برسد به دست ساقیا

چشمهایت را می‌بندی و آه می‌کشی. پر کـاهی شـده‌ای. سـبک و رها. از زمین که بلند می‌شوی، می‌توانی به هر طرف حرکت کنـی؛ بالا و پایین، چپ و راست. برای همیشه در نور یک صبح روشـن رها شده‌ای. بعدی نیست. تاریکی نیست. ترس نیسـت، نـاگزیری نیست. نیست. نیست. بادی می‌وزد. برگی خش‌خش می‌کند و بوی سـیب جـاری می‌شود. چشمهایت باز می‌شود. سـیب‌هـای سـرخ رو بـه تـو آویخته‌اند و عطر می‌پراکنند. قبلاً دیده‌ای. قبلاً کشیده‌ای. چیـز تازه‌ای نیست. چشمت برق نمی‌زند، دست و دلت نمی‌لـرزد. محو طراوت سیب نمی‌شـوی. قلمـی برمـی‌داری نـه قلـم‌مـو، می‌خواهی چیزی بنویسی، نه اینکه بکشـی. در برابـر قلـم مـو مقاومت می‌کنی و با خودت می‌گویی: عادت است.

کلمه‌ای از ذهنت می‌گذرد. ساقیا. باید برای ساقیا بنویسی.

سلام ساقیا جان!

می‌بخشی که در این گل صبح خبردارت می‌کنم و معـذرت می‌خواهم بابـت گـور بـه گـور شـدن چنـد ماهـه و بـی‌خبـر گذاشتنت. باور کن پای سیه‌چشمی‌، خوش‌قد و بالایی، سنگی، صخره‌ای، مرغی مینایی در کار نیست. گپ این است که دیگـر از تاریکی شب نمی‌ترسم. دیگر دری باز نمی‌شود و پرده‌ای را باد نمی‌زند. دیگر هستی مرا در بر نمی‌گیرد و نمی‌فشـارد. مـن رها شده‌ام. از بند خودم رسته‌ام و مثل شکوفه‌ای سـیب بهـاری شکفته‌ام، ولی تو و چند آدم دیگر مانند تو، نمی‌گذارنـد سـیب شوم، نمـی‌گذارنـد ریشـه بـدوانم و سـبز شـوم. بـرای همـین بیخبرت می‌گذارم. مبادا دست دلم را بلرزانی. مبادا حـس مـرا فراری دهی. دچار شده‌ام و نمـی‌خـواهم پسـش بـزنم و چنـد صباح دیگر خودم را بازی دهم. برای همین از تو می‌خواهم که به این قضیه سر و سامان دهی. می‌دانم ناامیدم نمی‌کنی.

درباره‌ی:

بابایم: شرمم باد. او نمی‌شنود، برایش بنویس، تا بخواند، گرچه با خواندن به تنهـایی درد خواهـد کشـید. کـاش مـی‌توانسـت بشنود. آنوقت صدای تو، حضور تو دردش را تسکین مـی‌داد. تنهایی‌اش را تقسیم می‌کرد و بـرای لحظـاتی از چنـد و چـون قضیه می‌پرسید و حواسش متفرق می‌شد. کـی؟ کجـا؟ چـرا و چگونه؟ خواهش می‌کنم بعضی وقتها همراهی‌اش کن و اگـر در مورد باغچه و نیانداختن کاغذ و پلاستیک و دستمال‌ کاغذی به ته باغچه حرفهایی داشـت، حتمـاً گـوش کـن. او معمـولاً عصرها حرف می‌زند. عصرهای پـاییز و عصـرهای تابسـتان و عصرهای….

خواهرم: خُب، گاهی با او سر هیچ و پوچ کلی می‌خندیدیم که خیلی کیف داشت. مثلاً یک روز او گفـت کـه تـو خـری. مـن گفتم مؤدب باش! این چه ادبیاتی است که اسـتفاده مـیکنـی؟ گفت: «ادبیات عامیانه!» و هر دو کلی خندیـدیم و دعـوایمـان یادمان رفت. البته نمی‌توانم کیفیت این رابطه را برایـت واضـح توضیح بدهم. چون این مسأله نیاز به تجربـه‌ی شخصـی دارد. فقط گاهی با او بخند. گاهی مرا به یادش بیاور، حالش خـوب می‌شود. بگو من دچار یک هوس عاشقانه‌ی مهارنشدنی شده‌ام، از روی مهر حقیقتی را دوست داشته‌ام که به سمتش رفته‌ام.

