بوبو

‌روبروی آیینه قدنما که می‌ایستی خود را  همرنگ بوبو می‌یابی.  انگار تصویر درون  آیینه ‌شانه‌ی چوبیِ دو دندانه را به دستت می‌دهد تا راست روی  برنده بایستی و کمند موی یک‌دست و پُرپشتت را شانه بزنی. آیینه  چشما‌ن بوبو را نشا‌نت می‌دهد؛ چشمان قهوه‌ای درخشانش را‌، گوشه‌‌ی ا‌بروانش را‌، کجک گیسوانش را. آیینه می‌گوید‌: «به بوبوکلانت رفته‌‌ای، به حورا با‌نو‌.»

صدای ستار که بلند می‌شد،  بوبو می‌آمد بین سرا و می‌ایستاد. بعد آهسته‌ آهسته می‌چرخید و می‌چرخید. هم‌جبینانش هم می‌آمدند و گردا‌گردش می‌ایستادند. او را تماشا می‌کردند و می‌خندیدند. درست مثل وقتی که تو در فریمونت کالیفرنیا در کنسرت پسر همان ستارنواز مشهور که بوبو را مسحور خودش کرده بود، از جایت بلند شدی و رفتی روی صحنه و در برابر اش خم شدی و مژه‌های سیاه برگشته‌اش را از نزدیک دیدی و به بوبو حق دادی. چون این تنها انگشتان او نبود که سحر آمیز می‌نواخت وبه وجدت می‌آورد این نگاه جادویی‌اش  هم بود که تو را در خلسه فرو می‌برد و مست می‌کرد‌ چون شراب. آن وقت ‌چرخی زدی و دامنت  هم  چرخید و او خوش‌تر نواخت‌. دیگران که مبهوت شدند، یکی آمد ودست ات را کشید؛ همان که مادرت گفته بود عاشقش خواهی شد. دوستش خواهی داشت. همان که در عروس‌خانه هم وقتی که پیراهن سپید پوشیده بودی دستت را گرفته بود و تو پس زده بودی و او دوباره گرفته بود. او این بار هم دستت را کشید و برد روبه‌روی آیینه‌، سیلی‌ای به صورتت نواخت و گفت: «چرا روبروی مردم  دیوانه‌گی می‌کنی‌؟» آن‌وقت به یاد بو‌بو ا‌فتاده بودی. برادر حاجی درست سه روز پس از مرگ حاجی به جان اش افتاده بود‌و سیاه و کبودش کرده بود‌. دست‌هایش را به چپرکت بسته بود‌ و گفته بود: «حورا دیوانه، حور بهشتی دیوانه‌.» وقتی ‌هم که هم‌جبینانش به سراغش آمده بودند، او در پسخانه‌ی هفتمین اتاقِ درون به درون ر‌وی چپرکت مچاله شده بود‌. دست‌هایش را گشودند و پا‌هایش را به‌هم آوردند ‌و گفتند‌: «به خاک ای زنده‌گی‌….»

کاش حاجی زنده بود. کسی به حورا با‌نو نمی‌گفت‌: پشت چشمت ابرو است‌. شب‌ها‌ هم  که حورا بانو حاجی را رد می‌کرد. حاجی می‌رفت  و هی نماز می‌خواند و  نماز می‌خواند‌. زن برادر حاجی ‌گفته بود‌: «صورت من سنگِ پا، به از این صورت ماه!»

یکی کنارت، دندان به‌هم سایید و دوباره حیران شد که تو کی وچگونه مثل پروانه پرواز کردی وبادامن زرشکی ‌در برابر ستا‌رنواز رقصیدی‌. مگر آن سه‌تاری‌… چه کند؟ چه کند‌؟ تو سرا پایش را به آتش‌کشیدی وقتی به آن جوان ستار نواز شیدا گونه نگریستی‌. به گور پدرت خندیده‌ای که می‌گویی ستار شیدا‌یت می‌کند و دل از دست می‌دهی‌. از تلألوی چشمانت نفرت دارد. از رؤیا‌ها‌یت در بیداری نفرت دارد. بوبو هم، همین خاصیت را داشت‌. در بیداری رؤیا می‌دید‌. ستارنواز می‌آید به درون سرا‌. پای در می‌نشیند و می‌نوازد. سایه‌ی مژه‌هایش می‌ا‌فتد روی گونه‌هایش و بوبو در پشت پرده می‌رقصد‌: دست‌ها به دو طرف بازو، شَست‌های پا بر زمین‌، گردن و موها مواج و چرخش دامن….

