی عامیانه‌ای است که می‌گوید روح هر انسان تمام راز‌های زندگی و مرگ و کائنات را می‌داند. اما لحظاتی قبل از تولد فرشته‌ای انگشت خود را روی لب‌های نوزاد می‌گذارد و می‌گوید: هیسس!» هریس نوک انگشتش را روی گودی زیردماغش را می‌گذارد. «می‌گویند این جای انگشت همان فرشته است....
  • یک مرگ

    جیم تروسدیل کلبه‌ای در غرب مزرعه لم‌یزرع پدرش داشت و همانجا بود که کلانتر بارکلی و چند نفر از اهالی که سمت معاون کلانتر را داشتند، او را یافتند. تروسدیل با با بالاپوشی کثیف به تن، روی یکی از چوکی‌ها، کنار بخاری خاموش نشسته بود و داشت یک شماره...
  • جنایتکار

    صبح، به محض آن‌که چشمانم را باز می‌کنم، برای اولین بار احساس جنایتکار بودن می‌کنم. شبیه حس مادرهایی که نوزاد خود را حمام داده‌اند، با مهربانی کله‌شان را نوازش کرده‌اند و بعد آن را زیر آب فرو برده‌اند و آنقدر نگه‌داشته‌اند تا آنکه حبابی دیگر روی سطح آب پدید...
  • S.D

    دو ردیف مهتابی چهارتایی با نوری به فام سفید آبی فضای اتاق را روشن کرده بودند. صدای چکه کردن شیر دستشویی در سینک استیل براق بر روی کاشی های سفید، که با وسواس تمیز شده بودند انعکاس پیدا می‌کرد. در وسط اتاق درست در وسط اتاق جایی به فاصله‌ی...
  • آخرین شب جهان 

    «خواب. خواب دیدم که همه چیز به پایان خواهد رسید. صدایی به من این را گفت؛ جزییات صدا یادم نیست، اما می‌دانم یک صدا بود و به من گفت که همه چیز در اینجا، روی زمین، متوقف خواهد شد. صبحش که بیدار شدم، زیاد در موردش فکر نکردم، اما...
  • سوء ظن

    کسی که نه می‌بینم و نه می‌شناسم، پشت سرم می‌ایستد و در آنی، رگ گردنم را با چاقوی قصابی می‌زند. خون به همه‌جا فواره می‌زند. از وقتی که بستری شده‌ام، تو خواب و بیداری کابوس می‌بینم. کی خلاص می‌شوم از این وضعیت؟ انگار قرار نیست جای این زخم لعنتی...
  • شاهدخت مریخی

    من مردی بسیار پیر هستم. چقدر پیر، خودم هم نمی‌دانم. ممکن است صدساله باشم، یا بیشتر. نمی‌توانم بگویم زیرا هرگز مانند مردان دیگر عمر نکرده‌ام. تا جایی‌که می‌توانم به یاد آورم، همیشه یک مرد تقریبا سی ساله بوده‌ام. من امروز ظاهر شده‌ام، طوری‌که چهل سال قبل نیز همین طور...
  • قضیه‌ی غیب شدن فیل 

    وقتی که فیل از فیل‌خانه شهرمان غیب شد، قضیه را در روزنامه خواندم. آن روز صبح ساعت کوکی‌ام مرا مثل همیشه در ساعت شش و سیزده دقیقه بیدار کرد. رفتم به آشپزخانه، برای خودم قهوه و نان برشته درست کردم، رادیو را روشن کردم، روزنامه را روی میز آشپزخانه...
  • معمای شبیخون قندهار

    جورج در حال تراشیدن ریشش است که شبحی در آینه ظاهر می‌شود. به سرعت دور می‌خورد و این کارش باعث می‌شود که آرنجش بخورد به گیلاس حاوی خمیردندان و مسواکش و همه چیز داخل دستشور پخش شود. هیچر در درگاه تشناب دست به کمر ایستاده و می‌خندد. «ترسیدی؟» «شِت‌!...
  • فراموشخانه

    سنجر با خود اندیشید ممکن است واقعا رویا باشد. از چوکی برخاست و کتش را درآورد. پشت کتش شکافته شده بود. پهلوی پیراهنش هم پاره بود. پیراهنش را که بالا زد، دید که پهلویش کبود شده است. انگار ضربه محکمی خورده بود. چیزی یادش نمی‌آمد. قسمت کبود شده مورمور...
  • روزنامه