فرهاد: فرهاد یادت نرود. مـن بعـد از همـان لحظـه‌ی آشـنایی عاشق دلسوخته او بودم، تنها کسی کـه دلـم مـیخواسـت بـه چشمانش بوسه بزنم. او دوست من بود. خودش می‌داند که من در بین آدمها دوستان چندانی نداشته‌ام. بـیشتـر دوسـتان مـن گیاهان و درختها و سنگها و دریاچه‌هـا بودنـد. اگـر قصـد زندگی می‌داشتم، پیشنهادش را رد نمی‌کردم، ولـی خـب ایـن عشق آخری گریبانم را رها نمی‌کند. چه کنم. چرا او را خـراب خود کنم. منتظر من نباشد. او چشمهای مورب سیاه و پرمژه و شفاف و پُرآبی دارد. دلم نمی‌خواهد وقتی که هی پای ورق‌هـا امضا می‌گذارد و مشتریها جلوی رویش صف کشیده‌اند، ایـن خبـر بـه گوشـش برسـد و اشـک در چشـمانش حلقـه بزنـد. می‌فهمی‌؟ اصلاً دلم نمی‌خواهد این اتفاق بـرایش بیافتـد. بایـد طوری او را قانع کنی که وقتی پای تلفن این خبر بـه گوشـش می‌رسد، بگوید: خب بالاخره او هـم بـه آرزویـش رسـید. بـه همین راحتی.

مادرم: دیگر اینکه بین من و مادرم رسمی‌ جریان دارد کـه بـه آن می‌گوییم رسمِ گل سرخ. یعنی هر بعد از ظهر هر پنجشـنبه باهم به زیارت می‌رویم و سـر هـر قبـر یـک دانـه گـل سـرخ می‌گذاریم. این رسم زندگی است، روی مرده‌ها هـیچ تـأثیری ندارد. دلم نمی‌خواهد تو ایـن زحمـت را بـه خـودت بـدهی. گل‌های نازنین را قیچی کنی و روی خاک پرپر کنی. آخر ایـن کار درست نیست، زیبا هم نیست.

بچهها: دلم برایشان تنگ می‌شـود. خیلـی دوسـتشـان دارم. ساعتی که من از نگارستان بیرون مـی‌آمـدم و مـی‌رفـتم طـرف خانه، ساعت رخصتی مکتب بود. حالا هم هست. بچـه‌هـا دور تبنگ‌های آیـس‌کـریم و جـواری و چـرخ‌وفلـک هـی‌هـی و های‌هایی دارند. بچه‌های ساجق‌فروش را بیشتر دوسـت دارم. برایت قصه نکردم. یک روز ده بجه صبح داغی بود، دو کودک چهارـ پنج ساله با گونه‌های سرخ و عرق‌ریزان وسـط سـرخی آفتاب این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند. یکیشـان گریـه مـیکـرد. خیلی مریض بـود و خیلـی ترسـیده بـود. گفـتم: «چـرا گریـه می‌کنی؟» گفت: «هیچی نفروختم.» داشت می‌لرزید و می‌ترسید کـه بـا ایـن حـالش تـا شـب هیچـی نفروشـد. پسـرک مثـل ساجق‌هایش برای زندگی کردن سمج بود. دلـم مـی‌خواسـت بگویم بیا برویم باهم بمیریم و خودت را از این تن تب‌آلـود و پرهراس رها کن؛ اما نگفـتم. از او دو بسـته سـاجق خریـدم و گفتم: «نگران نباش! تا شب خیلی راه است و روزهای تابسـتان دراز. حتماً می‌فروشی.» به چند رهگذر هم تشر زدم که بیاینـد از ساجق‌های این پسرک بخرند. دقایقی ساجق‌فروش شدم، اما کسی توجهی نکرد؛ همه می‌رفتند و می‌آمدند.

راستی، همین لحظه زنبوری را با مگـس‌کـش کشـتم. آخر ترسیدم پرتره‌ی نو سفید بـی‌خشـی را کـه گذاشـته بـودم زیـر درخت، کثیف کند. اول دلم بـرایش سـوخت. بعـد گفـتم چـه اشکال دارد. به‌ زودی خود من هم بـه زنبـور خـواهم پیوسـت. شاید عشق به مرگ در دل زنبور هم جوانه زده، شاید زنبور هم تنهایی را تجربه کرده؛ تنهـایی در تجربـه‌ی عشـق، تنهـایی در تجربه‌ی مرگ و تنهایی در تجربه‌ی ایمان. از زنبور چه می‌دانیم ما. هیچ. شاید زنبور هم مثل آدم یک مثلث جداگانه دارد که به آدم دیگری ربطی پیدا نمی‌کند. آدم تنهای تنهـا در سـیبک دره میان درختها و گیاهان و گاوها با رنگ و قلم‌مو پرسه می‌زند و تنهای تنها زیر فشار حضور خدا یا ناخدا که مثل هوا همه‌ جا هست، فشرده می‌شود و تنهای تنها عشـق بـه مـرگ در دلـش جوانه می‌زند و می‌شکفد. دیگر چه، چه کاری بگذارم روی دوشت که تنها نمانی، ها؟

قمری‌ها و قناری‌ها: هرکس – بابایم، فرهاد، خواهرم یا تو – دلتنگ من شدید، می‌توانید به آوازشان گوش دهید. بعد از چاشتهـای تابستان بیشتر می‌خوانند. نوحه نکنی. اشک هم نریـزی. اشـک ریختن برای چشـمهایـت خـوب نیسـت. پوسـتت هـم خـراب می‌شود. تازه به حال من که فایده‌ای ندارد. درد نیستی مـرا شـما می‌کشید و نمی‌شود کاریش کرد. این درد هستی است. من هم وقتی که زنده بودم از این درد در رنج بودم.

توجیه: خواسته‌ی مرا توجیه کنی لطفاً. مـی‌دانـم مشـکلتـرین بخش این است که توضـیح بـدهی از بـس مـن عاشـق مـرگ بوده‌ام، قصد مردن کردم. بگو دلـم مـیخواسـت آگاهانـه ایـن تجربه را داشته باشم، نه اینکه روزی که دارم سر قـرار بـه تـو می‌رسم، موتری بیاید و بدنم را روی بانتش بلند کنـد تـا مغـز سرم روی آسفالت پخش شود، یا اینکه بعد از عمری عادت به زنـدگـی کـردن در حـالیکـه مثـل زنبـور بـه کنـدوی عسـل چسپیده‌ام، این اتفاق برایم بیافتد. نمی‌خواهم ناآگاهانـه باشـد. می‌خواهم سرمستانه باشد. مثل این است که من عاشق مردنم و تو عاشق نقاشی کشیدن. فرق چندانی بـاهـم نـدارد. بگـو مـن همیشه به مرگ فکر کرده‌ام. به پرتاب شدن از بلندی یا سـقوط در آب اندیشیده‌ام. سقوط در آب را بیشتر دوست دارم. زیباتر و سریعتر اتفاق می‌افتد، مخصوصاً اگر آب مواج باشد، خفه‌گی زودتر اتفاق می‌افتد. از آن هم قشنگتـر ایـن اسـت کـه سـرم بخورد به سنگ و خون جاری شود. همیشه به جسد بـی‌جـانم روی آب فکر کرده‌ام، با موهای تر شده‌ی مواج. دیگر نخـواهم دید. نخواهم شنید. ذهنم را درک نخواهم کرد. ذهنم می‌پاشـد. حافظه‌ام خالی می‌شود. تصویرها یکـی‌یکـی نـابود مـی‌شـوند. حرفها، پنداشت‌ها، خاطره‌ها همه و همه درهم می‌ریزند و از بین می‌روند. از دست خودم خلاص می‌شوم.

دَینها: هفت هزار و هشتصد و پنجاه و هشت افغانی بدهکار گلخانه‌ی ماما عبدالقیوم استم. آن را بپرداز. نه کمتر نه بیشتـر. سر گل آتشی خیلی با من هفت و هشـت کـرد. در کیـف‌هـا و جیبهایم ‌پول دارم. در حسابم هم پول هست. هرچه خـودت صلاح می‌دانی. کفن و دفن که لازم ندارم. خودم جای مناسـب این قرار را بلدم. گوشت مرا اگر یافتید، بدهید گرگها بخورند یا چه می‌دانم زیر خاک کنید تا بعدها تجزیه شود و بـه خـاک تبدیل شود و رویش باران ببارد و بهار گل سرخ درآید و دستی گل را بکند و به دستی دیگر دهد و از این افسانه‌ها‌ی پر آب و رنگ و معمولی زندگی که به نظر آدم‌های زنده حرکت بسـیار قشنگی است و از این چیزها. راستی به تابلوها و طرح‌های نوی که ریختـه‌ام کسـی دسـت نزند؛ البته کسی غیر از تـو. مـی‌دانـی کـه در ایـن مـورد خیلـی حساسم. تو که کسی نیستی. نسخه‌ی دیگر وجود منی. هـمسـان منی، خواهرخوانده‌ی منی؛ بـه همـین خـاطر جلـد دوم اسـلوب بهزاد را به تو هدیه می‌دهم که فعلاً نزد همصنفی‌ام، فرشته است. حتماً آن را بگیر و استفاده کن. نگذار خاک و گرد بخوردش. خب، دیگر کاری با زندگی ندارم، به جـز ایـنکـه سـایه‌ی درختها در تابستان و شرشر آب را در بهار و ریزش بـاران و برف و ژاله و حتا شُدرو را خیلی دوست دارم. چند وعده‌خلافی هم دارم و چند بهانـه‌سـازی و دروغ مـرا ببخشایند. خودشان می‌فهمند کی‌ها هستند. وقت رفتن است.

سمن 

.

ورق را تا می‌کنی و ته کاغذ سفیدی که مثل پاکت درست کرده‌ای، جـا مـی‌دهـی‌اش. سـر پاکـت را لا مـی‌دهـی و رویـش می‌نویسی «برسد به دست ساقیا.»

می‌بـری و مـی‌دهـی بـه دسـت بچه‌چوپان. خانه‌ی ساقیایشان را بلد است. چند بـار بـرایشـان شیر برده. خودش را هم می‌شناسد. یک بـار گفـت همـان دختـر مشکین کمند. در راه برگشتنی. با خودت می‌گویی تا این نامه به دستش برسد، من لب مرگ را بوسیده‌ام. گاوها ماووس می‌کشند. صخره‌ای می‌بینی. آب صاف و زلال از درزهایش روان است و گنجشکی دارد به آب نوک می‌زند. تا حـالا صـخره را از این زاویه ندیده بودی. باید پرتره را اینجا علم می‌کردی. تـابش نور را ببین این نقطه. نه درست این نقطـه. عـالی مـی‌شـود؛ امـا حیف که فرصـت نیسـت. زیـر درخـت سـیب دراز مـی‌کشـی. سکوت. سایه. آفتاب. چشمهایت را مـی‌بنـدی. خلایـی نیسـت. صدای زنگوله‌ی بزغاله‌ای است که خواب علف می‌بیند. یـادت است که رنگ زنگوله‌اش سرخ است. پروانه‌ای مـی‌نشـیند روی گونه‌ات. پسش می‌زنی. دوباره پاهایش را در ابرویت فرو می‌کند و نرم می‌نشیند. پشه‌ها قوزک پایت را نشانه رفته‌اند و بـاز بـوی سیب منتشر شده اسـت. چشـمهایـت را بسـته‌ای؛ امـا منظـره‌ی دریاچه را بی کم وکاسـت بـه تماشـا نشسـته‌ای. برمـی‌خیـزی و صدای نی را دنبال می‌کنی. بچه چوپان و گوسفندان کجا رفتنـد؟ فریاد می‌کشـی و مـی‌دوی؛ امـا اثـری نمـی‌بینـی. فقـط صـدای زنگوله‌ی بزغاله است که تو را به دنبال خودش می‌کشد.

.

[پایان]

درباره‌ی نویسنده

وسیمه بادغیسی

۵ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها

پرخواننده‌ترین‌ها