تو هم یک‌بار در هفده‌سا‌له‌گی همان موقع که بوبو زنده بود و تو تازه جوان شده بودی همان موقع که در خانه خودتان بودید در سرزمینی که زمان معلق روزهایش چون می‌ نشئه‌آور بود، همان جا که آسمانش آبی بود وخیابان‌هایش بوی خاک می‌داد، همان‌طوری که بو‌بو می‌رقصید‌، رقصیدی‌. در هنگام رقص گریستی، آدم‌های زیادی گرد‌ت ایستادند و حیرت کردند‌. مادرت دستت را کشید و تو را به درون اتاقی برد که بوبو روی تَختش دراز کشیده بود و تسبیح می‌گرداند‌. مادرت ا‌شک‌هایت را پاک کرد و قیچی را بردا‌شت و گیسوهایت را برید و گفت: «دیگر هیچ‌وقت نرقصی‌. رقص برایت خوش‌یمن نیست‌.»

ازچشمان بوبو ا‌شک جاری بود. یاد خودش افتاده بود.یاد زمان‌هایی که در بخارا و بدخشان در جشن های نوروزی  گل به دامن و شگوفه به سرچون دخترکان دیگر می‌رقصید و می‌خواند. بوبو  صدایت کرد و کلیدی را از زیر بالشتش بیرون آورد و به دستت داد‌. صندوقچه‌ی پُر از پهلوی‌، لعل‌های بدخشانی‌، آیینه‌ی قد‌نما‌، آواز رسا و چشم‌های زیبا‌، سینه‌های اناری‌، عشق ستاری، کاسه‌ی چینی و… همه و همه مال تو باشد‌.

مادرت کلید را گرفت و پای درخت توت دفن کرد‌‌‌. او نمی‌خواست مثل بوبو شوی. عادت‌های بوبو را بگیری. او نمی خواست زنی واله و شیدا باشی. او نمی ماند که  تو صدای ساز را بشنوی. اومی‌خواست که تو بتوانی راست بایستی‌؛ زمین نخوری‌، نرقصی‌، نشکنی‌، نریزی‌. او گفت‌: «بو‌بو مثل دختر پادشاه بود. او دختر خان بدخشان بود‌. سنگ پایی با روکش طلا دا‌شت و باد‌بزنی از پر قو‌. هیچ‌گاه مثل زنان دیگر برنج پیش نزده بود ‌و پیاز پوست نکنده بود. با این‌حال  هنگام عروسی وسر اسپ سپید خسرا‌نش او را رد کرده بودند و گفته بودند: نگاه این دختر آیینه‌ها را پا‌شان می‌کند و اسپ‌ها را رم می‌دهد‌.‌ آنها گفته بودند که بوبو عاشق و شیدا و بی‌باک و بی‌پرواست. بعد از آن سربه‌زیری، زن حاجی شده بود و با چلیم و چارخانه‌ی طلایی به این سرای هفده اتاقه و هفت دره آمده بود و مادرت را به دنیا آورده بود‌. حاجی که مرده بود، برادر حاجی می‌خواست که بوبو عروس اوشود ولی بوبو نمی‌خواست و اورا سیلی می‌زد و ردش می‌کرد….»

برای همین مادرت فکر کرد ‌آن‌جا برایت بهتر ا‌ست.اگر از سرزمین شعر و انگور بروی جایی دور بهتر است. آن جا ستار‌نوازی نیست که شیدا‌یت کند. رقصی و آوازی نیست. آنجا جای درس است جای زندگی جای هوش و عقل. از عاشقی و شیدایی خبری نیست. آنجا سرای هفده اتاقه‌یی نیست. هم‌جبینان بوبو نیستند که بگویند  تو هم مثل بوبو با دنیای دیگر رابطه داری. بو‌بو پا به اتاق که می‌گذا‌شت، چینی‌ها ترک‌ترک می‌شکستند. ‌مثل وقت‌هایی که تو جلوی آیینه می‌ایستی و آیینه می‌شکند. یک‌بار آیینه‌یی شکست و اشکی به پهنای صورتت ریخت. یکی آمد و گفت‌: «شاید آیینه را یخ زده با‌شد که ترک بردا‌شته‌.» دیگری آمد و با تردید دستت را بالا گرفت و نگاهی به انگشتان بازت انداخت و گفت‌: «امکان ندارد‌. دارد؟»

آنها باور نمی کردند که تو آیینه را با نگاهت شکستانده باشی.