    ساتوکو از این متعجب نشد که شوهرش با چه راحتی، درست مثل یک غیبت معمولی، در مورد صحنه‌ی وحشتناکی که دیشب در خانه‌ی شان اتفاق افتاده بود، صحبت می‌کرد. فقط برای لحظه‌ای چشم‌هایش را بست تا این طوری صحنه‌ی آن زایمانِ روح آزار از پیش چشم‌هایش دور شود....
  • تخم‌مرغ نذری

    وقتی اومورو یک دهکده کوچک بود، مردم آب و جاروش می‌کردند و تمیز نگهش می‌داشتند. اما حالا تبدیل شده بود به یک بندر شلوغ، مزدحم کثیف دَرَندَشت. و بعد آبله آمد. مردم ایبو از هیچ مرض دیگری اندازه کیتیکپا نمی‌ترسند. آنها آبله را یک نیروی شیطانی می‌دانند و به...
  • پاره‌های انتحار

    دمِ بی‌گاه بود و گرم‌گرمِ بعدازظهر خزانی جای خودش را به هوایِ خُنُک شام می‌داد که ریش‌سفیدهای قوم به خانه‌مان آمدند. ریش‌سفید‌ها که آمدند من کنج آشپزخانه خزیدم. دل‌شاد و خندان چای دم می‌کردم و میوه خشک مابین ظرف می‌گذاشتم. «من باید بهترین پذیرایی را از مهمان‌ها کنم» این...
  • نفر پنجم

    سبحان الله والحمدالله و... چند بار شد؟ سه بار یا دوبار؟ دوباره. از آن آدمهایی هم نیستم که سلام بدهم و تمام کنم. نه، من باور خود را دارم و همانگونه تمام میکنم و دوباره آغاز میکنم. دعای دست. به این پندار بودم که شاید من بتوانم به این...
  • خوابِ هاروی

    جانت رویش را از دستشور برمی‌گرداند و ناگهان شوهرش را می‌بیند که روی صندلی کنار میز آشپزخانه نشسته، تی‌شرتی سفید و شلوارکی به تن دارد و او را تماشا می‌کند. شوهرش روزهای هفته را در دفترش در وال استریت می‌گذراند و فقط صبح روز‌های شنبه است که با همین...
  • واژه‌‌فروش

    بلیسا کریپوس‌کولاریو در خانه‌ای چنان مستمند به دنیا آمده بود که حتی نام نداشتند که به فرزندان خود بدهند؛ در سرزمینی نامهربان که سالی باران مثل سیلی برف‌کوچ‌مانند سرازیر می‌شد و همه چیز را با خود می‌برد و سالی دیگر قطره از آسمان فرو نمی‌بارید. ...
  • کلبه‌ی میانِ درّه  

    زمین، گِل‌آلود بود. مرد، به سختی گام برمی‌داشت. باران، با خشونت، لباس‌هایش را که به تنش چسپیده بودند، می‌شست. به کلبه‌ها رسید. دو کلبه، پهلویِ هم بودند: یکی بزرگ و دراز، دیگری کوچک و چهارکُنج. درِ کلبۀ کوچک را کوبید. پاسخی نیامد. محکم‌تر کوبید. شیهۀ ترس‌آلودِ اسپی، از...
  • بوی مرگ

    در نور سپید صبح نعش طاق باز افتاده داخل چاله را می‌بیند و با تمام توان سعی می‌کند آن را بیرون بکشد. دستهای جسد را می‌گیرد و به سمت بالا میکشدش. دست‌ها از دستش می‌لغزند و نعش به درون چاله بر‌می‌گردد. به دست‌های درمانده و خیسش خیر می‌شود. رنگ...
  • گور روی تپه‌ی خاکی

    آرام به گوشه‌ی خانه می‌خزم. فرش را بالا می‌زنم و چاقویی که پنهان کرده بودم را به‌دست می‌گیرم. این‌بار بلند می‌شوم و خودم را زود بالای سرش می‌رسانم. دستان‌ام می‌لرزد. گمان کنم که جان‌ام و همه‌ی پیراهن و تنبان‌ام تَر شده. دست می‌گذارم روی شانه‌اش و به‌سوی خودم می‌کشم‌اش....
  • سنگ‌های محلی

    - چشات رو خوب باز کن سرباز. مطمئنی درست دیدی؟ - بیاید خودتون ببینید جناب سروان. خودم دیدمش. ولی یهو غیب شد. - دقیقا کجا دیدیش؟ بده کنار این ماسماسک رو. رو ضامنه؟ - بله جناب سروان. - من که چیزی نمی‌بینم. کجا رو می‌گی؟...