بدرین

«متأسفانه بیمار فوت کرد.» پرستار با چشم‌هایی بی روح گزاره­‌ی تلخِ شغلی­‌اش را بیان کرد و بی آن‌که حتی لحظه‌ای درنگ کند یا به ناباوری چشم‌های زن اندک رحمی روا دارد، لب‌هایش را به هم فشرد و سرش را پایین انداخت. یک دستش را...

سه نامه سرگردان

سلام خان­ داداش. نمی‌خوام بگم که چرا واسه مردن خان­ باجی نیومدی؟ می‌دونم؛ رفتن واسه دیدن یه آدم مرده چه فایده‌ای داره؟ واسه فاتحه فرستادن هم حتما نباید رفت سر قبرش!…« نمی‌خوام بگم که چرا واسه عروسیم نیومدی؟ می‌دونم که...

لیست نهایی

همه‌چیز از آن‌جایی شروع شد که قرار بود از بین گروه ما چند نفر را انتخاب کنند. چندین بار برای گرفتن تست‌های مختلف سراغ‌مان آمدند با انواع دستگاه‌ها، آمپول‌ها و انجام آزمایش‌های مختلف البته از وقتی که سوار کشتی شدیم حال و...

حمید

حمید که عکسش را اگر بگذارد اینستاگرام، یک لایک هم نمی گیرد، عاشق ژینا شده که هرکدام از عکس هایش بیش تر از هزارتا لایک می خورد و دو سه هزار فالوور دارد. حمید وقت و بی وقت به ژینا فکر می کند. شب ها، روزها، وقت هایی که...

افسانه‌های زمینی‎

پیرمرد جواب داد: «نگران من نباش. خیلی وقت دارم». بعد آهی کشید و اطرافش را نگاه کرد. بعضی از مسافرها هنوز لباس‌های سفر بین سیّاره‌ای تن‌شان بود. انگار به دستگاه اکسیژن‌ساز هتل اعتماد نداشتند و ترجیح می‌دادند از طریق...

نیویورک شهر تو نیست، بگو که دلت هوای نان شیرینی کرده…

یک روز مادر بهار زنگ زد و به او گفته بود: «دخترم نجیب باش. هرجایی هستی فراموش نکن از کجا آمده ای و ک می‌هم به فکر خانواده ات و آبروی آن‌ها باشد.» بعد کمی ‌لحنش عوض شده بود و گفته بود:«عکس پارتی و هر غلط دیگه‌ای هم که...

در زمان شوروی‌ها

رفیق زیارمل در جای خود ایستاد؛ درآغاز طبق معمول گلویش را تازه کرد. گره نکتایی را بار دیگر به قانقرتکش نزدیک ساخت. با دست راست پیک را به موازات قلبش بالا گرفت و دست چپ را برای بیان احساسات آزاد گذاشت: «رفقای گرامی! این...

پری دریایی

روی تخت افتاده بودم؛ دست‌هام مثل مرده‌ها ازطرفین آویزان بود. ساعت یک ربع به پنج بود مثل شرطی‌ها منتظربوی ماری جوانای خالد بودم که زیردیواردود می‌کرد. نفس عمیقی کشیدم یک کپه دود آمد داخل. ننه حسن هن‌هن کنان روی اولین پله...

آوای نگاه

همچنان محو چشمانش بودم. در خیالم آرزو می‌کردم که زبان چشمانم را بفهمد. ای کاش می‌توانست صدای ساز احساسم را که در درونم نواخته میشد، بشنود اما او حواسش به کارش بود... نمی‌دانست در این چند ماه هرچیزی به من آموخته غیر از...

نگاه‌ها و سیگار دود کردن‌ها

امروز دوباره دیدمش، خانم‌جان. داشتم پله‌های پشت تماشاخانه را می‌سابیدم که بالای سرم سبز شد. نفسم بند آمد. باورت نمی‌شود، ولی داشت خیره نگاهم می‌کرد. یک‌جوری هم نگاهم می‌کرد که انگار بخواهد حرفی بزند، ولی رویش نشود. خیلی...

نفوس بد نزن

داستانی که می‌خواهم تعریف کنم شبیه به بررسی یک مرگِ مشکوک به قتل است. مربوط به حادثه‌ای می‌شود که دریک بعد ازظهرگرم ودم دمای غروب درمحله ما اتفاق افتاد. ازآن اتفاق‌هایی که دراین سال‌های اخیرهمه جا وهرزمان امکان دارد رخ...

ماهی

 پدر صدای تلویزیون را کم کرد و با کنجکاوی از پشت در اتاق به ماهی نگاه می‌کرد. امیرعلی که اکنون در کانون توجه همه قرار گرفته بود ونمی‌دانست چرا همه آن‌طور به او و ماهی سیاه نگاه می‌کنند از ترس عقب رفت وبه دیوار تکیه داد...