‌بوبو بالا‌پوش پوشیده بود و به مکتب رفته بود و شعر ناصر خسرو را با لهجه‌ی بدخشانی از بر خوانده بود. مثل تو که وسط یک میهمانی خودت داد سخن داده بودی و گفته بودی در شهر من سازی هست و سازنوازی که مرا مثل بوبو‌یم شیدا می‌کند‌. من دلم می‌خواهد دست‌هایم را حنا کنم و با ستارنواز دایره بزنم‌. من، من‌… راستش می‌نوشم؛ پنهان از او، ولی او می‌داند. می‌داند که سر بوتل باز شده و به نیمه رسیده. سازی ‌شنیده شده و ا‌شکی ریخته شده‌. به روی خودش نمی‌آورد. می‌گذارد به حساب هفت ساله‌گی‌هایم‌. می‌گذارد به حساب هفده ساله‌گی‌هایم که از شهر خودم رانده شدم‌… خب، راستش من با بی‌خوابی نمی‌توانم سر کنم. برای همین سیگاریِ قهاری شده‌ام‌. او مثل حاجی خوش ندارد. حاجی وقتی فهمید بو‌بو می‌نشیند پای چلیم و چارخانه‌ی طلایی و تریاک می‌کشد‌، دیگر پا به اتاقش نگذا‌شته بود. البته بعد از این‌که بو‌بو به گادی‌وان گفته بود بایستد‌ وسط بازار و پیاده شده بود و به دور خود چرخیده بود. صدای ستار شنیده بود. ستارنواز‌ در کا‌فه‌یی می‌نوا‌خته است‌. من آن‌گاه‌… هفت ساله‌گی‌… ته دالانی می‌دویدم و پای‌زیب بسته بودم ‌به پا‌هایم؛ پای‌زیب‌هایم شرنگ‌شرنگ می‌کردند. من همان‌طور دور خودم می‌چرخیدم‌ و می‌چرخیدم. مادرم زود فهمید و دستم را گرفت و به این‌جا آورد تا مثل بو‌بو مست ستار نشوم‌. ولی من، من اما اگر بخوابم، خواب بو‌بو را می‌بینم که نیمه‌شب بایسکل‌سوا‌ری می‌کرد و هم‌جبینانش را می‌خنداند. خواب اوسانه‌هایش را می‌بینم‌. رقص بین اوسانه‌هایش‌، آهنگ بین اوسانه‌هایش، اشک بین اوسانه‌هایش….

اشک می‌ریزی و  قصه می‌کنی‌…

کسی دستت را کشید. همان که در عروس خانه جامه‌ی دامادی به تن کرده بود. همان که مدام دور وبرت بود. او دستت را کشید و به درون اتاقی آورد و انگار موهایت را دور انگشتانش پیچاند که تارهای سیاه و بلند و فِردارش هنوز لای انگشتانش جا مانده. به پهلو دراز کشیده‌ای وباز در بیداری خواب می‌بینی که جنازه‌ی بوبو وسط سرا بی‌صاحب مانده و کسی حاضر نیست بر جنازه‌اش نماز بخواند‌. برگ‌ها می‌ریزند و باد‌‌ می‌وزد. پَله‌های درهای اتاق‌های خالی شرق‌شرق به‌هم می‌خورند.‌

چهار پرواز بی‌وقفه را پشت سر گذاشتی و بیست‌و‌شش ساعت بعد به اتاق بو‌بو رسیدی، به پای درخت توت به سرزمین شعر و انگور‌. به صدای ستار‌… به آیینه نگریستی. بوبو روی چپرکت نشسته‌ و سیگار می‌کشد. شوهرش را در فریمونت کالیفرنیا ترک کرده، هفتمین ترم تحصیلی‌اش را‌. هویت آمریکایی‌اش را‌، مادرش را‌، تا خیال ستاری همان‌طور که می‌آمد سراغ بوبو، باز بیاید سراغ تو و بنوازد و بنوازد و تو برقصی و برقصی.

.

[پایان]

درباره‌ی نویسنده

وسیمه بادغیسی

۱۰ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها